eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔴 درمان کم‌خونی ❣ ♻️ یک عدد سیب رنده شده + ۲ تا ۳ قاشق عرق‌بیدمشک + ۱ تا ۲ قاشق عسل 🍃 روزی نصف لیوان قبل از هر وعده‌ی غذایی.
امام خامنه ای: امیرالمومنین علیه السلام در جنگی که با خوارج داشتند ، جنگ یک صبح تا شبی طول کشید . آنقدر جنگ شدت داشت که حتی فرصت نکردند نماز بخوانند، نمازشان تکبیر بود،در میدان جنگ اینطوری بود . وقتی که گرماگرم جنگ هستند که اگر بخواهند دست از جنگ بردارند و نماز بخوانند، دشمن غلبه پیدا خواهد کرد. در این شرایط یک تکبیر بگویند، الله اکبر، این می‌شود نماز. اولویت ها را ببینید در اسلام چطوری است. نماز با این عظمت، با این اهمیت، آن وقتی که پای حفظ دین در میان است، این طور ادا می‌شود. منبع: بیانات رهبری (حلقه سوم انسان ۲۵۰ ساله .فصل دوم) اولویت ها در شرایط و زمان های مختلف برای حفظ اصل دین و نظام تغییر می کند. در مسئله ، اولویت، حفظ امنیت نظام جمهوری اسلامی است. ❌حواسمان باشد 🔰تاریخ همیشه در حال تکرار هست نظام نو ظهور https://eitaa.com/basirat_andishe1
هیچوقت‌برای‌این‌دنیای‌فانی‌وزودگذرغــــم نخــورونگران‌نباش‌... بلکه‌نگران‌این‌باش‌که‌آیاخـدارا،ازخودراضی کرده‌ای،یاارتباطت‌باخداوندوانجام‌عبادتها چگونه‌‌است؟!! اینها‌مهم‌است‌درباره‌اش،نگران‌‌باشی‌وبرایش اشک‌بریزی... ثروت‌وسامان‌دنیــا،واقعاًچه‌سودوارزشی دارد،وقتی‌محبت‌ِخـدادرقلبت‌نباشـد!!! الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِ‌لوَلــیِّڪَ‌اَلْفــَرَجْ https://eitaa.com/basirat_andishe1
✍🏼 | به نظر میرسد فرهنگ عذرخواهی از مواضع اشتباه باید در میان دوستان انقلابی باب شود وگرنه باب توجیه، بیش از آنی که فکرش را بکنید باز می‌شود. مگر الآن نشده؟ وقتی برخی فهمیدند تحلیل‌شان دربارۀ مذاکره و اجازه دربارۀ آن، یا تحلیل‌شان دربارۀ تاخیر در عملیات وعدۀ صادق سه اشتباه بوده، چه کار کردند؟ این رو در ویراستی مشاهده کنید @abbasivaladi
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برای اولین بار به جای حرص خوردن خندم گرفت😂❤️ https://eitaa.com/basirat_andishe1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہ957_61_2.mp3
زمان: حجم: 1.2M
زیارت امام‌زمان علیه‌السّلام بعدنمازصبح 💠اَلْـݪّٰـهُـمَّ┊بَـلِّـغْ مَـوْلٰاىَ صـٰاحِبَ ٱݪـزَّمـٰانِ صَـلَـوٰاتُ ٱللّٰـهِ عَلَـيْـهِ عَنْ جَـميٖـعِ ٱلْمـؤْمِنيٖـنَ وَٱلْـمُؤْمِنـٰاتِ فیٖ مَشـٰارِقِ ٱلْـاَرْضِ وَمَغـٰارِبِـهـٰا وَبَـرِّهـٰا وَبَـحْرِهـٰا وَ سَهْـلِهـٰا وَ جَبَـلِهـٰا حَيّـِهِـمْ وَ مَيّـِتِـهِـمْ وَعَنْ وٰالِـدَیَّ وَوُلْـدیٖ وَعَنّـیٖ مِنَ ٱݪـصّـَلَـوٰاتِ وَٱݪـتّـَحـيّٖـٰاتِ زِنَةَ عَـرْشِ ٱللّٰـهِ وَ مِـدٰادَ كَلِـمـٰاتِـٖهۦٓ✦وَمُنْـتَـهیٰ رِضـٰاهُ وَعَدَدَ مـٰا اَحْصـٰاهُ كِتـٰابُــهُۥ وَ اَحـٰاطَ بِــٖهۦٓ✦عِلْـمُـهُۥ 💠اَلْـݪّٰـهُـمَّ┊اِنّیٖ اُجَـدِّدُ لَــهُۥ ❀فیٖ هٰـذَٱ ٱلْـيَـوْمِ وَفیٖ کُـلِ‏ّ يَوْمِِ عَهْـدََٱ وَعَقْـدََٱ وَ بَيْـعَـةََ فیٖ رَقَـبَـتیٖ 💠اَلْـݪّٰـهُـمَّ┊كَمـٰا شَـرَّفْـتَـنیٖ بِهٰـذَٱ ٱݪـتّـَشْـريٖـفِ وَ فَضّـَلْـتَـنىٖ بِهٰـذِهِ ٱلْـفَضـيٖـلَـةِ وَ خَصَـصْـتَـنىٖ بِـهٰـذِهِ ٱݪـنّـِعْـمَةِ فَـصَـلِ‏ّ عَلـىٰ مَـوْلٰایَ وَ سَـيّـِدیٖ صـٰاحِبَِ ٱݪـزَّمـٰانِ وَٱجْـعَـلْـنـیٖ مِـنْ اَنْصـٰارِهۦٓ ✦وَ اَشْـيـٰاعِــٖهۦٓ✦ وَٱݪـذّٰابّـيٖـنَ عَنْـهُ وَٱجْـعَـلْـنـیٖ مِـنَ ٱلْـمُسْتَـشْـهَديٖـنَ بَـيْـنَ يَـدَيْـهِ طـٰائِـعـََٱ غَيْـرَ مُكْـرَهِِ فِـۍٱݪـصّـَفِّ ٱݪّـَذیٖ نَـعَـتَّ اَهْـلَــهُۥ ❀فـیٖ كِتــٰابِـکَ فَقُـلْـتَ: ✨صَـفّـََٱ كَـاَنّـَهُـمْ بُـنْـيـٰانٌ مَـرْصـوُصٌ┊عَلـىٰ طـٰاعَـتِـکَ وَطـٰاعَةِ رَسُـولِکَ وَآلِــٖهۦٓ✦عَلَـيْـهِـمُ ٱݪـسَّـلٰام 💠اَلْـݪّٰـهُـمَّ┊هٰـذِهۦٓ ✦بَـيْـعَـةٌ لَـهُۥ ❀فیٖ عُـنُـقـیٖ اِلىٰ يَـوْمِ ٱلْـقـيٖـٰامَةِ
جانم به این سپاهی 💖🌺💐 سالروز تاسیس سپاه گرامی باد 🌹 جمله ای از امام راحل عزیز💖 که همین یه جمله ، واسه سپاه ، بالاترین افتخار و مدال هست ، اگر نبود کشور هم نبود💖💖 https://eitaa.com/basirat_andishe1
💠 گریه یوسف را از پشت سر می‌شنیدم و می‌دیدم چشمان این رزمنده در برابر بارش اشک‌هایش می‌کند که مستقیم نگاهش کردم و بی‌پرده پرسیدم :«چی شده؟» از صراحت سوالم، مقاومتش شکست و به لکنت افتاد :«بچه‌ها عباس رو بردن درمانگاه...» گاهی تنها خوش‌خیالی می‌تواند نفسِ رفته را برگرداند که کودکانه میان حرفش پریدم :«دیدم دستش شده!» 💠 و کار عباس از یک زخم گذشته بود که نگاهش به زمین افتاد و صدایش به سختی بالا آمد :«الان که برگشت یه راکت خورد تو .» از گریه یوسف همه بیدار شده بودند، زن‌عمو پشت در آمد و پیش از آنکه چیزی بپرسد، من از در بیرون رفتم. 💠 دیگر نمی‌شنیدم رزمنده از حال عباس چه می‌گوید و زن‌عمو چطور به هم ریخته و فقط به سمت انتهای کوچه می‌دویدم. مسیر طولانی خانه تا درمانگاه را با دویدم و وقتی رسیدم دیگر نه به قدم‌هایم رمقی مانده بود نه به قلبم. دستم را به نرده ورودی درمانگاه گرفته بودم و برای پیش رفتن به پایم التماس می‌کردم که در گوشه حیاط عباسم را دیدم. 💠 تخت‌های حیاط همه پر شده و عباس را در سایه دیوار روی زمین خوابانده بودند. به‌قدری آرام بود که خیال کردم خوابش برده و خبر نداشتم دیگر به رگ‌هایش نمانده است. چند قدم بیشتر با پیکرش فاصله نداشتم، در همین فاصله با هر قدم قلبم به قفسه سینه کوبیده می‌شد و بالای سرش از افتادم. 