18.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥روایت احیای پدرانه شرکت هپکو توسط شهید رئیسی به مناسبت روز کارگر
#هپکو
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌹مسابقه نقاشی به مناسبت هفته کرامت
🔷با موضوع : خواهر برادری
💢در دو رده سنی (۸ تا ۱۳ سال)و (۱۳ تا ۱۸ سال)
⏳مهلت ارسال آثار تا پایان دهه کرامت (۱۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴)
🔻تصویر نقاشی خود را با ذکر نام و نام خانوادگی . نام پدر . سن . پایگاه خود
به شماره تلفن : 09186928821
یا آیدی : Mhosini83@
مربوطه در پیام رسان ایتا یا روبیکا ارسال نمایید .
👈 ویژه شهرستان اراک (بخش معصومیه)
#دهه_کرامت_مبارک
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#جشن_خواهر_برادری
#استان_مرکزی_۱۴۰۴
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌹مسابقه نقاشی به مناسبت هفته کرامت
🔷با موضوع : خواهر برادری
💢در دو رده سنی (۸ تا ۱۳ سال)و (۱۳ تا ۱۸ سال)
⏳مهلت ارسال آثار تا پایان دهه کرامت (۱۸ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴)
🔻تصویر نقاشی خود را با ذکر نام و نام خانوادگی . نام پدر . سن . پایگاه خود
به شماره تلفن : 09186928821
یا آیدی : Mhosini83@
مربوطه در پیام رسان ایتا یا روبیکا ارسال نمایید .
👈 ویژه شهرستان اراک (بخش معصومیه)
#حوزه_شهدای_ابراهیم_آباد
#دهه_کرامت_مبارک
🇮🇷🇮🇷🇮🇷
#جشن_خواهر_برادری
#استان_مرکزی_۱۴۰۴
🪴🪴🪴
@basirat_andisheh2
«تجسم شیطان»
#قسمت_هفتم🎬:
با صدای حسین تازه فاطمه متوجه تاریکی هوا شد، از جا بلند شد، چادرش را تکاند و حسین را بغل کرد، حسین مظلوم تر از همیشه شده بود.
فاطمه چادر را محکم دور تن حسین پیچید و حسین را به خودش چسپاند و به سمت خانه حرکت کرد.
بالاخره بعد از دقایقی پیاده روی جلوی خانه رسید و چون با دستپاچگی بیرون آمده بود، کلید را یادش رفته بود با خود بردارد.
دستش را روی زنگ در گذاشت.
بلافاصله در باز شد، انگار روح الله منتظر همین زنگ، پشت در حیاط ایستاده بود.
روح الله با صورتی قرمز از خشم و سرما در را باز کرد و گفت: کجا بودی زن؟ کل شهر را با ماشین دنبالت گشتم...تو واقعا نمی فهمی من نگراااانت میشم؟! چرا گوشیت را همرات نبرده بودی هااا؟
روح الله بی وفقه و تند تند سوال و توبیخ میکرد و اجازه حرف زدن به فاطمه را نمیداد..
فاطمه هیچ حرفی نزد و به سمت در ساختمان حرکت کرد، از باغچهٔ رنگ پریده که درست مثل زندگی فاطمه بود گذشت و به در هال رسید، روح الله با عصبانیتی بیشتر حرف میزد.
وارد هال شدند و فاطمه حسین را از بغلش پایین گذاشت، زینب که انگار خیلی نگران شده بود با باز شدن در هال به سرعت خودش را به هال رساند و زانو زد و حسین را محکم در آغوش گرفت و گریه شدیدش نشان از نگرانی این دخترک مهربان داشت.
فاطمه آه بلندی کشید و رو به زینب گفت: مامان، حواست به بچه باشه و بعد دست روح الله را گرفت و همانطور که به دنبال خودش می کشید گفت: شما هم بیاین داخل اتاق کارتون دارم.
روح الله مثل پسرکی تخس که دنبال مادرش راه افتاده، دنبال فاطمه داخل اتاق شد.
فاطمه روی تخت نشست و به روح الله اشاره کرد کنارش بنشیند، روح الله که مثل آدمی گیج بود،کنار فاطمه قرار گرفت.
فاطمه خیره در چشم های سیاه و مهربان روح الله که روزگاری تمام عشق عالم هستی را در اون جستجو میکرد، شد و گفت: ببین روح الله، من خیلی فکر کردم، میفهمم که ما انسانیم وممکن الخطا و تو هم مستثنی نیستی، خطا کردی، الانم اومدی صادقانه اعتراف کردی، منم به حرمت صداقتت میبخشمت و می خوام زندگی خودم، تو و بچه هامون نپاشه و حفظ کنمش، من فرض می کنم هیچ اتفاقی نیافتاده اما به شرطی بی خیال شراره بشی، گفتی صیغه اش کردی، خوب این راه داره، رهاش کن، صیغه را باطل کن ..
