" مسابقه مسابقه " 🎉🎉
🎆بمناسبت عیدسعیدغدیر
🎆مسابقه شماره ۲
مخصوص اعضای کانال صبح نزدیک ❗️..
⭕️ به قید قرعه به یک شرکت کننده که پاسخ صحیح را بده و عضو کانال باشد هدیه شارژ ایرانسل و همراه اول تعلق می گیره ❤️🔥
▫️زمان صبح روز شنبه عید سعید غدیر 😉👇👇👇
@samn910
کانال شاد با عقلانیت انقلابی
با داستان های فوق جذاب و آموزنده که هر شب پارت گذاری میشه همراه ما باشید😊😊
دوستان خود را به کانال دعوت کنید 🙏
@samn910
@samn910
💢سواستفاده سیاسی-اجتماعی از یک قتل دردناک
🔹قتل دردناک خانم الهه حسیننژاد، یک بهانه جدید برای دستگاه تبلیغاتی دشمن شده تا به روان مردم ایران، ضربه بزند و موجهایی از اخبار دروغین علیه جمهوری اسلامی را تولید نماید. اتفاقی که در اصل خود، بسیار بد بود اما با معناسازیهای جدید، سعی شد تا تبدیل به جریانی اجتماعی شود. در آغاز پلیس و جمهوری اسلامی برای ناامنی و ناتوانی از پیدا شدن این دختر جوان مورد شماتت قرار گرفتند. درحالیکه متاسفانه چنین قتلهای فاجعهباری در دنیا آماری بسیار بیشتر از ایران دارد و زمان کشف برخی از آنها تا چند دهه طول میکشد.
🔸بعد که قاتل با سرعت و کمتر از دو هفته از وقوع جنایت دستگیر شد، افرادی با استفاده از اکانت بسیار قدیمی اینستاگرام این جانی، او را نزدیک به نظام معرفی کردند. حال اینکه تغییر در بافتار عکسهای وی و همچنین عدم بروزرسانی صفحه برای مدت طولانی نشان میداد که او با تغییر شخصیت مواجه شده و به مرور به چنین قاتلی تبدیل شده است. سپس سعی شد تا معناهای گستردهتری با استفاده از برخی فالویینگهای آن مرحومه ایجاد شود. در این زمینه، اکانتهای مجازی پهلویچی که عموما در ریاض مستقر هستند، خود را پیشروان این موج معرفی نمودند. حال اینکه یکی از رزومههای این جماعت، حمایت از رژیمی است که بیش از شانزده هزار زن را در یک سال و نیم گذشته در غزه به قتل رسانده است. اینها اگر برای موضوع زن و قتل زنان اهمیتی قائل بودند، برای زهرا میرزایی درصدی از این موجسازی رسانهای را ایجاد میکردند. اما به علت آنکه آن مقتول مظلوم، چادری بود و امکان ضربه به جمهوری اسلامی را نداشت، برای او لب از لب باز نکردند.
🔹این فرایند برای برهم زدن امنیت روانی جامعه ادامه خواهد داشت. مسئله اینها، نه آن مرحومه مظلوم که ایجاد زمینه برای مشکلات امنیتی داخلی است. امری که قطعا هدف اصلی دستگاههای امنیتی دشمنان برای ماههای پیشرو است. دشمن از ابزارهای مختلف استفاده خواهد کرد تا مردم را عصبانی، ناامید و غمگین سازد. ابزار نظامی و اقتصادی، تیغ برنده خود را تا حد قابل توجهی از دست دادهاند. پس باید به دنبال تیغهای دیگر بروند. در این میان، نقش سعودی به ویژه در عرصه رسانه باید زیر نظر تصمیمگیران کلان باشد.
@samn910
🔻بیانیه شورای عالی امنیت ملی
با اطلاعات بهدست آمده از صهیونیستها به تعرض احتمالی صهیونیستها به تاسیسات هستهای پاسخ میدهیم
🔹شورای عالی امنیت ملی: این غنیمت و دستاورد بزرگ اطلاعاتی بخش مهمی از طراحی هوشمند و اقدامات خاموش و بی های و هوی نظام مقدس اسلامی در برابر جنجال های دشمنان است، که بخش مهم دیگر آن را، مجاهدت شبانهروزی و بیادعای نیروهای مسلح برای ایجاد توان عملیاتی متناسب با ضعفها و قوتهای رژیم اشغالگر صهیونیستی و حامیان آن تشکیل میدهد
🔹امروز دسترسی به این اطلاعات و تکمیل چرخهی اطلاعاتی _عملیاتی، رزمندگان اسلام را قادر ساخته است که تعرض احتمالی رژیم صهیونی به تاسیسات هستهای کشور را بلافاصله با تهاجم به تاسیسات هسته ای پنهان او و هرگونه شرارت در مورد زیرساخت های اقتصادی و نظامی را دقیقا متناسب با نوع تجاوز، مقابله به مثل نمایند.
@samn910
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تروریستهای داعشی دستگیرشده از اتباع خارجی بودند
🪴🪴
@samn910
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ببینید و لذت ببرید خییییییییلی قشنگ بود ♥️💐🥰
@samn910
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۲۱ و ۱۲۲
فاطمه، حسین را انقدر ناز و نوازش کرد که حسین خوابید و چشمهای فاطمه هم سنگین شد و کم کم خوابش برد. 💤در صحرایی وسیع و تاریک بود...هیچکس اطرافش نبود ناگهان زنی با چهره ای آتشین و مارهای بر دوشش با قدمهایی بلند به سمت فاطمه آمد....فاطمه از دیدنش هول کرده بود، نمیدانست به کدام طرف برود اما میدوید تا از آن زن ترسناک دور شود...فاطمه میدوید و صدای پایی که مثل سم حیوان بود را پشت سرش میشنید. هر چه او سرعتش را بیشتر میکرد، صدای سم هم تندتر میشد....
فاطمه جیغ بلندی کشید و چشمانش را باز کرد. درحالیکه نفس نفس میزد، اطرافش را نگاه کرد و متوجه شد انگار خواب بد میدیده و اینک روی تختخواب است، یک طرفش حسین خوابیده و یک طرفش روح الله به خواب رفته بود.
فاطمه صورتش را به طرف حسین کرد، همانطور که حس میکرد کل تنش زیر عرق است، دستش را بالا آورد و شروع به نوازش موهای حسین کرد و همزمان متوجه شد که دستی داخل موهایش است،
فاطمه به گمان اینکه روح الله متوجه کابووس او شده و مشغول نوازش موهایش است، لبخندی زد، که متوجه شد تیزی ناخن ها، با پوست سرش برخورد میکند و سوزشی در سرش می اندازد برگشت به طرف روح الله تا چیزی بگوید که ناگهان متوجه شد، روح الله پشتش به او هست
و در تاریکی اتاق دست سیاه با ناخنهای بلند و کشیده ای را دید که دسته ای از موهای فاطمه در دستش بود، ناخواگاه فاطمه از جا پرید و همانطور که چشمانش را میبست شروع به جیغ زدن کرد و در بین جیغ هایش میگفت:
_موهام را ول کن لعنتی...موهام را ول کن بیشرف..
روح الله از جا پرید، سریع برق اتاق را روشن کرد و گفت:
_خواب دیدی عزیزم، هیچی نیست...تو رو خدا ساکت باش، این بچه را نگاه کن... تازه خوابیده بود، از خواب پروندیش، الانه که اونم بزنه زیر گریه... رحم کن فاطمه.. رحم کن....خدا لعنت کنه این شیاطین را... خدا لعنت کنه اون کسایی را که جادو میکنن..
فاطمه نگاهی به حسین کرد و تا چشمش به دو چشم معصوم و ترسان حسین افتاد، صدایش را در گلو خفه کرد، حسین را در بغل گرفت و همانطور که بی صدا گریه میکرد رو به روح الله گفت:
_به خدا داشت موهام را میکشید، یه زن بود، واقعی بود، من دستش را دیدم...
روح الله سر فاطمه را به سینه چسپاند و گفت:
_آرام باش عزیزم، میدونم...من یه راهی برای شکستشون پیدا میکنم، مطمئن باش...
فاطمه همانطور که بینی اش را بالا میکشید گفت:
_هر روز یه ترس جدید به جون خود و بچه هام میافته،از دیشب کلا تمرکزم را از دست دادم، انگار مغزم هنگه...انگار چیزی توی خاطرم نمیمونه...یه کاری کن آقایی... یه کاری کن عمرم...
روح الله که طاقت زجر کشیدن فاطمه را نداشت، بوسه ای از موهای او گرفت، از جا بلند شد،به سمت لپ تاپ رفت و زیر لب گفت:
_من بایددد همین امشب تا قبل اذان صبح یه راهی پیدا کنم
و شروع به جستجو کرد،یکباره صفحه جدیدی پیش رویش باز شد..."برای باطل کردن طلسم...برای تمرکز بیشتر در اینجا کلیک کنید" و روح الله بلافاصله وارد صفحه شد...صفحه زرقاط بزرگ...
چند روزی بود که روح الله خودش را درگیر جمع کردن اطلاعات درباره زرقاط کرده و متوجه شده بود که تنها راه مبارزه با اجنه، استفاده از خود آنهاست،
منتها هر چه که بیشتر جستجو میکرد، ناامیدتر میشد، برای به خدمت گرفتن موکلی از جنس موکلان زرقاط، باید اعمال منافی عفت انجام داد و فرد درگیر کارهایی میشد که با مرام روح الله سازگاری نداشت و روح الله به این نتیجه رسید که گرفتن موکل سفلی کار او نیست، اما گویی مدام صدایی در سرش اکو میشد:
😈_لااقل یکی از طلسم ها را بنویس تا اثرش را ببینی
و اینقدر روی این جمله فکر کرد که بار دیگر به عقب برگشت. با کمی جستجو طلسمی پیدا کرد که تاکید شده بود برای گرفتن تمرکز کاربرد زیادی دارد، یک لحظه به ذهنش خطور کرد، حالا که سنگ مفت و گنجشک هم مفت، یکی از این طلسمهای تمرکز را برای فاطمه که مدتی بود از این موضوع شکایت داشت، بنویسد.
پس قلم و کاغذی آورد و با گفتن بسم الله شروع به کشیدن مربع های ریز و درشت کرد و داخل هر مربع اشکال کج و معوج دیگری جای میگرفت. روح الله اصلا متوجه نبود که طلسمی شیطانی مینویسد و انگار میخواست با گفتن بسم الله و نام خدا، آن را تطهیر کند.
نوشتن طلسم تمام شد، روح الله از پشت میز بلند شد و همانطور که صندلی را چرخی میداد به طرف در اتاق حرکت کرد تا بیرون برود. کاغذ طلسم کف دست روح الله بود، روح الله وارد هال شد،
عباس غرق درس بود و حسین گوشه ای مشغول بازی، کتاب و دفتر زینب که یک طرف روی زمین ولو شده بود نشان میداد که زینب هم مشغول درس بوده، روح الله نگاهی به اطراف کرد وچون فاطمه را ندید به سمت اتاق خواب حرکت کرد، در اتاق را باز کرد
و زینب را دید که مشغول ماساژ پاهای فاطمه بود، نگاهی به فاطمه انداخت و انگار که نه فاطمه بود بلکه دشمنی خونی را جلوی چشمش میدید و حسی او را قلقلک میداد که به طریقی،فاطمه را بچزاند. گلویی صاف کرد و با لحنی عصبانی گفت:
_بزار بچه بره سر درسش، تمام زندگیش را که نباید وقف تو کنه..
فاطمه با تعجب سرش را بگرداند و گفت:
_چی میگی روح الله؟! حالت خوبه؟!
روح الله که انگار آدم دیگه ای شده بود گفت:
_من خوبم اما انگار تو حالت خوب نیست، اصلا هیچوقت حالت خوب نبوده..
فاطمه همانطور صدایش میلرزید به زینب گفت:
_دخترم، برو به درست برس
زینب دست مادر را در دست گرفت، فشار ریزی داد و گفت:
_حالا وقت....
فاطمه با عصبانیت به میان حرف زینب دوید وگفت:
_میگم برو بیرون و در را هم پشت سرت ببند.
زینب آرام چشمی گفت و بیرون رفت. فاطمه روی تخت نشست و گفت:
_رفت سر درسش، خیالت راحت شد؟! شما هم بفرما به کارت برس تا مبادا تمام زندگیت را بذاری برا من..
روح الله که انگار تازه به خود آمده بود، جلو رفت، روی تخت نشست و من من کنان گفت:
_برات یه طلسم تمرکز نوشت
دست فاطمه را در دست گرفت و طلسم را کف دستش گذاشت و ادامه داد:
_هر وقت خواستی بخوابی بزار زیر سرت، اینجوری تمرکزت برمیگرده
و با زدن این حرف مانند انسانی شرمسار، از جا بلند شد و با سرعت از اتاق بیرون رفت. همین حرکت روح الله، آبی بود که بر خشم فاطمه ریخته شد، لبخندی زد و کف دستش را نگاه کرد، خودش را به سمت متکای روی تخت کشاند و کاغذ تا شده را زیر متکا قرار داد..
👈 ادامه_دارد....
🌷رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