eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
دعا و نذر برای سلامتی و حفظ بزرگان جبهه مقاومت بالاخص رهبر معظم انقلاب حفظه الله از شرور انسی و جنی وظیفه ماست سهم هرکس حداقل ۱۰۰ صلوات و ذکر حوقله(لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظیم)
اطلاعیه شماره ۲ روابط عمومی سپاه پاسداران پیرامون عملیات "وعده صادق ۳" بسم الله الرحمن الرحیم «وَإِنْ عُدتُّمْ عُدْنَا وَجَعَلْنَا جَهَنَّمَ لِلْكَافِرِينَ حَصِيرًا» (اسراء - ۸) در پی اطلاعیه اولیه پیرامون اجرای موفق عملیات وعده صادق ۳ علیه مواضع راهبردی رژیم صهیونیستی، بدین‌وسیله جزئیاتی از این عملیات را، به آگاهی ملت شریف ایران و آزادگان جهان می‌رساند: در این عملیات، یگان‌های موشکی و پهپادی نیروی هوافضای سپاه با به‌کارگیری ترکیبی از سامانه‌های نقطه‌زن و هوشمند، مراکز نظامی و پایگاه‌های هوایی مبدا تهاجم جنایتکارانه علیه کشورمان و همچنین مراکز صنعتی نظامی که در تولید موشک و سایر تجهیزات و جنگ‌افزارهای نظامی برای ارتکاب جنایت علیه ملت‌های مقاوم منطقه به ویژه مردم فلسطین و غزه مظلوم مورد استفاده ویژه ارتش رژیم صهیونیستی قرار می‌گرفت را همراه با سایر اهداف نظامی در عمق اراضی اشغالی هدف قرار دادند. گزارش‌های میدانی، تصاویرماهواره‌ای و شنود اطلاعاتی حاکی از اصابت مؤثر ده ها موشک بالستیک به اهداف راهبردی است. دشمن علی‌رغم ادعای رهگیری، موفق به مقابله با امواج حملات موشکی جمهوری اسلامی ایران نشد. عملیات وعده صادق ۳ در لبیک به فرمان رهبر عظیم الشأن انقلاب اسلامی و فرماندهی کل قوا مدظله العالی و مطالبه مردم شریف ایران بخشی از پاسخ جمهوری اسلامی ایران به خون‌های پاک ریخته‌ شده است. این عملیات با هماهنگی همه دستگاه ها و نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران مقتدرانه و هجومی انجام گرفت و پیام اصلی آن این است که امنیت ایران اسلامی، خط قرمز نیروهای مسلح است. روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی ۲۳ خرداد ۱۴۰۴
🟢مسابقه شماره دو ۱ـ درروز غدير رسول اكرم از مردم خواست به چه عنواني حضرت علي (ع) خطاب قرار داده و به او سلام كنند؟ ۲.چرا رسول اكرم ( ص ) از جبرئيل خواست تا از خدا بخواهد او را از ابلاغ ولايت امام علي (ع) معاف کند ؟ ۳.نام های دیگر واقعه غدیر چه بود؟ 🛎🛎🛎🛎 پاسخهایتان را به این آیدی بفرستید. 📲@ms8591 👆👆👆👆 📢 آیدی فوق فقط جهت شرکت شمادرمسابقات است، 🕰️مهلت پاسخگویی:از هم اکنون تا فردا ۱۱صبح مخصوص اعضای کانال صبح نزدیک ❗️.. ⭕️ به قید قرعه به شرکت کننده ای که پاسخ درست را بده و عضو کانال باشد هدیه شارژ تعلق می گیره ❤️‍🔥 کانال شاد با عقلانیت انقلابی دوستان خود را به کانال دعوت کنید 🙏 لطفا کانال را ترک نکید برگزاری مسابقات ادامه دارد @samn910 @samn910
‌ الحمدلله دیروز با حماقت دشمن کودک‌کش، پیام اصلی غدیر تیتر یک خبرگزاری‌ها شد! ‌‌https://eitaa.com/samn910
‌ دیدگاه رهبری https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مواردی که باید جدی بگیرید و فورا به شماره۱۱۴ اطلاع رسانی کنید: لطفا به جهت حفظ امنیت کشور و حفظ جان هموطنان عزیزمان موارد زیر را و بی درنگ و بدون تردید با شماره ۱۱۴ تماس بگیرید. 🔺اگر یک وانت (از تمام انواع) دیدید که با دو یا سه سرنشین وارد یک ویلای اجاره ای یا باغ ها و واحدهای صنعتی و...شد. 🔺اگر از اطراف محل اقامت خود صدای پرواز کواد کوپتر شنیدید. 🔺اگر دیدید یک یا چند فرد در حال فیلم برداری از حوالی یک منطقه نظامی، صنعتی و یا حتی مناطق مسکونی سازمانی هستند. 🔺اگر دیدید یک وانت (از تمام انواع) یا کامیونت به صورت مشکوک یا حتی نیمه مشکوک از جاده خارج شد و به سمت مسیرهای آفرودی حرکت کرد. 🔺اگر دیدید تمامی سرنشینان یک وانت ماسک و عینک زدند. 🔺اگر دیدید فرد یا افرادی در هر نقطه ای حتی به ظاهر نقاط معمولی در حال پرواز دادن کواد کوپتر هستند. 🔺اگر دیدید وسایل نقلیه اعم از سواری یا وانت در حال جابجایی کیف های سامسونت مانند بزرگ هستند. 🔺اگر دیدید فرد یا افرادی با کیفهای سامسونت بزرگ وارد ساختمانی شدند و یا در حال پیاده روی به سمت بیرون جاده هستند https://eitaa.com/samn910
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 تجسم_شیطان 🔥قسمت ۱۳۵ و ۱۳۶ زیور برای چندمین بار شماره شراره را گرفت و باز هم مشترک مورد نظر در دسترس نبود.. زیور که دستانش از استرس میلرزید زیرلب گفت: 🔥_کجا رفتی دختر، آخه تو چقدر کله نترسی داری نمیدونی با دل من چکار میکنی؟! و بعد اسم مادر را لمس کرد و با شمسی تماس گرفت. تماس وصل شد، صدای شمسی توی گوشی پیچید: 🔥_الو ... زیور با بغضی در صدایش گفت: 🔥_سلام مادر، حالت چطوره؟! شمسی آهی کشید و گفت: 🔥_هی میگذره، تو چطوری؟! بچه هات خوبن؟! زیور بغضش را فرو داد و‌گفت: 🔥_شراره یه چند روزه رفته و نیست، اصلا نگفت کجا میره فقط گفت پیش یکی از استاداش میره، من میترسم این دختر دست به کار خطرناکی بزنه که به قیمت جونش تمام بشه، اونطور که از حرفاش فهمیدم می خواست ابلیس را به استخدام خودش در بیاره، من خیلی میترسم، الانم می خواستم ببینم شما میتونین در بیارین کجاست و.. شمسی اوفی کرد و وسط حرف زیور دوید و‌ گفت: 🔥_انگار وشوشه هام از کار افتادن، نمی تونم چیزی ازشون بپرسم، اما شراره باهام تماس گرفت که با موکلاش به روح الله و زنش حمله کنم ومنم هر وقت سرم خلوت باشه انجام میدم، نگرانش نباش مادر، این دختر اینقدر مار خورده که افعی شده، حقا که دختر همون پدری هست که کلاه همه را برمیداشت و آب از آب تکون نمیخورد.. زیور دندان هاش بهم سایید و‌گفت: 🔥_اسم اون گور به گور شده را جلو من نیار، تا وقتی خودش بود از خودش میکشیدم و الانم که نیست از دخترش.. زیور توی آشپزخانه مشغول صحبت کردن با شمسی بود که صدای باز شدن در هال بلند شد. گوشی را به گوشش چسپاند و از پشت اوپن سرکی کشید و تا چشمش به شراره افتاد گفت: 🔥_مامان ببخشید،شراره اومد، من برم ببینم کجا بوده و با زدن این حرف خداحافظی کرد و تلفن را قطع کرد. زیور با شتاب خودش را به شراره که به طرف اتاقش میرفت و هیچ توجهی به مادرش نداشت و حتی سلامی کوتاهی هم نکرد، رفت و پشت سرش ایستاد و گفت: 🔥_کو‌ سلامت؟! چند روزه کجا غیبت زده؟! یه خبر کوچولو هم نمیتونستی به من بدی؟! حالا هم اومدی،انگار نه انگار که مادری وجود داره . شراره دستش روی دستگیره در بود و گفت: 🔥_مامان تو رو خدا دست از سرم بردار، خسته ام.. زیور شانه های شراره را در دست گرفت و به سمت خودش چرخاند و گفت: 🔥_چی چی دست از سرت بردارم، چند شبانه روزه که.... و تا چشمش به صورت شراره افتاد، جیغ بلندی کشید و دوتا دستش را روی سرش کوبید و گفت: 🔥_خدا مرگم بده، چرا این شکلی شدی؟! شراره همانطور که زیور را به کنار میزد به سمت اتاق برگشت و گفت: 🔥_دوست ندارم کسی مزاحمم بشه، حق نداری به کسی چیزی بگی، با یه دکتر زیبایی صحبت کردم، با چندتا عمل زیبایی درست میشه و با زدن این حرف داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست. زیور در حالیکه گریه می کرد به سمت آشپزخانه رفت، ناخوداگاه گوشی را از روی اوپن برداشت و شماره مادرش را گرفت، تا تماس وصل شد صدای گریه اش بلند شد و گفت: 🔥_مامان به دادم برس، شراره برگشته، صورتش انگار سوخته، نه مثل سوختگی های معمول که پر آبله باشه، مثل یه سوختگی که خیلی از زمان سوختگیش گذشته باشه، گوشت روی گوشت،از پیشانی تا چانه اش را گرفته، دختر به اون خوشگلی الان مثل یه هیولا شده.... که ناگاه با صدای جیغ شراره به خود آمد. شراره مثل یک گراز وحشی به سمت زیور یورش برد و گوشی را از دستش گرفت و همانطور که قطعش می کرد گفت: 🔥_مگه این هیولا نگفت که حق نداری به کسی بگی؟! مگه نگفتم صحبت کردم با یه عمل زیبایی درست میشه...چرا تو آبروی منو میبری؟! زیور که خیلی ترسیده بود با لکنت گفت: 🔥_ما...ما..مامان بزرگت بود.. . . فاطمه مشغول اماده کردن نهار بود و بوی عطر برنج ایرانی و خورش قورمه سبزی مشام آدم را نوازش میداد، چند روزی بود انگار شراره و اذیت هایش آب شده بود و به زمین رفته بودند انگار با نبود شراره، نیروهای شیطانی هم محو شده بودند و چند روزی بود که زندگی آن روی سکه‌اش را نشان این خانواده رنج کشیده داده بود که در هال باز شد و صدای شاد روح الله به گوش رسید: _سلااام بر اهلبیت من! به به چه بویی راه انداختی خانم خانما، فکر انگشتان ما هم میکردی عزیزم! بچه ها با بلند شدن صدای پدرشان یکی یکی از پناهگاه خودشان بیرون آمدند و حسین همانطور که به طرف پدر می دوید با زبان شیرین کودکی گفت: _بابا! ما داستیم،قامم باشک باسی میکردیم. روح الله حسین را در آغوش گرفت و گفت: _قربون اون زبون نصف و نیمه ات بشم، تو اصلا میدونی قایم موشک چی هست؟!
هدایت شده از حجاب و عفاف🧕
فاطمه همانطور که ملاغه به دست داشت، از آشپزخانه بیرون امد و گفت: _سلام آقا، خوش امدین، خسته نباشین و بعد لپ حسین را فشاری داد و گفت: _بله...گل پسرم یاد گرفته چطوری بازی کنه و بغض گلوش را فرو داد و ادامه داد: _بچه از وقتی پا به این دنیا گذاشته مدام درگیر سحر و ساحری یک مشت خدانشناس بوده، تازه میفهمه چیزی هم به اسم بازی هست و بعد رویش را به آسمان کرد و گفت: _خدایا این آرامشی که چند روزه انداختی تو دامنمان را ابدی و همیشگی کن... روح الله لبخندی زد و گفت: _انشاالله که چنین است، برو غذا را بکش که الان اینقدر اشتها دارم که میتونم یه گاو درسته را بخورم. فاطمه همانطور که چشمی میگفت به سمت آشپزخانه رفت و گفت: _چیشده آقایی؟! همچی کبکت خروس میخونه؟! روح الله، حسین را زمین گذاشت و به سمت اوپن آشپزخانه آمد، تکه کاهویی را از ظرف سالاد برداشت و داخل دهانش گذاشت و گفت: _خوب حالا شما خوب باشه، حال منم خوبه، اما امروز دو تا خبر دارم براتون، یکی خوب و یکی بد، حالا بگو اول کدوم را بگم.. فاطمه آه کوتاهی کشید و گفت: _خدای من!! بازم خبر بد؟! اول همون خبر بد را بگو که شیرینی اون خبر خوبت را زایل نکنه... روح الله مزه دهانش را گرفت و گفت: _عرض کنم حضور انورتان، بنده برای مدتی باید برم مأموریت و نیستم که سعادت حضور در کنارتان را داشته باشم و شما به تنهایی سکان دار این کشتی هستید... فاطمه با نگاه خیره اش به ظرف غذا آهسته زیر لب گفت: _اهه، چندوقت باید تنها باشیم؟! روح الله داخل آشپزخانه شد، عمامه را از سر برداشت و زیر بغلش گرفت و پشت سر فاطمه ایستاد و گفت : _حالا ذهنت را درگیر این موضوع نکن، روزها داره زود میگذره و تا چشم بهم بزنی تموم میشه، الان بذار خبر خوبه را بگم... لبخند کمرنگی صورت فاطمه را پوشوند و گفت: _حتما ماموریتت رفتن به کربلاست هاااا اینم خبر خوبت... روح الله قهقه ای زد وگفت: _نه بابا!چی میگی تو؟! باید به عرضت برسونم امروز بهم خبر دادند پرونده مفقود شده طلاق شراره پیدا شده... فاطمه با ناباوری خیره به دهان روح الله شد، انگار میخواست واژه‌ها را ببلعد،پس گفت: _چی میگی روح الله؟! پیدا شده؟! روح الله سری تکان دادو گفت: _آره اینطور که میگفتن، درخواست کتبی ما توی فایل درخواست ها اون زیر زیرا بوده که الان پیدا شده... فاطمه خنده بلندی کرد و گفت: _کار ملکه عینه بوده حتما روح الله که درخشش برق خوشحالی را در چشمان همسرش میدید گفت: _انگار همین طوریا بوده و من میخوام قبل از رفتن به ماموریت با هم بریم قم و این پرونده را به جاهایی برسونیم و شر و نحوست شراره را از زندگیمون بکنیم.. فاطمه نفسش را آهسته بیرون داد و بار دیگه نگاهی به بالا کرد و زیر لب گفت: _خدایاااا، شکرت 👈 .... 🔴رمان واقعی تجسم_شیطان ✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی» کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فَرَجَهُم🌟