🧒 بچههایی که در دوران كودكی اجازه امتحان كردن بسیاری از بازیها و سرگرمیها را نداشته اند،
🧑 در دوره نوجوانی و جوانی شخصیتی کودکانه از خود نشان میدهند. 👌
#تربیت_فرزند
https://eitaa.com/samn910
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚠️ زشته شیعه غدیر غذا نده!
🔻غدیر شلوغ نکردیم که به عاشورا
رسیدیم...
#حجتالاسلامپناهیان
#دو_روز_مانده_به_عید_غدیر
🪴🪴
https://eitaa.com/samn910
6.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تاثیر آهنگ نیست با زحمت و تمرین زیاد به این درجه رسیده
وقتی میخوای تو کارت بهترین باشی👌
آفرین به این استعداد و انرژی🔥
https://eitaa.com/samn910
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🛑 هرکسی لایق نیست که پولش تو راه امیرالمومنین (علیهالسلام) خرج بشه...
https://eitaa.com/samn910
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺🌺🌺😋😋😋
مطمئن باش اگه یک بار این #آب_نبات زعفرونی رودرست کنی ،دیگه قند رو کلا میزاری کنار😍😍
https://eitaa.com/samn910
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۳۳ و ۱۳۴
شراره که انگار سرتا پایش در آتشی سوزنده بود و به رسم کودکی شروع به جویدن ناخنهایش کرد، اصلا حواسش نبود که خون زیر ناخن هایش را که جاری شده بود، میخورد. شراره دستی توی موهای بهم ریخته و شرابی رنگش کشید، از روی تخت بلند شد و به سمت کمد لباس رفت و داخل آینه روی در کمد لباس خودش را نگاهی انداخت با مشت به آینه کوبید و گفت:
🔥_چررررا وشوشه ها از کار افتادن، چرا خبر برام نمیارن...چرا موکلم خبری ازش نیست؟! من که به تعهداتم عمل کردم...چرا؟!؟؟
و با زدن این حرف به سمت گوشی اش رفت، گوشی را از روی پاتختی برداشت، داخل مخاطبین رفت و اسم استاد را لمس کرد و صدایی در گوشی پیچید:
"مشترک مورد نظر در حال مکالمه است.."
شراره اوفی کرد و دوباره روی تخت نشست، در حرکاتش اثری از یک جنون بود، دوباره شماره استادش را گرفت و باز هم همان و دوباره و دوباره...آخرش گوشی را محکم روی تخت پرت کرد، باید کاری میکرد که آرام بشود،
از جا بلند شد روبه روی تخت پشت میز جلوی سیستم نشست، روشنش کرد و وارد پوشهٔ آهنگ ها شد، آهنگ تندی را انتخاب کرد و صدای اسپیکر را تا جایی که راه داشت باز کرد. به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت انداخت،چشمانش را بست و شروع به همخوانی با آهنگ کرد...
حرکاتش دست خودش نبود، دوست داشت تیشه ای برمیداشت و توی قلب روح الله و فاطمه فرو میکرد، نفهمید که چه مدت گذشت،با تکان های شدید شانه اش چشمانش را باز کرد. زیور به طرف میز رایانه رفت و همانطور که صدای دستگاه را کم می کرد گفت:
🔥_چه خبرته شراره؟! یادت رفته ما اینجا توی خونه آپارتمانی مستأجر هستیم؟! بابات خونه ویلاییش را به نام اون زنیکه زده و من و تو و خواهرات هم انگار به چشم نمی یومدیم، حالا تو اینقدر صدای این آهنگ را زیاد کن که از همین جا هم عذرمون را بخوان و بیرونمون کنن..
شراره روی تخت نیم خیز شد و گفت:
🔥_مامان کمش کردی برو بیرون، سر به سر من نذار، اعصابم داغونه...داغون میفهمی؟!
زیور که برای اولین بار بود حالات شراره را اینجور میدید به سمتش آمد و همانطور که روی تخت می نشست، دست شراره را توی دستش گرفت و گفت:
🔥_چیشده دخترم؟! مشکلی پیش اومده؟! هر چی شده به من بگو..
شراره چشمهایش را خیره به نقطه نامعلومی روی دیوار کرد و گفت:
🔥_مامان وشوشه من از کار افتاده، موکلم که کلی برای استخدامش زحمت کشیدم هم یک دفعه ناپدید شده، دارم دیوونه میشم...
زیور آه بلندی کشید و گفت:
🔥_عه...یعنی چی شده؟! وشوشه منم کار نمیکنه...اما موکلم هنوز هست..نکنه مثل همین اختلال های امواج تلفن، وشوشه ها دچار اختلال شدن؟!
شراره خندهٔ جنون آمیزی کرد و گفت:
🔥_چی میگی مادرمن؟! مگه اجنه فضا مجازی هست که از کار بیافته؟! اونا واقعی هستن فقط انسان ها نمیتونن ببیننشون همین..
زیور دست شراره را نوازش کرد و گفت:
🔥_میخوای دوباره به روح الله و فاطمه حمله کنی؟!
شراره سری به نشانه بله تکان داد و زیور ادامه داد:
🔥_خوب بگو چکار کنم؟! من به موکلم میگم انجام بده..
شراره آه کوتاهی کشید وگفت:
🔥_تو هر کار دستت میرسه برای سلب آرامش این دو تا آب زیر کاه انجام بده، اما کارهایی که من میخوام کنم باید یه موکل قوی داشته باشه.من باید استادم را ببینم و اینبار نه بچه شیطان بلکه خود ابلیس را به خدمت بگیرم...
در همین حین گوشی شراره زنگ خورد و نام استاد روی آن نقش بسته بود. شراره تماس را وصل کرد و از آن طرف خط صدای بی حال استادش توی گوشی پیچید:
🔥_سلام شراره چیشده؟! مهلت نفس کشیدن نمیدی ، تماس پشت تماس...
شراره با لحنی غمگین گفت:
🔥_سلام ببخشید،دست خودم نبود، موضوع اضطراری بود، وشوشه هام کار نمیکنن، موکلم هم که اینهمه براش زحمت کشیدم، نیست، هر چی احضارش میکنم نمیاد انگار ملکه عینه آب شده رفته تو زمین
استاد آهی کشید و گفت:
🔥_بله...انگار روح الله، همسر جنابعالی کار خودش را کرده، ملکه عینه و تمام اعوان و انصارش را کشته، دست منم از این موکل قوی کوتاه شده..
شراره که باورش نمیشد،روح الله بتونه توی وادی اجنه وارد بشه از جاش بلند شد و ناخوداگاه به سمت دیوار رفت و دست مشت شده اش را به دیوار کوبید و گفت:
🔥_روح الله همسر من نیست...همسری که یک بار هم دستش به دست من نخورده همسر نیستتتت، من دشمن خونی روح الله هستم تا خودش و اون زن و توله هاش را از بین نبرم از پا نمینشینم، یعنی چی ملکه عینه کشته شده؟! مگه کسی میتونه دختر ابلیس را بکشه؟
استاد اوفی کرد و گفت:
🔥_حالا که تونسته، رد گیری کردم به روح الله رسیدم، مثل اینکه اونم موکلهای قوی قرانی و علوی داره ، حالا تو تلاشت را بکن، شاید تونستی به این آدم ضربه بزنی، دیگه کاری نداری؟!
شراره با دستپاچگی گفت:
🔥_ن..ن..نه صبر کن کارت داشتم، اگر ملکه عینه نابود شده، پدرش که هست، من میخوام خود ابلیس را به خدمت بگیرم...
استاد که تعجب در حرفهایش موج میزد گفت:
🔥_چی میگی تو؟! ابلیس را به خدمت بگیری؟!
شراره سری تکان داد و گفت:
🔥_بله...من تا زهرم را به اینا نریزم ول کن نیستم،یا من نابود میشم یا روح الله و خانواده اش...
استاد نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
🔥_خیلی سخته...یعنی از سخت بودن هم یه پله اونورتره، فکر نکنم بتونی و شایدم به قیمت جونت تموم بشه، آیا با این وجود حاضری؟!
شراره آب دهنش را قورت داد و گفت:
🔥_آ...آره من هستم.
استاد لحظه ای سکوت کرد و بعد شمرده شمرده گفت:
🔥_ببین من الان خودم میخوام ابلیس را به استخدام دربیارم، حالا که تو هم میخوای، بیا با هم تلاش میکنیم، بالاخره یکیمون موفق میشیم ،یک سری وسایل و ملزومات هست باید تهیه کنم. سعی کن وقت غروب آفتاب بیای پیش من، همون خونه اونروز، یا آدرس بده یه جا بیام دنبالت که با هم انجام بدیم، چون وشوشه ها منم از کار افتاده و این برای تو شاید یه موضوع ناراحت کننده باشه اما برای من یه فاجعه است، چرا که من مریدهای زیادی دارم و همچنین دشمنان بی شماری...بارها و بارها لو رفتم و پلیس در صدد دستگیریم بوده، همین وشوشه ها باخبرم کردند و دست کسی به من نرسیده، اما اگر الان اقدام به دستگیری من کنن، مطمئنا در امان نیستم، چون وشوشه ای نیست به من خبر بده پس باید ابلیس را به خدمت بگیرم تا قدرتمندترین موکل را داشته باشم و...
استاد توضیح داد و توضیح داد، شراره سرش را تکان میداد و زیور که شاهد ماجرا بود ترس از آن داشت که با این کارهای شراره بلایی به سرش بیاد، درسته براش مهم بود دخترش موکل داشته باشه اما دوست نداشت این ما بین از طرف موکلش آسیبی به او برسد...
👈 #ادامه_دارد....
🔴رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده
💫 #تجسم_شیطان
🔥قسمت ۱۳۳ و ۱۳۴
شراره که انگار سرتا پایش در آتشی سوزنده بود و به رسم کودکی شروع به جویدن ناخنهایش کرد، اصلا حواسش نبود که خون زیر ناخن هایش را که جاری شده بود، میخورد. شراره دستی توی موهای بهم ریخته و شرابی رنگش کشید، از روی تخت بلند شد و به سمت کمد لباس رفت و داخل آینه روی در کمد لباس خودش را نگاهی انداخت با مشت به آینه کوبید و گفت:
🔥_چررررا وشوشه ها از کار افتادن، چرا خبر برام نمیارن...چرا موکلم خبری ازش نیست؟! من که به تعهداتم عمل کردم...چرا؟!؟؟
و با زدن این حرف به سمت گوشی اش رفت، گوشی را از روی پاتختی برداشت، داخل مخاطبین رفت و اسم استاد را لمس کرد و صدایی در گوشی پیچید:
"مشترک مورد نظر در حال مکالمه است.."
شراره اوفی کرد و دوباره روی تخت نشست، در حرکاتش اثری از یک جنون بود، دوباره شماره استادش را گرفت و باز هم همان و دوباره و دوباره...آخرش گوشی را محکم روی تخت پرت کرد، باید کاری میکرد که آرام بشود،
از جا بلند شد روبه روی تخت پشت میز جلوی سیستم نشست، روشنش کرد و وارد پوشهٔ آهنگ ها شد، آهنگ تندی را انتخاب کرد و صدای اسپیکر را تا جایی که راه داشت باز کرد. به سمت تخت برگشت و خودش را روی تخت انداخت،چشمانش را بست و شروع به همخوانی با آهنگ کرد...
حرکاتش دست خودش نبود، دوست داشت تیشه ای برمیداشت و توی قلب روح الله و فاطمه فرو میکرد، نفهمید که چه مدت گذشت،با تکان های شدید شانه اش چشمانش را باز کرد. زیور به طرف میز رایانه رفت و همانطور که صدای دستگاه را کم می کرد گفت:
🔥_چه خبرته شراره؟! یادت رفته ما اینجا توی خونه آپارتمانی مستأجر هستیم؟! بابات خونه ویلاییش را به نام اون زنیکه زده و من و تو و خواهرات هم انگار به چشم نمی یومدیم، حالا تو اینقدر صدای این آهنگ را زیاد کن که از همین جا هم عذرمون را بخوان و بیرونمون کنن..
شراره روی تخت نیم خیز شد و گفت:
🔥_مامان کمش کردی برو بیرون، سر به سر من نذار، اعصابم داغونه...داغون میفهمی؟!
زیور که برای اولین بار بود حالات شراره را اینجور میدید به سمتش آمد و همانطور که روی تخت می نشست، دست شراره را توی دستش گرفت و گفت:
🔥_چیشده دخترم؟! مشکلی پیش اومده؟! هر چی شده به من بگو..
شراره چشمهایش را خیره به نقطه نامعلومی روی دیوار کرد و گفت:
🔥_مامان وشوشه من از کار افتاده، موکلم که کلی برای استخدامش زحمت کشیدم هم یک دفعه ناپدید شده، دارم دیوونه میشم...
زیور آه بلندی کشید و گفت:
🔥_عه...یعنی چی شده؟! وشوشه منم کار نمیکنه...اما موکلم هنوز هست..نکنه مثل همین اختلال های امواج تلفن، وشوشه ها دچار اختلال شدن؟!
شراره خندهٔ جنون آمیزی کرد و گفت:
🔥_چی میگی مادرمن؟! مگه اجنه فضا مجازی هست که از کار بیافته؟! اونا واقعی هستن فقط انسان ها نمیتونن ببیننشون همین..
زیور دست شراره را نوازش کرد و گفت:
🔥_میخوای دوباره به روح الله و فاطمه حمله کنی؟!
شراره سری به نشانه بله تکان داد و زیور ادامه داد:
🔥_خوب بگو چکار کنم؟! من به موکلم میگم انجام بده..
شراره آه کوتاهی کشید وگفت:
🔥_تو هر کار دستت میرسه برای سلب آرامش این دو تا آب زیر کاه انجام بده، اما کارهایی که من میخوام کنم باید یه موکل قوی داشته باشه.من باید استادم را ببینم و اینبار نه بچه شیطان بلکه خود ابلیس را به خدمت بگیرم...
در همین حین گوشی شراره زنگ خورد و نام استاد روی آن نقش بسته بود. شراره تماس را وصل کرد و از آن طرف خط صدای بی حال استادش توی گوشی پیچید:
🔥_سلام شراره چیشده؟! مهلت نفس کشیدن نمیدی ، تماس پشت تماس...
شراره با لحنی غمگین گفت:
🔥_سلام ببخشید،دست خودم نبود، موضوع اضطراری بود، وشوشه هام کار نمیکنن، موکلم هم که اینهمه براش زحمت کشیدم، نیست، هر چی احضارش میکنم نمیاد انگار ملکه عینه آب شده رفته تو زمین
استاد آهی کشید و گفت:
🔥_بله...انگار روح الله، همسر جنابعالی کار خودش را کرده، ملکه عینه و تمام اعوان و انصارش را کشته، دست منم از این موکل قوی کوتاه شده..
شراره که باورش نمیشد،روح الله بتونه توی وادی اجنه وارد بشه از جاش بلند شد و ناخوداگاه به سمت دیوار رفت و دست مشت شده اش را به دیوار کوبید و گفت:
🔥_روح الله همسر من نیست...همسری که یک بار هم دستش به دست من نخورده همسر نیستتتت، من دشمن خونی روح الله هستم تا خودش و اون زن و توله هاش را از بین نبرم از پا نمینشینم، یعنی چی ملکه عینه کشته شده؟! مگه کسی میتونه دختر ابلیس را بکشه؟
استاد اوفی کرد و گفت:
🔥_حالا که تونسته، رد گیری کردم به روح الله رسیدم، مثل اینکه اونم موکلهای قوی قرانی و علوی داره ، حالا تو تلاشت را بکن، شاید تونستی به این آدم ضربه بزنی، دیگه کاری نداری؟!
شراره با دستپاچگی گفت:
🔥_ن..ن..نه صبر کن کارت داشتم، اگر ملکه عینه نابود شده، پدرش که هست، من میخوام خود ابلیس را به خدمت بگیرم...
استاد که تعجب در حرفهایش موج میزد گفت:
🔥_چی میگی تو؟! ابلیس را به خدمت بگیری؟!
شراره سری تکان داد و گفت:
🔥_بله...من تا زهرم را به اینا نریزم ول کن نیستم،یا من نابود میشم یا روح الله و خانواده اش...
استاد نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
🔥_خیلی سخته...یعنی از سخت بودن هم یه پله اونورتره، فکر نکنم بتونی و شایدم به قیمت جونت تموم بشه، آیا با این وجود حاضری؟!
شراره آب دهنش را قورت داد و گفت:
🔥_آ...آره من هستم.
استاد لحظه ای سکوت کرد و بعد شمرده شمرده گفت:
🔥_ببین من الان خودم میخوام ابلیس را به استخدام دربیارم، حالا که تو هم میخوای، بیا با هم تلاش میکنیم، بالاخره یکیمون موفق میشیم ،یک سری وسایل و ملزومات هست باید تهیه کنم. سعی کن وقت غروب آفتاب بیای پیش من، همون خونه اونروز، یا آدرس بده یه جا بیام دنبالت که با هم انجام بدیم، چون وشوشه ها منم از کار افتاده و این برای تو شاید یه موضوع ناراحت کننده باشه اما برای من یه فاجعه است، چرا که من مریدهای زیادی دارم و همچنین دشمنان بی شماری...بارها و بارها لو رفتم و پلیس در صدد دستگیریم بوده، همین وشوشه ها باخبرم کردند و دست کسی به من نرسیده، اما اگر الان اقدام به دستگیری من کنن، مطمئنا در امان نیستم، چون وشوشه ای نیست به من خبر بده پس باید ابلیس را به خدمت بگیرم تا قدرتمندترین موکل را داشته باشم و...
استاد توضیح داد و توضیح داد، شراره سرش را تکان میداد و زیور که شاهد ماجرا بود ترس از آن داشت که با این کارهای شراره بلایی به سرش بیاد، درسته براش مهم بود دخترش موکل داشته باشه اما دوست نداشت این ما بین از طرف موکلش آسیبی به او برسد...
👈 #ادامه_دارد....
🔴رمان واقعی تجسم_شیطان
✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی»
کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است
🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