🏴 زهراست (سلاماللهعلیها ) الگوی زنان در همه دوران
❇️ فاطمه آناستازیا یژووا، بانوی اندیشمند روسی که در سال ۱۹۹۹ رسماً اسلام آورد و در ۲۰۰۳ شیعه شد، درباره ویژگیهای حضرت زهرا (سلاماللهعلیها ) میگوید:
🔹ایشان توانایی خاصی در خوشحال کردن همسرش داشت، بهطوری که حضرت علی (علیهالسلام ) وقتی به حضرت زهرا(سلاماللهعلیها ) نگاه میکرد، همه دردها و مصیبتهایش را از یاد میبرد. این هنر عشق است؛ هنر یک زن و همسر واقعی.
🔹 او الگوی همیشگی زنان و نیز مادری عالی، شجاع و قهرمانپرور بود
🔹از سوی دیگر ویژگیهایی چون توجه به سیاست، عدالت و وضعیت امت، در ایشان وجود دارد. چون زنی که علایقش محدود به مسایل خانواده و خانهاش است نمیتواند پسری را چون حسین علیهالسلام پرورش دهد.
#سلامت_معنوی
#الگوی_سلامت_معنوی
https://eitaa.com/samn910
🔰نشست سیاسی
🔹سخنران:جناب آقای نجفی
🔸موضوع: مهمترین نیاز امروز کشور در شرایط جنگی در حوزه اجتماعی چیست!؟
⏰زمان:سه شنبه ۵ آبانماه ساعت ۱۹
📍مکان: آنلاین در کانال رمیصاء
https://eitaa.com/romaysa135
حوزه حضرت فاطمه سلام الله عليها
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 سند این نسخههای حاجتروایی کجاست؟
«ادعا میکنن که چند بسته نمک بخر، توی فلان تاریخ پخش کن، اگه حاجت نگرفتی، پیام بده تا بگم چیکار کنی!»
📌هر توصیهای که ظاهر مذهبی داره، لزوماً پشتوانهی دینی نداره. ای کاش قبل از عمل و بازنشر، سند بخواهیم.
#خرافات_دینی
#سواد_رسانهای
#تفکر_نقاد
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از رسانه رهبر انقلاب اسلامی
17.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 فیلم کامل قرائت پیام رهبر معظم انقلاب خطاب به نخبگان و مدالآوران علمی و ورزشی توسط حجتالاسلام و المسلمین حاج علیاکبری در رویداد «مدال آوران کشوردوست»
🗓۴/آبان/۱۴۰۵
💻 Rahbar.ir | 📲 @Rahbar_ir
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوسیونهم
▪مات و مبهوت مردی که فکر میکردم فقط تاجر لوازم ورزشی در فرانسه است، نفسم بند آمد؛ شاهرخ کِی اینهمه وحشی شده بود؟
▫امیر تکیهاش را به مبل محکم کرد و چشم در چشم شاهرخ، تهدیدش را دست انداخت: «آدمی که میاد پای معامله، بلوف نمیزنه! اگه میتونستی، تا حالا خاکم کرده بودی!»
▪شیوا به سمت امیر چرخید: «آقای دادفر!» و شاهرخ درجا از زیر پیراهنش اسلحه کشید؛ ضامن را جابجا کرد، از بالای شانۀ شیوا، سمت امیر نشانه گرفت و آرامش شایگان برای اولین بار متلاشی شد: «بسّه!»
▫شیوا رو به امیر، به التماس افتاد: «تمنا میکنم تمومش کنید...» ولی شاهرخ مهلت نداد، او را کنار زد و امیر اینبار واقعاً ترسید؛ چشمش را بست و لبهایش به هم چسبید!
▪قد بلند شاهرخ لق میخورد؛ راه رفتنش اصلاً متعادل نبود، میدانستم اعصابش از این هم نامتعادلتر شده و نفهمیدم چطور از جا پریدم.
▫اسلحه را به پیشانی امیر چسباند و زبانش مثل پلکهایش، سست و سنگین، تکان خورد: «قمارباز خوبی هستی ولی من از تو دیوونهترم!»
