eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
نمونه ای برای اینکه هر خانه در فقدان رهبر انقلاب، در فاطمیه امسال به یک بیت رهبری تبدیل شود. می‌توان به صورت پلاکارد یا قاب مورد استفاده باشد. https://eitaa.com/samn910
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گلایه سینا آبگون از اراکی ها دیشب چرا میدون شهدا خالی بود؟ https://eitaa.com/samn910
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🤱مهربانوی من به ازای هربار { شیر دادن } به کودک خداوند چه پاداشی برایت در نظر گرفته است⁉️ 🇮🇷 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🇮🇷 https://eitaa.com/samn910 ❤️࿐✾‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌✾🤍✾✾࿐💚
🌀پاسخ یک سوال ؟ 🔹چرا در رزمایش ۵۰ هزار نفری شهر اراک اکثر پرچم ها و تم برنامه رنگ آبی تیره بود؟ مگر رنگ خون خواهی قرمز رنگ نیست؟ پاسخ: 🔵رنگ آبی تیره در دیپلماسی رنگ ها نماد قدرت است، اگر توجه کرده باشید زمانی که قائد شهیدمان در حسینیه بیت رهبری هر زمانی میخواست آمریکا و ابر قدرتان جهان را تهدید با قدرتی نماید پرده پشت سرشان را رنگ آبی تیره قرار میدادند، رنگ آبی تیره در علم بسیار توصیه می‌شود چرا که انرژی تازه‌ای به ما می‌دهد و نوید شروعی دوباره با قدرت است. (سید عباس حسینی) https://eitaa.com/samn910
کاش بازم بیای بگی"من رزق یک سال کشور رو از فاطمیه می‌گیرم" فاطمیه سال پیش شهادتت رو گرفتی❤️ https://eitaa.com/samn910
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وچهارم ▪باور نمی‌کردم زنده باشد... تا همین چند دقیقه پیش، هنوز فکر آخرین بازدیدش بودم... ولی حالا قلبی که در تورنتو جا گذاشته بودم، در تهران داشت می‌تپید... ▫دیگر نه امیر را می‌دیدم... نه اسلحه... نه زخم‌های تنش... هر چه بود، فقط چشم شاهرخ بود و نگاه او اصلاً سمت من نبود؛ خیره به صورت امیر، این‌بار با لحنی محکم دستور داد: «گفتم بندازش!» ▪نفهمیدم عمداً انداخت یا دستش بی‌حس شد؛ اسلحه روی زمین افتاد و حتی خودش را هم نتوانست نگه دارد. همان نیم‌متری که تنش فاصله گرفته بود، دوباره زمین خورد و شاهرخ تا کنارش آمد. ▫با نوک کفش، طوری به اسلحۀ امیر ضربه زد که تا بیخ دیوار روبرو سُر خورد؛ سرِ کلت خودش، رو به صورت امیر ثابت مانده بود و نور چراغ قوه را طرف من گرفت. ▪از دیشب هر چه کابوس دیده بودم، حالا قرار بود رؤیای شاهرخ را ببینم و او فقط نگاهم می‌کرد؛ دلتنگ‌تر از من... نگران‌تر... خیره‌تر... انگار بدتر از من باورش نمی‌شد... ▫نگاهش یک لحظه سمت امیر چرخید؛ چشم‌هایش بسته بود، نه تکان می‌خورد، نه حرفی می‌زد ولی اینهمه زخم روی تنش دهن باز کرده، داد می‌کشید و شاهرخ از من فقط یک کلمه پرسید: «خوبی؟» ▪آخرین بار، انتهای آن راهروی تاریک، تنش را خونی دیده بودم؛ نگاهم مدام روی قامت بلندش دنبال ردّ زخمی می‌گشت و نمی‌شد یک کلمه بگویم... ▫کف هر دو دست روی زمین، خودم را بلند کردم ولی همین ظاهر خاکی‌ و خستۀ من، کافی بود تا حکمش را اجرا کند. ▪خط شلیک اسلحه درست به