eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
💠 در این قحط ، چشمانم بی‌دریغ می‌بارید و در هوای بهاری حضور حیدرم، لب‌هایم می‌خندید و با همین حال به‌هم ریخته جواب دادم :«گوشی شارژ نداشت. الان موتور برق آوردن گوشی رو شارژ کردم.» توجیهم تمام شد و او چیزی نگفت که با دلخوری دلیل آوردم :«تقصیر من نبود!» و او دلش در هوای دیگری می‌پرید و با بغضی که گلوگیرش شده بود نجوا کرد :«دلم برا صدات تنگ شده، دلم می‌خواد فقط برام حرف بزنی!» و با ضرب سرانگشت طوری تار دلم را لرزاند که آهنگ آرامشم به هم ریخت. 💠 با هر نفسم تنها هق هق گریه به گوشش می‌رسید و او همچنان ساکت پای دلم نشسته بود تا آرامم کند. نمی‌دانستم چقدر فرصت دارم که جام ترس و تلخی دیشب را یکجا در جانش پیمانه کردم و تا ساکت نشدم نفهمیدم شبنم اشک روی نفس‌هایش نم زده است. 💠 قصه غم‌هایم که تمام شد، نفس بلندی کشید تا راه گلویش از بغض باز شود و نازم را کشید :«نرجس جان! می‌تونی چند روز دیگه تحمل کنی؟» از سکوت سنگین و غمگینم فهمید این تا چه اندازه سخت است که دست دلم را گرفت :«والله یه لحظه از جلو چشمام کنار نمیرید! فکر اینکه یه وقت خدای نکرده زبونم لال...» 💠 و من از حرارت لحنش فهمیدم کابوس ما آتشش می‌زند که دیگر صدایش بالا نیامد، خاکستر نفسش گوشم را پُر کرد و حرف را به جایی دیگر کشید :«دیشب دست به دامن (علیه‌السلام) شدم، گفتم من بمیرم که جلو چشمت به (سلام‌الله‌علیها) جسارت کردن! من نرجس و خواهرام رو دست شما می‌سپرم!» از و توکل عاشقانه‌اش تمام ذرات بدنم به لرزه افتاد و دل او در آسمان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) پرواز می‌کرد :«نرجس! شماها امانت من دست امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) هستید، پس از هیچی نترسید! خود آقا مراقبتونه تا من بیام و امانتم رو ازش بگیرم!» 💠 همین عهد آخرین حرفش بود، خبر داد با شروع عملیات شاید کمتر بتواند تماس بگیرد و با چه حسرتی از هم خداحافظی کردیم. از اتاق که بیرون آمدم دیدم حیدر با عمو تماس گرفته تا از حال همه باخبر شود، ولی گریه‌های یوسف اجازه نمی‌داد صدا به صدا برسد. حلیه دیگر نفسی برایش نمانده بود که عباس یوسف را در آغوش کشید و به اتاق دیگری برد. 💠 لب‌های روزه‌دار عباس از خشکی تَرک خورده و از رنگ پژمرده صورتش پیدا بود دیشب یک قطره آب نخورده، اما می‌ترسیدم این یوسف چهار ماهه را تلف کند که دنبالش رفتم و با بی‌قراری پرسیدم :«پس هلی‌کوپترها کی میان؟» دور اتاق می‌چرخید و دیگر نمی‌دانست یوسف را چطور آرام کند که دوباره پرسیدم :«آب هم میارن؟» از نگاهش نگرانی می‌بارید، مرتب زیر گلوی یوسف می‌دمید تا خنکش کند و یک کلمه پاسخ داد :«نمی‌دونم.» و از همین یک کلمه فهمیدم در دلش چه شده و شرمنده از اسفندی که بر آتشش پاشیده بودم، از اتاق بیرون آمدم. 💠 حلیه از درماندگی سرش را روی زانو گذاشته و زهرا و زینب خرده شیشه‌های فاجعه دیشب را از کف فرش جمع می‌کردند. من و زن‌عمو هم حیران حال یوسف شده بودیم که عمو از جا بلند شد و به پاشنه در نرسیده، زن‌عمو با ناامیدی پرسید :«کجا میری؟» 💠 دمپایی‌هایش را با بی‌تعادلی پوشید و دیگر صدایش به سختی شنیده می‌شد :«بچه داره هلاک میشه، میرم ببینم جایی آب پیدا میشه.» از روز نخست ، خانه ما پناه محله بود و عمو هم می‌دانست وقتی در این خانه آب تمام شود، خانه‌های دیگر هم اما طاقت گریه‌های یوسف را هم نداشت که از خانه فرار کرد. 