▪حرفش تمام نشده، روبرویش بودم... کنار همان دستی که روی ماشه، آمادۀ شلیک بود و بیصدا لب زدم: «به خاطر من...»
▫نمیخواستم مردی که دوستش دارم، قاتل باشد ولی نمیفهمید و با های داغ دهانش، داد کشید: «خفه شو!»
▪نگاه امیر روی چشمانم گیر کرد؛ شاید او هم باورش نمیشد این دختر، خودش را سپر کرده و من یک لحظه از همه دیوانهتر شدم؛ ساعد شاهرخ را سمت خودم کشیدم و جیغ زدم: «این میگه تو منو دوست نداری... میگه واقعاً عاشقم نیستی... بهش ثابت کن دوستم داری...»
▫ولی نشد حرفم را تمام کنم... یک لحظه انگار کر شدم؛ چیزی بیخ گوشم سوت کشید، صدای وحشتناک شکستن شیشه و بلافاصله سکوت محض!
▪حتی ضربان قلب خودم را هیچجا در تنم حس نمیکردم! دستۀ کلت هنوز در دست شاهرخ میلرزید؛ ماشهای که بیاختیار کشیده، گلولهای که از کنار تنِ من رد شده و درست پشت سرم، شیشههای پنجره را خرد کرده بود.
▫شایگان چند قدم جلوتر آمد؛ پشت شانههای شاهرخ ایستاد، رنگ صورتش پریده بود ولی یک کلمه نگفت و فقط اسلحه را از دستش کشید.
▪شاهرخ بیهیچ مقاومتی اسلحه را رها کرد؛ گیج گلولهای که خودش هم نفهمید از کجا رد شده، به پشت سر تلوتلو خورد؛ روی اولین مبلی که پایش گیر کرد، افتاد و با نگاهی منگ، هنوز دنبال مسیر شلیک گلوله میگشت.
▫خرده شیشهها پخش پارکت شده، شیوا مثل یک مجسمه خشکش زده بود و تازه دیدم نگاه امیر با نگرانی دور تنم میچرخد ولی شایگان، دقیقاً در مسیر نگاهش ایستاد.
▪اسلحه را بین دستش لمس کرد و با آرامشی ترسناک، بدتر از شاهرخ تهدید کرد: «داغی این اسلحه میگه آقای انصاری با کسی شوخی نداره! ایندفعه خانم راستین مداخله کرد و خطا رفت... ولی همیشه اینجوری پیش نمیره!»
▫شیوا با هر دو دست موهایش را پشت سرش جمع کرد؛ انگار کنترل همهچیز از دستش رفته باشد، چند قدم میرفت و دوباره برمیگشت ولی نگاه امیر هنوز روی تن من دنبال جای گلوله بود، بالا و پایین رفتن گلویش را میدیدم، لبهایی که بلاخره از هم فاصله گرفت و صدایی که رسماً تسلیم شد: «لپتاپ بیارید... دسترسی رو قطع میکنم...»...
📖 ادامه دارد...
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلم
▪صورت شاهرخ خیس عرق بود، سرش از پشت روی مبل افتاد و کِیف این پیروزی با یک خنده از دهانش بیرون زد: «این شد!»
▫نگاهم روی خرده شیشهها هراسان میگشت؛ انگار دنبال جنازۀ خودم بودم... باید جایی فرار میکردم... طرف اتاق برگشتم ولی یک لحظه قدمهایم قفل کرد؛ شاهرخ روانی شده بود و از ترس تنها ماندن در اتاق، پشیمان شدم... لعنت به این جهنم که حتی یک کنج امن نداشت!
▪کلافه برگشتم و روی دورترین مبل از امیر نشستم؛ دیگر نگاهم نمیکرد، اصلاً هیچجا را نگاه نمیکرد، چشمش به زمین، سنگین نفس میکشید و چند لحظه بعد، شایگان لپتاپ آورد.
▫نمیدانستم دقیقاً از کدام اطلاعات و سرور حرف میزنند، اصلاً رابط چه کسی بود و امیر چطور میخواست دسترسیاش را قطع کند... فقط میخواستم همین حالا آتشبس شود!
