eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@MeysamMotieeZiyaratAshoura.mp3
زمان: حجم: 12.6M
سلام صبح بخیر ✅روز را با زمزمه آغاز کنیم✅ 🎙 حاج میثم مطیعی https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔸 پيامبر خـدا صلى‌الله‌عليه‌و‌آله مَن عَلَّمَ شَخصا مَسألَةً فقَد مَلَكَ رَقَبَتَهُ؛ فَقيلَ لَهُ: يا رَسولَ اللّهِ، أ يَبيعُهُ؟ فقالَ عليه السلام: لا، و لكِنْ يَأمُرُهُ و يَنهاهُ. هر كس مسأله‌اى را به شخصى بياموزد او را بنده خود كرده باشد. عرض شد: اى رسول خدا! يعنى مى‌تواند او را بفروشد؟ فرمود: نه، بلكه به او امر و نهى مى‌كند. 📚 عوالي اللآلي، ج۴، ص۷۱ ┈┄┅═✾•••✾═┅┄┈ https://eitaa.com/basirat_andishe1
5.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸آثار بداخلاقی درخانواده 🔹استاد عالی https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الهی آرزوهاتون با حکمت خدا یکی باشه ☘💗 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/basirat_andishe1
الان آمار فرزندآوری ما کمتر از جانشینی است. این معنایش این است که ما تا سی سال دیگر یک جامعه‌ی پیر داشته باشیم. این از همه‌ی خطرات بزرگتر است. مقام معظم رهبری ۱۳۹۸/۰۵/۲۴ 🪴🪴🪴 https://eitaa.com/basirat_andishe1
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا چای چینی رفتین...؟ برداشت چای در املش، رانکوه، روستای سرسبز بزکویه 🪴🪴🪴 https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔆امیرالمومنین على عليه السلام:لَمْ يَمُتْ مَنْ تَرَكَ اَفْعالاً يُقْتَدى بِهِ مِنَ الْخَيْرِ 🔆كسى كه كارهاى شايسته اى از خود به يادگار گذارد كه ديگران از او پيروى كنند، هرگز نمرده است 📚كنزالفوائد جلد ۱ صفحه ۳۴۹
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: دسته گلی از گلهای مریم و گلایل با بوی عطری دل‌انگیز به همراه جعبه ای شیرینی در دستان روح الله بود و فتانه با چادری مشکی با گلهای مخملی برجسته، چنان با حسادت نگاه به گلها می کرد که انگار هوویش را می نگرد، البته گلها و شیرینی را خود روح الله تهیه کرده بود و فتانه اصلا صلاح نمیدید که همین را هم تهیه کنند. پیراهن سفید یقه آخوندی انگار برتن روح الله برق میزد و با شلوار مشکی که هیبت مردانه روح الله را مردانه تر و خوشتیپ تر می کرد، بر جذابیت او افزوده بود. در خانه که باز شد، چهره آقای مقصودی پدر فاطمه پیدا شد و با روی گشاده آنها را به داخل تعارف کرد، اول محمود و بعد فتانه و نفر آخر روح الله وارد خانه شد. روح الله سلام علیکی کرد و متوجه نگاه تیزبین آقای مقصودی شد که از همین ابتدای راه او را زیر ذره بین برده بود، وارد هال شدند و اینبار مادر و خواهر و داداش عروس خانم به پیشواز آنها آمدند، روح الله سرش پایین بود و نگاهش زمین را می کاوید و گل و شیرینی را به دست خانمی داد که احساس می کرد مادر عروس خانم است. روی مبل سه نفره کرم رنگ با کمینه های طلایی در حالیکه بابا محمود وسط فتانه و روح الله بود، نشستند. بعد از تعارفات معمول و معرفی روح الله توسط بابا محمود، آقای مقصودی راجع به شغل و درس و... از روح الله سوالاتی کرد و بعد اجازه آوردن چای را صادر کرد. با ورود فاطمه با چادر سفید رنگی که گلهای ریز قرمز داشت به هال، برای روح الله انگار عطر دل انگیزی در فضا پیچید، روح الله همچنان سرش پایین بود و اینقدر هیجان داشت که نفهمید کی عروس خانم به جلوی او رسید و چای تعارف کرد. روح الله آهسته سرش را بالا آورد و نگاهش در نگاه دختری که انگار زیباترین دختر روی زمین بود، قفل شد. گویی با همین نگاه بندی درون دلش پاره شد و شاید هم وصل شد به بندی دیگر در درون قلبی دیگر... نگاه مردانه و زیبای روح الله هم قلب فاطمه را به تلاطم انداخته بود و آنقدر این حس قوی بود که لرزش به دستان فاطمه رسید و تکان خوردن و لرزش استکان های چای گواهی بر این موضوع بود. روح الله که دیگر تاب نگاه ستارهٔ جذاب دنیایش را نداشت، استکانی چای برداشت و سرش را پایین انداخت، انگار لرزشی هم بر جان روح الله افتاده بود، چرا که با دو دست استکان چای داغ را چسپیده بود. عروس خانم چای را تعارف کرد و روی مبل تک نفره ای کنار مادرش نشست. فتانه بدون حرف با چشمانی که از حسادت دو دو میزد به فاطمه خیره شده بود که محمود سکوت را شکست و گفت: حالا اگر امکان داره این دختر خانم عزیزتون با پسر ما کمی حرف بزنن و سنگاشون را وا بکنن تا ببینن اصلا به درد هم میخورن یا نه؟! پدر فاطمه با لبخندی گفت: باشه از نظر ما مشکلی نیست، بعد رو به فاطمه ادامه داد: فاطمه جان، حاج آقا را راهنمایی کن اتاقت و با هم صحبت کنید. فاطمه که لپ هاش مثل دوتا سیب سرخ گل انداخته بود از جا بلند شد، دری را که رو به روی اوپن آشپزخانه بود نشان داد و با صدای لرزان همانطور که سرش پایین بود گفت: بفرمایید... ادامه دارد 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