eitaa logo
صبح نزدیک
91 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
3.7هزار ویدیو
90 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
👌ضایع شدن امروز وحید اشتری در مناظره را دیدید؟؟ این جماعت همینند! فقط ادعا ! حتی نمی دانست قربانزاده در دولت شهید رییسی عضو هلدینگ شد! دروغ چت هایش هم که بدجور رسوایی شد! ❌ حالا ببینید همین آدم کسی بود که اول بار دروغ بزرگ سیسمونی دختر قالیباف را مطرح کرد ، آن ایسم دروغگو هم آن را ضریب داد که هنوز شرافت سند دادن را نداشته! بله وقتی یک عده بخاطر بغض و کینه با قالیباف یا هر مسئول سیاسی دیگر، هر دروغی را باور و منتشر می کنند ، عاقبتش هم می شود رو شدن این دروغها. وای از فردای قیامت و تهمتها و...
اینا پیمان بسته بودن که ۳ تایی با هم به یمن حمله کنن ... الان اومدن ایران التماس کردن که بهشون حمله نکنه 😂
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
غربزدگی یک بیماری که هنوز درمانی براش پیدا نشده... https://eitaa.com/samn910
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨☝️ هیچ دوگانه ای بین هیئت و میدان نیست این دوگانه ها ضرورتی نداره ✨ ────────── ✨
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وچهل‌ودوم ▪یک دست به نردۀ فلزی و فانتزی راه‌پله، معطّل ایستاده بود؛ قدم‌هایش روی پلۀ اول لق می‌خورد، ظاهراً یک پله هم نمی‌توانست خودش را بالا بکشد ولی من طلبکار هر سه نفرشان بودم: «مگه بهش قول ندادید؟» ▫شیوا چشمش را باز نکرد، شایگان ساکت بود و شاهرخ دست دیگر را هم لب نرده گرفت تا بتواند سمتم بچرخد؛ نگاهش خشن بود و لبخندش خشن‌تر: «برو بخواب... شاید تو خواب ببینی من از خون این حرومزاده گذشتم...» ▪تمام صورتش چشم شده، فقط نگاهم می‌کرد تا یک کلمه بگویم و ضربۀ بعدی را بدتر بزند ولی زبان من بند آمد! ▫دوباره به طرف راه‌پله چرخید؛ زیر لب ترانۀ فرانسوی محبوبش را زمزمه می‌کرد و تا از خم پله پیچید، شایگان نزدیکم شد. ▫لپ‌تاپ هنوز زیر بغلش، صورتش خونسردی محض بود و مثل همیشه ماله کشید: «بهش فرصت بدید... حالش خوب نیس.» ▪فرصت؟! می‌خواستند برای کشتن یک آدم فرصت بدهم؟! ▫به سرعت سمت راه‌پله رفتم و او دوباره توصیه کرد: «بهتره سر به سرش نذارید خانم راستین!» ▪به طرفش چرخیدم؛ زورم به هر کسی نمی‌رسید، به این یکی می‌رسید: «اینجا همه آزادن... جز من؟!» ▫لبخند زد؛ یکی از همان لبخندهایی که معلوم نبود پشتش چه خیالی دارد و دستش را سمت راه‌پله باز کرد: «شما قراره عروس این خانواده بشید، اینجا هم خونۀ خودتونه! بفرمایید!» ▪حالم از لحنش به هم خورد؛ اصلاً منتظر اجازۀ کسی نبودم و تا رسیدن به طبقۀ بالا، فقط در ذهنم می‌گشتم یک کلمه برای راضی کردن شاهرخ پیدا