▪شیوا و شایگان دو طرفش نشسته؛ با هر کلیک و انگشتی که روی صفحه کلید میزد، نگاهشان جابجا میشد و امیر از کوره در رفت: «یه وجب اونطرفتر بشینید، بازم میتونید ببینید!»
▫شایگان در سکوت، کمی عقب کشید ولی شیوا خودش را لوس کرد: «آخه من چشمم ضعیفه... برم عقب، اذیت میشم...»
▪امیر به طرفش چرخید؛ طوری با عصبانیت نگاه کرد که من هم ترسیدم؛ لبخند شیوا جمع شد، فقط چند سانتیمتر عقبتر رفت و امیر کلافه، سمت لپتاپ برگشت.
▫شاهرخ سرش هنوز از پشت روی مبل افتاده، از همانجا نگاهش به امیر بود و با همان کلمات معلّق، سؤال کرد: «خبر داری آخرین آمار کشتههای این دو سه شب چند نفر شدن؟»
▪سفیدی نور لپتاپ، روی صورت امیر جابجا میشد؛ با هر کلیک، انگار هزار بار جان میکَند، اصلاً نشنید و شیوا رو به شاهرخ اشاره کرد: «الان نه!»
▫نگاه شایگان به مانیتور دقیق شد؛ دست امیر روی صفحهکلید مکث کرد، چشم شیوا برق زد: «مرسی آقای دادفر!» و شاهرخ انگار باور نمیکرد: «تموم شد؟!»
▪از اینطرف لپتاپ، فقط پیشانی و ابرو و چشم امیر را میدیدم اما هر چه خط از ریشۀ موها تا پلکش بود، همه در هم شکست؛ نگاهش هنوز جایی رو مانیتور جا مانده بود ولی چشمش را بست و طوری نفس کشید که حس کردم همه چیزش را باخت.
▫شایگان با آرامش دست دراز کرد، درِ لپتاپ را بست و شیوا باز هم خودش را سمت امیر کشید: «بلیت مستقیم فرانسه که با این وضعیت گیر نمیاد، اما جور میکنم برید استانبول، از اونجا واسه پاریس بلیت میگیرم!»
▪امیر حتی یک کلمه هم نگفت؛ انگار تمام استخوانهایش شکسته باشد، به سختی خودش را جمع کرد، بلند شد ولی شانههایش خم بود... از بین میز و مبل به زحمت رد شد؛ یک قدم فاصله گرفت و همانجا معطل ماند.
▫انگار تازه یادش افتاد کجا باید برود... چشمش چرخید ولی هیچکس را نگاه نکرد و شیوا بیخیال نمیشد: «ما با هم معامله کردیم... بلیت استانبول تا فرداشب ردیفه!»
▪نیشخند روی لبهای شاهرخ کِش آمد؛ من نفهمیدم ولی امیر تا تهِ خط رفت: «معامله واسه نیمساعت پیش بود نه الان که من دیگه هیچ کارتی ندارم...»
▫شاهرخ سرش را از پشتی مبل بلند کرد و با همان نیشخند خشن، پرسید: «یعنی الان خودت میدونی ممکنه هر کاری بکنم؟»
▪امیر نود درجه سمتش چرخید: «اتفاقاً چون فهمیدم ممکنه هر کاری بکنی، بیخیال معامله شدم...»
▫چشم شاهرخ خمارِ خمار بود؛ طوری خندید که تمام دندانهایش بیرون زد و یک کلمه پرسید: «ترسیدی؟!» و جواب امیر، تنم را خالی کرد: «واسه خودم نه... واسه این دختری که خیلی رو تو حساب کرده... اصلاً فهمیدی ممکن بود بمیره؟...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد
📕 رمان #آنگارد
🔻قسمت دویستوچهلویکم
▪برای اولین بار حس کردم شاهرخ کم آورد، شاید هم خماری، توانش را تمام کرده بود؛ کف هر دو دست را مقابل صورت به هم چسباند، چشمانش را بست، امیر مستقیم سمت در رفت و شیوا صدا زد: «آقای دادفر! شما مهمان ما هستید، میتونید همینجا داخل ویلا بمونید...»
