eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🎤 | درآمدی بر اهداف مهم صنعت هسته‌ای 🗓 به مناسبت ۲۰ فروردین‌ماه، روز ملی فناوری هسته‌ای 🔹 رهبر انقلاب: از ظرفیّت دانش هسته‌ای بایستی برای بخشهای مختلفِ زندگیِ مردم استفاده کرد. سرریز بحث هسته‌ای، برای صنعت، برای سلامت، برای کشاورزی، برای محیط زیست، برای آب‌شیرین‌کن، برای درمان بیماری‌ها و برای همه چیز در جامعه مفید است. خوشبختانه این کار را سازمان انرژی هسته‌ای دارد انجام میدهد و به انرژی متوقّف نمانده، به این کارهای اساسی و مهم [هم] دارد میرسد و من تأکید میکنم و اصرار دارم که به این اهمّیّت بدهید، دنبال بکنید، زندگی مردم را از پیشرفت علمی مربوط به صنعت هسته‌ای برخوردار کنید.» ۱۴۰۲/۰۳/۲۱ 🔹 دستاوردهای متخصصان و محققان دانش هسته‌ای کشور در بخش‌های زیادی از زندگی مردم اثرگذار بوده است. برای مثال در حوزه سلامت با تولید ایزوتوپ برای تشخیص و درمان سرطان، در حوزه مدیریت بحران آب با ساخت مجتمع های آب‌شیرین‌کن، در بخش محیط زیست به وسیله تصفیه پساب‌های صنعتی، در حوزه غذا و کشاورزی با فناوری کاربردی پرتودهی و نمونه‌های بسیاری از این قبیل که اهمیت این دانش را بیش از پیش نشان می‌دهد. 🖼 پرونده: «ایران قوی با صنعت هسته‌ای پیشرفته» https://eitaa.com/basirat_andishe1
📊 اطلاع‌نگاشت | در خدمتِ زندگی مردم ✏️«زندگی مردم را از پیشرفت علمی مربوط به صنعت هسته‌ای برخوردار کنید» 🔹️مروری بر توصیه‌های کلیدی رهبر انقلاب اسلامی به مسئولان صنعت هسته‌ای ایران. ۱۴۰۲/۳/۲۱ 🗓۲۰ فروردین‌ماه، روز ملی فناوری هسته ای https://eitaa.com/basirat_andishe1
7.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️ | رباعی‌هایی که ۱۸ سال قبل در دیدار شاعران با رهبر انقلاب خوانده شد و امسال از آن یاد شد... ✏️ «شما یک شب در این جلسه رباعی خواندید؟ من هنوز در ذهنم مانده از زیبایی آن رباعی‌ها.» ✍️ «امین»؛ شعر و ادب فارسی به روایت حضرت آیت‌‌الله خامنه‌ای https://eitaa.com/basirat_andishe1
📣 توصیه‌ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت ❤️ رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند. https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دقت کردی تو دهه هشتاد و ۹۰ حرفایی که اقا میزدن چند سال بعد به حقیقت میپیوست ولی حرفایی که حضرت اقا تو این سه چهار سال اخیر زدن ، همه به فاصله چند ماه بعد اتفاق میوفته دقت کردید؟ بقول حضرت اقا ، سرعت حوادث عالم سرسام آور شده https://eitaa.com/basirat_andishe1
امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام: آنکه کینه را کنار بگذارد، قلب و ذهنش آرامش می‌یابد 📚 غررالحکم؛ ح ۸۵۸۴ https://eitaa.com/basirat_andishe1
💠 عباس و عمو با هم از پله‌های ایوان پایین دویدند و زن‌عمو روی ایوان خشکش زده بود. زبانم به لکنت افتاده و فقط نام حیدر را تکرار می‌کردم. عباس گوشی را از دستم گرفت تا دوباره با حیدر تماس بگیرد و ظاهراً باید پیش از عروسی، رخت عزای دامادم را می‌پوشیدم که دیگر تلفن را جواب نداد. 💠 جریان خون به سختی در بدنم حرکت می‌کرد، از دیشب قطره‌ای آب از گلویم پایین نرفته و حالا توانی به تنم نمانده بود که نقش زمین شدم. درست همانجایی که دیشب پاهای حیدر سست شد و زانو زد، روی زمین افتادم و رؤیای روی ماهش هر لحظه مقابل چشمانم جان می‌گرفت. 💠 بین هوش و بی‌هوشی بودم و از سر و صدای اطرافیانم تنها هیاهویی مبهم می‌شنیدم تا لحظه‌ای که نور خورشید به پلک‌هایم تابید و بیدارم کرد. میان اتاق روی تشک خوابیده بودم و پنکه سقفی با ریتم تکراری‌اش بادم می‌زد. برای لحظاتی گیج گذشته بودم و یادم نمی‌آمد دیشب کِی خوابیدم که صدای نیمه‌ شب مثل پتک در ذهنم کوبیده شد. 💠 سراسیمه روی تشک نیم‌خیز شدم و با نگاه حیرانم دور اتاق می‌چرخیدم بلکه حیدر را ببینم. درد نبودن حیدر در همه بدنم رعشه کشید که با هر دو دستم ملحفه را بین انگشتانم چنگ زدم و دوباره گریه امانم را برید. چشمان مهربانش، خنده‌های شیرینش و از همه سخت‌تر سکوت آخرین لحظاتش؛ لحظاتی که بی‌رحمانه به زخم‌هایش نمک پاشیدم و خودخواهانه او را فقط برای خودم می‌خواستم. 