💠 می‌دانستم عباس هم یوسف را به اتاق برده تا جلوی چشم مادرش پَرپَر نزند، اما شنیدن ضجه‌های کافی بود تا حال حلیه به هم بریزد که رو به زن‌عمو با بی‌قراری ناله زد :«بچه‌ام داره از دستم میره! چیکار کنم؟» و هنوز جمله‌اش به آخر نرسیده، غرش شدیدی آسمان شهر را به هم ریخت. به در و پنجره خانه، شیشه سالمی نمانده و صدا به‌ قدری نزدیک شده بود که چهارچوب فلزی پنجره‌ها می‌لرزید. 💠 از ترس حمله دوباره، زینب و زهرا با از پنجره‌ها فاصله گرفتند و من دعا می‌کردم عمو تا خیلی دور نشده برگردد که عباس از اتاق بیرون دوید. یوسف را با همان حال پریشانش در آغوش حلیه رها کرد و همانطور که به‌ سرعت به سمت در می‌رفت، صدا بلند کرد :«هلی‌کوپترها اومدن!» 💠 چشمان بی‌حال حلیه مثل اینکه دنیا را هدیه گرفته باشد، از شادی درخشید و ما پشت سر عباس بیرون دویدیم. از روی ایوان دو هلی‌کوپتر پیدا بود که به زمین مسطح مقابل باغ نزدیک می‌شدند. عباس با نگرانی پایین آمدن هلی‌کوپترها را تعقیب می‌کرد و زیر لب می‌گفت :«خدا کنه نزنه!»... ادامه دارد ... ✍ نویسنده: فاطمه ولی نژاد https://eitaa.com/basirat_andishe1
💠 به محض فرود هلی‌کوپترها، عباس از پله‌های ایوان پایین رفت و تمام طول حیاط را دوید تا زودتر را به یوسف برساند. به چند دقیقه نرسید که عباس و عمو درحالی‌که تنها یک بطری آب و بسته‌ای آذوقه سهم‌شان شده بود، برگشتند و همین چند دقیقه برای ما یک عمر گذشت. 💠 هنوز عباس پای ایوان نرسیده، زن‌عمو بطری را از دستش قاپید و با حلیه به داخل اتاق دویدند. من و دخترعموها مات این سهم اندک مانده بودیم و زینب ناباورانه پرسید :«همین؟» عمو بسته را لب ایوان گذاشت و با جانی که به حنجره‌اش برگشته بود، جواب داد :«باید به همه برسه!» 💠 انگار هول حال یوسف جان عباس را گرفته بود که پیکرش را روی پله ایوان رها کرد و زهرا با ناامیدی دنبال حرف زینب را گرفت :«خب اینکه به اندازه امشب هم نمیشه!» عمو لبخندی زد و با صبوری پاسخ داد :«ان‌شاءالله بازم میان.» و عباس یال و کوپال لشگر را به چشم دیده بود که جواب خوش‌بینی عمو را با نگرانی داد :«این حرومزاده‌ها انقدر تجهیزات از پادگان‌های و جمع کردن که امروزم خدا رحم کرد هلی‌کوپترها سالم نشستن!» 💠 عمو کنار عباس روی پله نشست و با تعجب پرسید :«با این وضع، چطور جرأت کردن با هلی‌کوپتر بیان اینجا؟» و عباس هنوز باورش نمی‌شد که با هیجان جواب داد :«اونی که بهش می‌گفتن و همه دورش بودن، یکی از فرمانده‌های ایرانه. من که نمی‌شناختمش ولی بچه‌ها می‌گفتن !» لبخند معناداری صورت عمو را پُر کرد و رو به ما دخترها مژده داد :« ایران فرمانده‌هاشو برای کمک به ما فرستاده !» تا آن لحظه نام را نشنیده بودم و باورم نمی‌شد ایرانی‌ها به خاطر ما خطر کرده و با پرواز بر فراز جهنم داعش خود را به ما رسانده‌اند که از عباس پرسیدم :«برامون اسلحه اوردن؟» 💠 حال عباس هنوز از که دیشب ممکن بود جان ما را بگیرد، خراب بود که با نگاه نگرانش به محل اصابت خمپاره در حیاط خیره شد و پاسخ داد :«نمی‌دونم چی اوردن، ولی وقتی با پای خودشون میان تو داعش حتماً یه نقشه‌ای دارن!» حیدر هم امروز وعده آغاز را داده بود، شاید فرماندهان ایرانی برای همین راهی آمرلی شده بودند و خواستم از عباس بپرسم که خبر آوردند حاج قاسم می‌خواهد با آمرلی صحبت کند. 