33.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
30.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚡️دست علی یارت ، سید ابراهیم
⚡️حسین هوادارت ، سید ابراهیم
خدا نگهدارت ، سید ابراهیم 😭
🎥 گروه سرود ضحی
#شهید_خدمت
#شهید_رئیسی
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🪴 چیزی که سرنوشت انسان را میسازد
انتخاب هایش هست ...
اینکه چه کسی و چه مسیری را انتخاب میکند!
https://eitaa.com/basirat_andishe1
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼
🍃🌺🍂
🌿🍂
🌸
🍃 #کمردرد_بلغمی
این نوع کمر درد در جامعه زنان بسیار شایع است.
❇️ علائم تشخیصی: ↯ ↯
🍎✍🏻این کمر درد در بلغمی مزاجها و کسانی که غلبه بلغم دارند عموما به وجود می آید. علت آن هم از رسوب بلغم در مهره ها است. وقتی بلغم در کمرزیاد شود و رسوب کند باعث فاصله بین مهره ها میشود .
❇️ نحوه درمان:↯
برای درمان موارد زیر توصیه میشود :
①← کاهش غذاهای سردوتر
②← از ترکیب دوسین (۳ واحدعسل+۱ واحدسیاه دانه نیم کوب) هر هشت ساعت یک قاشق مرباخوری میل شود (۴۰ الی۱۲۰ روز)
③← ارده با شیره روزی یک پیاله صبحانه
④← روغن مالی کمر هر شب با روغن سیاهدانه و بادام تلخ ترکیبی
⑤← بادکش کمر یک شب در میان ۲۱ مرحله
⑥← انجیر شبی ۷ عدد خیس کرده میل شود.
⑦← دمکرده زنجفیل و دارچین روزی یک لیوان توصیه میشود.
⚠️طول درمان این نوع کمردرد بسته به شدت بلغم بین ۲ تا ۶ ماه
https://eitaa.com/basirat_andishe1
#گذری_بر_نهج_البلاغه
💠امیرالمومنین امام علی علیه السلام :
🍃🌸بِئْسَ الزَّادُ إِلَى الْمَعَادِ، الْعُدْوَانُ عَلَى الْعِبَادِ
🍃🌸بدترين توشه براى آخرت ستم بر بندگان (خدا) است.
📚نهج البلاغه حکمت 221
https://eitaa.com/basirat_andishe1
📣 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت
❤️ رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.
https://eitaa.com/basirat_andishe1
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 فیلم کامل سخنان امروز رهبر معظم انقلاب درباره اظهارات اخیر رئیس جمهور آمریکا
https://eitaa.com/basirat_andishe1
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 بنده قاطع رد کردم...
🔹️بیانات صبح امروز رهبر انقلاب درباره مخالفت قاطع با خارج شدن آموزش و پرورش از دست دولت که با واکنش حضار روبرو شد. ۱۴۰۴/۲/۲۷
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_پنجاه_سوم 🎬:
یک شب از ورود دوباره روح الله به روستا میگذشت، یک شبی که داخل خانه مادربزرگ به صبح رسانده بود و مادربزرگ هم حرفهای عمو را تکرار کرده بود، اما چیز مبهمی در حرفهای عمو و مادربزرگ بود،شاید رازی که روح الله نباید الان میفهمید، اما هر چه بود، وجود داشت،روح الله هم تجسس زیادی نکرده بود، چون معتقد بود ماه پشت ابر نمی ماند و اگر اتفاقی افتاده که به او هم مربوط است، بالاخره رو میشود.
روح الله آخرین شاخهٔ خشک درخت گیلاس هم جدا کرد، عرقی را به پیشانی اش نشسته بود پاک کرد که از پشت سر صدای مادربزرگ درگوشش پیچید: خدا خیرت بده مادر، از وقتی رفتی هیچ کس به این باغ منِ پیرزن نرسیده، وقتی بودی قدر تو رو نمی دونستم و وقتی رفتی، تازه فهمیدم چه نعمتی از دست دادم، پسر گلم! بیا یه چایی بخور و قول بده حالا که شکر خدا دوباره برگشتی، خودت به باغ منم برسی، اصلا روح الله دستت خیلی سبز و بابرکت هست، انگار تمام برکت این باغ و اون باغ خودت توی بودن و وجود خودت هست مادر..
روح الله به طرف مادربزرگ که حصیری رنگ و رو رفته را زیر درخت بید پهن کرده بود و بساط چای اش به راه بود رفت، همانطور که چای را از دست مادربزرگ میگرفت گفت: چشم ننه جان، خودم نوکرتم و به باغت میرسم، الانم زودتری برم، دیدی دیشب بابام اومد گفت برا نهار منتظرم هستند و هرچی گفتم با این وضع فتانه نمی خواد، قبول نکرد.
مادربزرگ دستی به تنه درخت گرفت و با یک یاعلی از جا بلند شد و گفت: باشه پس حصیر را جمع کن بزار تو اتاق گِلی ته باغ و بعد برو..
مجید در خانه را باز کرد و روح الله همانطور که دستی به سر او میکشید، لبخندی زد و گفت: ببینم زبونت را موش خورده که حرف بلد نیستی با داداشت بزنی؟! مجید با تندی نگاهی به روح الله کرد و دست روح الله را به شدت کنار زد و گفت: به من دست نزن نره غول...
روح الله نفسش را محکم بیرون داد و چیزی نگفت و وارد ساختمان شدند، بوی برنج ایرانی و خورش قورمه سبزی که او عاشقش بود در بینی اش پیچید.
روح الله ناخوداگاه به سمت آشپزخانه رفت، وارد آشپزخانه شد با اینکه آشپزخانه تغییرات زیادی کرده بود و میز نهارخوری و با صندلی های چوبی قهوه ای در وسط بود اما چیز دیگری توجه او را به خود جلب کرد، فتانه مثل بره آهویی سالم و قبراق ازاینور به آنور می رفت و بساط ناهار را فراهم میکرد و اصلا متوجه ورود روح الله نشده بود.
روح الله همانطور که با تعجب فتانه را نگاه می کرد گفت:س...سلام، میبینم که کلا خوب شدین، نکنه همه اش دروغ بود؟!
فتانه که تازه متوجه روح الله شده بود، اوخ کرد و انگشت دستش را تکان داد و گفت: وای بریدمش...بعد با لبخندی کج وکوله ادامه داد: سلام پسرم، نه هیچی الکی نبود، اما انگار قدم تو شفا بود، باورت میشه از دیروز که تو اومدی انگار قدمت خیر بود، تمام کسالاتم به یک باره بعد از چند ماه علیلی برطرف شد و بعد به سمت چایی ساز رفت و همانطور که چای میریخت ادامه داد: بیا یه چای بخور الان نهار آماده میشه و بابات هم میرسه..
ادامه دارد..
📝به قلم: ط_حسینی
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