💠 دیگر قلبم فراموش کرده بود تا بتپد و به تماشای عباس پلکی هم نمی‌زد. رگ‌هایم همه از خون خالی شده و توانی به تنم نمانده بود که پهلویش زانو زدم و با چشم خودم دیدم این گوشه، عباس من شده است. زخم دستش هنوز با چفیه پوشیده بود و دیگر این به چشمم نمی‌آمد که همان دست از بدن جدا شده و کنار پیکرش روی زمین مانده بود. 💠 سرش به تنش سالم بود، اما از شکاف پیشانی به‌قدری روی صورتش باریده بود که دلم از هم پاشیده شد. شیشه چشمم از اشک پُر شده و حتی یک قطره جرأت چکیدن نداشت که آنچه می‌دیدم نگاهم نمی‌شد. 💠 دلم می‌خواست یکبار دیگر چشمانش را ببینم که دستم را به تمنا به طرف صورتش بلند کردم. با سرانگشتم گلبرگ خون را از روی چشمانش جمع می‌کردم و زیر لب التماسش می‌کردم تا فقط یکبار دیگر نگاهم کند. با همین چشم‌های به خون نشسته، ساعتی پیش نگران جان ما را به دستم سپرد و در برابر نگاهم جان داد و همین خاطره کافی بود تا خانه خیالم زیر و رو شود. 💠 با هر دو دستم به صورتش دست می‌کشیدم و نمی‌خواستم کسی صدایم را بشنود که نفس نفس می‌زدم :«عباس من بدون تو چی کار کنم؟ من بعد از مامان و بابا فقط تو رو داشتم! تو رو خدا با من حرف بزن!» دیگر دلش از این دنیا جدا شده و نگران بار غمش نبودم که پیراهن را پاره کردم و جراحت جانم را نشانش دادم :«عباس می‌دونی سر حیدر چه بلایی اومده؟ زخمی بود، کردن، الان نمیدونم زنده‌اس یا نه! هر دفعه میومدی خونه دلم می‌خواست بهت بگم با حیدر چی کار کردن، اما انقدر خسته بودی خجالت می‌کشیدم حرفی بزنم! عباس من دارم از داغ تو و حیدر دق می‌کنم!» 💠 دیگر باران اشک به یاری دستانم آمده بود تا نقش خون را از رویش بشویم بلکه یکبار دیگر صورتش را سیر ببینم و همین چشمان بسته و چهره برای کشتن دل من کافی بود. اجازه نمی‌داد نغمه ناله‌هایم را بشنود که صورتم را روی سینه پُر خاک و خونش فشار می‌دادم و بی‌صدا ضجه می‌زدم. 💠 بدنش هنوز گرم بود و همین گرما باعث می‌شد تا از هجوم گریه در گلو نمیرم و حس کنم دوباره در جا شده‌ام که ناله مردی سرم را بلند کرد. عمو از خانه رسیده بود، از سنگینی دست روی سینه گرفته و قدم‌هایش را دنبال خودش می‌کشید. پایین پای عباس رسید، نگاهی به پیکرش کرد و دیگر ناله‌ای برایش نمانده بود که با نفس‌هایی بریده نجوا می‌کرد. 💠 نمی‌شنیدم چه می‌گوید اما می‌دیدم با هر کلمه رنگ از صورتش می‌پَرد و تا خواستم سمتش بروم همانجا زمین خورد. پیکر پاره‌ پاره عباس، عمو که از درد به خودش می‌پیچید و درمانگاهی که جز پرستارانش وسیله‌ای برای مداوا نداشت. 💠 بیش از دو ماه درد و مراقبت از در برابر و هر لحظه شاهد تشنگی و گرسنگی ما بودن، طاقتش را تمام کرده و عباس دیگر قلبش را از هم متلاشی کرده بود. هر لحظه بین عباس و عمو که پرستاران با دست خالی می‌خواستند احیایش کنند، پَرپَر می‌زدم تا آخر عمو در برابر چشمانم پس از یک ساعت کشیدن جان داد... ادامه دارد ... ✍ نویسنده: فاطمه ولی نژاد