پیشانی امیر می‌رسید و شاهرخ بی‌ملاحظۀ این ساختمان خالی، عربده کشید: «باید همون شب اول تو رو می‌کشتن!» ▫امیر آهسته چشم‌ها را باز کرد؛ نگاهش منتظر مرگ، آرامِ آرام بود و منی که تا همین حالا هنوز شک داشتم... هر بار گفته بود تیراندازی پشت سالن کنفرانس خبری برای کشتن او بوده ولی با خوش‌شانسی فقط یک انگشتش را از دست داده، باور نمی‌کردم... حالا خیره در صورت کبود شاهرخ، تهدیدش را به هیچ گرفت: «ای‌کاش کشته بودن...» ▪لب‌های شاهرخ از هم پرید؛ با حالتی عصبی خندید، انگشتش روی ماشه کمی جابجا شد و من فقط یک جمله اعتراف کردم: «این مرد دیشب جون منو نجات داد...» ▫نگاهش بی‌حال سمت من چرخید؛ انگار او هم نفهمید چرا شهادت دادم و فریاد شاهرخ در جا منفجر شد: «چون می‌خواست زنده تحویلت بده!» ▪امیر هر دو آرنج را روی زمین فشار می‌داد، می‌خواست خودش را جمع کند و من از وحشت گلوله‌ای که شلیک شود، سمت شاهرخ دویدم ولی داد کشید: «همونجا وایسا!» و با لگد تخت سینۀ حریفش کوبید تا جم نخورد. ▫امیر دوباره با کمر زمین خورد؛ خطوط صورتش همه از درد در هم رفت و شاهرخ انگار دلش خنک شد: «خیلی خری که فکر کردی تو تهران می‌تونی از دستم فرار کنی! تو که بابای منو خوب می‌شناسی! اینجا خیلی بیشتر از هر جای دنیا آدم دارم!» ▪خندۀ امیر با خِس‌خِس بیرون زد و همین خنده، شاهرخ را روانی کرد: «این مدت زجرکشم کردی... زجرکشت می‌کنم!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وپنجم ▪از دیوانگی شاهرخ بدتر از همیشه ترسیده بودم... از اینکه دوباره مست کرده باشد... از اینکه از جنون غیرت، دیوانه شود... از اینکه آدم بکشد... ▫نگاهم وحشتزده بین امیر و شاهرخ می‌دوید و خودم نفهمیدم چرا به التماس افتادم: «ولش کن... فقط منو از اینجا ببر...» ▪حرفم تمام نشده، فریاد کشید: «ولش کنم که بره آمار بده؟!» ولی من فقط می‌خواستم خونی نریزد و به هر در و دیواری می‌زدم: «این کارو نمی‌کنه... مطمئن باش نمی‌کنه...» ▫از گوشۀ چشم حس کردم نگاه امیر دنبال اسلحه تا پای دیوار رفت ولی فاصله زیاد بود و ناامید برگشت؛ باورم نمی‌شد با این حال، همچنان دنبال جنگیدن باشد ولی شاهرخ نگرانیِ نگاهم را دید؛ از چشمانش خون می‌چکید و با لبخندی وحشی، حرف را به بدترین جای ممکن کشید: «این حرومزاده چی‌کار کرده که دلت نمیاد ولش کنی؟!» ▪در و دیوار و سقف، همه با هم روی سرم سقوط کرد؛ جمجمه‌ام از درد شکست و شاهرخ، خیلی راحت کار دلم را تمام کرد: «نترس... نمی‌ذارم بیشتر از چیزی که من این مدت زجر کشیدم، درد بکشه... تو برو پایین... من خلاصش می‌کنم...» ▫دیگر روی لب‌های امیر لبخندی نبود؛ اصلاً حسی در چشم‌هایش پیدا نبود و هر چه باقی مانده بود، پلک‌ها را بست تا کسی نبیند. ▪انگار درد هم یادش رفته بود؛ حتی قفسۀ سینه هم تکان نمی‌خورد و با صدایی شکسته، رو به من که نه، برای اولین بار با شاهرخ حرف زد: «تا اینجا هر کاری کردم که این دختر صدمه نبینه... بهترین رفیقم دیشب مرد تا نامزدت زنده بمونه... تا حالا هر چی باهاش بازی کردی، بسه... تو که به قول خودت خیلی آدم داری... اگه