eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حالا که این روزا بحث بستنی انبه داغه ، بریم طرز تهیه خونگیش رو هم ببینیم https://eitaa.com/basirat_andishe1
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بعضی اسامی نه پاک می‌شن، نه فراموش… فقط لو می‌رن!😂 https://eitaa.com/basirat_andishe1
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔅امیرالمؤمنین علیه السلام: ✍️ الْبُخْلُ عَارٌ، وَ الْجُبْنُ مَنْقَصَةٌ، وَ الْفَقْرُ يُخْرِسُ الْفَطِنَ عَنْ حُجَّتِهِ، وَ الْمُقِلُّ غَرِيبٌ فِي بَلْدَتِهِ. 💠 بخل ننگ است و ترس مايه نقصان، فقر، شخص زيرک را از بيان دليلش گنگ مى سازد و آن کس که فقير و تنگدست است حتى در شهر خود غريب است. 📚 نهج البلاغه، حكمت ۳
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸 🔰قالیباف: وقتی مجمع به پالرمو رای داده، قانون شده و من باید ابلاغ کنم 🍃🌹🍃 🔹پالرمو و CFT در مجلس دهم تصویب شده و به شورای نگهبان رفته، شورای نگهبان ایراد گرفته مجلس به نظرش اصرار کرده، به مجمع تشخیص مصلحت رفته. 🔹 در مجمع تشخیص تا این اواخر بوده تا رئیس‌جمهور به‌صورت کتبی از رهبر انقلاب تقاضا کردند که مجدداً در دستور مجمع تشخیص قرار بگیرد. 🔹در مجمع تشخیص بررسی شده و با حضور شورای نگهبان و همۀ اعضا به پالرمو رای داده شده، وقتی مجمع رأی داده دیگر قانون شده، من فقط باید قانونی را که مجمع تصویب کرده و فرستاده ابلاغ کنم. 🔹حالا به من می‌گویند قانون را ابلاغ نکن؛ خواهش می‌کنم دوستان این موضوع را در رسانه‌ها عوام‌فریبی نکنند ما مرََ قانون را اجرا می‌کنیم. https://eitaa.com/basirat_andishe1
8.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸 🔰سرلشکر سلامی: در میانه جنگیم، اما هراسی در کشور دیده نمی‌شود 🍃🌹🍃 🗣فرمانده کل سپاه: 🔹در حالی که درگیر جنگی تمام‌عیار هستیم، هیچ نشانی از آشفتگی و هراس در کشور دیده نمی‌شود. این وضع، یک استثناست؛ شگفتی‌ای بی‌نظیر و کم‌نظیر در تاریخ. مردم ما آرام‌اند، نه مضطرب؛ در حالی که دشمنان ما، به‌ویژه صهیونیست‌ها، در اضطراب و نگرانی دائمی به‌سر می‌برند. 🔸رهبر عزیز و فرزانه‌ ما، با اطمینان قلبی که از ذکر الهی سرچشمه می‌گیرد، با حکمتی که خداوند به او عطا کرده و با الهام از قرآن کریم، در میانه و قلب این پیکار بزرگ ایستاده است. ملت بزرگ ایران و امت اسلامی نیز، با حلقه‌ای از مهر، وفاداری و حمایت، او را همچون نگینی درخشان در بر گرفته‌اند. 🔹این، راز اصلی حیات، صلابت و بقاء ملت ایران است. تا زمانی که این پیوند معنوی و الهی پابرجاست، ملت ایران از آسیب مصون خواهد ماند. ما با اراده‌ای راسخ تصمیم گرفته‌ایم محکم بایستیم و بر دشمنان خود چیره شویم. https://eitaa.com/basirat_andishe1
خواص موزهای لکه دار سیاه برای سلامتی : مبارزه با سرطان ضد فشارخون انرژی زا درمان سوزش معده ضد اضطراب و افسردگی هضم کننده غذا کاهنده فشارهای روحی ‌https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: آقا محمود با خودش کلنجار میرفت، آیا راهی که پا گذاشته بود، راه درستی بود؟! اگر اصرار عاطفه و صلاحدید منور نبود، هرگز دوست نداشت با فتانه رودر رو شود، درست است توی این یک سالی که دور فتانه را خط کشیده بود اندکی آرامشش بیشتر شده بود، اما بارها و بارها با کابوس های وحشتناک از خواب پریده بود و پشت سرش انگار یکی در گوشش وز وز می کرد که خودش را بکشد و از این زندگی خلاص کند، اما همان ایمان نصف و نیمه ای که داشت او را از این کار باز می داشت، چرا که خودکشی گناه کبیره بود و کسی که خودکشی می کند باید تا ابد غضب خدا را به جان بخرد،یعنی این دنیا در رنج و ان دنیا هم در رنج و عذابی بیشتر.. ماشین از پیچ جاده که تازه آسفالت شده بود گذشت و روستای بزرگ و سرسبز آبا اجدادی اش در دیدش آمد. محمود وارد روستا شد و درست جلوی خانهٔ مادرش، عاطفه انتظار او را میکشید. ماشین که ترمز کرد، عاطفه در جلو را باز کرد و همانطور که سلام می کرد گفت: بابا می خوایین یه چای بخورین؟ مامان بزرگ چای تازه دم درست کرده.. محمود سری تکان داد و گفت: علیک سلام، نه چای باشه بعد از این جلسه ای که فتانه راه انداخته و بعد چهرهٔ شکستهٔ دخترش را که در سن نوزده سالگی شبیه زنان چهل ساله بود نگاهی انداخت و ادامه داد: بچه ات کو؟ عاطفه لبخند کم جانی زد و گفت: پیش مامان بزرگ گذاشتمش، اما خداییش خوب کردین اومدین، ان شاالله با این کار شر فتانه از سر همه مون کم بشه محمود گازی به ماشین داد و گفت: شر فتانه توی قبر هم از سر من کم نمیشه، نمی دونم این عجوزه مکار دوباره چه نقشه ای سر هم کرده و منو کشونده اینجا.. عاطفه همانطور که به بیرون خیره شده بود گفت: بد به دلتون راه ندین و جلوتر را نشان داد و گفت: نگاه کنید سعید و مسعود جلو در باغ هستن محمود جلوی در باغ ترمز کرد و همانطور که پیاده میشد، نگاهی به سعید که قد کشیده بود، کرد و پیش خودش تکرار کرد: اینم بزرگ شده، اما از نگاهش باید ترسید، عین فتانه شده، خدا ازش نگذره.. سعید جلو آمد و بدون اینکه به پدرش سلام کند با غضب نگاهی به آنها انداخت و گفت: خیلی عجب هنوز نمی یومدین و مسعود جلو آمد و متملقانه گفت: سعید! این جا سلام کردنت به بابات هست که بعد از یکسال میبینیش؟ و دستش را به طرف آقا محمود دراز کرد و با سلامی بلند او را به باغ دعوت کرد. محمود نیشخندی زد و گفت: کار دنیا برعکس شده، حالا دیگران ما را به باغ خودمون دعوت میکنند و با زدن این حرف جلوتر از همه وارد باغ شد. زیر درخت زردآلو که چمن رنگ پریده ای بود، حصیری پهن کرده بودند و فتانه همانند پادشاهی که منتظر زیر دستانش هست صاف نشسته بود و خیره به قدم های محمود بود که به او نزدیک میشد. محمود از زیر چشم اطراف را می پایید، به نظرش همه چیز مشکوک بود، اما الان دیگر راه برگشت نداشت. سعیده و مجید هم که بزرگتر از قبل شده بودند با ورود پدرشان از جا بلند شدند و همانطور که هر کدام به طرفی میرفتند از آن جمع دور شدند. روی حصیر سینی نیکلی بود که داخلش هندوانه ای گرد و سبز وجود داشت و در کنارش کاردی تیز که بیشتر شبیه کارد قصابی بود به چشم می خورد، انگار قرار بود تنها پذیرایی این مجلس، هندوانه باشد. محمود جلو رفت و همانطور که ایستاده بود رو به فتانه که حتی سلامی کوتاه هم نکرده بود،گفت: ببینم منظورتون از این قرار مرار چی بود؟ از من چی می خوایین؟ فتانه نگاهی غضبناک به سرتا پای محمود کرد و گفت: مگه این دختر چشم سفیدت نگفته بهت؟! محمود سری تکان داد و گفت: چرا گفته...اما فکر نمی کنی این لقمه زیادی برای تو بزرگ باشه؟! و بعد با انگشت دور تا دور باغ بزرگ را نشان داد و گفت: این باغ سرسبزی که میبینی یه زمین خشک بود که با تلاش روح الله تبدیل شده به باغ، پس اگر قرار باشه این باغ را به نام کسی بزنم باید اون روح الله باشه نه تو.. فتانه دندانی بهم سایید و کمی جابه جا شد و گفت: روح الله خیلی بی جا کرده، من بودم که اینا را بزرگ کردم تا قد کشیدن و هر کدومشون برا خودشون کسی شدن، من تو خونهٔ توی نامرد جون دادم و جون گرفتم تا تو از محمود رسیدی به آقاااا محمود، تمام هستی تو مال منه آقااا محمود اینو تو گوشت فرو کن.. با جابجایی فتانه، محمود تازه متوجه چماقی شد که زیر پای فتانه پنهان شده بود.. ادامه دارد.. 📝به قلم:ط_حسینی https://eitaa.com/basirat_andishe1 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