11.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ نخستین مواجهۀ دختر شهید آیتالله رئیسی با «حاج آقا هارداسان» در نقطۀ وداع
کاش همه مسولین منش و سلوک شهید رئیسی رو سرلوحه عمل خود قرار بدن تا نام و یاد نیکی در تاریخ این سرزمین از خود به یادگار بذارن😭
یاد و خاطره شهدای خدمت را گرامی میداریم😭
#شهدای_خدمت
#شهید_رئیسی
#پرواز_اردیبهشت
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 با بی نظمی اتاق بچهها
چیکار کنیم ⁉️
#تربیت_فرزند
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
🍃🌺 شیخ رجبعلی خیاط میفرمود:
🎈 بطری وقتی پر است و میخواهی
خالی اش کنی ، خمش میکنی ...
هر چه خم شود خالی تر میشود ؛
🎈 اگر کاملا رو به زمین گرفته شود
سریع تر خالی میشود ...
🎈 دل آدم هم همین طور است ؛
گاهی وقتها پر میشود از غم ، غصه ،
از حرفها و طعنههای دیگران ... 😥
📖 قرآن میگوید :
😭 "هر گاه دلت پر شد از غم و غصه ها ؛
خم شو و به خاک بیفت ؛ سجده کن
✍ " این نسخهای است که خداوند برای
پیامبرش پیچیده است👌
#تلنگرانه
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
11.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•سوئان مزه سی😋•
یه مزه ی ترکی که با انواع کباب، استانبولی پلو ، ماکارونی و … خیلی می چسبه😋
#آشپزی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
🔸کارزار خدمت به یاد شهید خدمت
🔺قابل توجه همهی کنشگران اجتماعی بسیج کشور، کارزار خدمت به یاد شهید خدمت بمناسبت فرارسیدن سالگرد شهادت شهدای خدمت به ویژه شهید جمهور آیت الله رئیسی در سطح محلات کرامت از 27 اردیبهشت آغاز گردید و تا روز سوم خرداد سالروز آزادسازی خرمشهر ادامه خواهد داشت.
🔹 روش انجام کارزار بدین شکل است که فعالان و جهادگران اجتماعی همراه با تمثال شهدای خدمت و یا ذکر نیت و توضیح اجمالی هدیه ثواب جهادگری اجتماعی به روح شهدای خدمت ؛ از فعالیت جهاد اجتماعی فیلم و عکس و خبر و کلیپ و .... تهیه نموده و به رابطین رسانه و فضای مجازی معاونت ارسال نمایند.
🔻لازم به ذکر است به برترین ارسال ها هدایایی تقدیم میگردد.
🔹عرصه ها: خدمات عمرانی و آبادی، بهداشتی و سلامت، نیکوکاری و معیشت، خدمات اجتماعی، برگزاری میزهای خدمت، خدمات ورزشی، خدمات شغلی و کارآفرینی، خدمات تربیتی و آموزشی، امنیتی و انتظامی، مذهبی، فرهنگی هنری و رسانه، مددکاری (با محوریت ترک اعتیاد)، خدمات مشاوره ای به خانواده ها (فرزندان و مادران)
🔹 جهت کسب اطلاعات بیشتر در خصوص این کارزار و مطالعه شیوه نامه به معاونت اجتماعی استان و مدیران محرومیت زدایی و خدمات اجتماعی رجوع نمایید و یا با ادمین کانال جهاد اجتماعی ارتباط بگیرید.
#محلات_کرامت
#کارزار_خدمت
#به_یاد_شهید_خدمت
💢معاونت اجتماعی سازمان بسیج مستضعفین
•─────•❁•─────•
@ejtemaeyir
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔴فضیلت صلوات از شامگاه پنجشنبه تا غروب روز جمعه
🔵 امام صادق علیه السلام میفرماید:
🟢 هنگامی که شام پنجشنبه و شب جمعه فرا میرسد، فرشتگانی از آسمان نازل میشوند که به همراه خود قلمهایی از طلا و کاغذهایی از نقره دارند. آنها در طی این مدت تا غروب روز جمعه، هیچ عملی به جز صلوات بر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را ثبت نمیکنند.
