4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥به یاد شهیدی که با میلاد امامرضا(ع) آمد و رفت...🥀😭😭
🤲شادی روح #خادم_الرضا ۳صلوات
🌷اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم🌷
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
524.6K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا شکرت، محشره ، دماغ قوزدار مد شده😂
هی میگم عمل نكنين بفرما تحويل بگیرین بینی ما هم مد شد :)
اونایی که قوز بینیشونو برداشتن دوباره میخوان بذارن یعنی؟😂
https://eitaa.com/basirat_andishe1
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به جای بهونه آوردن به هدف فکر کنیم 👌
کسی نبوده بچه شونو نگه داره با خودش آورده سر جلسه امتحان:)
فقط قیافه ساکت بچه❤️
https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♥️ ولادت انیس النفوس ، شمس الشموس ، سلطان توس ، امام الرئوف ، جُلوسَ القلوب ، امیر الملوک ،
غریب القریب ، اب الجواد
💚 مولانا علیبنموسیالرضاالمرتضی خجسته و مبارک باد 👏👏🎂🎂
#میلاد_امام_رضا
#حال_خوب
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔰 اعتماد به نفس در کودک
✅ وقتی بچه ها حرف میزنن، با دقت بهشون گوش بدین تا احساس کنن حرفاشون مهمه
و تو خونه فضایی امن برای بیان احساساتشون دارن. 😇
✅ درباره اتفاقات روزمره باهاشون صحبت کنین و کارای خوبشون رو تأیید کنین. این کار هم اعتماد به نفسشون رو بالا میبره هم کمک میکنه مسئولیت پذیرتر بشن. 💪
#تربیت_فرزند
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
هدایت شده از 📻 رادیو مناهج 🎧
🌀 رادیو مناهج آرزویم را برآورده کرد
🔻 پادکست مصطفی را با سه فرزند دانشآموزم گوش کردیم و کودکان دبستانی من لذت میبردند و حتی بعضی قسمتها را چند بار گوش دادند.
〰️〰️〰️〰️
📻فهرست پادپخش مصطفی 👇🏻
eitaa.com/Manahejj_Radio/512
〰️〰️〰️〰️
📌 شما هم میتونید نظرتون را در مورد رادیو مناهج به @Manahejj_Admin بفرستید.
#بازخورد
📻 رادیو مناهج؛ راه نوین دانایی👇🏻
@Manahejj_Radio
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_سی🎬:
فتانه گوشه اتاقی که قبلا با صمد در آنجا زندگی می کرد، چمپاتمه زده بود و به روزهای گذشته فکر میکرد، به عشق سوزان محمود که به جانش افتاد و فکر اسحاق را از سرش بیرون کرد، به التماس های اسحاق و بی توجهی خودش، به قرارهایی که با محمود گذاشته بود اما هر بار به طریقی بهم می خورد و این عشق سوزان را سوزان تر می کرد، فتانه توانسته بود محمود را با وجود داشتن زنی چون مطهره عاشق خود کند، مانده بود الان بی سرو صدا عقد کنند که یکباره پدر محمود متوجه شد و همه چیز را بهم ریخت، اما راهی که شمسی پیش رویش گذاشته بود، بسیار موثر و بی دردسر بود و الان منتظر نتایج عملکردش بود
فتانه وقتی به نتایج کار و رسیدن به هدفش که همان جدایی مطهره از محمود و عقد خودش با محمود بود، فکر میکرد، انگار شهد و عسل در دلش پیچ و تاب می خورد، لبخندی محو روی لبهای فتانه نشست که تقه ای به در چوبی اتاق خورد و پشت سرش ، سر مادربزرگش از بین دو لنگه در، داخل آمد و گفت: فتانه! بیا بیرون، برو اتاق ملا، بابابزرگت کارت داره، چکار کردی دختر؟! خیلی عصبی هست هاا
فتانه با سرعت از جا بلند شد، یعنی چی شده؟! نکنه یه حرفی حسن آقا زده و..
باید زودتر میرفت تا ببیند پدربزرگش از چی ناراحت است.
دمپایی های جلوی در را لنگ به لنگ پوشید و به سرعت خود را به اتاق ملا غلام رساند، بدون اینکه در بزند وارد اتاق شد وزیر زبانی سلام کرد.
ملا غلام از زیر عینک ته استکانی اش فتانه را نگاه کرد، کتاب طلسمی را که روی میز چوبی جلویش باز بود ، بست، میز را به کناری گذاشت، دستی به ریش و سبیل سفیدش کشید و گفت: تو چکار می کنی فتانه؟! معلوم هست این روزا سرت کجا گرمه؟!
فتانه که دستپاچه شده بود گفت: هیچ کار، مثل قبل، من که همیشه جلو چشم شما بودم،چندبار خواستم برم تهران دنبال زندگی خودم که سر بزنگاه فهمیدین و نذاشتین و بعد لحنش را عصبانی کرد و گفت: تو رو خدا دست از سر من بردارین، شما جز من، بچه و نوه و نتیجه ندارین که فقط من براتون مهم شدم؟!
ملا غلام نفسش را محکم بیرون داد و همانطور که سرش را با تاسف تکان میداد گفت: من کاری باهات ندارم، اما فقط این را بگم این راهی که میری به ناکجا آباد هست، من که مدتهاست دستم توی دعا نویسی و سحر و رمالی هست، هنوز جرات نکردم موکل سفلی بگیرم، تو...تو چطوری تونستی این کار را بکنی؟! من قبول دارم کارم جاهایی درست نبوده، اما به طرف موکل شیطانی نرفتم، چون میدونم هرکس به طرف این موجودات بره، دنیا و آخرتش را از دست میده...
فتانه که تازه وارد این کارها شده بود با تعجب به پدربزرگش نگاه کرد و گفت: شما از کجا فهمیدی؟!
ملا غلام آه بلندی کشید و همانطور که از جا بلند میشد گفت: فقط بدون تو با این کارت،شیطان را به زندگیت دعوت کردی و این شیطان دست از سرت برنمیداره تا بمیری و اون دنیا هم با همین شیاطینی که موکل گرفتی محشور میشی...اینو بهت گفتم چون نوه ام هستی، دوستت دارم و این یه نصیحت خیرخواهانه هست، دیگه خود دانی...
ملاغلام حرفش را تمام کرد و از اتاق بیرون رفت.
فتانه به فکر فرو رفت، نه اینکه به عواقب وحشتناک کار کثیفی که کرده بلکه به این فکر میکرد که پدر بزرگش از کجا فهمیده است؟! در همین افکار بود که در اتاق به شدت باز شد،فتانه فکر کرد پدر بزرگش هست که دوباره میخواد حرفی بزند که ناگهان کله شمسی از پشت پرده اتاق ظاهرشد..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