eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4هزار عکس
3.6هزار ویدیو
89 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وششم ▪سر امیر روی سرامیک، نگاهش مماس زمین سمت در کشید تا نفر بعدی را ببیند و من باورم نمی‌شد شایگان با شاهرخ آمده باشد! ▫همان مردی که شب اول در کنفرانس خبری کنارم بود؛ می‌گفت مسئول میز خبری ایران در خبرگزاری است و به همراه شیوا من را تا آپارتمان داراب برد! ▪اسمی که تا همین حالا هر چه امیر التماسم کرده بود، نبرده بودم و او کنار شاهرخ ایستاد؛ با تحقیر به ظاهر زخمی و خاکی امیر نگاه کرد و خیلی خونسرد نظر داد: «مردۀ این آدم به درد تو نمی‌خوره... ولی زنده‌اش خیلی چیزا می‌دونه...» ▫پلک‌های امیر سنگین به هم نزدیک می‌شد ولی نگاهش از همین شکاف، روی صورت شایگان تیز شد؛ نمی‌دانستم این چهره یادش آمده یا نه ولی تمام حواسش به او بود و شاهرخ عصبی‌تر شد: «این عوضی جلو چشمم تینا رو دزدید...» ▪نگاه شایگان دوباره روی سر تا پای امیر گشت و با آرامش جواب داد: «تنها که ندزدیده، کلی آدم پشتش بوده... اگه می‌خوای اونا رو پیدا کنی، این لاشه باید زنده بمونه!» ▫انگار به اعصابش برق وصل کرده باشند، دستش با اسلحه رو به صورت امیر می‌لرزید، من جرأت نمی‌کردم حرفی بزنم و شایگان رگ خواب شاهرخ دستش بود: «کارمون که تموم شد، مال خودت... خلاصش کن!» ▪تمام حرص شاهرخ با یک فریاد خفه بیرون زد؛ بلاخره انگشتش از روی ماشه کنار رفت و شایگان رو به من با لبخندی رسمی، تعارف کرد: «بفرمایید خانم راستین. ماشین دم دره!» ▫چشم امیر به آرامش لحظاتی قبل نبود؛ انگار از این زنده ماندن بیشتر می‌ترسید، همان لحظه آلارم موبایلش بلند شد و رنگش درجا پرید. ▪برای مخفی کردنش خیلی دیر شده بود؛ شایگان آهسته خم شد، موبایل را از روی زمین بلند کرد، پیامی که از برادرش آمده بود و او با صدای بلند خواند: «لوکیشن رو پیدا نمی‌کنم... پلاک چنده؟» ▫شاید امیدوار بود برادرش برسد و همین حالا ناامید شد؛ چشم‌هایش را بست و شاهرخ زیر لب فحش داد: «لعنت بهت!» ▪شایگان موبایل را قفل کرد و آهسته هشدار داد: «شما سریع برید پایین، من اینو میارم.» ▫باورم نمی‌شد بلاخره می‌توانم با شاهرخ بروم... اصلاً نمی‌توانستم این آزادی را باور کنم ولی خوابی که برای امیر دیده بودند، مثل استخوان در گلویم مانده و نمی‌شد نفس بکشم. ▪تا لحظه‌ای که از در بیرون رفتم، نگاهش دنبالم می‌دوید و شاهرخ شانه‌ام را کشید تا زودتر بروم. ▫فقط یک دقیقه کشید تا از ساختمان بیرون رفتیم، کارگر افغانی از همان پنجرۀ کوچک کانکس، با تعجب نگاه می‌کرد و شاهرخ، در تاریکی هوا، دو طرف کوچه را پایید. ▪یک شاسی بلند سفید، چند متر دورتر پارک شده بود و هر دو عقب سوار شدیم. ▫کوچه هنوز بوی دود می‌داد ولی در هوای بستۀ این ماشین، فقط عطر تلخ ادکلن شاهرخ بود و خلوت و حرفی که بلاخره از دست دلم در رفت: «فکر نمی‌کردم دوباره ببینمت!» ▪مردمک هر دو چشمش می‌لرزید؛ چند بار پلک زد تا اشکی نچکد... تکیه به صندلی فقط نگاهم می‌کرد و هر چه احساس خرجش کرده بودم، با لحنی عصبی لِه کرد: «واسه همین با این مرتیکه ریختی رو هم؟!»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️ افشای پشت پرده مجازی شدن صحن مجلس توسط شعام شجاعی، رئیس سابق کمیسیون اصل نود مجلس: 🔹یکی از اهداف دشمن برای ایجاد تزلزل در حاکمیت، ترور جمعی نمایندگان مجلس است. 🔹بعضی نماینده‌های این دوره مجلس، بلاگر هستند و به دنبال فالوور وگرنه در همین شرایط هم میتوان با قابلیت‌های یک نماینده بسیاری از مسائل واقعی کشور را حل کرد.
