صبح نزدیک
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼 به نام خدا #«تجسم_شیطان» #قسمت_اول🎬: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم پنا
قسمت اول داستان جذاب تجسم شیطان
داستان تجسم شیطان هر شب پارت گذاری میشه
داستان مناسب افراد زیر ۱۴ سال نمیباشد ⛔️⛔️⚠️⚠️
🌀بسیجیان خوش فکر و خلاق شهرستان اراک سلام
🔸شما عزیزان در گوشه گوشه ی شهرستان اقدامات زیبا و ارزشمندی اجرا می نمایید که به دلائلی شاید به دست ما نرسه
🔸ما غبطه می خوریم که چرا این اقدامات خوب شما بعضاً اطلاع رسانی نمی شود امروز برای شما قصد نوشتن گرفتم که در خواست کنم کارهای خوبتان را برای ما و یا خبرگزاری بسیج شهرستان خودتون ارسال بفرمایید تا منتشر شود
🔻از کارگاه های اقتصادمقاومتی و کارآفرینی تا اقدامات گروه های جهادی و مردم یاری، طرح های خوب اقشار بسیج نظیر کاسب امین، شهید رهنمون و....
✅همچنین اگر تمایل داشتید عضو شبکه باشگاه خبرنگاران و شهروند خبرنگاران بسیج باشید به ما پیام بدید
🔻ارتباط با ما:
@SHN_9669
🇮🇷 کانال خبرگزاری بسیج اراک
👇👇👇
🆔@basijnewsir_arak : ایتا
🆔https://rubika.ir/basijnewsir_arak :روبیکا
🚫 وقتی کودک غذا میخورد او را تشویق نکنید!
📣 رعایت این نکته بسیار مهم است!
وقتی کودک شما خوب غذا میخورد، نباید او را تشویق کنید، نباید پاداش و جایزه بدهید یا حتی به نوعی نشان بدهید که از این قضیه خیلی خوشحالید!
🔹غذا خوردن کار خارق العاده یا کاری که مستوجب تشویق و پاداش باشد نیست!
🔹کودک باید بداند که ما غذا میخوریم برای اینکه نیاز به غذا داریم و نه برای خوشایند پدر و مادر یا در ازای جایزه و تشویق!
#تربیت_فرزند
https://eitaa.com/basirat_andishe1
18.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو عمرم انقدر هایلایتر ندیده بودم😄
فقط آخرش😁
https://eitaa.com/basirat_andishe1
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️بلاگرهای ذکر فروش، دزدان معنویت اسلامی
📛بلاگرهایی که توانایی درست خواندن عبارات ساده قرآنی و اذکار را ندارند، محل رجوع مردم برای اذکار شده اند.
📛این بلاگرها با وقاحت تمام و بی سوادی در حال دزدیدن مرجعیت دینی مردم هستند.
📛بلاگرهایی که برای کسب منافع دنیایی، هیچ محدودیتی برای خود قائل نبود و از مطالب خرافی قانون جذب، تفکرات روان شناسی زرد و علوم غریبه ... معجونی ناهمگون ایجاد کرده اند، تا مردم نیازمند و دردمند را در دامهای خویش در بند گرده و آنها را تبدیل به مریدان تابع خویش گردانند.
📛این خانم بلاگر همه چیز دان، هنوز توانایی خواندن یک آیه ساده را نداشته و در این آیه کوتاه ۵ کلمه ای، سه مورد اشتباه دارد.
❌اشکالات ایشان عبارت از موارد زیر می باشد:
⬅️و وَاعَدْنَا مُوسَى ثَلاَثِینَ لَیْلَةً
1️⃣و واعدنا را ووعدنا میخواند.
2️⃣ثَلاَثِینَ را دقت کنید «ثی» یاء مدی است ولی ایشان به صورت لین تلفط کرده است.
3️⃣ طبق قاعده تجوید وقتی روی کلمه لیلة وقف می شود، باید «ة» تبدیل به «ه» بشود.
https://eitaa.com/basirat_andishe1
«تجسم شیطان»
#قسمت_پنجم🎬:
بچه ها جلوی در آشپزخانه کز کرده بودند و روح الله به طرف فاطمه رفت، داخل آشپزخانه شد و طوری قدم برمیداشت تا خورده شیشه ها به پایش نروند، خودش را به فاطمه رساند و دستهٔ بشقابی را که دست فاطمه بود، بیرون کشید و گذاشت روی کابینت و بعد دو دست فاطمه را گرفت و از آشپزخانه که پر از خورده شیشه بود بیرون آورد.
کنار اوپن ایستاد و گفت: فاطمه جان، عزیزم، چرا این کارا را با خودت میکنی؟! یعنی این موضوع اینقدر برات سنگین هست؟! مگه چند سال پیش که اون بیماری عضلانی را گرفتی خودت روی برگه ننوشتی و به من اجازه ازدواج مجدد ندادی؟!
فاطمه با خشم نگاهی به روح الله کرد، دستهایش را از دست های روح الله در آورد و محکم او را به عقب پرت کرد، به طوریکه که قامت مردانهٔ روح الله،تلو تلو خوران به دیوار پشت سرش برخورد کرد.