▫چند قدم مانده به در ایستاد؛ خیره به شیشهها و تاریکی حیاط، چند لحظه مکث کرد و فقط سر و شانهاش برگشت: «اینی که شما بهش میگید ویلا، من میگم خونه تیمی!»
▫نگاهش مثل کاغذی که هزار جملۀ در هم نوشته باشند، خطخطی بود و لحنش خش داشت: «منم اینجا مهمون نیستم... گروگانم!»
▪منتظر بودم شیوا قافیه را ببازد ولی سرش را کج کرد؛ طوری که موهای طلاییاش روی یک شانه رها شد و با یک لبخند، هر دو طرف صورتش چال افتاد: «مطمئن باشید کسی نمیخواد به شما آسیبی بزنه... من بهتون تضمین میدم!»
▫امیر لبی پیچ داد و خیلی جدی سؤال کرد: «مثل امشب که تضمین دادی معامله میکنیم ولی کار به اسلحه رو پیشونیم کشید؟... اگه بگم تضمین شما هیچ اهمیتی برای من نداره، ناراحت نمیشید؟»
▪خنده روی صورت شیوا ماسید؛ نگاه امیر بیملاحظۀ شاهرخ، طرف من چرخید و با لحنی محکم، اتمام حجت کرد: «دیگه چیزی نمونده واسه نجات تو حراج نکرده باشم... خدا کنه فهمیده باشی با کی طرفی...»
▫نه منتظر جواب من ماند، نه به کس دیگری نگاه کرد؛ طرف شیشهها چرخید، در را باز کرد و من تازه دیدم مرد سرایدار روی ایوان منتظر ایستاده است!
▪گردن کشید تا داخل را بهتر ببیند و شیوا با دست اشاره کرد این زندانی را ببرد! خیال میکردم امیر خودش آمده و حالا از همینجا میدیدم او را سمت همان اتاقک انتهای حیاط میبرد.
▫در را پشت سرش بسته بود ولی من از شیشه، مسیر رفتنش را قدم به قدم میشمردم و ذرهذره آب میشدم... چرا همین که از در بیرون رفت، از هر کسی اینجا بود، ترسیدم؟... حتی از شاهرخ...
▪همانجا روی مبل نشسته بود؛ پلکهایش سنگین روی هم میخورد، دوباره مژههایش را از هم فاصله میداد تا من را ببیند و همین که طرفش چرخیدم، با ناامیدی نجوا کرد: «تو از من میترسی؟...»
▫ترس؟! اصلاً انگار دیگر نمیشناختمش... خرده شیشههایی که از شلیک کلتش کف پارکت پاشیده بود، پیش چشمم بود و صدای گلوله هنوز در گوشم...
▪شیوا، با حالتی آش و لاش، روی کاناپه ولو شد؛ شایگان، لپتاپ را زیر بغل زد، از جا بلند شد و من رو به هر سه نفرشان پرسیدم: «کی براش بلیت میگیره؟»
▫شیوا چشمانش را بست؛ انگار میخواست همینجا بخوابد! شایگان با لپتاپ روبرویم ایستاد و هر چه همین چند دقیقه پیش قول و قرار گذاشته بود، زیر چند جمله لِه کرد: «چیزی که امشب راضی شد معامله کنه، فقط یه بخشی از اطلاعاتش بود! ما فعلاً باهاش کار داریم خانم راستین!»
▪باورم نمیشد بین چه جانورهایی گیر افتادم! منتظر بودم لااقل شاهرخ حرفی بزند ولی هر دو دست روی مبل انداخت تا بتواند خودش را بلند کند؛ از کنارم رد شد و با صدایی سنگین، تمام دنیا را روی سرم خراب کرد: «بلیت قبرستون رو خودم براش میگیرم... ولی الان نه... چند روز دیگه...»...
📖 ادامه دارد...
✍️ نویسنده: فاطمه ولینژاد