کنم! ▫لای در اتاقش باز بود؛ یک تیغه نور کف راهرو جا مانده، همان آهنگی که در گلویش قرقره می‌کرد، این‌بار با صدای خوانندۀ زن فرانسوی، از همین شکاف بیرون می‌زد و من همانجا پشت در ایستادم. ▪با کف دست، در را آهسته هُل دادم؛ در روبروی صورتم کنار رفت و دیدم وسط تختش، تنش پهن شده، چشم‌هایش بسته، انگار خوابش برده بود! ▫نمی‌خواستم از این چهارچوب رد شوم؛ انگار بیشتر از هر کسی در این دنیا، از این مرد می‌ترسیدم و از همان‌جا فقط نگاهش می‌کردم... چرا دو سال، حتی یک ذره نشناخته بودمش؟ ▪دلم می‌خواست به همین چشم‌های بسته، التماس کنم این ماجرای لعنتی را تمام کند ولی مطمئن نبودم التماسم برایش مهم باشد. ▫ناامید از مردی که زیر بار مستی مرده بود، برگشتم و همان لحظه صدای سنگینش را شنیدم: «چی می‌خوای؟» ▪از همین دو کلمه و لحن مستش، تمام تنم تکان خورد؛ اصلاً این روزها، این ترسیدن‌های بی‌دلیل دست خودم نبود. ▫وحشتزده چرخیدم؛ همان جنازه‌ای که روی تخت افتاده بود، فقط چشمش تکان می‌خورد و نگاهش دور صورتم گیج می‌زد: «چی می‌خوای عزیزم؟» ▪از وحشت وسوسه‌ای که به سرش زده بود، یک قدم عقب رفتم: «اومدم ببینم این بازی کی قراره تموم بشه؟» ▫پلک‌هایش روی هم می‌خورد و دوباره برمی‌گشت: «هر وقت من بگم...» 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وچهل‌وسوم ▪دست‌هایم بی‌حرکت کنار تنم مانده، عضلات ساق هر دو پایم، سفت شده بود و بی‌اختیار گارد گرفتم ولی این مرد لت و پارتر از این حرف‌ها بود و من این‌بار شکایت که نه، درددل کردم: «من می‌خوام زندگی کنم... نمی‌خوام همیشه استرس داشته باشم...» ▫نتوانست چشم‌هایش را باز نگه دارد؛ پلک‌هایش روی هم افتاد و لب‌هایش بد تکان خورد: «فکر کردی من می‌خواستم؟...» ▪چرا یک لحظه این‌همه شبیه قدیم شد؟ شبیه همان روزهایی که هر حرفی می‌زد، باور می‌کردم؟... چرا صدای این زن خواننده، این‌قدر روی اعصابم رژه می‌رفت؟ چرا خفه نمی‌شد تا صدای شاهرخ را بهتر بشنوم؟ ▫همان یک قدمی که از ترس عقب کشیده بودم، جلو رفتم... دلم می‌خواست باز هم بگوید؛ با همین حال خراب... با همین لحنی که دیگر ترسناک نبود... با همین چشم‌هایی که دوباره باز شد و انگار قرار نبود دروغ بگوید: «من که فقط می‌خواستم تو مال خودم باشی... از دو سال پیش... از نمایشگاه تهران...» ▪اصلاً در این دنیا نبود؛ نه خودش، نه نگاهش، نه حرف‌هایی که برای اولین بار اعتراف می‌کرد: «از روز اول می‌خواستم با خودم ببرمت فرانسه... وسوسه‌ات کردم قید ایرانو بزنی تا با من بیای...» ▫حرف‌هایی می‌زد که خیلی بدتر از حقیقت بود؛ با هر کلمه، زیر قدم‌هایم خالی‌تر می‌شد و معلق بین زمین و هوا، پرسیدم: «پس چرا شبی که می‌خواستم از هتل فرار کنم، مخالفت کردی؟» ▪با حالتی