روح الله مثل مجسمه ای سنگی خیره به صورت زیبا و معصوم فاطمه شده بود و حرفی نمیزد.
فاطمه با استیصال دست های روح الله را در دست گرفت و تکان داد و گفت: راه خوبیه مگه نه؟! تو راحت میتوتی بی خیال شراره بشی...بگو که صیغه را باطل می کنی،بگو روح الله...جان من بگوووو
روح الله سرش را پایین انداخت و گفت: نمیشه فاطمه، نمیشه، مگه شراره جا تو و بچه ها را تنگ کرده؟!
اونم زندگیش میکنه مگه تو نگفتی شیعه ها باید زیاد شن،مگه نگفتی باید ده دوازده تا بچه بیاریم حالا بزار دوتا بچه هم سهم شراره بشه...
لرزشی شدید سراسر وجود فاطمه را گرفت و گفت: یعنی تو به خاطر بچه شراره را گرفتی؟ به خاطر دین اسلام و شیعه؟! شراره اگر بچه بیار بود برای داداشت بچه میاورد، بعدم اگر بهانه ات این بود، من خودم حاضرم هر چند تا بچه بخوای برات بیارم، روح الله شراره را ول کن...
روح الله که انگار تبدیل به انسانی با قلبی از سنگ شده بود گفت: نمیشه چون شراره را عقد دائم کردم و الان چون می خواستیم ثبت محضرش کنیم می بایست تو در جریان باشی و از دادگاه نامه برات میومد تا به عنوان همسر اول اجازه عقد زن دوم را بدی ...
با شنیدن این حرف دنیا دور سر فاطمه به چرخش افتاد...
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
@bartareen
🌼🍂🌼🍂🌼🍂
«تجسم شیطان»
#قسمت_هشتم🎬:
یک شب طولانی و سخت با گریه های فاطمه به صبح رسید، روح الله انگار تبدیل به سنگ شده بود، گریه های فاطمه را میدید اما دریغ از یک حرف برای برگرداندن آرامش این زن به او...نه می خواست دست از سر شراره بردارد و نه دوست داشت فاطمه را از دست بدهد و تنها پیشنهادی که به فاطمه داد این بود: یک مدت با بچه ها برو خونه قم، بعد که اعصابت آروم شد برگرد تبریز..
فاطمه نمی توانست این بی خیالی روح الله را درک کند، شب تا صبح هزار فکر به ذهنش رسید و بالاخره تصمیمش را گرفت.
صبح زود به محض اینکه روح الله به قصد رفتن به سرکار از خانه بیرون رفت، فاطمه با اینکه میدانست مادرش درگیر بیماری مهلک مادربزرگش است، اما انگار چاره ای نداشت، به مادرش زنگ زد و پرده از هنرنمایی روح الله برداشت.
مادر که انگار هنگ کرده بود از پشت تلفن صدایش در نمی آمد و فاطمه به او حق میداد، چون همیشه ورد زبان مادر و پدرش بود: خدا را شکر از بین بچه ها، فاطمه خوشبخت ترین هست چون روح الله، مرد خداست و به او ظلمی نخواهد کرد.
مادر سکوت کرد و بعد از گذشت دقایقی با بغضی در گلو گفت: یه مقدار پول به حسابت میریزم، همین الان میری ترمینال و با اولین ماشین راهی قم میشی فهمیدی؟!
فاطمه چشمی گفت و سریع شماره ترمینال را گرفت و برای اولین ماشین که دو ساعت دیگه به سمت قم حرکت می کرد بلیط رزرو کرد و مانند رباتی آهنین تند تند کارهایش را سرو سامان میداد تا این اتوبوس را از دست ندهد.
زینب و عباس که مثل همیشه پای درس مجازی بودند، جنب و جوش مادر متعجبشان کرده بود و می دانستند خبری در راه است.
درست نیم ساعت قبل از حرکت اتوبوس، فاطمه و بچه هایش حاضر و آماده با آژانس به سمت ترمینال رفتند.
حسین خوشحال بود که ماشین بزرگ سوار می شود، چون اولین بارشان بود به این شکل مسافرت می رفتند و عباس و زینب غمی آشکارا در چهره داشتند.
سوار اتوبوس شدند، فاطمه تسبیح عقیقی را که سوغات کربلا بود از جیب در آورد و شروع به ذکر گفتن کرد، او در دل دعا می کرد، این اتوبوس هرگز به قم نرسد و بین راه با یک تصادف، او از این دنیای پر از غم برود.
