4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یه روش کاشت بامزه یادتون بدم
https://eitaa.com/basirat_andishe1
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا دلتون بخواد راجع به حشرات و استتارشون ویدیو دیدم و مطلب خوندم!
این یکی برگ ریزون ترینشون بوده تا امروز!!!
مگه داریم؟؟؟؟؟؟
https://eitaa.com/basirat_andishe1
608.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به سید عزیز طعنه میزدند و میگفتند حالا مگه قطع نشدن برق (اونم تو اوج مصرف تابستون) کار خاصی هست که اومدی و میگی...
حالا تو کمتر از یکسال بعد غروب زودهنگامِ سیدِ شهید، دولتی با حمایت همون طعنهزنندگان و قدرنشناسها سر کار اومدند که خاموشی تو ۴ فصل رو به ملت هدیه داد!
🔻#بله خیلی مهم است که چه کسی رئیس جمهور باشد❗️قضاوت با وجدانهای بیدار
https://eitaa.com/basirat_andishe1
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✴️ نکتهای مهم که منشأ بسیاری از افسـردگیهای جوانان است‼️
#محرم_و_نامحرم
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
✾✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾✾
https://eitaa.com/basirat_andishe1
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🍓 فصل گوجه سبز هم رسید 🥰
🧒🏻👶🏻👧🏻 باید اون گوجه سبز رو با خودش نمک زد و خورد 😋😋
#جهاد_فرزندآوری
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
✾✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾✾
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❇️ اینکه حجاب نداری 🤔
واقعا انتخاب خودته ⁉️
یا...
#حجاب_و_عفاف
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
✾✾࿐༅❤️🤍💚༅࿐✾✾
📚به مناسبت فرارسیدن هفته عقیدتی و هفته معلم، مفتخریم که شما عزیزان را به یک مسابقه کتابخوانی هیجانانگیز دعوت نماییم.📚
📖منبع مسابقه:[خلاصه کتاب طرح کلی اندیشه اسلامی درقرآن]
🗓️مهلت شرکت در مسابقه: از[۱۴۰۴/۰۲/۰۴]لغایت[۱۴۰۴/۰۲/۱۹]
🎁به نفرات برتر این مسابقه، جوایز اهدا خواهد شد.
📲 نحوه شرکت: پس از مطالعه دقیق منبع مسابقه، پاسخ ده رقمی سوالات رابه همراه(نام ونام خانوادگی،نام شهر،نام حوزه) به شماره تلفن همراه زیر👇👇ارسال فرمایید: [۰۹۱۸۰۸۹۸۶۷۴]
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_شانزدهم🎬:
ترانه با آتش دانی که در دست داشت و پر از ذغال سرخ و داغ بود وارد اتاق شد، مقداری از ماده ای را که داخل پلاستیک و روی میز کنار تخت بود،روی ذغالها ریخت، صدای ترق تروق همراه با دود غلیظی بلند شد، ترانه آتش دان را دور تا دور اتاق چرخاند و می دانست اگر این بوی مشمئز کننده از پنجره اتاق بیرون برود حتما صدای همسایه ها در می آید، گذشته از بقیه مواد،بوی سوختن مدفوع سگ، از همه بدتر بود.
دود به اندازه کافی اتاق را گرفته بود.
ترانه پرده اتاق را کشید و آتشدان را روی کمینهٔ پنجره گذاشت، نزدیک تختخواب شد و شروع به درآوردن لباس هایش کرد، او خوب میدانست که موکلین جن سفلی (شیطانی)، از آدم برهنه خوششان می آید و هرچه آدم برهنه تر باشد، قدرت جذب اجنه را بیشتر خواهد داشت.
ترانه خود را مانند نوزادی که تازه به دنیا آمده، برهنه کرد و سپس صفحه ای از قرآن را که قبلا جدا کرده بود روی تخت گذاشت و گستاخانه روی آن نشست، چشمانش را بست و شروع به خواندن صلوات شیطانی نمود و وردهایی را که بلد بود و می بایست بخواند، یکی یکی و پشت سر هم می خواند، وردهایی که انسان را از دایره اسلام و خداپرستی بیرون میبرد و در گروه شیطان پرستان جای میداد.
