رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_شصت🎬:
وارد اتاق شدند، فاطمه مبل یک نفره قهوه ای رنگ کنار تختخواب را به روح الله تعارف کرد و روح الله همانطور که سرش پایین بود با اجازه ای گفت و نشست.
فاطمه روی تختی که با ملحفه آبی رنگ پوشیده شده بود، نزدیک به مبل نشست، در اتاق باز بود و مامان مریم در دید فاطمه بود، سکوت برقرار شده بود،فاطمه که استرس وجودش را گرفته بود، با انگشتان دستانش مشغول بازی بود، روح الله که از زیر چشم حرکات این دخترک زیبا را نگاه می کرد، لبخند نمکینی زد و آرام گفت: یعنی باید با تله پاتی با هم حرف بزنیم؟! چقدر سربه زیر هستی و بازیگوش، دست از سر این انگشتان بردار و سرت را بالا بگیر یه ذره ما را بنگر ای خورشید عالمتاب..
فاطمه خنده ریزی کرد و سرش را بالا گرفت و نگاهی به چهرهٔ مردانه و آفتاب سوختهٔ روح الله کرد، چهره این مرد با چشمان سیاه و درشت و ابروهای کشیده و بینی کمی گوشتی و ریش و سبیل پر و سیاه رنگ و موهای پرپشت که نیم فرق باز کرده بود، بدجور به دلش نشست و یک باره انگار کل بدنش گُر گرفت و سرش را پایین انداخت، روح الله خنده ریزی کرد و گفت: لپهاتون هم چه گلی انداخته بانو!
فاطمه همانطور که نگاهش به دستان ترک خورده روح الله بود ارام زیر لب گفت: کاش صورت پر از عرق خودتون هم میدیدین..
روح الله مثل پسرکی بازیگوش، با آستین لباسش عرق پیشانی اش را گرفت و با همان لحن مهربان و صدای آرام بخشش گفت: خوب دیگه عرقی هم موجود نیست.
فاطمه که خنده اش گرفته بود گفت: عه نکنید لباستون لک میشه
روح الله سری تکان داد و گفت: مشکلی نیست، دوست داشتم آنچه یارم میخواد انجام بدم
با این حرف دوباره بدن فاطمه گرم شد و خودش میدانست که الان صورتش هم مثل لبو قرمز شده..
فاطمه بریده بریده شروع کرد و تک تک خواسته هایش را پشت سر هم شروع به گفتن کرد..
فاطمه یک نفس حرف میزد، می خواست چیزی را از قلم نیندازد که ناگاه روح الله با لحنی آرام گفت: صبر کنید، یه ذره نفس بگیرید بانو، اجازه بدین..
فاطمه با تعجب به روح الله نگاه کرد و روح الله زیر نگاه خیره فاطمه، دست برد داخل جیبش و لیست بلند بالایی را که شب گذشته نوشته بود بیرون آورد و به طرف فاطمه داد.
فاطمه با نگاهی پرسشگرانه به برگه دست روح الله نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزند برگه را گرفت و باز کرد و مشغول خواندن شد.
چشمهای متعجب فاطمه خیره به برگه پیش رویش بود و هر چه بیشتر می خواند،بیشتر بر تعجبش افزوده میشد.
بعد از دقایقی سرش را از روی برگه بلند کرد و گفت: این...این که همهٔ خواسته های من است، اصلا انگار من گفتم و شما نوشتین...چقدر جالب..
روح الله سری تکان داد و گفت: بله بانو! آیا حاضری همسفر این مرد تنها که احساس میکند در یک نگاه و یک کلام عاشق صورت و سیرت شما شده، بشید؟!
فاطمه سرش را پایین انداخت و همانطور که باز صورتش گل انداخته بود، لبخند زیبایی بر چهره اش نشست
ادامه دارد
📝به قلم:ط_حسینی
بر اساس واقعیت
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
رمان واقعی«تجسم شیطان»
#قسمت_شصت_یک🎬:
آقای مقصودی هنگام بیرون آمدن از حوزه، نگاهی به در حوزه کرد و لبخندی بر لبش نشست و زیر لب گفت: تو کی هستی روح الله؟! همهٔ عالم و آدم از تو تعریف می کنن و انگار یه گوهر گرانبهایی که در جایی پنهان شده ای.