کلافه بالش را از زیر سرش کشید؛ سر و گردن را روی تخت فشار می‌داد و هر کلمه زیر سنگینی زبانش، لِه می‌شد: «چون خودم می‌دونستم تو چه جهنمی گیر افتادم...» ▫موسیقی تمام شد؛ نمی‌دانم شیوا و شایگان، خواب بودند یا بیدار، اما از طبقۀ پایین هیچ صدایی نمی‌آمد؛ سکوت اتاق، برزخ محض بود و من حرف خودش را تکرار کردم: «چه جهنمی؟!» ▪نمی‌توانست سرش را بچرخاند؛ دست روی تخت می‌کشید تا موبایل را پیدا کند و به جای جواب، ناله زد: «سرم درد می‌کنه...» ▫دستش به موبایل رسید، باز این آهنگ لعنتی را پخش کرد؛ تکرار این جملات نامفهوم فرانسوی با صدای گس و خش‌دار این زن، روی ریتم کند و نامنظم موسیقی، به اعصابم سوهان می‌کشید و شاهرخ بلاخره اسمش را برد: «میسی می‌خواست تو رو تور کنه... منتظر بود تو از کمپ بزنی بیرون... ولی من نمی‌خواستم...» ▪حتی از شنیدن اسم میسی حالم بد می‌شد ولی فعلاً شاهرخ مست بود؛ یک کلمه از حرف‌هایش را نمی‌فهمید و من باید همین حالا هر چه مخفی کرده بود، می‌فهمیدم: «چجوری باهاش آشنا شدی؟» ▫پیشانی‌اش چروک بود؛ چشم‌هایش مچاله شد، درد داشت یا خاطرات روی سرش خراب شد، نفهمیدم ولی بلاخره زخمش سر باز کرد: «سرِ یه معامله... گفتن یه شعبه تو امارات بزنم... من نمی‌دونستم...» ▪نشد حرفش را تمام کند، فقط یک کلمه از دهانش بیرون زد: «سرم...» و من دوباره پرسیدم: «چی رو نمی‌دونستی؟» ▫با هر دو دست پیشانی‌اش را فشار می‌داد و کلمات بین لب‌هایش لمبر می‌زد: «قرار نبود با اسرائیل کار کنم... همه چی به اسم امارات بود... وقتی امضا کردم، فهمیدم...» ▪شبی که در آپارتمان امیر، مرتضی حدس زد ممکن است این زن عامل موساد باشد... یادم نرفته بود شاهرخ چقدر از میسی می‌ترسید و پرسیدم: «مجبور بودی؟...» ▫نشد سؤالم را تمام کنم، اصلاً خودم هم نمی‌فهمیدم چه می‌پرسم ولی او به همین سؤال نصفه، پاسخ داد: «تهدیدم کردن گرای قرارداد انصاری‌ها با اسرائیل رو میدن به جمهوری اسلامی... بابام تو ایران... همه چی تو ایران... هلدینگ... زندگی خودم و خانوادم داشت نابود می‌شد... مجبور شدم...» 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد
📕 رمان 🔻قسمت دویست‌وچهل‌وچهارم ▪نفسش نکشید؛ شاید درد امانش را برید و لحنش درست مثل دست و پای من می‌لرزید: «سرم داره می‌ترکه...» ▫نگاهم سرگردان دور اتاق می‌چرخید؛ نمی‌دانستم چه غلطی کنم تا دردش تمام شود و خودش دوباره شروع کرد: «تور کردن تو واسه موساد، آخرین چیزی بود که ازم خواست.... قول داد آخریش باشه... قبلش هر چی خواسته بود، از نفوذ بابام بود... با اسم بابامم... با کارت داود انصاری... تو ایران هر کاری دلش می‌خواست می‌کرد... ولی دفعۀ آخر تو رو می‌خواست... می‌خواست از تو یه لیدر بسازه...» ▪یک لحظه کلمات بین لب‌هایش