در ستایش شکوهِ حضور؛ تبیینی پیرامون نمادهای بصری رزمایش جان‌فدا با سلام و احترام به تمامی همراهان و بزرگوارانی که با دقت نظر و دلسوزی، نظرات خود را پیرامون رزمایش اخیر اراک بیان می‌دارند؛ رزمایش ۵۰ هزار نفری «جان‌فدا» که با حضور خیره‌کننده بیش از ۷۰ هزار نفر از ملت مقتدر ایران برگزار شد، فراتر از یک تجمع، پیامی از شکوه و اقتدار بود. در میان بازخوردهای ارزشمند شما، پرسش‌هایی درباره انتخاب رنگ آبی در پرچم‌ها و تم برنامه مطرح شده است که بسیار حائز اهمیت است و لازم می‌دانم در این راستا تبیینی روشن ارائه دهم. انتخاب این طیف رنگی، با نگاهی به نیازِ هر رویداد ملی برای ایجاد یک «هویت بصری متمایز» صورت گرفته است. هدف از این انتخاب، برجسته‌سازیِ شکوهِ این رزمایش در گزارش‌های جهانی و متمایز کردن آن از تجمعات معمول بود. اگر پرچم قرمز را نماد خونخواهی و ایستادگی می‌دانیم، رنگ آبی در اینجا نماد «ثبات و اقتدارِ ملّتی» است که همواره مقتدر مانده است؛ رنگی که هیچ‌گونه تقابلی با نمادهای خونخواهی ما ندارد، بلکه در کنار آن‌ها، پیامِ صلابت را تکمیل می‌کند. از تمامی بزرگوارانی که با دقت نظر خود، بر کیفیت کار ما می‌افزایند، سپاسگزارم. از همه عزیزان و منتقدان گرامی تقاضا دارم که در این مسیر، با نگاهی همدلانه و در جهت تقویت جبهه داخلی، اجازه ندهیم حواشی کوچک، توجه جهانی را از عظمتِ این حرکت بزرگ منحرف کند. حضور همگانی و همدلی شما، بهترین پاسخ به دشمن و بزرگترین سرمایه ما در جهت نشان دادن قدرت و شکوه ملت ایران است. با احترام و سپاس از تمامی نظرات متفاوت و ارزشمند شما با احترام صابر حیدری
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وهفتم ▪فکر نمی‌کردم دوباره همدیگر را ببینیم و حالا که دیده بودم، نمی‌فهمیدم چرا اینهمه تلخ شده... هر چه او می‌خواست مخفی کند، اشک‌های من بی‌نوبت می‌چکید و ساده پرسیدم: «چرا باور نمی‌کنی تو هر فرصتی فقط فکر این بودم یه خبری از تو بگیرم؟...» ▫حرفم تمام نشده، سایۀ امیر را پشت شیشۀ عقب ماشین دیدم. شایگان در صندوق را باز کرد؛ امیر را هُل داد تا در همین فضای پشت صندلی‌ها سوار شود و یک لحظه صدای شاهرخ استرس گرفت: «بجنب...» ▪نگاهم سمت شیشۀ جلو دوید و دیدم یک سواری نزدیک همان کپّه خاک ایستاده؛ مرد جوانی پیاده شد و سرگردان دور کوچه می‌چرخید. ▫شاهرخ از بالای صندلی، اسلحه را روی شقیقۀ امیر فشار داد، شایگان سر و شانه‌های این زندانی را خم کرد مبادا از اینجا پیدا باشد و خیلی محترمانه هشدار داد: «بهتره آروم باشید آقای دادفر!» ▪حدس می‌زدم این جوان، برادرش باشد و امیر همان دست‌های سوخته را به نشانۀ تسلیم بالا برد: «من کاری نمی‌کنم...» ▫از نبض نفس‌هایش حس کردم نگران برادرش شده مبادا او هم گرفتار شود؛ مخصوصاً سرش را پایین گرفت تا نبیند و شایگان پشت فرمان نشست. ▪نگاه