واقعاً عاشقشی...» ▫باورم نمی‌شد چند ثانیه مانده به مرگ، با نفس‌هایی بریده، چه می‌گوید و شاهرخ مهلت نداد حرفش تمام شود؛ لگد بعدی را محکم‌تر به پهلو کوبید و هوار کشید: «خفه شو بی‌پدر...» ▪لب‌هایش را روی هم فشار می‌داد تا اینهمه درد بیرون نریزد ولی هر چه او مقاومت می‌کرد، من شکستم و همان لحظه صدای اذان صبح در آسمان شهر بلند شد. ▫از دیشب نتوانسته بودم یک قطره گریه کنم ولی این مرد، دقیقاً داشت از زخم‌های من می‌گفت؛ تمام دردهایی که نتوانسته بودم به شاهرخ بگویم و قبل از اینکه اشکی بچکد، لب‌هایم لرزید. ▪همین گریه، شاهرخ را دیوانه‌تر کرد و عربدۀ بعدی را خیره در صورت من کشید: «گفتم برو پایین...» و همان لحظه صدایی از پشت سرم شنیدم: «کافیه آقای انصاری!» ▫وحشتزده چرخیدم و یک لحظه نشناختم! شاید هم شناختم ولی باورم نمی‌شد این مرد را اینجا ببینم و او با طمأنینه وارد شد: «این نگهبان رو بیشتر از این نمی‌تونم دست به سر کنم... زودتر جمع کن بریم...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وششم ▪سر امیر روی سرامیک، نگاهش مماس زمین سمت در کشید تا نفر بعدی را ببیند و من باورم نمی‌شد شایگان با شاهرخ آمده باشد! ▫همان مردی که شب اول در کنفرانس خبری کنارم بود؛ می‌گفت مسئول میز خبری ایران در خبرگزاری است و به همراه شیوا من را تا آپارتمان داراب برد! ▪اسمی که تا همین حالا هر چه امیر التماسم کرده بود، نبرده بودم و او کنار شاهرخ ایستاد؛ با تحقیر به ظاهر زخمی و خاکی امیر نگاه کرد و خیلی خونسرد نظر داد: «مردۀ این آدم به درد تو نمی‌خوره... ولی زنده‌اش خیلی چیزا می‌دونه...» ▫پلک‌های امیر سنگین به هم نزدیک می‌شد ولی نگاهش از همین شکاف، روی صورت شایگان تیز شد؛ نمی‌دانستم این چهره یادش آمده یا نه ولی تمام حواسش به او بود و شاهرخ عصبی‌تر شد: «این عوضی جلو چشمم تینا رو دزدید...» ▪نگاه شایگان دوباره روی سر تا پای امیر گشت و با آرامش جواب داد: «تنها که ندزدیده، کلی آدم پشتش بوده... اگه می‌خوای اونا رو پیدا کنی، این لاشه باید زنده بمونه!» ▫انگار به اعصابش برق وصل کرده باشند، دستش با اسلحه رو به صورت امیر می‌لرزید، من جرأت نمی‌کردم حرفی بزنم و شایگان رگ خواب شاهرخ دستش بود: «کارمون که تموم شد، مال خودت... خلاصش کن!» ▪تمام حرص شاهرخ با یک فریاد خفه بیرون زد؛ بلاخره انگشتش از روی ماشه کنار رفت و شایگان رو به من با لبخندی رسمی، تعارف کرد: «بفرمایید خانم راستین. ماشین دم دره!» ▫چشم امیر به آرامش لحظاتی قبل نبود؛ انگار از این زنده ماندن بیشتر می‌ترسید، همان لحظه آلارم موبایلش بلند شد و رنگش درجا پرید. ▪برای مخفی کردنش خیلی دیر شده بود؛ شایگان آهسته خم شد، موبایل را از روی زمین بلند کرد، پیامی که از برادرش آمده بود و او با صدای بلند خواند: «لوکیشن رو پیدا نمی‌کنم... پلاک چنده؟» ▫شاید امیدوار بود برادرش برسد و همین حالا ناامید شد؛ چشم‌هایش را بست و شاهرخ زیر لب فحش داد: «لعنت بهت!» ▪شایگان موبایل را قفل کرد و آهسته هشدار داد: «شما سریع برید پایین، من اینو میارم.» ▫باورم نمی‌شد