eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
▪️🥀▪️🥀▪️🥀▪️🥀▪️ اَلسّلامُ عَلَیْکَ یا صاحِبَ الزَّمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا خَلیفَةَ الرَّحْمانِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا شَریکَ الْقُرْآنِ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا قاطِعَ الْبُرْهانِ . اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا إِمامَ الْإِنْسِ وَ الْجانِّ ، اَلسَّلامُ عَلَیْکَ وَ عَلى آبائِکَ الطَّیِّبینَ ، وَ أَجْدادِکَ الطَّاهِرینَ الْمَعْصُومینَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَکاتُهُ. ▪️🥀▪️🥀▪️🥀▪️🥀▪️ سلام امام زمانم✋ مولای من! غیبت تو، خواب را از چشمانم ربوده؛ و زمین را بر من تنگ نموده؛ و آسایش دلم را سلب نموده؛ مولای من! غیبت تو، بلا و مصیبت مرا به فاجعه‌های ابدی پیوند داده است... مهدی جان! برای تو می‌خوانم ... عاشقانه ای پر درد!! از غریبی امام جواد(عليه‌السلام) فرزند جواد هستی و درگاهت قبله حاجات مردم... حاجت که زیاد است اما؛ از تو، جز تو را خواستن اشتباه است... مهدی جان!.. الّلهُـمَّ‌عَجِّــلْ‌لِوَلِیِّکَـــ‌الْفَـــرَج 🏴شهادت‌امام‌جوادعلیه السلام تسلیت 🕊 🥀🏴🕯 https://eitaa.com/basirat_andishe1
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این یه نمونه طنز ولی تاریخی ولی جدا از شوخی همین وضعیت در دروس دینی و اسلامی و انسانی، که خوشبختی و آرامش در همین دروس مهم https://eitaa.com/basirat_andishe1
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴حجت الاسلام والمسلمین قاسمیان توسط نیروهای امنیتی عربستان دستگیر شد 🔹بوی ظهور می‌آید؛ دیگر لازم نیست به آنتالیا بروید، به مکه و مدینه بیایید که کنسرت‌های رکیک و قمارخانه در اینجا آماده شده https://eitaa.com/basirat_andishe1
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 سوره یاسین بخوانید و ثواب آن را به امام جواد ( علیه السلام ) تقدیم کنید ، حاجت شما را خواهند داد ( آیت الله کشمیری ) https://eitaa.com/basirat_andishe1
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه‌تر که بودم تو مدرسه، سر کلاس دینی و تاریخ و ... با خودم می‌گفتم این قصه‌ها چیه باباااااا امکان نداره مگه میشه مردم این همه معجزه و خوبی رو ببینن باز طرف حق واینستن؟؟؟ بزرگ‌تر شدم و فهمیدم با لقمه‌ی حروم + ترس از دست دادن محبوبیت/پول/جایگاه + دانش کم و ادعای زیاد خدا می‌دونه چه کاااااارهااااا که از آدم سر نمی‌زنه! خدا هیچ‌کدومشون رو نبخشه به حق همه‌ی مظلومای عالم خدا مارو یاری کنه که تا جون تو تنمونه از حق دفاع کنیم دنیا کوتاهه... https://eitaa.com/basirat_andishe1
🔰 از امشب نماز "وَ واعَدنا" خوانده میشود.. ✨️ امام باقر (سلام الله علیه)می‌فرمایند: هرکس در دهه اول ذی‌الحجه این نماز را بخواند، در ثواب حاجیان شریک می‌شود، هرچند به حج نرفته باشد. https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: انگار روح الله زیر و رو شده بود، مدام حرف های فتانه را با عناوین مختلف تکرار می کرد. زینب هم که گریه اش بند نمی آمد، نوزادی که تا آن روز آرام و بی صدا بود، از زمین تا آسمان فرق کرده بود، دیگر فاطمه شب و روزش یکی شده بود. روزها با روح الله سرو کله میزد و شبها با زینب، نمی دانست این بچه چطورش شده بود که حتی سینهٔ مادر را هم نمی گرفت و با هزار دعا و ذکر، شبانه روزی یک بار شیر می خورد. اصلا اوضاع زندگی فاطمه بهم ریخته بود و این باعث شده بود که وضع روحی خوبی نداشته باشد و البته روح الله هم دست کمی از او نداشت، این روزها حس می کرد کسی مدام کنار گوشش وزوز می کند، انجار از او می خواست به طریقی فاطمه را از رفتن به دانشگاه منع کند، گاعی اوقات سردردهای شدیدی عارضش میشد و اکثر اوقات هم چشمانش چنان قرمز میشد که انگار تشتی از خون است، مدام بی قرار بود و نمی دانست این بی قراری را چگونه درمان کند،از طرفی در همین اوضاع و احوال، مطهره و عاطفه هم بعد از سالها یادشان افتاده بود که روح اللهی هم هست، آنها هم رفت و آمد به خانه روح الله را شروع کرده بودند و این رفت و آمد نتیجه اش، دخالت های مطهره بود و این هم برای فاطمه قوز بالا قوز شده بود فشارها از همه طرف بر زندگی روح الله و فاطمه زیاد شده بود و فاطمه از جنگیدن خسته شده بود و چاره ای نداشت جز تسلیم.. پس تسلیم شد و دور درس و دانشگاه را خط کشید ادامه دارد 📝به قلم:ط_حسینی https://eitaa.com/basirat_andishe1 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
رمان واقعی«تجسم شیطان» 🎬: روزها مثل برق و باد می گذشت، فاطمه دور درس و دانشگاه را خط کشیده بود و آرامشی نسبی بر زندگیشان حاکم شده بود و انگار همین کار باعث شده بود فتانه اندکی آرام گیرد و از طرفی روح الله در امتحان استخدامی یک نهاد دولتی پذیرفته شده بود و محل خدمت او شهرستانی بود که فاصله زیادی تا زادگاهش داشت، با انتقال محل زندگی فاطمه و روح الله، انگار تمام اتفاقات بد به ارامش و اتفاقات خوب تبدیل شده بود. فتانه درگیر زندگی بچه هایش شده بود و طوری رفتار می کرد که روح الله کمترین تماسی با محمود نداشته باشد و به نوعی می خواست رشتهٔ پدر و فرزندی را ببرد و روح الله که مشغله هایش زیاد شده بود، اصلا به کارهای فتانه فکر نمی کرد تا بفهمد هدفش چیست؟ اما فاطمه با فراغ بال همه چیز را زیر نظر داشت و از طرفی خوشحال بود که از فتانه دور شده و خوشحال تر بود که فتانه به دلایلی خواهان این است که بین روح الله و خانواده اش ارتباط زیادی نباشد. این سالها،یکی از بهترین سالهای زندگی این زوج محسوب میشد، زینب قد می کشید و هر روز شیرین زبان تر از قبل می شد و فاطمه فرزند دومش را به دنیا آورد. عباس که به دنیا آمد انگار تمام آرامش دنیا را در کامشان ریختند، عباس بچه ای ارام بود که خوب میخورد و خوب می خوابید و مانند زینب که شبها نا ارامی می کرد و از گرفتن سینه مادر امتناع میکرد، نبود، روح الله هم پله های ترقی را یکی پس از دیگری پشت سر می گذاشت و اوازهٔ کار و موفقیتش شهر به شهر می گشت و این بین به گوش فتانه و فرزندانش می رسید. هر چه محمود به بودن و موفقیت های روح الله بیشتر افتخار می کرد، کینهٔ و حسادت فتانه بیشتر تحریک می شد، خصوصا اینکه سعید پشت سر هم بد بیاری می آورد، دست به هر کاری میزد، اخرش خراب می شد و سرمایه اش از بین میرفت و فتانه مجبور بود به نوعی روی شکست های سعید سرپوش قرار دهد تا مسخره خاص و عام نشود. تا اینکه به فکر سعید رسید که بنگاه معاملاتی ماشین بزند و ماشین های خارجی را وارد کند و این ما بین سود کلانی نصیبش شود و همین زمان ماجرایی تازه شروع شد.. ادامه دارد 📝به قلم:ط_حسینی بر اساس واقعیت https://eitaa.com/basirat_andishe1 🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