200.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸 بهترین قلب
قلبی که هیچگاه
از صداقت خالی نمیشود...💯
🌸 بهترین مردم
کسی که بخاطر خدا دوستت دارد و
فراموشت نمیکند....👌🏻
🌸 بهترین روز
روزی که در آن بهترین باشی...😍
🌸 بهترین هدیه
دعای خیری که
برایت می شود و تو نمیدانی....🥰
سلام دوستان گل صبحتون بخیر 🤩
#صبح_بخیر 🇮🇷
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
🪴🪴🪴
https://eitaa.com/basirat_andishe1
18M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ فوبیا و ترس های کودکی
🎥دکترسعیدعزیزی
#تربیت_فرزند
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
تربیت فرزند
ترس
❓ترس در کودکان از چه سنی شروع می شود؟
کودکان از بدو تولد تا دو سالگی؛
از صدا های بلند، جدا شدن از پدر و مادر، اجسام بزرگ و غریبه ها می ترسند.
کودکان از سه تا شش سالگی؛
از روح، هیولا، حیوانات، تاریکی، تنها خوابیدن، صدا های ترسناک و وحشتناک مثل رعد و برق می ترسند.
کودکان از هفت تا شانزده سالگی؛
از آسیب دیدن و زخمی شدن، بیماری، امتحان دادن، مرگ و بلاهای طبیعی می
ترسند.
https://eitaa.com/basirat_andishe1
توکل یعنی
اجازه بدهی خداوند خودش تصمیم بگیرد
تو فقط دعا کن و پیشاپیش شاد باش
و ایمان داشته باش
چون خداوند به اندازه امید و اطمینان توست
که می بخشد.
🪴🪴🪴
https://eitaa.com/basirat_andishe1
9.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شـــوخــی های عــــاشــقــانــه
🍃🌸 امیرالمومنین و حضرت زهرا (سلام الله علیها)
📹 استاد عالی
#همسرداری
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽همه دعوتید به بزرگترین جشن دختران ایران...
جشن بزرگ "مثل ستاره" با حضور هنرمندان کشوری
۱۵ اردیبهشت ماه ۱۴۰۴، ورزشگاه امامخمینی(ره)
#جشن_دختران_ایران
#دختران_اراک
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_چهاردهم🎬:
فاطمه صورتش را به صورت روح الله چسپانید آیا درست میشنید؟! روح الله انگار به سختی نفس میکشید
فاطمه با هول و هراس سر روح الله را روی متکای خودش گذاشت، کلید برق را زد، خدای من! چشمهای روح الله سفید شده بود و صورتش کبود..
به سمت روح الله برگشت و دستی به گونه سرد او کشید و گفت: چی شدی روح الله..
روح الله به سینه اش اشاره کرد، انگار میگفت سینه اش سنگین شده، فاطمه یک چیزایی از کمک های اولیه بلد بود سریع شروع به ماساژ قلب روح الله کرد، همزمان که ماساژ میداد ذکر یا صاحب الزمان الغوث الامان را زیر لب می گفت، رنگ رخ روح الله کبود میشد، انگار کسی داشت خفه اش می کرد.
فاطمه با صدای بلند خدا و ائمه را به یاری میطلبید، نمی دانست چه میگوید و چکار میکند، فقط میخواست روح الله به حالت طبیعی برگردد...
دوباره ماساژ ....دوباره ذکر...
زینب و عباس بیدار شده بودند و بالای سرشان، هراس مادر و درد پدر را میدیدند
عباس دنبال گوشی بود تا به اورژانس زنگ بزند و زینب که دختری فهمیده بود به سرعت به سمت آشپزخانه رفت تا شربت گلاب درست کند.
دقایق جانکاهی گذشت که فاطمه متوجه شد نفس کشیدن روح الله بهتر شده، رنگ چهره اش روشن تر میشد، او فکر میکرد که ماساژ قلب، روح الله را برگردانده اما خبر نداشت که ذکرهایی که برلبش جاری شده، این درد کشنده را از روح الله دور کرده..
چشمهای روح الله که سفید شده بود به حالت عادی برگشت، در همین حین زینب و عباس با هم رسیدند، عباس شماره اورژانس را گرفته بود، میخواست آدرس بدهد که روح الله با دست اشاره کرد که احتیاج نیست.
زینب هم شربت گلاب را به طرف مادرش داد
فاطمه در عین اینکه استرس شدید داشت اما چون همیشه سلامت روح الله برایش مهم بود، در همین لحظات هم به فکر همسرش بود، کمی از محتویات لیوان را چشید و گفت: بابات دیابت داره، ممکنه قندش بالا رفته باشه برو یه لیوان آب خالی بیار،یه کمگلاب هم داخل آبها بریز..
زینب به سرعت رفت و با لیوان آب و گلاب برگشت.
فاطمه دستش را زیر سر روح الله برد، سرش را بالا آورد و لیوان را به لب های روح الله نزدیک کرد.
روح الله جرعه آبی نوشید و با لبخند گفت: مزه بهشت را میدهد و بعد بدون خجالت از حضور بچه ها، بوسه ای بر دست فاطمه زد و سرش را در آغوش فاطمه فرو برد و گفت: اینجا امن ترین جای دنیا برای روح الله هست، خدایا این جای امن را از من نگیر...
فاطمه همانطور که شیرین زبانی های روح الله را گوش میکرد لبخندی زد و گفت: چی شدی؟! انگار عزرائیل را دیدی و از مرگ جستی و حالا هم عارف و شاعر شدی؟!
بچه ها بعد از ان استرس شدید خنده ریزی کردند و بعد از اتاق خارج شدند تا پدر و مادرشان در تنهایی خود راحت باشند.
روح الله آرام سرجایش نشست و گفت: وقتی اون حرف را به تو زدم و گفتم شراره را طلاق میدم، انگار یه کسی می خواست منو از تو جدا کنه، بعد حس کردم یکی روی سینه ام نشسته و داره فشار میده، بعد این فشار رسید به گلوم، نمی دونم چی شد که این فشار کم و کمتر شد...تا اینکه به کلی ازبین رفت اما الان حس میکنم گلوم از درد میترکه...
فاطمه نگاهی به گردن و گلوی روح الله کرد، او احساس کرد که گلوی روح الله متورم شده...اما این حس را بر زبان جاری نکرد.
روح الله ته مانده لیوان آب و گلاب را سرکشید و گفت: فردا با هم برمیگردیم تبریز و باهم دنبال کارای طلاق شراره را میگیریم، دیگه نمی خوام حتی یک بار با این زن چشم تو چشم بشم.
فاطمه لبخندی زد و گفت چشم...
اما نمی دانست که روزگار بازی های سخت تری در پیش روی آنان گذاشته..
ادامه دارد...
📝به قلم: ط_حسینی
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