تحقیقات محلی که از مدرسه تحصیل روح الله شروع شده بود، از معلم های او و حتی همشاگردی های او ، حالا به حوزه رسیده بود.
آقای مقصودی سوار ماشین شد، آخرین جایی را که مد نظر داشت باید میرفت، چون توی تحقیقات محلی تنها کسی که از روح الله شاکی بود و ضربه خورده بود، فتانه بود اونهم با مشت های گره کردهٔ روح الله، مشت هایی که در باشگاه رزمی کاری پرورش یافته بود،پس اخلاقیات اصلی روح الله می توانست در باشگاه نمایان باشد، اگر او اهل بزن و بهادری بود،حتما در اینجا نشانه های از خود بروز میداد. آقای مقصودی باید مطمئن میشد که دخترش را دست آدمی درستکار میسپرد.
آقای مقصودی پرسان پرسان باشگاه مورد نظرش را پیدا کرد و وارد آنجا شد، از شانس خوبش تمام مربیان روح الله حضور داشتند و همه از اخلاق خوب و روحیات لطیف روح الله تعریف کردند و تیر خلاص را استاد بزرگ او شلیک کرد که گفت: ببینید آقای مقصودی، رزمی کاران این باشگاه بارها و بارها به مسابقات مختلف دعوت شده اند و بنده اکثر اوقات همراه دعوت شدگان بوده ام، از قدیم گفته اند که درسفر باید انسان را شناخت، اگر این درست باشه، باید بگم با ایمان ترین و مهربان ترین و البته با استعدادترین کسی که تا به حال دیده ام کسی جز روح الله عظیمی نیست و اگر من دختر داشتم، حتما خودم از ایشان خواهش می کردم که به خواستگاری دخترم بیاید.
کار تمام بود، آقای مقصودی از باشگاه بیرون آمد و همانطور که پشت فرمان ماشین مینشست گوشی همراهش را که تازه خریده بود بیرون آورد و به تلفن خانه زنگ زد، با سومین بوق صدای همسرش در گوشی پیچید: الو بفرمایید
آقای مقصودی گلویی صاف کرد و گفت: سلام خانم...
مریم خانم با هیجان به میان حرفش دوید و گفت: چی شد؟ چه طوری پیش رفت؟ شیری یا روباه؟! پسره چطور بود؟ عه راستی خسته نباشید..
آقای مقصود که لبخند بر لب داشت گفت: مهلتی بده خانم، تحقیقاتم انجام شد، سر وقت همه چی را بهت میگم، فقط الان بدون اینکه فاطمه متوجه بشه، لباس بپوش تا یک ربع دیگه بیا سر کوچه، باید با هم جایی بریم، فقط تاکید میکنم فاطمه متوجه اومدنت نشه..
مریم خانم با تعجب گفت: واه!! اتفاقی افتاده آقا؟!
آقای مقصودی پایش را روی گاز ماشین گذاشت و گفت: لباس بپوش بیا معلوم میشه..
حالا هیجان مریم خانم تبدیل به یک استرس ضعیف شده بود و هزاران سوال در ذهنش چرخ می زد.
بالاخره به سر کوچه رسید و چند لحظه بعد ماشین پیکان سفید رنگ همسرش جلوی پایش ترمز کرد.
مریم خانم در جلو را باز کرد و سوار ماشین شد همانطور در را میبست گفت: سلام آقا از دلنگرانی گوشت تنم آب شد، اتفاقی افتاده؟! الان کجا میریم؟!
آقای مقصودی اشاره ای به در کرد و گفت: چادرت لای در گیر کرده، باز کن و دوباره ببند، اتفاقی نیافتاده، تحقیقاتم تمام شد، روح الله نمره قبولی گرفت، اما اون پلهٔ آخری که اصلی ترین پله است باقی مونده، اگر از اینجا هم به سلامت عبور کنیم، وقت عقد را مشخص می کنیم.
مریم بانو متوجه شده که ماشین در حال خروج از شهر هست و راهی را که در پیش گرفته به نظرش راه نا آشنایی بود..
ادامه دارد..