💠 عباس با تمام خستگی رفت و ما نمی‌دانستیم کلام این فرمانده ایرانی می‌کند که ساعتی بعد با دو نفر از رزمندگان و چند لوله و یک جعبه ابزار برگشت، اجازه تویوتای عمو را گرفت و روی بار تویوتا لوله‌ها را سر هم کردند. غریبه‌ها که رفتند، بیرون آمدم، عباس در برابر نگاه پرسشگرم دستی به لوله‌ها زد و با لحنی که حالا قدرت گرفته بود، رجز خواند :«این خمپاره اندازه! داعشی‌ها از هرجا خواستن شهر رو بزنن، ماشین رو می‌بریم همون سمت و با می‌کوبیم‌شون!» 💠 سپس از بار تویوتا پایین پرید، چند قدمی به سمتم آمد و مقابل ایوان که رسید با عجیب وعده داد :«از هیچی نترس خواهرجون! مرگ داعش نزدیک شده، فقط کن!» احساس کردم حاج قاسم در همین یک ساعت در سینه برادرم قلبی پولادین کاشته که دیگر از ساز و برگ داعش نمی‌ترسید و برایشان خط و نشان هم می‌کشید، ولی دل من هنوز از داعش و کابوس عدنان می‌لرزید و می‌ترسیدم از روزی که سر عباسم را بریده ببینم. 💠 بیش از یک ماه از محاصره گذشت، هر شب با ده‌ها خمپاره و راکتی که روی سر شهر خراب می‌شد از خواب می‌پریدیم و هر روز غرّش گلوله‌های تانک را می‌شنیدیم که به قصد حمله به شهر، خاکریز را می‌کوبید، اما دل‌مان به حضور حاج قاسم گرم بود که به نشانه بر بام همه خانه‌ها پرچم‌های سبز و سرخ نصب کرده بودیم. حتی بر فراز گنبد سفید مقام (علیه‌السلام) پرچم سرخ افراشته شده بود و من دوباره به نیت حیدر به زیارت مقام آمده بودم. 💠 حاج قاسم به مدافعان رمز مقاومت را گفته بود اما من هنوز راز تحمل حیدر را نمی‌دانستم که دلم از دوری‌اش زیر و رو شده بود. تنها پناهم کنج همین مقام بود، جایی که عصر روز عقدمان برای اولین بار دستم را گرفت و من از حرارت لمس گرما گرفتم و حالا از داغ دوری‌اش هر لحظه می‌سوختم. 💠 چشمان و خنده‌های خجالتی‌اش خوب به یادم مانده و چشمم به هوای حضورش بی‌صدا می‌بارید که نیت کردم اگر حیدر سالم برگردد و خدا فرزندی به ما ببخشد، نامش را بگذاریم. ساعتی به مانده، از دامن امن امام دل کَندم و بیرون آمدم که حس کردم قدرتی مرا بر زمین کوبید... ادامه دارد ... ✍ نویسنده: فاطمه ولی نژاد https://eitaa.com/basirat_andishe1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔆امیرالمومنین على عليه السلام: لا غائبَ أقرَبُ مِن المَوتِ 🔆هيچ غايبى نزديكتر از مرگ نيست 📚ميزان الحكمه جلد۱۱ صفحه۹۲ https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انسان ها زود پشیمان می‌شوند....🌼 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/basirat_andishe1
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 | از اینکه نماز صبحت قضا بشه بترس! 🌱 یکم غصه بخور، عیب نداره... https://eitaa.com/basirat_andishe1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻شفای کودک ۸ ساله در حرم مطهر رضوی 🔹معجزه شفای کودک ۸ ساله از زبان عضو کمیسیون شفایافتگان حرم رضوی حجت الاسلام فرازی‌نیا ماجرای آخرین شفا یافته حرم را بیان می‌کند. https://eitaa.com/basirat_andishe1
🇮🇷🇵🇸 🔰 | عبور از دوقطبی مذاکره 🍃🌹🍃 🔹این روز‌ها مسئله غیرمستقیم میان ایران و آمریکا در عمان، به یکی از پرمناقشه‌ترین موضوعات جامعه بدل گردیده است. در باب فرصت‌ها و تهدیدات آن بحث‌های فراوانی در رسانه‌های مکتوب و مجازی شکل گرفته و هوادارانی یافته است و در سطحی بالاتر، حتی از اختلاف نظر گذشته و به صف‌آرایی دو اردوگاه موافقان و مخالفان بدل گردیده است. دوقطبی موافقان و مخالفانی که گویا نظر سومی بیرون از این دو دیدگاه وجود ندارد. حقیقت آن است که بخش عمده‌ای از مناقشات سال‌های اخیر کشور حاصل همین نگاه‌های دوقطبی است که جز سیاه و سفید نمی‌بیند و راه سومی نمی‌یابد. در این نگاه شما نیز باید تکلیف‌تان را مشخص کنید. اگر در این اردوگاه نیستی، پس به اردوگاه مقابل تعلق داری و همین نگاه تنگ‌نظرانه کافی است تا هر سوژه‌ای حاکم شده و جامعه را در دو اردوگاه متضاد قرار دهد و تنش و درگیری را در فضای جامعه حاکم سازد. 