📌شما که صاحب یک فرزند هستید، حتما بخونید؟
🙇♂🙇♂🙇♂
- کودکان تک فرزند به دلیل نداشتن خواهر و برادر، روحیه رقابت طلبی که لازمه و اساس موفقیت فرد در زندگی است را ندارند و معمولاً این ویژگی به طور مطلوب در آنها شکل نمیگیرد.
🔸باتوجهبه اینکه تک فرزندها نسبت به دیگر کودکان که دارای خواهر و برادر هستند، از طرف پدر و مادر خود معمولاً تحت توجه بیشتری قرار دارند، ممکن است به افرادی خودخواه تبدیل شوند که همه چیز را برای خود میخواهند.
🔸 بچههایی که تنها فرزند خانواده هستند و خواهر و برادری ندارند، چون همیشه از پدر و مادر خود در تمام کارها و رفتارهایشان الگوبرداری و تقلید میکنند، معمولاً افرادی پرتوقع، کمالگرا و غیرقابلانعطاف هستند که فرصت کافی برای درک مفهوم همدلی کردن و از خود گذشتن بهخاطر دیگران را نداشتهاند.
🔸باتوجهبه اینکه تک فرزندها زودتر از دیگر هم سن و سالهای خود که چند فرزند هستند، وارد دنیای بزرگسالی میشوند، اغلب اوقات نمیتوانند تجربه رفتارهایی را که گروه سنی آنها به طور طبیعی از خود نشان میدهند، تجربه کنند و معمولاً رفتارهایی که از آنها سر میزند، بسیار شبیه به رفتار بزرگترها است.
#آفت_تک_فرزندی
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️منْ سَمِعَ رَجُلاً يُنَادِي يَا لَلْمُسْلِمِينَ فَلَمْ يُجِبْهُ فَلَيْسَ بِمُسْلِمٍ
🇵🇸 لبیک به ندای استغاثه مردم مظلوم غزه
🔻اجتماع بزرگ مردمی🔻
"انا علی العهد"
مسجد مقدس جمکران
🔹 تجدید بیعت و استغاثه به حضرت صاحبالزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برای رهایی مردم غزه و نابودی رژیم کودککش صهیونیستی
📅 سه شنبه ۲۶ فروردین ساعت ۱۶
🗺 پیادهروی در طریقالمهدی(مسیر حرم حضرت معصومه سلام الله علیها تا مسجد جمکران)
🔹مراسم رسمی بعد از نماز مغرب و عشاء، همراه با دعای توسل و استغاثه به حضرت صاحبالزمان عجلالله تعالیفرجهالشریف
https://eitaa.com/basirat_andishe1
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تفاوت های سمی نسل ها🤣
https://eitaa.com/basirat_andishe1
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به احترامش تمام قد میایستم .جانم به فدایت اللهم احفظ امام الخامنه ای
اگر نشر ندهید .به نظر من جفاکردید باید مبلغ مسلم بن عقیل زمان باشید.
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بالاخره یه روز
ته داستان ما هم قشنگ میشه 🌹
خدا ما را کافیست ☺️
#حال_خوب
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 😊
محبت گفتاری با نوجوان😍
خیلی از ماها فکر میکنیم محبت گفتاری و زبانی فقط مال نوزادا و بچههای کوچیکه، اما وقتی بچههامون نوجوون یا جوون میشن دیگه نیازی به محبت زبانی ندارن. واسه همین، تو دوران نوزادی کلی قربونصدقهشون میریم، ولی هر چی بزرگتر میشن، این ابراز محبت کمتر و کمتر میشه. 😔
این در حالیه که بچههای کوچیک اصلا معنای کلمههای محبتآمیز رو متوجه نمیشن و از طرفی ابراز محبت ما هم بیشتر برای اینه که خودمون رو از شوق محبت کردن آروم کنیم😊🥰
اما برعکس، نوجوونها هم معنای کلمههامون رو متوجه میشن و هم نیاز دارن به این محبت🌹
#محبت_در_تربیت (۱۱)
📌 #چطوری_تربیت_کنم (۲۴)
📚 برگرفته از کتاب #من_دیگر_ما
✍ #محسن_عباسی_ولدی
✔️ حکایتی زیبا
✍مولانا تو مثنوی معنوی توصیف بامزهای داره از درک افراد از جهان هستی میگه که:
مگسی بر پرِ كاهی نشست كه آن پر كاه
بر ادرار خری روان بود.
مگس مغرورانه بر ادرار خر كشتی میراند
و میگفت:
من علم دريانوردی و كشتیرانی خواندهام.
در اين كار بسيار تفکر کرده ام.
ببينيد اين دريا و اين كشتی را و مرا كه
چگونه كشتی میرانم.
او در ذهن حقیر خود بر دريا كشتی میراند.
آن ادرار، دريای بیساحل به نظرش
میآمد، و آن برگ كاه، كشتی بزرگ.
زيرا آگاهی و بينش او حقیر و اندک بود.
🚨جهان هر كس به اندازه درک و بينش اوست.
آدمِ مغرور و كج انديش مانند اين مگس است و ذهنش به اندازه درک ادرار الاغ و برگ کاه..
#تنها_میان_داعش
#داستان_شب
#قسمت_چهاردهم
💠 بدن بیسر مردان در هر گوشه رها شده و دختران و زنان جوان را کنار دیوار جمع کرده بودند. اما عدنان مرا برای خودش میخواست که جسم تقریباً بیجانم را تا کنار اتومبیلش کشید و همین که یقهام را رها کرد، روی زمین افتادم.