📚 من لا یحضره الفقیه،ج ۱ص ۴۲۴
🟣 منتظرین گرامی صلوات از بهترین ادعیه برای حاجت روایی است و چه حاجتی بالاتر از فرج امام زمان (عج)
🌹 در این فرصت طلایی امام خود را یاری کنید با دعا برای ظهور با ذکر صلوات همراه با عجل فرجهم
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_چهل_هفتم🎬:
صدای تیز و عصبانی فتانه در گوش روح الله پیچید: به به، می بینم شازده پسر تشریفشون را آوردن و انگار ما را قابل نمی دونن که خبری هم بدن!
روح الله کمی نیم خیز شد و سلام کرد و گفت: می خواستم اول کارهای باغ را انجام بدم و سر شب بیام خونه...
فتانه که انگار چشمش به دست روح الله بود و چیزی از حرفاش نمی فهمید گفت: این دفترچه بانکی هست دستت؟! و بعد بدون اینکه اجازه صحبت کردن به روح الله را بدهد جلو آمد و در یک لحظه دفترچه را قاپید و همانطور که دفتر را بالا و پایین می کرد گفت: اینو از کجا آوردی؟ به اسم خودته؟
روح الله سری به نشانه تایید تکان داد و گفت: پس اندازی هست که مادرم برام جمع کرده، توی بانک، الانم بهم داده تا هر چی وسیله احتیاجم هست برا خودم بخرم.
چشمان فتانه برقی زد و گفت: عه...چ...چقدر پول داخلش هست؟!
روح الله که ذات فتانه را میشناخت و میدانست سواد ندارد و چیزی از عدد و رقم سردرنمی آورد و از طرفی ، دروغ در وجودش راه نداشت، مبلغ واقعی داخل دفترچه را گفت و فتانه که از حرکاتش ذوق زدگی برمی آمد ، در عملی ناباورانه، کنار روح الله نشست و لبخند مهربانی زد و گفت: حالا چی می خوای باهاش بخری؟!
روح الله شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم، هر چی که برای یه زندگی جم و جور و مجردی لازمه،به اضافه پول اجاره یه خونه کوچولو و نقلی..
فتانه خودش را کمی جلو کشید و دستی به استکان چای گرفت و گفت: ای وای، چاییت سرد شد،بزار برات عوضش کنم و با لحن ملایم و مهربانی ادامه داد: پسر گلم! فردا برو پول را بگیر بیا بده به من، بهترین وسایل را برات میگیرم، آخه مردها خیلی سر در نمیارن از وسایل منزل، ما زنها واردیم هاا
روح الله از مهربانی بی سابقهٔ فتانه متعجب شده بود، پس گفت: نه دیگه راضی به زحمت شما نیستم، خودم میرم یه چیزی میخرم خوب..
فتانه خودش را جلوکشید وگفت: اصلا من فردا شهر کار دارم، باهم میریم پول را بگیر و بعد یه سری وسیله برات میگیرم.
انگار فتانه دست بردار نبود و روح الله هم چاره ای جز قبول نداشت و گویی زبان روح الله در مقابل فتانه، قفل شده بود و با خود فکر کرد،شاید دل فتانه تنوع میخواد و برای خرید تنگ شده، پس سری تکان داد و گفت: باشه چشم،فقط زود باید برگردیم شب جمعه است و میخوام داخل مسجد اینجا، دعا کمیل بخونم.
فتانه لبخند گل گشادی زد و گفت: ای به چشم! قربون پسر دعا خون خودم بشم..
روح الله نفس کوتاهی کشید و زیر لب گفت: نمردیم و مهربانی فتانه هم دیدیم.
فتانه بی توجه به حرفی که شنیده یا نشنیده بود گفت: پاشو، پاشو بریم خونه یه غذایی چیزی بخور ،پاشو ...و روح الله هر لحظه متعجب تر میشد.