بلاخره می‌توانم با شاهرخ بروم... اصلاً نمی‌توانستم این آزادی را باور کنم ولی خوابی که برای امیر دیده بودند، مثل استخوان در گلویم مانده و نمی‌شد نفس بکشم. ▪تا لحظه‌ای که از در بیرون رفتم، نگاهش دنبالم می‌دوید و شاهرخ شانه‌ام را کشید تا زودتر بروم. ▫فقط یک دقیقه کشید تا از ساختمان بیرون رفتیم، کارگر افغانی از همان پنجرۀ کوچک کانکس، با تعجب نگاه می‌کرد و شاهرخ، در تاریکی هوا، دو طرف کوچه را پایید. ▪یک شاسی بلند سفید، چند متر دورتر پارک شده بود و هر دو عقب سوار شدیم. ▫کوچه هنوز بوی دود می‌داد ولی در هوای بستۀ این ماشین، فقط عطر تلخ ادکلن شاهرخ بود و خلوت و حرفی که بلاخره از دست دلم در رفت: «فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت!» ▪مردمک هر دو چشمش می‌لرزید؛ چند بار پلک زد تا اشکی نچکد... تکیه به صندلی فقط نگاهم می‌کرد و هر چه احساس خرجش کرده بودم، با لحنی عصبی لِه کرد: «واسه همین با این مرتیکه ریختی رو هم؟!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️ افشای پشت پرده مجازی شدن صحن مجلس توسط شعام شجاعی، رئیس سابق کمیسیون اصل نود مجلس: 🔹یکی از اهداف دشمن برای ایجاد تزلزل در حاکمیت، ترور جمعی نمایندگان مجلس است. 🔹بعضی نماینده‌های این دوره مجلس، بلاگر هستند و به دنبال فالوور وگرنه در همین شرایط هم میتوان با قابلیت‌های یک نماینده بسیاری از مسائل واقعی کشور را حل کرد.
در ستایش شکوهِ حضور؛ تبیینی پیرامون نمادهای بصری رزمایش جان‌فدا با سلام و احترام به تمامی همراهان و بزرگوارانی که با دقت نظر و دلسوزی، نظرات خود را پیرامون رزمایش اخیر اراک بیان می‌دارند؛ رزمایش ۵۰ هزار نفری «جان‌فدا» که با حضور خیره‌کننده بیش از ۷۰ هزار نفر از ملت مقتدر ایران برگزار شد، فراتر از یک تجمع، پیامی از شکوه و اقتدار بود. در میان بازخوردهای ارزشمند شما، پرسش‌هایی درباره انتخاب رنگ آبی در پرچم‌ها و تم برنامه مطرح شده است که بسیار حائز اهمیت است و لازم می‌دانم در این راستا تبیینی روشن ارائه دهم. انتخاب این طیف رنگی، با نگاهی به نیازِ هر رویداد ملی برای ایجاد یک «هویت بصری متمایز» صورت گرفته است. هدف از این انتخاب، برجسته‌سازیِ شکوهِ این رزمایش در گزارش‌های جهانی و متمایز کردن آن از تجمعات معمول بود. اگر پرچم قرمز را نماد خونخواهی و ایستادگی می‌دانیم، رنگ آبی در اینجا نماد «ثبات و اقتدارِ ملّتی» است که همواره مقتدر مانده است؛ رنگی که هیچ‌گونه تقابلی با نمادهای خونخواهی ما ندارد، بلکه در کنار آن‌ها، پیامِ صلابت را تکمیل می‌کند. از تمامی بزرگوارانی که با دقت نظر خود، بر کیفیت کار ما می‌افزایند، سپاسگزارم. از همه عزیزان و منتقدان گرامی تقاضا دارم که در این مسیر، با نگاهی همدلانه و در جهت تقویت جبهه داخلی، اجازه ندهیم حواشی کوچک، توجه جهانی را از عظمتِ این حرکت بزرگ منحرف کند. حضور همگانی و همدلی شما، بهترین پاسخ به دشمن و بزرگترین سرمایه ما در جهت نشان دادن قدرت و شکوه ملت ایران است. با احترام و سپاس از تمامی نظرات متفاوت و ارزشمند شما با احترام صابر حیدری