برادرش، روی دیوارهای آجری و پنجره‌های بی‌شیشه، شاید دنبال نشانه‌ای می‌گشت، همان لحظه موبایلش را بیرون کشید و شاهرخ مضطرب‌ حدس زد: «الان زنگ می‌زنه...» ولی شایگان ماشین را روشن کرد و بی‌خیال جواب داد: «خاموشش کردم!» ▫موبایل و اسلحۀ امیر هر دو دست شایگان بود و تا ماشین از خمِ کوچه نپیچید، باور نکردم همه‌چیز تمام شده ولی واقعاً خلاص شده بودم! ▪شاهرخ اسلحه را عقب نمی‌کشید؛ امیر چشم‌ها را بسته، با هر تکان، خطی در صورتش از درد می‌شکست و آسمان پشت شیشه‌ها، کم‌کم روشن می‌شد. ▫نمی‌دانم چرا از همین آسمان نیلی تهران، یاد نماز صبحی افتادم که در بلوار بندر لوهاور فرانسه خواند؛ همان صبحی که متلک انداختم نمازت قضا شده... امروز هم انگار نمازش قضا شده بود و چشم‌هایش بین هوش و بی‌هوشی، مدام باز و بسته می‌شد. ▪شاهرخ کمی سرش را نزدیک‌تر کرد و بین هزار حرف عاشقانه که انتظار شنیدنش را داشتم، زیر گوشم حساب کشید: «این یارو از من و بابام چی می‌دونه؟» ▫با هر دو دست، اشک‌هایم را پاک کردم و بلاخره حرف دلم را زدم: «فکر کردم نگران خودم باشی...» اصلاً امان نمی‌داد یک جمله هم بگویم و دوباره داد کشید: «نگرانت نبودم تا اینجا دنبالت نمیومدم...» ولی این‌بار من اجازه ندادم: «انگار بیشتر نگران موقعیت خودت و بابات بودی!» ▪یک لحظه سفیدی چشم‌هایش رنگ خون شد و از لحنش خشونت پاشید: «زیادی عوض شدی...» و صدای شایگان که باز هم با آرامش، وسط حرفش پرید: «آقای انصاری!» ▫شاهرخ اسلحه را یک سانتی‌متر از روی پیشانی امیر عقب نمی‌کشید و رو به شایگان داد کشید: «باید بفهمم چقدر می‌دونه!» ▪چشم‌های امیر بسته، انگار از هوش رفته بود و من پشت همین پلک‌های بسته، یاد هشدارهای مرتضی افتادم؛ می‌گفت در ایران، آدم‌های انصاری دنبال ساکت کردنم هستند... دنبال کور کردن گرای ارتباط شاهرخ با سلطنت‌طلب‌ها... ▫یک لحظه چشمم به پنجره چسبید؛ اصلاً در خیابان‌های تهران نبودیم! آفتاب از پشت کوه‌های لواسان بیرون زده بود و ماشین در پیچ یک جادۀ فرعی، نمی‌دانم کجا می‌رفت... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌وهشتم ▪سمت شاهرخ چرخیدم و قبل از اینکه بپرسم، حرف دلش را باز هم با لحنی عصبی زد: «زنده یا مرده... باید پیدات می‌کردم...» ▫آهسته گفت تا فقط خودم بشنوم ولی من از بغضی که برای اولین بار در صدایش شنیدم، زبانم بند آمد. ▪امیر از حال رفته بود و شاهرخ بلاخره اسلحه را عقب کشید؛ با پشت همان دست، هر دو چشمش را فشار داد ولی دیدم مژه‌هایش خیس شد و نفسش نم زد: «تو بیمارستان حتی مورفین هم حریفم نمی‌شد بخوابم... خودم رضایت دادم که مرخصم کنن... فقط باید پیدات می‌کردم... همه‌جا رو گشتم ولی هیچ‌جا نبودی...» ▫دوباره چشمم سمت شیشه چرخید؛ داشت من را کجا می‌برد؟ شایگان با خونسردی، در پیچ و مارپیچ جاده‌های لواسان رانندگی می‌کرد‌. یک طرف صخره‌های سنگی بود؛ این طرف، رودخانه و دل من در همین گودی خالی شد: «کجا داریم میریم؟» ▪مثل تمام شب‌هایی که در پاریس سؤال می‌کردم، دوباره کَر شده بود و به جای جواب، باز هم درددل کرد: «فکرایی میومد تو سرم که دیوونه‌ام می‌کرد... فقط الکل حریفش می‌شد... ولی...» ▫دیگر نشد مقاومت کند؛ یک قطره از گوشۀ چشمش چکید و همان‌جا روی گونه ماند: «پریشب دیگه هیچی حریف حالم نمی‌شد... می‌خواستم خودمو خلاص کنم...» ▪حجم احساس پاشیده در نگاهش به حدی بود که محو چشمانش ماندم و او برای گفتن هر کلمه، نامنظم نفس می‌کشید: «تو سرویس بودم... جلو آینه... فقط یه لحظه مونده بود... ولی بهم خبر دادن فرودگاه بیروت پیدات کردن... تیغو انداختم تو توالت...» ▫نفهمیدم رگ گردنش یا شاهرگ روی دستش... ولی از تصور تیغی که مماس رگش شده بود، نفسم رفت و تمام سر و صدای سالن فرودگاه بیروت، روی سرم خراب شد! ▪هیچ‌جا حس نکردم کسی تعقیبم کرده باشد؛ مطمئن نبودم باز هم حقیقت را بگوید، اصلاً نمی‌شد به این سرعت به تهران رسیده باشد و مردد پرسیدم: «از فرانسه تا اینجا چجوری اومدی؟» ▫نیم‌نگاهی به پشت صندلی‌ها انداخت؛ امیر تکان نمی‌خورد و او با یک نیشخند پاسخ داد: «فرانسه نبودم...» و قبل از اینکه سؤال بعدی را بپرسم، حرفی زد که حتی یک درصد فکرش را نمی‌کردم: «ترکیه بودم... با پرواز استانبول اومدم تهران...» ▪هر چه بیشتر می‌گفت، کمتر می‌فهیدم: «اونایی که آمار شما رو تو فرودگاه رفیق حریری گرفتن، تا همینجا دنبال‌تون بودن... فقط باید تنها می‌شدید، تا بشه اومد سراغ‌تون..» ▫یک لحظه حس کردم ماشین ایستاد؛ درست مثل جریان فکر من... نه توانستم یک کلمه بگویم، نه یک کلمه بپرسم... ماشین انتهای یک کوچۀ باریک و بن‌بست، روبروی در سفید ویلایی ایستاده بود و شایگان یک بوق کوتاه زد. ▪ساختمانی چند طبقه از پشت دیوارهای سنگی ویلا پیدا بود و صدای سگی، سکوت کوچه را تکه‌تکه می‌کرد. ▫هر چه سر می‌چرخاندم، در این کوچه فقط همین یک ویلا بود و من دوباره پرسیدم: «اینجا کجاس؟» ▪شایگان یک لحظه از آینه نگاهم کرد و شاهرخ بلاخره بی‌هیچ خشونتی جواب داد: «فکر کن خونه خودت... چند روز استراحت می‌کنی، شرایط که اوکی شد با هم برمی‌گردیم فرانسه...»... 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد  
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وبیست‌ونهم ▪خانه؟ استراحت؟ چند روز بود دلم حتی برای شنیدن این کلمات تنگ شده بود! ▫️روزهایی که فقط تلاش کرده بودم زنده بمانم و همین دیشب که حاضر بودم بمیرم ولی زنده در آتش نسوزم... ▫چرا هنوز آن پیرمرد یادم نمی‌رفت؟... خون مرتضی روی ستون مسجد... چرا صدای شعله‌های آتش در گوشم تمام نمی‌شد؟... زخم‌های امیر... یک لحظه برگشتم، چشم‌هایش بسته بود ولی همین نگاهم را شاهرخ دید و یک کلمه پرسید: «نگرانشی؟» ▪هنوز باورم نمی‌شد