eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
20.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️دیروز اراک رنگ و بویی خاص داشت و مردم اراک دشمن را بار دیگر نا امید کردند 🔻فعالیت دختران نوجوان شهر جدید امیرکبیر _کاری از گروه رسانه شهید آرمان پایگاه بسیج خواهران مجیبه شهر جدید امیرکبیر🌱 https://eitaa.com/samn910
11.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
إنا لله وإنا إليه راجعون 😭😭😭
در لبنان، با نصب این قاب، خانه‌ها را «منزل سید» نامیدند تا بگویند مقاومت، از در خانه‌ها شروع می‌شود. ما هم باید همین کار را در ایران بکنیم: خانه‌ها را به «بیت رهبری» تبدیل کنیم. می‌شود علاوه بر خانه بر شرکت و دفاتر هم چنین نشانی را زد‌ الان هم به ویژه با توجه به شروع فاطمیه و روضه های حضرت زهرا می‌توان در ورودی هیئت ها استفاده نمود. البته میشود فراتر رفت. چرا که بیت رهبری فقط یک مکان نیست؛ یک «الگو» است. وقتی تربیت فرزند، مدیریت رسانه در خانه و حیا در زندگی روزمره، دقیقاً مطابق با معیارهای رهبری باشد، یعنی ما «بیت رهبری» را در خانه‌مان بنا کرده‌ایم. هر خانه، یک پایگاه؛ هر خانواده، یک بیت. https://eitaa.com/samn910
نمونه ای برای اینکه هر خانه در فقدان رهبر انقلاب، در فاطمیه امسال به یک بیت رهبری تبدیل شود. می‌توان به صورت پلاکارد یا قاب مورد استفاده باشد. https://eitaa.com/samn910
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گلایه سینا آبگون از اراکی ها دیشب چرا میدون شهدا خالی بود؟ https://eitaa.com/samn910
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤱مهربانوی من به ازای هربار { شیر دادن } به کودک خداوند چه پاداشی برایت در نظر گرفته است⁉️ 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
🌀پاسخ یک سوال ؟ 🔹چرا در رزمایش ۵۰ هزار نفری شهر اراک اکثر پرچم ها و تم برنامه رنگ آبی تیره بود؟ مگر رنگ خون خواهی قرمز رنگ نیست؟ پاسخ: 🔵رنگ آبی تیره در دیپلماسی رنگ ها نماد قدرت است، اگر توجه کرده باشید زمانی که قائد شهیدمان در حسینیه بیت رهبری هر زمانی میخواست آمریکا و ابر قدرتان جهان را تهدید با قدرتی نماید پرده پشت سرشان را رنگ آبی تیره قرار میدادند، رنگ آبی تیره در علم بسیار توصیه می‌شود چرا که انرژی تازه‌ای به ما می‌دهد و نوید شروعی دوباره با قدرت است. (سید عباس حسینی) https://eitaa.com/samn910
کاش بازم بیای بگی"من رزق یک سال کشور رو از فاطمیه می‌گیرم" فاطمیه سال پیش شهادتت رو گرفتی❤️ https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وچهارم ▪باور نمی‌کردم زنده باشد... تا همین چند دقیقه پیش، هنوز فکر آخرین بازدیدش بودم... ولی حالا قلبی که در تورنتو جا گذاشته بودم، در تهران داشت می‌تپید... ▫دیگر نه امیر را می‌دیدم... نه اسلحه... نه زخم‌های تنش... هر چه بود، فقط چشم شاهرخ بود و نگاه او اصلاً سمت من نبود؛ خیره به صورت امیر، این‌بار با لحنی محکم دستور داد: «گفتم بندازش!» ▪نفهمیدم عمداً انداخت یا دستش بی‌حس شد؛ اسلحه روی زمین افتاد و حتی خودش را هم نتوانست نگه دارد. همان نیم‌متری که تنش فاصله گرفته بود، دوباره زمین خورد و شاهرخ تا کنارش آمد. ▫با نوک کفش، طوری به اسلحۀ امیر ضربه زد که تا بیخ دیوار روبرو سُر خورد؛ سرِ کلت خودش، رو به صورت امیر ثابت مانده بود و نور چراغ قوه را طرف من گرفت. ▪از دیشب هر چه کابوس دیده بودم، حالا قرار بود رؤیای شاهرخ را ببینم و او فقط نگاهم می‌کرد؛ دلتنگ‌تر از من... نگران‌تر... خیره‌تر... انگار بدتر از من باورش نمی‌شد... ▫نگاهش یک لحظه سمت امیر چرخید؛ چشم‌هایش بسته بود، نه تکان می‌خورد، نه حرفی می‌زد ولی اینهمه زخم روی تنش دهن باز کرده، داد می‌کشید و شاهرخ از من فقط یک کلمه پرسید: «خوبی؟» ▪آخرین بار، انتهای آن راهروی تاریک، تنش را خونی دیده بودم؛ نگاهم مدام روی قامت بلندش دنبال ردّ زخمی می‌گشت و نمی‌شد یک کلمه بگویم... ▫کف هر دو دست روی زمین، خودم را بلند کردم ولی همین ظاهر خاکی‌ و خستۀ من، کافی بود تا حکمش را اجرا کند. ▪خط شلیک اسلحه درست به پیشانی امیر می‌رسید و شاهرخ بی‌ملاحظۀ این ساختمان خالی، عربده کشید: «باید همون شب اول تو رو می‌کشتن!» ▫امیر آهسته چشم‌ها را باز کرد؛ نگاهش منتظر مرگ، آرامِ آرام بود و منی که تا همین حالا هنوز شک داشتم... هر بار گفته بود تیراندازی پشت سالن کنفرانس خبری برای کشتن او بوده ولی با خوش‌شانسی فقط یک انگشتش را از دست داده، باور نمی‌کردم... حالا خیره در صورت کبود شاهرخ، تهدیدش را به هیچ گرفت: «ای‌کاش کشته بودن...» ▪لب‌های شاهرخ از هم پرید؛ با حالتی عصبی خندید، انگشتش روی ماشه کمی جابجا شد و من فقط یک جمله اعتراف کردم: «این مرد دیشب جون منو نجات داد...» ▫نگاهش بی‌حال سمت من چرخید؛ انگار او هم نفهمید چرا شهادت دادم و فریاد شاهرخ در جا منفجر شد: «چون می‌خواست زنده تحویلت بده!» ▪امیر هر دو آرنج را روی زمین فشار می‌داد، می‌خواست خودش را جمع کند و من از وحشت گلوله‌ای که شلیک شود، سمت شاهرخ دویدم ولی داد کشید: «همونجا وایسا!» و با لگد تخت سینۀ حریفش کوبید تا جم نخورد. ▫امیر دوباره با کمر زمین خورد؛ خطوط صورتش همه از درد در هم رفت و شاهرخ انگار دلش خنک شد: «خیلی خری که فکر کردی تو تهران می‌تونی از دستم فرار کنی! تو که بابای منو خوب می‌شناسی! اینجا خیلی بیشتر از هر جای دنیا آدم دارم!» ▪خندۀ امیر با خِس‌خِس بیرون زد و همین خنده، شاهرخ را روانی کرد: «این مدت زجرکشم کردی... زجرکشت می‌کنم!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وپنجم ▪از دیوانگی شاهرخ بدتر از همیشه ترسیده بودم... از اینکه دوباره مست کرده باشد... از اینکه از جنون غیرت، دیوانه شود... از اینکه آدم بکشد... ▫نگاهم وحشتزده بین امیر و شاهرخ می‌دوید و خودم نفهمیدم چرا به التماس افتادم: «ولش کن... فقط منو از اینجا ببر...» ▪حرفم تمام نشده، فریاد کشید: «ولش کنم که بره آمار بده؟!» ولی من فقط می‌خواستم خونی نریزد و به هر در و دیواری می‌زدم: «این کارو نمی‌کنه... مطمئن باش نمی‌کنه...» ▫از گوشۀ چشم حس کردم نگاه امیر دنبال اسلحه تا پای دیوار رفت ولی فاصله زیاد بود و ناامید برگشت؛ باورم نمی‌شد با این حال، همچنان دنبال جنگیدن باشد ولی شاهرخ نگرانیِ نگاهم را دید؛ از چشمانش خون می‌چکید و با لبخندی وحشی، حرف را به بدترین جای ممکن کشید: «این حرومزاده چی‌کار کرده که دلت نمیاد ولش کنی؟!» ▪در و دیوار و سقف، همه با هم روی سرم سقوط کرد؛ جمجمه‌ام از درد شکست و شاهرخ، خیلی راحت کار دلم را تمام کرد: «نترس... نمی‌ذارم بیشتر از چیزی که من این مدت زجر کشیدم، درد بکشه... تو برو پایین... من خلاصش می‌کنم...» ▫دیگر روی لب‌های امیر لبخندی نبود؛ اصلاً حسی در چشم‌هایش پیدا نبود و هر چه باقی مانده بود، پلک‌ها را بست تا کسی نبیند. ▪انگار درد هم یادش رفته بود؛ حتی قفسۀ سینه هم تکان نمی‌خورد و با صدایی شکسته، رو به من که نه، برای اولین بار با شاهرخ حرف زد: «تا اینجا هر کاری کردم که این دختر صدمه نبینه... بهترین رفیقم دیشب مرد تا نامزدت زنده بمونه... تا حالا هر چی باهاش بازی کردی، بسه... تو که به قول خودت خیلی آدم داری... اگه واقعاً عاشقشی...» ▫باورم نمی‌شد چند ثانیه مانده به مرگ، با نفس‌هایی بریده، چه می‌گوید و شاهرخ مهلت نداد حرفش تمام شود؛ لگد بعدی را محکم‌تر به پهلو کوبید و هوار کشید: «خفه شو بی‌پدر...» ▪لب‌هایش را روی هم فشار می‌داد تا اینهمه درد بیرون نریزد ولی هر چه او مقاومت می‌کرد، من شکستم و همان لحظه صدای اذان صبح در آسمان شهر بلند شد. ▫از دیشب نتوانسته بودم یک قطره گریه کنم ولی این مرد، دقیقاً داشت از زخم‌های من می‌گفت؛ تمام دردهایی که نتوانسته بودم به شاهرخ بگویم و قبل از اینکه اشکی بچکد، لب‌هایم لرزید. ▪همین گریه، شاهرخ را دیوانه‌تر کرد و عربدۀ بعدی را خیره در صورت من کشید: «گفتم برو پایین...» و همان لحظه صدایی از پشت سرم شنیدم: «کافیه آقای انصاری!» ▫وحشتزده چرخیدم و یک لحظه نشناختم! شاید هم شناختم ولی باورم نمی‌شد این مرد را اینجا ببینم و او با طمأنینه وارد شد: «این نگهبان رو بیشتر از این نمی‌تونم دست به سر کنم... زودتر جمع کن بریم...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد