9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 کلیپی که هر فرد انقلابی ، باید هر روز ببیند ...
🎤 بیانات گوهر بار #علامه_مصباح_یزدی
👌 همان عالمی که رهبری فرمود به جامعیت او سراغ ندارم ‼️
⬅️ خطر بزرگی که آیت الله مصباح در اواخر عمر خودشان به انقلابی ها هشدار دادند ‼️
👈👈👈 فقط به تاریخ این بیانات توجه کنید ، 👈 این سخنان برای 14 تیرماه سال 97 است ، قبل از فتنه #بنزین و قبل فتنه عظیم #واکسن_هراسان که هر چه از دهنشان در آمد به #رهبری نسبت دادند و او را دست بسته و تحت محاصره نفوذی ها و دارای تحلیل غلط و غیر متخصص و... خواندند. 👉👉👉
✅ گویا این دیده بان و #عمار بزرگ جبهه انقلاب این پیش بینی و آینده نگری را داشت که قرار است یکی دو سال بعد ( 98 و 99 ) ، جریان انقلاب وارد یکی از عظیم ترین آزمایشات خود شود ، تا جایی که با ادعای انقلابی گری ، دستورات رهبری را زمین گذاشتند و حتی علیه دستور واضح رهبری ، تحصن راه می انداختند و وقاحت را به حدی رساندند که تیم پزشکی رهبری را تحت نفوذ #یهود خواندند !
👌 #عمار بودن یعنی این ، یعنی خطر را قبل رخ دادن آن بفهمی و هشدارهای لازم را بدهی
👌 #عمار بودن یعنی همه را به اطاعت از #رهبری فراخواندن ، نه اینکه هر جا تحلیلمان با رهبری زاویه داشت ، او را متهم کنیم و از دستورات او شانه خالی کنیم. 👈👈 نه اینکه وقتی رهبری می گوید چون مرزها بسته است کسی نرود ، ما برویم حرف فلان حاج آقای معروف را گوش کنیم و برویم لب مرز و باعث کشته شدن چند نفر بشویم !!!!!
⬅️⬅️ خاک قبرت سرمه چشم های ما ای #علامه_مصباح ، زنده نبودی که ببینی کار برخی ها به جایی رسیده که حرف رهبری را در روز روشن تحریف یا توجیه میکنند
71.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۹۰۰۰۰۰۰ بازدید واسه این کلیپ اخه😱😳😵💫
حتما شما هم ببینید!
#متافیزیک
#انحراف
https://eitaa.com/basirat_andishe1
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ اثرات منفی و جبران ناپذیر
داد و فریاد زدن سر بچهها و تحقیر آنها...
#تربیت_فرزند
🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤
https://eitaa.com/basirat_andishe1
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴فوری؛ دسترسی ایران به اطلاعات حساس رژیم صهیونیستی
افشای یکی از بزرگترین ضربات اطلاعاتی تاریخ به رژیم صهیونستی توسط دستگاه اطلاعاتی ایران
منابع مطلع در منطقه اطلاع دادند:
🔹دستگاه اطلاعاتی جمهوری اسلامی ایران انبوهی از اطلاعات و اسناد راهبردی و حساس از جمله طرحها و تاسیسات اتمی را از سرزمینهای اشغالی خارج کرده است.
🔹سازمان امنیت داخلی (شین بت) و پلیس اسرائیل ۱۷ روز پیش در بیانیه ای فاش کردند که روی مزراحی و الموگ آتیاس، هر دو ۲۴ ساله و اهل شهر نِشِر در شمال به ظن ارتکاب جرایم امنیتی مرتبط با ایران دستگیر کردهاند.
🔹بازداشت این افراد اگرمرتبط با پرونده اخیر باشد پس از خروج محمولههای اسناد از سرزمینهای اشغالی بوده است.
#رهبرانہ
نپُرس از منِ عاشِق
ڪِہ عِشق سیِرے چَن
ڪِہ مستِ چِشم
#تٌ
چٌون و چِرا نِمے فَهمد
https://eitaa.com/basirat_andishe1
صبح نزدیک
🔰 کلیپی که هر فرد انقلابی ، باید هر روز ببیند ... 🎤 بیانات گوهر بار #علامه_مصباح_یزدی 👌 همان عالمی
دو دقیقهای واجب وارزشمند👌
🌍🇮🇷جبهۀ انقلاب امروز محتاج همین۲ دقیقه حقیقت است👌👏
زیرا معتقدم جبهۀ انقلاب همچنان از ناحیۀ کسانی که فهم دقیقی از ولایتمداری ندارند و دم از ولایتمداری میزنند تهدید میشود...‼️
#امام_دلها
#ثامن_اراک
#ثامن47
7.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ ماجرای نامه التماسی ترامپ به رهبر معظم انقلاب
به رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران آیت الله خامنه ای؛ از دونالد ترامپ، رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا: ما میتوانیم با هم گفتگو کنیم و به توافقی برسیم که منافع دو طرف را تامین کند!
این آغاز همان نامه ای است که ترامپ اندکی پس از پیروزی در انتخابات آمریکا به رهبر مقتدر ایران مینویسد و محترمانه از ایشان درخواست مذاکره میکند. اقدامی که از یک عقب نشینی رفتاری معنادار حکایت دارد و علیرغم میل باطنی سعی میکند با رعایت ادب در برابر زعیم عالم تشیع، نظر ایشان را جلب کند
https://eitaa.com/basirat_andishe1
28.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دسر رولت شکلاتی😍
مواد لازم :
آرد ۱ لیوان
شکر ۱ لیوان
پودر کاکائو ۲ ق غ
شیر پرچرب ۱ لیتر
پتی بور ۲ بسته
وانیل ۱ ق چ
کره ۶۰ گرم
مواد فیلینگ :
گردو خرد شده
خامه قنادی ۵۰۰ گرم
موز بزرگ ۱ عدد
شکلات چیپسی
https://eitaa.com/basirat_andishe1
رمان تجسم شیطان
#قسمت_پایانی_فصل_اول🎬:
شراره دست لای موهای رنگ کرده اش که اینبار به رنگ سرخ در آمده بود کشید و ذهنش به سمت چند وقت پیش رفت، درست زمانی که روح الله با کت و شلوار خاکستری و پیراهن سفید، جلوی آرایشگاه دنبالش آمد.
شراره خوب به یاد داشت چقدر تلاش کرد تا روح الله را قانع کند تا مدتی بدون خواندن محرمیت با هم در ارتباط باشد و از این پیشنهاد دو منظور داشت، اول اینکه قولی را که به موکلش داده بود عملی می کرد چراکه قول داده بود روح الله را به گناه بکشد و با این ارتباط حرام، خیلی راحت می توانست به این هدفش برسد و از طرفی می خواست زمانی پا به زندگی روح الله بگذارد که اولا او را عاشق و تشنه خود کرده باشد و ثانیا فاطمه ای در کار نباشد و هوویش با وسوسه های موکلش، خود را از صحنهٔ گیتی محو کند و مانند سعید بمیرد. اما هر چه کرد روح الله این پیشنهاد را قبول نکرد و در جواب شراره که می خواست مدتی با هم در ارتباط باشند گفت: ببین شراره جان، میخوای بیشتر باهم در ارتباط باشیم تا شناخت بهتری از هم پیدا کنیم، راه حل داره، یه عقد موقت می خونیم که به گناه نیافتیم و با این حرف، شراره فهمید که تلاشس بیهوده است، چون روح الله مؤمن بود و برای همین ایمانش بود که شیطان، شرط انحراف او را گذاشته بود تا به کمک شراره بیاید.
با عقد موقت، تمام برنامه های شراره به هم میریخت پس به روح الله پیشنهاد داد تا عقد دائم کنند و تاکید کرد این عقد باید پنهانی باشد و البته تا پنهانی هست پای بچه ای هم در میان نیاید.
روح الله هم پذیرفته بود، پس با هم به سمت قم رفتند، یکی از دوستان معمم روح الله که دفترخانه هم داشت، خطبه عقد دائم را برایشان خوانده بود و شراره بر خلاف همیشه که لباس های باز و بدن نما می پوشید، چادری به سر کرد و همراه با روح الله به حرم حضرت معصومه و بعد از آن به خواستهٔ روح الله به مسجد جمکران رفتند و شراره با گوشی دستش از تمام صحنه ها عکس می گرفت.
شراره آن زمان را مانند روز در خاطر داشت، دستش را زیر چانه اش زد، آهی کشید و زیر لب گفت: روح الله عجب مرد خود داری بود، هر چه که ناز و عشوه آوردم قبول نکرد که با هم به هتل برویم و یک شب در کنار هم باشیم و نگذاشت من طبق نقشه ام پیش بروم...لعنت به تو روح الله...آخه تو چطور مردی هستی؟! من که مثل یک عروس، خودم را برات آماده کرده بودم، حتی هتلی هم برای اینکه حجله عروسیمان باشد در نظر گرفته بودم، اما روح الله حاضر نشد حتی برای یک ساعت هم شده، با هم زیر یک سقف برویم.
شراره از جا بلند شد و همانطور که طول و عرض اتاق را بی هدف می پیمود و دست مشت شده اش را بر روی پایش کوبید با خود گفت: این موکل هم محاله بتونه روح الله را رام من کنه، مخصوصا که الان شک کردن پای جادو در میان هست و اگه پیش اون ملا دایی جوادشون هم برن دست من رو میشه، پس حالا که دارم رسوا میشم باید با تمام توان پیش برم، من یا روح الله را از آن خودم میکنم و یا باید هم خودش و هم خانواده اش را از بین ببرم و با زدن این حرف به سمت میز کنار تخت رفت و گوشی اش را برداشت و شماره یکی از اساتید جاودگری اش را گرفت...
و این داستان ادامه دارد
با ادامه داستان در فصل دوم تجسم شیطان که بسیار جذاب تر از فصل اول است همراه ما باشید
بر اساس واقعیت
📝به قلم:ط_حسینی
https://eitaa.com/basirat_andishe1
🌼🍂🌼🍂🌼🍂🌼
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۱۳ و ۱۱۴
فاطمه اسپندهایی را که از بیابانهایاطراف تبریز با ریشه بیرون آورده بود،در چهار گوشهٔ خانه آویزان کرد، به گفتهٔ «دایی جواد» این اسپندها حتما میبایست از ریشه بیرون آورده شود و داخل خانه اویزان شوند چون اجنه از بوته اسپند با ریشه بدشان می آید.
حالا نوبت توصیهٔ بعدی دایی جواد بود، فاطمه به سمت آشپزخانه رفت و دبهٔ سرکه که سرکهٔخانگی انگور بود را جلو آورد و از آن داخل پیالهای ریخت و از جا بلند شد و دوباره از سرکه ها به چهار گوشهٔ خانه پاشید، این سرکه ها را با مشقت و جستجوی زیاد پیدا کرده بودند،
زیرا سرکه صنعتی در این مورد هیچ اثری نداشت و اجنه به شدت از هر نوع سرکه طبیعی گریزان هستند و با شنیدن بوی سرکه از خانه ای که آن بو می اید فراری میشوند. مرحلهٔ بعدی توصیه های دایی جواد را، زینب، دختر خانه، انجام داد و همانطور که کندر و اسپند روی ذغالهای سرخ شده میریخت مقداری پشم شتر را روی آن قرار داد،
دود غلیظی به هوا برخواست و زینب منقل کوچکی را که در آن ذغال ریخته بود را روی سینی استیل، قرار داد و آن را داخل هال و تمام اتاقها چرخاند،بطوریکه همه جا را بوی خوش اسپند و کندر فرا گرفت و در روایات آمده که اجنه از بوی اسپند و کندر بدشان می آید..
فاطمه خودش را روی مبل انداخت و همانطور که نفسش را محکم بیرون میداد رو به زینب گفت:
_بیا دخترم بشین، خسته شدی هااا
زینب لبخندی زد و گفت:
_نه وقتی شما حالتون خوب باشه، خستگی از تن منم در میره، حالا الان باید چکار کنیم؟
فاطمه از جا بلند میشد و همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت:
_حالا برا امروز کافیه، تا من یه دمنوش میریزم و میبرم اتاق کار بابات، تو هم چند بار آیه الکرسی را بخون و داخل خونه فوت کن..
فاطمه با سینی دمنوش سیب وارد اتاق شد، روح الله غرق در کتاب پیش رویش بود،به طوریکه اصلا متوجه ورود فاطمه نشد. فاطمه سینی را روی میز شیشه و بزرگ جلوی روح الله گذاشت و گفت:
_خسته نباشی آقا ! به کجاها رسیدی؟
روح الله سرش را بالا گرفت و گفت:
_علوم غریبه خیلی پیچیده اند، اسامی این کتابها را چند تا از اساتید حوزه بهم معرفی کردند و با هزار تا مکافات پیداشون کردم، تازه چند جلد بود که اصلا پیداشون نکردم، چه توی کتابخونه ها قم و چه اینجا و حتی تهران، هیچجا نبودن، اما همین ها هم که به دستم رسیدن خیلی سختن، یعنی اگر بخوایم....اوووف فاطمه چه کنم؟!
فاطمه لبخندی زد و گفت:
_تحقیق و پژوهش، کنکاش و جستجو و بدان عاقبت جوینده یابنده است و مطمئن باش ما میتونیم یک راهی برای مقابله دائمی با دنیای شیاطین جنی و انسی پیدا کنیم..
فاطمه و زینب هر دو نماز مخصوصی را که میخواندند به پایان رساندند، زینب همانطور که چادر نماز سفید با گلهای ریز صورتیش را از سرش درمی آورد گفت:
_عجب نماز سختی بود، دیگه الان تمامه؟!
فاطمه لبخندی زد و گفت:
_در عوضش الان یه حرز داریم که ما را از تمام سحر و جادوها محافظت میکنه، حرز_امام_جواد علیهالسلام، یه حرز قوی هست البته باید حتما نماز مخصوصش خونده شده باشه تا تاثیر کنه، حالا باید تمام حرزهایی که نوشتیم را داخل یه پارچه سبز قاب کنیم و بعد هر کدوممون ببندیم به بازومون..
زینب سری تکان داد و گفت:
_باشه من هستم،پس اون کاغذایی که دایی جواد داد چی بودن؟
فاطمه سجاده اش را جمع کرد و گفت:
_اونا یک سری از آیات قرآن بودن که میبایست باهاشون غسل کنیم که انشاالله تمام نحوست سحرهایی که فتانه و شراره میزنن به خودشون برگردن..
زینب با شنیدن نام شراره اخم هایش را در هم کشید و گفت:
_مامان اسمش را نیار من از این بشر متنفررررم، نمیدونم شراره وجدان داره یا نداره؟! یک خانواده را از هم بپاشه که چی؟! بعدم فتانه هم که میبینم یاد جادوگرهایی داخل کارتون ها میافتم، همونا که یه جارو دارن یکسره سوارشن و یک دماغ دارن این هوااا..
فاطمه خنده ریزی کرد و گفت:
_مزه نریز، خدا را شکر متوجه شدیم که هر بلایی سرمون میاد از همین سحر و طلسم هاست، این یک هفته که داریم سفارشهای دایی جواد را انجام میدیم، حال من خیلی خوبه، اوضاع خونه هم به نظرم خیلی بهتر از قبل هست..
زینب سری تکان داد و گفت:
_آره، منم احساس میکنم هم حال شما خوبه و هم حال ما و حتی هم حال بابا، اصلا انگار بگو مگو ها شما هم تمام شده هااا، حالا فکر کنم نوبت زدن روغن زیتون با بوی تندش هست درسته؟!
فاطمه از جا بلند شد و گفت:
_آره درسته، بریم با دخترم کلاس روغن کاری
و با زدن این حرف، خنده بلندی کرد و دست زینب را گرفت و به طرف اتاق خواب راهی شدن.. زینب همانطور که در آغوش مادرش قدم برمیداشت گفت:
_روغن زیتون را به خاطر دردهای رماتیسم که داشتین میزدین؟! میبینم از روزی اینا را میزنید دیگه درداتون کمتر شده..
فاطمه در اتاق را باز کرد و به سمت کمد لباس رفت و گفت:
_به خاطر دردها میزنم اما چون منشاء این دردها سحر و اجنه هست، این روغن با بوی تندش باعث میشه که اجنه به طرف ادم نیان، آخه جن ها از بوی روغن زیتون به شدددت بدشون میاد...
زینب بشکنی زد و گفت:
_ای ول! پس بگرد تا بگردیم...ببینم زور از ما میشه یا سحرهای شراره و فتانه...
مادر و دختر خوشحال از این روزهایی که در آرامش سپری میکردند، بودند اما نمیدانستند که هنوز هفت خوان رستم پیش رو دارند..
👈 ادامه_دارد....
🌷رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