فاطمه جلوتر رفت و برای اولین بار بعد از پانزده سال زندگی مشترک، همانطور که با مشت های گره کرده اش به سر و سینهٔ روح الله میزد گفت: مگه همین توی مکار نبودی که اونزمان میگفتی زن یکی و خدا یکی،مگه نمی گفتی فاطمه از سرم هم زیاده، مگه نمی گفتی فاطمه دیوونه شده اینو نوشته مگه نمی گفتی روح الله میمیره اما روی فاطمه هوو نمیاره، بعدم این موضوع مال چند سال پیش که من بیمار بودم، هست، اونزمان زن نگرفتی، حالا که من خوب خوب شدم و دیگه اثری از اون بیماری نیست و نخواهد بود، رفتی زن گرفتی؟!
فاطمه یک لحظه ساکت شد، انگار ذهنش درگیر موضوعی شده بود، ناخودآگاه کتاب ریاضی زینب که روی اوپن بود را برداشت و به طرف روح الله پرتاب کرد و گفت: ببینم اون برگ اجازه نامه را از کجا پیداش کردی؟! دست من بود و من اصلا یادم نمیاد اونو کجا گذاشتم.
روح الله کتاب را از جلوی پایش برداشت و گفت: شراره جاش را بهم گفت، گفت تو صندوقچه چوبی تو انبار کنار یه سری دفتر که مال زمان تحصیل تو بوده، هست و من اونو درست همونجایی که شراره گفته بود پیدا کردم.
چشام را ریز کردم و در عین عصبانیت گفتم: چرا اینقدر دروغ میگی؟! شراره از کجا میدونست همچی نامه ای وجود داره؟! من که راجع به این نامه با کسی حرف نزدم، فقط تو میدونستی من همچی چیزی نوشتم.
روح الله شانه هایش را بالا داد و گفت: به جان فاطمه من اصلا یادم نبود، من این موضوع را فراموش کرده بودم، خود شراره گفت، جای دقیقش هم که آدرس داد، من فکر کردم خودت بهش گفتی...
ذهن فاطمه هنگ کرده بود و با خود فکر میکرد، اگه روح الله راست بگه که میگه چون روح الله اهل هر چی بود ، اهل دروغ نبود، شراره از کجا فهمیده؟! من که به احدالناسی این موضوع را نگفتم!!
با تکرار نام شراره، دوباره خون فاطمه به جوش آمد، دنبال گوشیش میگشت تا جلوی روح الله به شراره زنگ بزند، اما پیدایش نمی کرد، همه جا را بهم ریخت، یادش نبود که گوشی را آخرین بار توی اتاق دستش بوده، به طرف آشپزخانه رفت، روح الله از ترس اینکه دوباره بشکن بشکن راه بیاندازد و صدا به بیرون خانه برود راه فاطمه را سد کرد.
فاطمه با مشتش روی سینهٔ روح الله کوبید وگفت: نمی بخشمت....نمی بخشمت من چی برات کم گذاشتم که در همین حین صدای زینب بلند شد: مامان! حسین خودش را کشت، نیم ساعته داره مثل دیوونه ها جیغ میکشه، تو رو خدا تمومش کنید.
فاطمه نگاهی به چشم های سرخ از گریه زینب کرد و به طرف اتاق راه افتاد.
ادامه دارد...
📝به قلم:ط_حسینی
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_ششم🎬:
فاطمه داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست، حسین که اشک چشمانش با آب دماغش قاطی شده بود با دیدن مادر صدایش بدجور بلند شد.
فاطمه نگاهی به حسین انداخت، دلش نیامد این بچه بیش از این اذیت بشود، آغوشش را باز کرد و همانطور به طرفش می رفت گفت: مامانی عزیزم، گریه نکن،مامان ناراحت میشه!
حسین بینی اش را بالا کشید و با زبان شیرین کودکی و بریده بریده گفت: د...عوا...نکنید، من...میترسم.
فاطمه، حسین را محکم بغل کرد و گفت: منم از این خونه میترسم، منم از بابات میترسم، اصلا من از این دنیا میترسم و بعد موهای حسین را نوازش کرد و ادامه داد: می خوای بریم پارک؟
حسین با تکان دادن سرش جواب بله را داد.
فاطمه سریع به سمت کمد لباس داخل اتاق رفت و اولین مانتو و روسری که دم دستش بود پوشید و چادرش را روی سرش انداخت، کاپشن و کلاه حسین که همیشه روی دراور و آماده بود، به تن حسین کرد و از اتاق بیرون آمد.
روح الله و بچه ها که بی صدا هرکدام روی مبلی آبی رنگ با کمینه های طلایی نشسته بودند با ورود فاطمه به هال از جا برخواستند.
روح الله قدمی به طرف فاطمه برداشت، فاطمه با یک دستش حسین را بغل کرده بود و با دست دیگرش اشاره کرد و گفت: به خدا اگر جلوم را بگیری یا بخوای دنبالم راه بیافتی چنان جیغ و دادی بکشم که کل کارمندای زیر دستت و همسایه ها بفهمن که آقا چه دسته گلی به آب داده...
