🌸بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرحيم🌸
🌸امام صادق علیهالسلام می فرمایند:
✍بيمارانتان را با صدقه درمان كنيد،
چه مى شود كه هر يک از شما قوت روزانه
خود را صدقه دهد؟
گاه سندِ قبض روح بنده به فرشته مرگ
داده مى شود، اما آن بنده صدقه مى دهد
و در نتيجه، به آن فرشته گفته می شود
سند را برگردان. ( به او فرصت داده شد)
داوُوا مَرضاكُم بِالصَّدَقَةِ،
و ما على أحَدِكُم أن يَتَصَدَّقَ بِقُوتِ يَومِهِ؟!
إنَّ مَلَكَ المَوتِ يُدفَعُ إلَيهِ الصَّكُّ بِقَبضِ
رُوحِ العَبدِ،
فَيَتَصَدَّقُ فيقالُ لَهُ:
رُدَّ علَيهِ الصَّكَّ.
📚 بحار الأنوار، ۹۶/۱۲۳/۳۲
https://eitaa.com/basirat_andishe1
544.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻نظر عجیب پزشکیان برای برطرف کردن مشکل برق:
🔹مگه ۵۰ سال قبل کولر و پنکه داشتن؟! شما هم استفاده نکنید تا مشکل برق حل بشه.
https://eitaa.com/basirat_andishe1
9.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 رهبر انقلاب: به کوری چشم دشمنان ایران عزیز پیشرفت کرده و چندین برابر بیش از این پیشرفت خواهد کرد
🔹جمهوری اسلامی اصول مشخصی دارد؛ منظومهٔ ارزشیِ معینی دارد و با همهی فراز و نشیبهایی که پیرامون ما اتفاق افتاده، بر این اصول تکیه کرده و کشور را پیش برده است.
🔹امروز ایران، ایرانِ ۳۰ و ۴۰ و ۵۰ سال قبل نیست؛ امروز به کوریِ چشم دشمنان، بهرغم انفِ دیگران، ایران پیشرفت کرده و چندین برابر این، باز هم انشاءالله پیشرفت خواهد کرد.
🔹این را همه خواهند دید؛ جوانهای ما به بهترین وجه این را خواهند دید و انشاءالله در ساخت ایران اسلامیِ مطلوب، همه همکاری خواهند کرد.
الـٰلّهُمَ؏َجــِّلِلوَلــیِّڪَاَلْفــَرَجْ
https://eitaa.com/basirat_andishe1
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تصاویر منتشرنشده از لحظۀ پیداشدن بالگرد شهید رئیسی و شهدای خدمت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔻جالب بدونید گفته شده عوارض خوردن یک لیوان نوشابه مشکی برای کودکان با کشیدن یک نخ سیگار برابرست و نوشابه زرد از آن هم بدتر است!
🔹تحقیقات نشان داده است ارتباط مستقیمی بین مصرف شکر موجود در نوشابهها و بیشفعالی کودکان وجود دارد!
🔸لطفا اگر خودتون نوشابه میخورید ، حداقل به بچه ندید بخوره!
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_پنجاه_ششم 🎬:
فتانه وارد خانه شد، لبخند مضحکی روی لب نشانده بود، روح الله از پشت پرده توری سفید رنگ هال، حیاط را دید میزد، با دیدن فتانه ،به سرعت به طرف در ورودی رفت، قلبش مثل گنجشککی بی قرار میزد، از صبح که فتانه رفته بود حوزه، حال روح الله همین گونه بود، حسی درونی به او نهیب میزد که یار دلت را خواهی یافت، روح الله هنوز نمی دانست آیا فتانه دست پر آمده یا نه؟! اما قلبش به تلاطم بود و با وجود این حس، مطمئن بود خبری هست.
قبل از رسیدن فتانه، روح الله در هال را باز کرد و سپس با صدای بلند سلام کرد.
فتانه که مشخص بود دست پر آمده همانطور که محمود را به کناری میزد، کفش هایش را در اورد و وارد هال شد و با لبخند نگاهی به روح الله کرد و گفت: یعنی دختر نگو و پنجهٔ آفتاب بگو، صورت مثل قرص ماه، ابروها کشیده و مشکی ،چشمها درشت و سیاه، اصلا با همون چشمای خوشگلش مطمئنم هزار نفر جذبش میشن، بینی قلمی و لبها غنچه، رنگ پوستش هم گندمی خوشگل یه ذره سبزه و بعد خنده ای صدادار کرد و همانطور که سعی می کرد با گوشه های چادرش برقصد ادامه داد: سفید سفید صد تومان، سرخ و سفید، سیصد تومان، حالا که رسید به سبزه، هر چی بگی می ارزه.. و بعد رو به روح الله گفت: دختر از این بهتر و ماه تر نمی تونی پیدا کنی، دیگه چی می خوای؟!
محمود با تعجب حرکات فتانه را نگاه می کرد، او خوب این زن مکار را می شناخت و تقریبا می دانست که فتانه چرا اینقدر خود عزیزی می کند.
روح الله که مثل لبو سرخ شده بود آهسته رو به فتانه گفت: اسمش چی هست؟
فتانه چادرش را درآورد وگفت: اسمش هم فاطمه است..
با شنیدن نام فاطمه، انگار بندی درون دل روح الله پاره شد، مطمئن بود خودشه...همون که قراره همسفر یک عمرش باشه، روح الله از شرم سرش را پایین انداخت و فتانه بی توجه به حال روح الله به سمت اتاق آخری رفت تا لباس هایش را عوض کند.