💠 قلبم به‌ قدری با بی‌قراری می‌تپید که دیگر وحشت و عدنان از خجالت در گوشه دلم خزیده و از چشمانم به‌ جای اشک خون می‌بارید! از حیاط همهمه‌ای به گوشم می‌رسید و لابد عمو برای حیدر به جای مجلس عروسی، مجلس ختم آراسته بود. به‌ سختی پیکرم را از زمین کندم و با قدم‌هایی که دیگر مال من نبود، به سمت در رفتم. 💠 در چوبی مشرف به ایوان را گشودم و از وضعیتی که در حیاط دیدم، میخکوب شدم؛ نه خبری از مجلس عزا بود و نه عزاداران! کنار حیاط کیسه‌های بزرگ آرد به ردیف چیده شده و جوانانی که اکثراً از همسایه‌ها بودند، همچنان جعبه‌های دیگری می‌آوردند و مشخص بود برای شرایط آذوقه انبار می‌کنند. 💠 سردسته‌شان هم عباس بود، با عجله این طرف و آن طرف می‌رفت، دستور می‌داد و اثری از غم در چهره‌اش نبود. دستم را به چهارچوب در گرفته بودم تا بتوانم سر پا بایستم و مات و مبهوت معرکه‌ای بودم که عباس به پا کرده و اصلاً به فکر حیدر نبود که صدای مهربان زن‌عمو در گوشم نشست :«بهتری دخترم؟» 💠 به پشت سر چرخیدم و دیدم زن‌عمو هم آرام‌تر از دیشب به رویم لبخند می‌زند. وقتی دید صورتم را با اشک شسته‌ام، به سمتم آمد و مژده داد :«دیشب بعد از اینکه تو حالت بد شد، حیدر زنگ زد.» و همین یک جمله کافی بود تا جان ز تن رفته‌ام برگردد که ناباورانه خندیدم و به‌ خدا هنوز اشک از چشمانم می‌بارید؛ فقط این‌بار اشک شوق! دیگر کلمات زن‌عمو را یکی درمیان می‌شنیدم و فقط می‌خواستم زودتر با حیدر حرف بزنم که خودش تماس گرفت. 💠 حالم تماشایی بود؛ بین خنده و گریه حتی نمی‌توانستم جواب سلامش را بدهم که با همه خستگی، خنده‌اش گرفت و سر به سرم گذاشت :«واقعاً فکر کردی من دست از سرت برمیدارم؟! پس‌فردا شب عروسی‌مونه، من سرم بره واسه عروسی خودمو می‌رسونم!» و من هنوز از انفجار دیشب ترسیده بودم که کودکانه پرسیدم :«پس اون صدای چی بود؟» صدایش قطع و وصل می‌شد و به سختی شنیدم که پاسخ داد :«جنگه دیگه عزیزم، هر صدایی ممکنه بیاد!» از آرامش کلامش پیدا بود فاطمه را پیدا کرده و پیش از آنکه چیزی بپرسم، خبر داد :«بلاخره تونستم با فاطمه تماس بگیرم. بنزین ماشین‌شون تموم شده تو جاده موندن، دارم میرم دنبال‌شون.» 💠 اما جای جراحت جملات دیشبم به جانش مانده بود که حرف را به هوای عاشقی برد و عصاره احساس از کلامش چکید :«نرجس! بهم قول بده باشی تا برگردم!» انگار اخبار به گوشش رسیده بود و دیگر نمی‌توانست نگرانی‌اش را پنهان کند که لحنش لرزید :«نرجس! هر اتفاقی بیفته، تو باید محکم باشی! حتی اگه آمرلی اشغال بشه، تو نباید به مرگ فکر کنی!» 💠 با هر کلمه‌ای که می‌گفت، تپش قلبم شدیدتر می‌شد و او عاشقانه به فدایم رفت :«به‌ خدا دیشب وقتی گفتی خودتو می‌کُشی، به مرگ خودم راضی شدم!» و هنوز از تهدید عدنان خبر نداشت که صدایش سینه سپر کرد :«مگه من مرده باشم که تو اسیر دست داعش بشی!» گوشم به حیدر بود و چشمم بی‌صدا می‌بارید که عباس مقابلم ظاهر شد. از نگاه نگرانش پیدا بود دوباره خبری شده و با دلشوره هشدار داد :«به حیدر بگو دیگه نمی‌تونه از سمت برگرده، داعش تکریت رو گرفته!»... ادامه دارد ... ✍ نویسنده: فاطمه ولی نژاد https://eitaa.com/basirat_andishe1
14M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌳 کردستان ،مریوان ، روستای بیلو ،زیستگاه زیبای لک لک ها 😍 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/basirat_andishe1
35.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 شهید رئیسی بیشترین وقت را برای مذاکره گذاشت/ پیش از شهادت به نقطه توافق رسیده بودیم مخبر‌ در دیدار نوروزی با خانواده شهید رئیسی: شهریور ۱۴۰۱ دوبار تا امضا پیش رفتیم پیش از شهادت شهید رئیسی هم به این‌ نقطه رسیدیم اما اسراییلی ها کارشکنی کردند هیچگاه مخالف مذاکره نبودیم اما نگاه به بیرون نداشتیم و شهید رئیسی حل مسائل کشور را به مسائل بیرون گره نزد https://eitaa.com/basirat_andishe1