روح الله زیر لب لااله الاالله گفت و برگشت روی مبل نشست.
فاطمه از خانه بیرون آمد، بی هدف در خیابان های تبریز می گشت، شهری غریب که حتی یک دوست و آشنا و قوم و خویشی در آن نداشت.
نمی دانست چکار باید بکند که صدای ضعیف حسین بلند شد: اینجا یه پارک هست، همون که همیشه ما را میاری..
فاطمه بوسه ای از گونهٔ سرد حسین گرفت و با پشت دست، اشک هایی را که ناخواسته خودشان میریختند پاک کرد و به طرف پارک رفت، پارک به دلیل سردی هوا و بیماری کرونا خلوت تر از همیشه بود و روی اولین نیمکت سیمانی سبز رنگی که کنار وسایل بازی قرار داشت نشست.
حسین را پایین گذاشت و گفت: برو با وسائل بازی کن و اصلا حواسش نبود که حسین هیچ وقت تنهایی سوار وسایل نمیشود.
حسین که انگار حال مادر را درک میکرد و نمی خواست مزاحم خلوت مادر بشود، نگاهی به سنگریزه های زیر پایش کرد و خم شد و مشتی برداشت و خود را با پراندن سنگریزه ها سرگرم کرد.
فاطمه غرق فکرشد، یعنی کجای راه را اشتباه رفته بود؟! یعنی چه چیزی برای همسرش کم گذاشته بود که او به سمت شراره...با یادآوری نام شراره، لرزشی تمام بدنش را گرفت و زیر لب گفت: عجب مار خوش خط و خالی بود، من چه کارها براش نکردم و اون چقدر برام زبون میریخت و خودش را جای خواهرم جا میزد، درست یادش بود که چند بار با پدر و زن بابای روح الله به خاطر شراره درگیر شده بود، به طوریکه آنها، فاطمه را به دلیل حمایت از شراره از خانه خودشان بیرون انداخته بودند تا اینکه شوهر شراره مرد و مادر شراره به فاطمه زنگ زد و تاکید کرد دیگه با دخترش ارتباط نگیره،چون نمی خواست شراره با ارتباط با اقوام شوهر مرحومش یاد شوهرش بیافته و اذیت بشه و فاطمه هم سعی کرد کمتر با شراره ارتباط داشته باشه، گرچه خود شراره گهگاهی به فاطمه زنگ میزد و با روح الله هم صحبت می کرد اما فاطمه هیچ وقت به مخیله اش هم خطور نمی کرد که انتهای این ارتباط اینجور بشود...
فاطمه باید خوب فکر میکرد، باید تمرکز می کرد و بهترین راه را انتخاب می کرد..
اگر می خواست میدان را خالی کند و از روح الله جدا بشود، سرنوشت سه تا بچه اش چی میشد؟! مردم پشت سرش حرف میزدند...پدر و مادر و خانواده اش چه برخوردی می کردند؟!
باید عاقلانه تصمیم میگرفت،چرا که سرنوشت سه انسان دیگه به تصمیم او گره خورده بود.
اما هر چه بیشتر فکر می کرد، بیشتر به این نتیجه میرسید که یک کاسه ای زیر نیم کاسه شراره هست، فاطمه مطمئن بود از قضیه اجازه نامه ازدواج هیچ وقت با هیچ کس و حتی شراره حرف نزده، پس اون از کجا میدونست؟ اون از کجا از انباری خانه فاطمه خبر داشت؟!
فاطمه دستش را مشت کرد و روی پاهایش کوبید و گفت: باید این زن را از زندگی خودم و بچه هام حذف کنم، روح الله گفت که صیغه اش کرده، پس میتونه راحت صیغه را باطل کنه...آره بهترین راه همینه...منم به کسی نمی گم که روح الله همچی کاری کرده..
در همین حین صدای حسین و باد سردی که به صورتش خورد فاطمه را به خود آورد: مامان! من سرمام هست، میشه بریم خونه؟!
ادامه دارد...
📝به قلم :ط_حسینی
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
❌ شدت آتش سوزیها به حدی است که شهرک نشینان مجبور به ترک خانه های خود شدهاند و به سمت جاده ها گریختند...
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔻آتش سوزی گسترده در اورشلیم، اسرائیل را بر آن داشته تا از جامعه بینالمللی برای مهار حریق درخواست کمک کند. اسرائیل از کشورهای همسایه از جمله قبرس، یونان، کرواسی و ایتالیا، درخواست هواپیمای آتشنشانی کرده است!
رسانههای عبری:
🔹طبق پیشبینی هواشناسی و وقوع باد و طوفان شدید ، رویداد غیرمعمولی در پیش خواهیم داشت.
🔹فرودگاه بن گوریون در حال آماده شدن برای پذیرش هواپیمای تانکر غولپیکری است که قرار است در ساعات آینده از یونان وارد کشور شود.
https://eitaa.com/basirat_andishe1