وارد اتاق شد، اتاق تاریک بود، کلید برق را زد، لامپ کم نور وسط اتاق روشن شد، چادرش را روی چوب لباسی ایستادهٔ گوشهٔ اتاق انداخت، به طرف کمد لباس چوبی که با پول های روح الله بی نوا خریده بود، رفت، در کمد را باز کرد و بلوزی زرد رنگ از بین لباسها انتخاب کرد و همانطور که خیره به آینه کوچکی که وسط شاخه های کنده کاری شدهٔ یک نخل، روی درب کمد بود زیر لب زمزمه کرد: دختری برات انتخاب کردم که لنگه نداره و خانواده ای متشخص داره، اما مطمئنم خانواده دختره به این وصلت رضایت نمیدن، آخه کی میاد دخترش را به پسری بده که زن باباش را زده؟! وقتی جواب رد شنید و بادش خوابید، اونموقع این پسرهٔ خیره سر مجبور میشه همون دختری را بگیره که به قول خودش من براش لقمه گرفتم، بزار فرزانه را بگیره یک زندگی براش بسازم دو تا از توش دربیاد، حقا که فرزانه در صورت و سیرت مثل خودمه و با زدن این حرف بشکنی زد و در کمد را بست.
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
بر اساس واقعیت
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_پنجاه_هفتم 🎬:
فتانه برای آشنایی به منزل عروس خانم رفت و از با نزدیک فاطمه و خانواده اش آشنا شد، گرچه به روی خود نمی آورد اما خانواده فاطمه،خانواده ای متشخص و فرهنگی بودند و فاطمه هم دختری زیبا بود که همزمان با خواندن حوزه، در دانشگاه هم درس می خواند و به نوعی مطمئن بود، فاطمه با همچین خانواده تیزبینی محال است که به روح الله زن دهند آخر فتانه اینقدر فضا را مسموم می کرد تا نظر خانواده عروس را اگر هم مثبت بود، منفی می کرد.
فتانه چند تا آدرس برای تحقیق به خانواده عروس داده بود و قرار بود که بعد از تحقیق نتیجه به اطلاع خانواده روح الله برسد.
آخر هفته بود و روح الله مثل سالهای قبل داخل باغ مادربزرگ مشغول رسیدگی به باغ بود، البته قبل از آن به باغ خودش سرکی زده بود، آفتاب داغ بهاری بر صورت مردانه اش می نشست و عرق از سر و رویش سرازیر بود.
روح الله آخرین دانه های سبزی را بر زمین پیش رویش پاشید و روی تخته سنگی کنار باغچه کوچک سبزی نشست و با آستین لباسش عرق های پیشانی اش را پاک کرد که با صدای ننه آمنه به خود آمد: خسته نباشی پسرم، خدا بهت عمر با عزت بده، خدا انجیر هزار شاخه ات بکنه، از وقتی اومدی انگار یه جون دوباره به این طبیعت دادی، خدا همین جور جون تو جونت بریزه و بعد کنار روح الله نشست و ادامه داد: امروز یه آقای خیلی باشخصیت اومده بوده تو محله و راجع به تو پرس و جو می کرده
روح الله که از دعاهای ننه آمنه لبخند دلنشینی روی لبهاش نشسته بود با شنیدن این حرف کمی نیم خیز شد و با دستپاچگی گفت: عه! پیش کی رفتن و چی پرسیدن؟!
ننه آمنه گفت: اول از همه پیش قوم و خویشای فتانه رفته، تا اونجایی که به من گفتن، همه تعریفت را کردن و حتی گفتن که فتانه و محمود لیاقت پسری چون تو را ندارن، تمام اهل محل هم ازت تعریف کردن و البته تو پسر گل خودمی و تعریفی هستی، یه جوان پرکار،مؤمن که هم درپی رضایت خداست و هم بنده خدا و حتی همین طبیعت هم عاشق توست، روح الله لبخندی زد و گفت: آره ننه جان، هیچ بقالی نمیگه ماست من ترشه..
ننه آمنه دستش را پشت شانه های پهن و مردانهٔ روح الله زد و گفت: حالا بنا به حرف تو من از رو محبت مادری و الکی بگم اهل محل که با تو خورده برده ای ندارن که تعریفت میکنن و ننه آمنه صدایش را آهسته تر کرد و گفت: فقط..فقط این شمسی دو بهم زن رفته به طرف گفته پسره خیلی خوبه و ما ازش بدی ندیدیم فقط کاش فتانه را نمیزد..
روح الله ناخوداگاه از جا بلند شد...یعنی یعنی همین اول راه خواستن آبروی منو بر باد بدن، این زن،هدفش چی بوده هاا؟!
ننه آمنه دستان ترک خورده روح الله را در دست گرفت و گفت: خوب معلومه دست فتانه و شمسی توی یک کاسه هست، میخوان تو رو سنگ رو یخ کنن و اونا هم جواب رد بهت بدن و اینا هم توی بوق و کرنا کنن که روح الله را کسی قبول نداره و هیچ کس حاضر نیست زنش بشه و..
روح الله سرش را پایین انداخت و زیر لب لااله الاالله گفت و چند تا قدم برداشت سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: الهی توکلت علی الله...گفتی متوکلینت را دوست داری، خدایا هرچه خیر و صلاحم هست برام پیش بیار..
ادامه دارد
📝به قلم:ط_حسینی
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