🔸در آخرین بیانات حکیم انقلاب اسلامی در دیدار با جمعی از مسئولان کشور بود که معظم له در بررسی ابعاد مذاکرات عمان نکات راهبردی و راهگشایی را مطرح کردند که می‌تواند فصل‌الخطاب بخشی از این مناقشات باشد. یکی از نکات حائز اهمیت توجه دادن مخاطب به این حقیقت بود که «به این گفت‌و‌گو‌ها هم نه به صورت افراطی خوش‌بین باشیم، نه به صورت افراطی بدبین». معظم له از نگاه سومی سخن می‌گوید که به مذاکرات نه آن‌قدر خوش‌بینانه می‌نگرد که حل مشکلات کشور را فقط در گرو تحقق آن بیابد و نه آن‌قدر بدبینانه می‌بیند که آن را نماد وادادگی و انفعال و خیانت برشمارد. 🔹مبتنی بر این نگاه، مذاکره به رسمیت شناخته شده و به مثابه ابزاری برای حل بخشی از مناقشات سیاست خارجه جمهوری اسلامی به کار گرفته می‌شود، اما حدود و ثغور آن در چارچوب دکترین اصلی جمهوری اسلامی و مبتنی بر اصول سه گانه عزت، حکمت و مصلحت تعیین می‌شود؛ لذا زمین بازی را جمهوری اسلامی مشخص می‌کند و اگر رقیب حاضر به پذیرش آن باشد، باب مذاکره باز خواهد شد، اما اگر طرف مقابل زیاده‌خواهی، سلطه‌گری و تلاش برای تحمیل اراده را پیشه گیرد و مذاکره را به مثابه آن روی سکه جنگ و با هدف به زانو در آوردن جمهوری اسلامی تعریف نماید، قابل تحقق و مقبولیت نبوده و مذاکره با چنین کشوری، «هوشمندانه، عاقلانه و شرافتمندانه» نخواهد بود. 🔸آنچه دیروز موجب نفی مذاکره و امروز عامل شکل‌گیری آن شده است، تفاوت همین مبنایی است که بدان اشاره شد. امروز اراده جمهوری اسلامی در شکل دادن به مذاکره پیش رفته است و همان ترامپی که دو ماه پیش مدعی بود ایران باید بدون پیش شرط پای میز مذاکره‌ای بنشیند و برگ تسلیم خود را امضا کند، امروز مجبور شده به مذاکره غیرمستقیم در عمان تن دهد، حقوق قانونی جمهوری اسلامی در داشتن فناوری هسته‌ای را به رسمیت بشمارد و تنها سطوح اشاعه آن را دستورکار مذاکرات قرار دهد. 🔹به واقع مذاکره در اسفند و فروردین، تفاوت ماهوی یافته است، میز مذاکره اسفندماه با هدف تسلیم ایران در برابر استکبار جهانی چیده شده بود، اما با ایستادگی و هوشمندی حکیم انقلاب میز مذاکره امروز مبتتی بر عزت و حکمت و با هدف امتیاز گرفتن از رقیب طرح‌ریزی شده است. البته دستیابی به آنچه انتظار جمهوری اسلامی است، در هاله‌ای از ابهام و تردید قرار دارد، چراکه آنچه در سیره استکبار جهانی برجسته است، عهدشکنی و عدم پایبندی به اخلاق و شرافت و انسانیت است و همین امر موجب شده رهبری با صراحت اعلام نمایند که «به طرف مقابل خیلی بدبینیم، طرف مقابل را قبول نداریم، می‌شناسیم طرف مقابل را». 🔸افکار عمومی در انتظار نتایج مذاکرات است، اما بیش از آنکه پیشاپیش نتایجی برای آن تصور نماید، باید آن را به فرصتی برای آموختن درس سیاست و شناخت دشمن و توانایی دیپلماتیک جمهوری اسلامی بدل نماید و با ایجاد جامعه‌ای همدل و یک صدا، حمایت تمام قد خود را از تیم مذاکره اعلام نماید و آنها را به حرکت مقتدرانه، عزتمندانه و حکیمانه مبتنی بر منافع ملی و مصالح جمهوری اسلامی توصیه نماید. ✍ مهدی سعیدی https://eitaa.com/basirat_andishe1