📝به قلم:ط_حسینی
براساس واقعیت
🍂🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
تجمع بانوان شهر جدید امیرکبیر
#بمناسبت_بزرگداشت_شهدای_خدمت
🎤🎙سخنرانی و مداحی
#زمان: سه شنبه ۳۰ فروردین
#ساعت ۱۶
🔸اجرای گروه سرود دختران مهدوی
🔸رنگ امیزی ونقاشی ویژه کودکان
#مکان : مسجد حضرت ابوالفضل(علیه السلام )
خادمین مسجد حضرت ابوالفضل(علیه السلام)
باهمکاری پایگاه مجیبه(بسیج خواهران)
https://eitaa.com/basirat_andishe1
━◈❖✿❖◈━━━◈❖✿❖◈━
💢 سی و دومین دوره مسابقات سراسری قرآن و عترت بسیج
🎉 در چهار بخش:
فردی، گروهی، خانوادگی و مراکز قرآنی
🎁 با صدها میلیون جوایز نقدی و غیر نقدی
مهلت ثبتنام:
🗓 ۲۰ اردیبهشتماه لغایت ۳۱ خردادماه ۱۴۰۴
📒 آشنایی با آئیننامه، رشتهها ، محتواها و ثبتنام:
🔸 event.quranbsj.ir
#مسابقات_قرآن_بسیج
#فراگیرترین_مسابقه_قرآن_جهان
✅ خواهران شرکت کننده در روستاهای بخش معصومیه،مکان مسابقه را مسجد جامع امام حسین علیهالسّلام شهر کارچان انتخاب نمایند.
✅ با هر توان قرآنی میتوانید در مسابقات شرکت کنید
✅ شرکت برای عموم آزاد هست
✅ لطفا اطلاع رسانی نمایید
🔴 نحوه سلام کردن به امام زمان علیه السلام
🟢امام باقر عليه السلام فرمودند :
🌕 هر کس از شما قائم ما اهل بيت را درک نمايد وقتي او را ديد بايد به او چنين عرض کند :
🔵 اَلسَّلامُ عَلَيْکُمْ يا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَمَعْدَنَ الْعِلْمِ وَمَوْضِعَ الرِّسالَةِ
📚 بحار الأنوار ج ۵۱ ص ۳۶
https://eitaa.com/basirat_andishe1
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🏴 سالگرد شهادت شهید جمهور آیت الله سید ابراهیم رئیسی و همراهان گرانقدر ایشان را تسلیت عرض می نماییم.
#شهید_جمهور
#شهدای_خدمت
https://eitaa.com/basirat_andishe1
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تظاهرات مردم لاهه در حمایت از فلسطین
🔹حدود ۱۰۰ هزار نفر در لاهه هلند تظاهرات کردند و از دولت خواستند اقدامات بیشتری برای توقف جنگ مرگبار اسرائیل در غزه انجام دهد.
🔹این گردهمایی بزرگترین راهپیمایی دو دهه اخیر هلند بود.
https://eitaa.com/basirat_andishe1
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰پادشاه سعودی کجاست؟
https://eitaa.com/basirat_andishe1
23.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 نماهنگ | «سقوط»
جدیدترین تحلیل استاد_مهدی_طائب از آینده مذاکره ایران با آمریکا
به جملات آخر استاد طائب نه ۱٠بار که ۱٠٠ بار تمرکز و فکر کنید.
مطلب بشدت راهبردی و عمیق است.
قبلا عرض کرده بودیم؛ تنها راه فروپاشی رژیم صهیونیستی(( نه الزاما جنگ مستقیم نظامی که صرف نکردن هزینه نگه داشت او به نسبت منفعتش))، برای موسسین این رژیم است...
شهید سید حسن نصرالله، همین باور را در تنظیم صحنه منازعه حزب الله با رژیم داشت.
تحولات راهبردی و حیثییتی، نیاز به تدبر عمیق و روندی دارد. اگر در (زمان و صحنه) متوقف بشویم، هرگز نمی توانیم منطق مواضع ولی فقیه را درک کنیم...
ما نیاز به (اذهان روندپایه) داریم نه اذهان در جا زده در چرایی فهم (نقطه های زمانی)...
https://eitaa.com/basirat_andishe1