پس کشید؛ چروک چشم و پیشانی بی‌حرکت ماند... لب‌هایش بی‌حرکت‌تر... خوابش برده بود... با همان دردی که آخر نشد درمان کنم... با حرف‌هایی که بلاخره اعتراف کرد و از ترس همین اعتراف، همانجا در چهارچوب در خشکم زد... ▫امیر راست می‌گفت... مرتضی چه خوب حدس زد... من چقدر احمق بودم... ▪انگار هر چه مستی در تن شاهرخ جا نمی‌شد، روی سر من خراب شد؛ دست به دیوار، مسیرم را در این راهرو درست نمی‌دیدم، پله‌ها را به زحمت یکی‌یکی پایین می‌رفتم و فقط فکر می‌کردم دقیقاً تا کجا در این منجلاب فرو رفتم... ▫طبقۀ همکف سکوت مطلق بود و تاریکی نسبی؛ خبری از شیوا و شایگان هم نبود، نمی‌دانستم کجا رفتند و یک لحظه سایه‌ای دیدم که سمت درِ شیشه‌ای ویلا حرکت می‌کرد. ▪تنها روشنایی سالن، نور چراغ‌های پایه بلند حیاط بود که تا اینجا می‌رسید؛ در همین روشنایی مبهم، دیدم مرد سرایدار از ساختمان بیرون رفت و چیزی که در تاریکی برق می‌زد. ▫آویز طلایی کشوی میز کنار سالن، هنوز تکان می‌خورد؛ نمی‌خواستم هیچ فکری کنم ولی حدسی بی‌هوا به ذهنم رسید و حسی قدم‌هایم را در همین تاریکی تا پای همان میز چوبی کشید. ▪سرم کامل نچرخید ولی نگاهم دور تا دور سالن را گشت؛ هیچ‌کس نبود و دستم آهسته سمت کشو رفت. ▫با دو انگشت دستگیره را گرفتم، کشو را بی‌صدا بیرون کشیدم؛ یک پاکت سیگار خارجی، یک فندک استیل، خودنویس مشکی و چیزی که اصلاً شبیه بقیه نبود؛ کلیدی کهنه. ▪می‌دانستم این مرد همین حالا از زندانی کردن چه کسی برگشته و می‌شد حدس بزنم این کلید همان زندان کنج حیاط است اما نمی‌خواستم به چیز دیگری فکر کنم؛ اصلاً از ترس فکری که ذهنم را فشار می‌داد، درِ کشو را بستم و از جا بلند شدم. ▫هر چه تا اینجا پاورچین آمده بودم، به سرعت سمت اتاق برگشتم؛ همان اتاق بزرگ و پنجرۀ رو به حیاط! اتاقک پشت درخت‌ها از اینجا درست پیدا نبود و چرا این فکر، دست از سرم برنمی‌داشت؟ ▪روی تخت دراز کشیدم، سرم را زیر پتو پنهان کرده، می‌خواستم از خودم هم فرار کنم! ▫پلک‌هایم را فشار می‌دادم شاید خوابم ببرد ولی پشت این پلک‌ها، هر چه حساب می‌کردم، دیگر نمی‌شد برای شاهرخ چک سفید احساسم را بکشم. ▫هر بار چشمم را باز می‌کردم، ساعت روی دیوار، یک دقیقه هم جلو نرفته بود و یک لحظه صدای شاهرخ را از سالن شنیدم: «یکی می‌خواد باهات حرف بزنه!» ▪نمی‌فهمیدم خواب می‌بینم یا بیدارم؛ چند ساعت گذشته؟... اصلاً با من بود؟... ▫گیج و گنگ، دور خودم می‌چرخیدم و همین که در اتاق را باز کردم، دیدم امیر همان جای دیشب نشسته؛ با صورتی به هم ریخته از خواب، چشم‌هایی خراب و صدایی که به شدت عصبی بود: «ساعت ۳ نصفه شب کی هوس کرده با من حرف بزنه؟ چرا دوباره منو کشوندین اینجا؟» 📖 ادامه دارد...     ✍️ نویسنده: فاطمه ولی‌نژاد