ترانه خواند و خواند اما حضوری را حس نمی کرد، عجیب بود او تمام قوانین را به جا آورده بود، هم بدنش طهارت نداشت و هم ساعتی قبل رابطه نامشروع داشت و هم وردها را درست خوانده بود، پس دوباره شروع به فرستادن صلوات شیطانی نمود.
با طمأنینه و شمرده شمرده کلمات را ادا می کرد که احساس گرمای شدیدی به او دست داد،آرام آرام چشمهایش را گشود و چشمهایی که رو به زمین خیره بود...
درست میدید دو پای پشمی سیاه که چیزی مثل سم حیوانات داشت و کم کم سرش را بالا گرفت...و خیره در نگاه موکل شیطانی اش شد، او با دو چشمی که از سرخی انگار غرق خون بود به ترانه خیره شده بود، نگاه ترانه که با نگاهش برخورد کرد، آن موجود خبیث، خنده ای کریهی کرد و با صدای بم خود که انگار از درون قیفی گشاد به گوش ترانه میرسید گفت: امر بفرمایید،برای چه مرا به حضورطلبیدید؟
ترانه که خوشحال از آمدن این ابلیسک بود گفت: می خواهم به خانه فاطمه و روح الله بروی و تمام تلاشت را بکنی تا فاطمه نابودشود..
ان جن خبیث که در کنار ترانه نشسته بود، به او نزدیک شد و بازوهای لخت و مرمرین ترانه را در آغوش گرفت، بطوریکه سر او با دوشاخ سنگی سیاه و پیچ در پیچ در کنار سر ترانه قرار گرفت و گفت: چشم، این کار را انجام می دهم، یعنی تمام تلاشم را می کنم و شما خودتان بهتر میدانید که کار ما فقط وسوسه و ترساندن هست و آسیب اصلی را باید خود فرد بوجود آورد، پس من کار خودم را انجام میدهم و شما هم تلاش بکنید تا باهم و به زودی به خواسته تان برسید.
ترانه که بدنش از تماس بدن موکلش داغ شده بود و این حالت برایش آنچنان خوشایند نبود گفت: باشه، حالا هم زودتر برو به کارت برس...
با زدن این حرف موکل شیطانی در یک لحظه محو شد، ترانه که انگار تمام نیرویش بر باد رفته بود در حالیکه بدنش غرق عرق بود، خود را روی تخت انداخت که ناگهان صدای جیغ کودکانهٔ شیدا از داخل اتاقش بلند شد.
ترانه به سرعت پیراهنی به تن کرد و خود را به اتاق شیدا رساند، در را باز کرد، شیدا روی تختش نشسته بود و دستهایش را روی گوشهایش گذاشته بود و مانند انسان های دیوانه، بدون دلیل جیغ میکشید.
ترانه نزدیک شیدا شد و برای اینکه صدای دخترک را ببرد، او را محکم در آغوش گرفت و گفت: مامان ساکت، الان همسایه ها میان فکر میکنن چی شده...
اما دخترک همچنان جیغ میکشید..
ترانه زیر لب فحشی نثار موکلش کرد و گفت: هر وقت اینجا می آید ،بایددد به این بچه هم سری بزند و او را بترساند..
ترانه محکم تر شیدا را در آغوش گرفت، شیدا دست هایش را مشت کرد و به سینه ترانه می کوبید و میگفت: توی بوی بد میدی...تو هم منو میترسونی....من از تو بدم میاد...منو ببر پیش بابا..من بابام را می خوام و ترانه که واقعا خسته بود هم از لحاظ روحی و هم جسمی، چون هربار که موکلش را احضار می کرد نیروی زیادی از او گرفته میشد، پس تحمل حرفهای شیدا را نداشت و با سیلی محکمی که به گوش دخترک نواخت و ردش روی گونه های سفید و نازک شیدا ماند، از او خواست تا ساکت شود و شیدا چون میدانست اگر بیشتر ادامه دهد، کتک های بیشتری نوش جان می کند، خود را عقب کشید و همانطور که سعی می کرد سرش را زیر پتو پنهان کند گفت: از اینجا برو بیرون، من از تو بدم میاد..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