eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
صبح نزدیک
#چله_کلیمیه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🏷برای چله کلیمی چه کاری انجام بدهیم: 1⃣نیت از این چله تقرب به درگاه خداوند متعال باشد. 2⃣نماز توبه که در یک‌شنبه ذی القعده که اساس دستورات این چله میباشد حتما انجام شود. در همه هفته‌های ماه ذی القعده می‌توانید بخوانید. 3⃣مراقبه خوب بر واردات و صادرات نفس یعنی چشم و گوش و زبان انجام شود. زیرا ارتباط مستقیم بین هرزگی این اعضا و روح و هرزگی حقیقت انسان و بالعکس آن وجود دارد. اگر رذیله ای وجود دارد که خیلی اذیت می‌کند روی آن سرمایه ويژه‌اي گذاشته شود. 4⃣قرائت قرآن و لو روزانه ۱۰ آیه خوانده شود و به امام رضا علیه‌السلام تقدیم شود. بعضی از اولیای الهی فرمودند روزانه یک سوره خوانده و به امام رضا علیه السلام هدیه شود. 5⃣روزه‌های ایام صیام (پنجشنبه اول و آخر و چهارشنبه وسط گرفته شود). 6⃣نمازشب ولو یک رکعت ولو قضای آن خوانده شود. در این چله نمازشب نورانیت ویژه می‌آورد. 7⃣توسل به امام زمان عجل الله، یک چله دعای عهد یا دعایی که خودتان دوست دارید. 8⃣استغفار از گناهان روز در وقت محاسبه از صمیم قلب و پشیمانی؛ کلا استغفار در این ماه بسیار خوب است. 9⃣خوش اخلاقی و خوش خلقی با اعضای خانواده 👌اصل مراقبت در ماه ذی القعده بر ترک محرمات الهی است و لازم است توجه ویژه به ترک گناه داشته باشیم تا سایر اعمال معنا و مفهوم خود را بدست بیاورند. https://eitaa.com/basirat_andishe1
آیا چله کلیمیه (موسویه) سند دارد؟ (از اول ذی القعده تا 10 ذی الحجه) ❌ https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی دوستِ خوب تمامِ ماجراست...🤍 داری رفیقی که از موفقیتت اینجوری کیف‌ کنه؟🥹 https://eitaa.com/basirat_andishe1
✍وقت کم است و کار بسیار.. 🔻 🔸امام علی علیه السلام: 🔹لاَ يَشْغَلَنَّكَ عَنِ اَلْعَمَلِ لِلْآخِرَةِ شُغْلٌ؛ فَإِنَّ اَلْمُدَّةَ قَصِيرَةٌ 🔹مبادا هيچ كارى تو را از كار براى آخرت باز دارد؛ زيرا كه فرصت كم است. 📚غرر الحكم، ح ۱۰۲۸۶
🌿 و مــــا در هیاهوی روزگار اگر آرامیم، دلمان به خــــدا گرم است...🌺 ┈┈••✾❀❀🌸❤️🌸❀❀✾••┈┈
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله: هركس يك دختر داشته باشد، خداوند او را پوششى از دوزخ قرار مى‌دهد و هركس دو دختر داشته باشد، به خاطر آن وارد بهشت مى‌شود و هركس سه دختر يا مانند آن خواهر داشته باشد، جهاد و صدقه از او برداشته مى‌شود. 🔷🔸💠🔸🔷 https://eitaa.com/basirat_andishe1
«تجسم شیطان» 🎬: فاطمه دو دستش را بالا برد و می خواست بر سرش بکوبد که روح الله متوجه نیتش شد، فوری جلو آمد و دستهای سرد فاطمه را در دست گرفت و گفت: این کارا چی هستن می کنی؟! مگه چه اتفاقی افتاده؟! فاطمه دندانی به هم سایید و گفت: یعنی به نظرت اتفاقی نیافتده؟! اومدی میگی برام هوو آوردی...تازه اونم کی؟! شراره؟!!!! زن داداش مرحومت...زن سعید ،داداش کوچکت که خودش را کشت و تو هم با افتخار رفتی اونو گرفتی؟ مگه نمی دونستی من و شراره مثل دو تا خواهر میمونیم؟! آخه چطور باور کنم...شراره؟! آخه من چی کم برات گذاشتم؟! تو یه روحانی هستی و منم طلبه، میدونم که وظایفی را که دین مشخص کرده برای یه زن چی هست و همه را یک به یک انجام دادم، نکنه تو یک زن افسار گسیخته و برهنه و بی حجاب مثل شراره می خواستی و من نمی دونستم؟! نکنه دوست داشتی منم مثل شراره چادر از سر بندازم و با هفتاد قلم آرایش توی کوچه و خیابون راه بیافتم و دل مردهای شهر را بلرزونم؟!...اگه همچی می خواستی چرا زودتر نگفتی؟! چرا گذاشتی کار به اینجا بکشه و بعد ناباورانه فریاد زد: روح الله! واقعا شراره را عقدش کردی؟! روح الله سرش را پایین انداخت ، همانطور که به سمت صندلی جلوی دراور میرفت تا کت را برداره گفت: آره پنجاه ساله صیغه اش کردم... فاطمه سرش را روی دستهایش گذاشت و های های گریه می کرد. روح الله از اتاق بیرون آمد و حسین و عباس و زینب را دید که پشت در با چشمانی گریان چمپاتمه زده اند. بی توجه و بدون حرف به طرف در ساختمان رفت. صدای بسته شدن در هال که بلند شد، فاطمه از جا برخواست...باید کاری می کرد، دوست داشت از ته سرش جیغ و داد بزند ، اما چون توی خانه سازمانی بود و میدانست که همسایه ها همه از کارمندان زیر دست شوهرش هستند ، باز هم حجب وحیا به خرج داد و راضی نشد آبروی همسرش جلوی همکارها و زیر دست هاش برود. فاطمه گوشی به دست ، مثل مرغ سرکنده ، طول و عرض اتاق را می پیمود، شماره خواهرش زهرا را گرفت تا باهاش حرف بزنه شاید آروم بشود،اما هر چی زنگ می خورد زهرا گوشی را بر نمی داشت. ناخوداگاه دستش رفت روی اسم صدیقه، صدیقه یکی از طلبه هایی بود که روح الله با همسرش رفاقت داشت و فاطمه هم رفیق گرمابه و گلستان صدیقه شد،اما الان اونا قم بودند و فاطمه و همسرش هم تبریز... صدیقه با دومین زنگ گوشی را برداشت: سلام عزیززززم، آفتاب از کدوم طرف سر زده... صدای هق هق فاطمه بلند شد و صدیقه ادامه حرفش را خورد... فاطمه گریه کرد و گریه....چند دقیقه ای که گذشت صدای محزون صدیقه توی گوشی پیچید: چی شده فاطمه جان؟! چرا گریه می کنی عزیز دلم؟ بگو دارم از بغض خفه میشم... فاطمه تمام نیرویش را جمع کرد و با صدای کم جانی گفت: روح الله...روح الله صدیقه با بی تابی گفت: خدا مرگم بده همسرت طوریش شده؟ فاطمه دوباره تلاشش را کرد: روح الله زن گرفته و دوباره زد زیر گریه... ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