صبح روز بعد، ماشین بابا محمود دست روح الله بود و این انتهای شگفتی بود، چون فتانه هیچ وقت به روح الله اجازه نمیداد حتی به آن نگاه کند، حالا سوویچ را خودش از محمود گرفته بود و همراه روح الله و مجید راهی شهر بودند.
هر سه سوار ماشین شدند و مجید از همان ابتدای سفر اخم هایش را درهم کشیده بود و هر وقت به روح الله نگاه می کرد انگار دشمن خونی اش را میدید.
فتانه که صندلی جلو نشسته بود از بین دو صندلی با شوخی لپ مجید را کشید و گفت: داریم با داداش روح الله میریم ددر ددور تو چرا اخم کردی؟!
مجید، با انگشت روح الله را نشان داد و گفت : چون از این غول تشن خوشم نمیاد.
فتانه لبش را به دندان گرفت و گفت: واه این چه حرفیه پسرم، غول تشن چیه؟!
زشته این حرف ،داداش بزرگته خوب
مجید خودش را محکم به صندلی کوبید و گفت: خودت میگی بهش غول تشن، چرا تو بگی من نگم؟!
فتانه قهقه ای سرداد و با نشان دادن درختان اطراف جاده و وراجی های زیاد حرف را عوض کرد و روح الله خوب میدانست که فتانه ، مجید را جوری بار آورده که به روح الله نه به چشم یک برادر بلکه به چشم دشمن خونی نگاه می کند...
ادامه دارد...
به قلم:ط_حسینی
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_چهل_هشتم 🎬:
بالاخره به بانک رسیدند و فتانه به همراه روح الله وارد بانک شدند.
روح الله مبلغ مورد نیاز را از فتانه پرسید،فتانه همانطور که لبخند موذیانه ای میزد گفت: خوب پسرم همه اش را بیرون بکش، بالاخره پول نقد لازم میشه، لازم هم نشد میزاری تو جیبت، به قول معروف پول رفیق راه آدم هست.
روح الله که انگار جلوی فتانه زبانش بسته بود و حتی اگر با کارش مخالف بود، نمی تواتست این مخالفت را ابراز کند، سری تکان داد و گفت: آخه...
فتانه لبخندش را پررنگ تر و لحنش را ملایم تر کرد ، انگار می خواست با تمام قوا به مقصود برسد و گفت: آخه و اما و اگر نداریم، بگیرشون دیگه و به این ترتیب روح الله تسلیم شد.
مامور باجه دسته های اسکناس را جلوی روح الله ردیف کرد و روح الله خو شد تا کیفش را از روی زمین بردارد که فتانه از زیر چادر گل مخملی سیاه رنگش ، کیف دستی بزرگی را بیرون آورد و به سرعت شروع به چپاندن اسکناس ها در کیف شد، روح الله مثل برق گرفته ها او را نگاه میکرد، آخرین دسته اسکناس هم محو شد، روح الله دستش را جلو برد و گفت: کیفتون سنگین شد بدین به من بیارمش..
فتانه کیف را که انگار جانش به او بسته بود دو دستی به سینه چسپاند و اشاره به مجید کرد و گفت: اینو من میارم تو دست مجید را بگیر.
روح الله به سمت مجید رفت، مجید دستش را کشید و پشت سر فتانه راه افتاد.
سوار ماشین شدند، روح الله ماشین را روشن کرد و رو به فتانه گفت: حالا که زحمت کشیدید و آمدید، الان از کجا شروع کنیم، کدام مغازه بریم؟
فتانه کیف را روی پایش گذاشت و با دو تا دستش دو طرف شقیقه اش را فشار داد و گفت: هیچی نگو، سرم داره میترکه، بریم طرف روستا، شنبه من خودم میرم برات میگیرم.
روح الله نفسش را محکم بیرون داد و ماشین را روشن کرد و به طرف روستا حرکت کرد اما او تصمیم گرفته بود که به هر طریقی شده پولها را از فتانه بگیرد، حالا می فهمید که آنهمه مهربانی برای چی بود؟! اما کور خوانده
پول ها را باید می گرفت
ادامه دارد...
به قلم:ط_حسینی
🌿🌼🌿🌼🌿🌼🌿