گونهام به خاک گرم کوچه بود و از همان روی زمین به پیکرهای بیسر #مدافعان شهر ناامیدانه نگاه میکردم که دوباره سرم آتش گرفت.
💠 دوباره به موهایم چنگ انداخت و از روی زمین بلندم کرد و دیگر نفسی برای ناله نداشتم که از شدت درد، چشمانم در هم کشیده شد و او بر سرم فریاد زد :«چشماتو وا کن! ببین! بهت قول داده بودم سر پسرعموت رو برات بیارم!»
پلکهایم را به سختی از هم گشودم و صورت حیدر را مقابل صورتم دیدم در حالی که رگهای گردنش بریده و چشمانش برای همیشه بسته بود که تمام تنم رعشه گرفت.
💠 عدنان با یک دست موهای مرا میکشید تا سرم را بالا نگه دارد و پنجههای دست دیگرش به موهای حیدر بود تا سر بریدهاش را مقابل نگاهم نگه دارد و زجرم دهد و من همه بدنم میلرزید.
در لحظاتی که روح از بدنم رفته بود، فقط #عشق حیدر میتوانست قفل قلعه قلبم را باز کند که بلاخره از چشمه خشک چشمم قطره اشکی چکید و با آخرین نفسم با صورت زیبایش نجوا کردم :«گفتی مگه مرده باشی که دست #داعش به من برسه! تو سر حرفت بودی، تا زنده بودی نذاشتی دست داعش به من برسه!» و هنوز نفسم به آخر نرسیده، آوای #اذان صبح در گوش جانم نشست.
💠 عدنان وحشتزده دنبال صدا میگشت و با اینکه خانه ما از مقام #امام_حسن (علیهالسلام) فاصله زیادی داشت، میشنیدم بانگ اذان از مأذنههای آنجا پخش میشود.
هیچگاه صدای اذان مقام تا خانه ما نمیرسید و حالا حس میکردم همه شهر #مقام حضرت شده و به خدا صدای اذان را نه تنها از آنجا که از در و دیوار شهر میشنیدم.
💠 در تاریکی هنگام #سحر، گنبد سفید مقام مثل ماه میدرخشید که چلچراغ اشکم در هم شکست و همین که موهایم در چنگ عدنان بود، رو به گنبد ضجه زدم و به حضرت التماس میکردم تا نجاتم دهد که صدای مردانهای در گوشم شکست.
با دستهایش بازوهایم را گرفته و با تمام قدرت تکانم میداد تا مرا از کابوس وحشتناکم بیرون بکشد و من همچنان میان هق هق گریه نفس نفس میزدم.
💠 چشمانم نیمه باز بود و همین که فضا روشن شد، نور زرد لامپ اتاق چشمم را زد. هنوز فشار انگشتان قدرتمندی را روی بازویم حس میکردم که چشمانم را با ترس و تردید باز کردم.
عباس بود که بیدارم کرده و حلیه کنار اتاق مضطرّ ایستاده بود و من همین که دیدم سر عباس سالم است، جانم به تنم بازگشت.
💠 حلیه و عباس شاهد دست و پا زدنم در عالم خواب بودند که هر دو با غصه نگاهم میکردند و عباس رو به حلیه خواهش کرد :«یه لیوان آب براش میاری؟» و چه آبی میتوانست حرارت اینهمه #وحشت را خنک کند که دوباره در بستر افتادم و به خنکای بالشت خیس از اشکم پناه بردم.
صدای اذان همچنان از بیرون اتاق به گوشم میرسید، دل من برای حیدرم در قفس سینه بال بال میزد و مثل همیشه حرف دلم را حتی از راه دور شنید که تماس گرفت.
💠 حلیه آب آورده بود و عباس فهمید میخواهم با حیدر خلوت کنم که از کنارم بلند شد و او را هم با خودش برد.
صدایم هنوز از ترس میتپید و با همین تپش پاسخ دادم :«سلام!» جای پای گریه در صدایم مانده بود که #آرامشش از هم پاشید، برای چند لحظه ساکت شد، سپس نفس بلندی کشید و زمزمه کرد :«پس درست حس کردم!»
💠 منظورش را نفهمیدم و خودش با لحنی لبریز غم ادامه داد :«از صدای اذان که بیدار شدم حس کردم حالت خوب نیس، برای همین زنگ زدم.»
دل حیدر در سینه من میتپید و به روشنی احساسم را میفهمید و من هم میخواستم با همین دست لرزانم باری از دلش بردارم که همه غمهایم را پشت یک #عاشقانه پنهان کردم :«حالم خوبه، فقط دلم برای تو تنگ شده!»
💠 به گمانم دردهای مانده بر دلش با گریه سبک نمیشد که به تلخی خندید و پاسخ داد :«دل من که دیگه سر به کوه و بیابون گذاشته!»
اشکی که تا زیر چانهام رسیده بود پاک کردم و با همین چانهای که هنوز از ترس میلرزید، پرسیدم :«حیدر کِی میای؟»
💠 آهی کشید که از حرارتش سوختم و کلماتی که آتشم زد :«اگه به من باشه، همین الان! از دیروز که حکم #جهاد اومده مردم دارن ثبت نام میکنن، نمیدونم عملیات کِی شروع میشه.»
و من میترسیدم تا آغاز عملیات #کابوسم تعبیر شود که صحنه سر بریده حیدر از مقابل چشمانم کنار نمیرفت...
ادامه دارد ...
✍ نویسنده: فاطمه ولی نژاد