یک ساعتی میشد که حرکت کرده بودند، مامان مریم زنگ زد و جویای احوال دختر مظلومش شد و وقتی مطمئن شد به سمت قم حرکت کردند خدا را شکر کرد و گفت: فاطمه جان! مراقب خودت و بچه ها باش، منم یه پیام گلایه دار برای روح الله میدم، اینو گفت و گوشی را قطع کرد.
نیم ساعت بعد از تماس مامان مریم، تماس های روح الله شروع شد، اما فاطمه توجهی نمی کرد، می خواست خوب از تبریز دور شوند تا ترس از این را نداشته باشد که روح الله به دنبالش بیاید ومانع رفتنش به قم شود.
گوشی مدام زنگ می خورد و پیام هم پشت پیام برای فاطمه می آمد و فاطمه بی توجه به آنها در دل دعا می کرد که او به قم نرسد و اما تقدیر و ارادهٔ خدا چیز دیگری بود.
فاطمه به سلامت رسید و مستقیم به خانه پدری اش رفت، با حالتی شرمنده زنگ در را فشار داد، انگار که روح الله خطا نکرده و او مجرم است.
هنوز ساعتی از رسیدنش نمی گذشت که همانطور انتظار داشت باران شماتت به سرش باریدن گرفت.
پدرش اعتقاد داشت که روح الله چون در کودکی پدر و مادرش از هم جدا شده اند و به نوعی بی مادر، بزرگ شده، در عوض زن، مادر می خواسته و از نظر پدر، فاطمه به جای اینکه تند تند بچه بیاورد، میبایست به همسرش محبت مادرانه ای که در طول سالهای سال از او دریغ شده، بنماید
و مادرش نظر دیگری داشت و معتقد بود چون روح الله به سمت شراره کشیده شده، فاطمه به جای اینکه حجاب داشته باشد و زن ساده و بی رنگ و لعابی باشد، میبایست با دل روح الله کنار بیاید و اهل آرایش و مد روز بود تا شوهرش کسی چون شراره را وارد زندگی اش نکند و خواهر فاطمه آرام گوشزد می کرد که روز مرگ سعید برادر روح الله با گوش خود شنیده که فتانه زن بابای روح الله پچ پچ می کند که روح الله آخر شراره را به عقد خود درمی آورد.
و فاطمه متعجب از این حرف...فتانه از کجا این را میدانست؟ آن زمان روح الله کوچکترین توجهی به شراره نداشت و اینقدر در بند ایمان بود که حتی نگاه ناپاکی هم به او نکند...پس فتانه از کجا میدانست؟!
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
@bartareen
🖤🌿🖤🌿🖤🌿🖤
به دلیل ازدیاد کانال ها اشتباهی در ارسال داستان امشب رخ داد که از مخاطبین عزیز عذر خواهی می کنم
ویرایش انجام شد انشاالله از خواندن داستان لذت ببرید 🙏🌹🌹
🔅 امیرالمؤمنين #امام_علی علیهالسلام:
💠 إظهارُ الغِنى مِن الشُّكرِ، إظهارُ التَّباؤسِ يَجلِبُ الفَقرَ؛
❇️ اظهار توانگرى گونهاى شكر است. فقير نشان دادن، فقر مىآورد.
📚 ميزانالحكمه، جلد ۸، صفحه ۵۳۳
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌃 #شب_بخیر | شبت بخیر آسمانیترین انسان روی زمین!
🌱 جنس تو از آسمان است و ما هم اگر چه روی زمین به دنیا آمدهایم، اما دلباختۀ آسمانیم.
🌱 گناه، ما را به زمین میچسباند و عشق تو ما را به سوی آسمان میکشاند.
🌱 اگر کسی قصد ترک گناه نداشته باشد، باید روی دفتر تقدیرش بنویسد: «همیشه اهل زمین».
🌱 او باید بداند کسانی که اهل زمین میمانند، رستگار نمیشوند. رستگاری فقط سهم آسمانیهاست.
🌱 تو را خواستن، قدم اول مسیر ترک گناه است و به دنبال تو بودن، قدم گذاشتن در مسیر آسمان.
🌱 آقا! من تو را میخواهم، خودت خوب میدانی! پس دلم خوش است که قدم اول مسیر ترک گناه را برداشتهام! قبول داری؟
🌱 از زمین خستهام و دلم برای آسمان تنگ است، تو خوب از حال دلم با خبری. کمکم کن از زمین کنده شوم و به آسمان برسم.
🌱شبت بخیر آسمانیترین انسان روی زمین!
#بهانه_بودن
#محسن_عباسی_ولدی
https://eitaa.com/basirat_andishe1