دوباره شاهرخ را می‌بینم؛ نمی‌فهمید فقط می‌خواهم با خودش باشم ولی باید یکی به داد این آدم می‌رسید. ▫نشد حرفی بزنم و کسی از داخل، در ویلا را باز کرد؛ مردی میانسال، با پیراهن سفید و شلوار و جلیقۀ مشکی. سگ از همینجا پیدا بود که با زنجیر پشت در بسته شده و انگار این ماشین را می‌شناخت که دیگر صدا نکرد. ▪ماشین زیر طاق نصرتی از شاخه‌های خشک، ایستاد؛ شایگان پیاده شد، شاهرخ در را باز کرد و من حدس زدم: «ویلای پدرته؟» ▫یک لبخند زد؛ از آن لبخندهای خاصی که روزهای اول آشنایی زیاد می‌زد و با لحنی لاکچری فراتر از حدسم، جواب داد: «همیشه دوست داشتم برات اینجا عروسی بگیرم... مال بابامه ولی به نام عروسش می‌زنه!» ▪حوصله زبان‌بازی هم نداشتم، در را باز کردم؛ قبل از اینکه پیاده شوم، سرما به صورتم خورد و همین که قدم روی سنگفرش حیاط گذاشتم، باد دور تنم پیچید. ▫هوای ۱۹ دی‌ماه، در این ارتفاع از لواسان، زیادی سرد بود؛ به‌خصوص در این حیاط بزرگ و باغچه‌های لخت و کوه‌هایی که درست بالای سر ساختمان، سفید از برف بودند. ▪دیگر این پالتو هم جواب نمی‌داد و شاهرخ دستش را سمت پله‌های ایوان باز کرد: «برو بالا عزیزم...» ▫ایوانی بزرگ روبروی ساختمانی سه طبقه از سیمان سفید؛ چند قدم مانده به پله‌ها، یک تاب بزرگ بود و روی ایوان، میز و صندلی‌های فلزی چیده بودند. ▫دیوار پُر از پنجره‌های بلند بود، پشت هر پنجره یک تراس کوچک با حفاظ فانتزی و پرده‌هایی ضخیم که تمام پنجره‌ها را پوشانده بود. ▪مرد سرایدار، از پله‌ها بالا رفت؛ در را باز کرد و من از روی ایوان، دوباره سمت ماشین چرخیدم؛ امیر هنوز همان‌جا بود، چشم شاهرخ نگاهم را شکار کرد و باز هم جرأت نکردم حرفی بزنم. ▫پشت سر شایگان وارد ساختمان شدم؛ یک سالن بزرگ با مبل و پارکت و فرشی که تقریباً همه خاکستری بودند؛ یکی تیره‌تر، یکی روشن‌تر. ▪شب اولی که از هتل تیم ملی فرار کردم، حاضر نشدم تا صبح با شاهرخ در آپارتمانش بمانم ولی حالا به حدی خسته بودم که روی اولین مبلی که رسیدم، خودم را رها کردم. ▫تشنگی و گرسنگی یادم رفته بود؛ دلم می‌خواست همینجا بخوابم، سرم از پشت روی مبل رها شد ولی جرأت نمی‌کردم چشمم را ببندم و یک لحظه حس کردم کسی شالم را کشید. ▪سرم از روی مبل پرید؛ بلافاصله چرخیدم و دیدم شاهرخ درست پشت سرم ایستاده است. شال را با حوصله بین هر دو دستش تا زد و بی‌هیچ لبخندی، مسخره کرد: «دیگه لازم نیس نقش بازی کنی... این شال و عبا و هر چی بود، تموم شد... دیگه پیش خودمی!» ▫شایگان چند قدم آن‌طرف‌تر با موبایلش کار می‌کرد؛ همانطور که سرش پایین بود، لبخندی زد. شاهرخ شال تا شده را روی مبل کناری پرت کرد و خیلی مطمئن نظر داد: «البته این حکومت هم روزای آخرشه... دیگه بیرون از این ویلا هم حجاب اجباری نیس!»... 📖 ادامه دارد... ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد