eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
💫🔥💫💫🔥💫🔥💫💫🔥💫💫🔥رمان واقعی، تلنگری و آموزنده 💫 تجسم_شیطان 🔥قسمت ۱۴۱ و ۱۴۲ یک لحظه فکری جدید از ذهنش گذشت، بله بهترین کار همین بود، او می خواست جگری از روح الله و فاطمه بسوزاند، پس با ربودن عباس بهتر به آن خواسته اش میرسید. نگاهی انداخت به سمت عباس که هنوز از خیابان رد نشده بود و بعد خیره شد به حرکات فاطمه، فاطمه غرق حسین بود و حواسش بیشتر به سمت در دادگاه بود و اصلا متوجه عباس نبود. شراره چادرش را زیر بغل‌هایش جمع کرد تا سرعت قدمهایش را نگیرد و با شتاب خود را به آنطرف خیابان رساند. عباس جلوی در مغازه بود، شراره خودش را به او رساند و با لحنی مهربان رو به او‌گفت: 🔥_خوبی خاله؟! عباس با دیدن شراره انگار کمی ترسیده بود، عقب عقب رفت تا پشتش به در شیشه ای مغازه خورد و نگاهی از آن فاصله به مادرش که اصلا رویش به آن سمت نبود انداخت و با لکنت گفت: _چ...چ...چکار من داری؟! شراره جلو‌ رفت و‌همانطور که گونهٔ نرم و تپل عباس را نوازش می کرد گفت: 🔥_چرا از من میترسی؟! یعنی من اینقدر ترسناکم؟! آخه پدر و مادرت چی از من تو گوش تو‌ خوندن که... عباس آب دهانش را قورت داد و وسط حرف او پرید و‌گفت: _به من دست نزن، چیکار داری؟! برو تو دادگاه بابام اونجاست.. شراره همانطور که هنوز لبخند کمرنگی روی صورتش نشسته بود گفت: 🔥_کاری ندارم یه پیغام با یه بسته برا بابات دارم، از قول من بهش بگو‌ که من دیگه کاری به زندگی شماها ندارم، میخوام یه جایی برم که هیچکس نباشه، میدونی من دارم میمیرم، مریضم... و چند لحظه صبر کرد تا اثر حرفش را ببیند و بعد که حس کرد عباس کمی نرم شده با اشاره به ماشینش، ادامه داد: 🔥_یک سری وسائل هست من گذاشتم توی کارتون صندلی عقب ماشین، مال بابات هست، سنگینه بیا بردار ببر و پیغام منم بهش برسون.. عباس ناباورانه به شراره نگاهی انداخت و شراره زیر لب وردی خواند. عباس بیصدا به سمت ماشین شراره رفت، در عقب ماشین را باز کرد و در همین حین دستان شراره با دستمالی سفید جلوی دهان و بینی اش قرار گرفت و او چشمانش سیاهی رفت و چیزی از دور و برش نفهمید.. عباس چشمهایش را از هم گشود، پشتش به شدت میسوخت،انگار کل کمرش خراشیده شده باشد. میخواست آخی کند که متوجه شد دهانش بسته است و عجیب اینکه دست و پاهایش هم بسته بودند.. اطراف را نگاهی انداخت، چقدر اینجا به نظرش آشنا بود، باغی بزرگ با درختانی خشک که انگار بوی مرگ میداد، کسی در اطرافش نبود، رد کشیده شدن چیزی روی خاک مانند جاده ای روی زمین جلب توجه میکرد و این جاده باریک خاکی به او ختم میشد، عباس کمی به ذهنش فشار آورد، شراره...بسته ای برای بابا...بعد هم باز شدن در ماشین و دیگر هیچ.. درسته شراره اونو بیهوش کرده بود و به اینجا آورده بود. عباس با دقتی بیشتر اطرافش را نگاه کرد، درست حدس زده بود، اینجا آشنا بود، همان باغی که پدرش روح الله سالها در اینجا کار کرده بود و بعد هم فتانه صاحبش شده بود و الان هم با این درختان خشکیده فرقی با بیغوله نداشت، اما چرا اینجا؟! عباس در همین افکار بود که شراره از پشت ساختمان با چهارپایه‌ای در دستش پیدا شد. عباس که از شراره می ترسید، ترجیح داد خودش را به بیهوشی بزند، شراره جلو آمد و بی توجه به عباس غرق کارش شد، عباس از زیر چشم طوری که شراره متوجه نشود حرکات او را می پایید و کاملا متوجه بود که شراره مشغول آماده کردن یک دار است، همانطور که در بعضی فیلم ها دیده بود. قلب عباس مانند گنجشککی ترسان، سخت خود را به قفس تنش میکوبید، این درد برای عباس زیادی بزرگ بود، او هیچ گناهی نکرده بود که مستحق این مرگ باشد. شراره روی چهارپایه ایستاده بود، حلقهٔ ریسمان را به دیوار محکم کرد و مطمئن شد که توانایی کشیدن هیکل عباس، که نوجوانی چهارشانه و تپل بود را دارد.همه چیز درست و آماده بود، شراره از روی چهارپایه پایین آمد، نگاهی به عباس که هنوز انگار در بیهوشی بود کرد، همانطور که با نوک کفشش ضربه ای به پای عباس میزد گفت: 🔥_پاشو تن لش...دیگه باید الانا اثر اون ماده بیهوشی از بین میرفت، پاشو وقت زیادی برای خواب داری.. عباس از ترسش هیچ حرکتی نمیکرد و دیگر جرأت نگاه‌های دزدکی هم نداشت اما حس کرد حلقه بسته شده دور پاهایش شل شد و پاهایش از هم باز شد، انگار وقت عملی کردن نقشه بود، لحظاتی بعد مشتی آب به صورت عباس ریخته شد و عباس ناخوداگاه چشمانش را باز کرد.. شراره قهقه ای زد و همانطور که با اسلحه دستش سر عباس را نشانه گرفته بود، با دست دیگرش طناب دار را نشان داد و گفت: 🔥_پاشو نکبت...پاشو برو روی چهارپایه وایستا، اون حلقه را بنداز گردنت، می خوام صحنهٔ مرگ عموجانت سعید را دوباره تکرار کنم و اینبار هم اولین کسی که بالای سر تو برسه و این صحنه را ببینه پدرت ررروح الله باشه.... کل تن عباس زیر عرق شد و با لکنت گفت: _م...من بلد نیستم.. شراره که انگار مواد صنعتی زیاد زده بود به طرف چهارپایه رفت
به طرف چهارپایه رفت و همانطور که پشت سر هم می خندید از چهارپایه بالا رفت و در یک لحظه حلقه ریسمان را گردنش انداخت و گفت: 🔥_اینجوری فهمیدی؟! در همین حین درد شدیدی زیر شکمش پیچید و انگار قسمتی از تنش کنده شد و داخل لباسش افتاد که شراره خوب میفهمید حتما دسته ای از همان کرمهای نفرت انگیز هستند که مدتهاست به جانش افتاده‌اند و در همین لحظات صدایی زیر گوشش وزوز کرد: 😈_خودت را بکش تا راحت شی، از این درد راحت شی، از دست کرمهای متعفن راحت شی، از دست فاطمه و روح الله راحت شی، دیگه نبینیشون...دیگه خوشبختی اونا و بچه هاشون را نبینی و شراره انگار با این صدا جنون آنی به او دست داد، شروع کرد خود را به تکان تکان دادن و فریاد زد، آره راست میگی و ناگهان چهارپایه از زیر پایش ول شد و شراره همانطور که دست و پا میزد، آخرین نفسش را کشید و اسلحه که واقعی نبود از دستش ول شد و چشمانش رو به آسمان خیره ماند، آسمانی که جای او و امثال او نبود، او باید به قعر زمین و عمق جهنم رهسپار میشد تا تقاص تمام کارهای شیطانی اش را بدهد. شراره با همان مرگی مرد که شوهرش سعید مرد و باعث مرگ سعید کسی جز شراره و موکلین شیطانی اش نبود و اینک او به دست خود و به وسوسه موکلش ابلیس به درک واصل شد... 💫زندگی شراره باید شود.... برای تمامی کسانی که از درگاه خدا روی گرداندند و راه را اشتباهی رفتند و به جای توکل به خداوند و مدد از انوار الهی، دست به دامان میشوند، هم برای خود و هم برای اطرافیان زندگی سختی میسازند و عاقبت به دست همان ابلیسی که به استخدام درآوردند، نابود میشوند.... و همه بدانند به گفتهٔ قرآن: «أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يَا بَنِي آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّيْطَانَ ۖ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبِينٌ» {...همانا شیطان دشمنی آشکارا برای شماست} ✍و دشمن دشمن است چه او با او هم_عهد شوی و چه بر علیه او ... خدایا ما و فرزندانمان را از شر تمام شیطانهای جنی و انسی نجات بخش.. 🌱🌱 🌱🌱 رمان واقعی تجسم_شیطان ✍ نویسنده ؛ «طاهره سادات حسینی» کپی_با_ذکر_نویسنده_جایز_است 🌟اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدوَآلِ مُحَمَّد وَعَجِّل فرجهم🌟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
◌﷽◌ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 📜 زيارتنامه امام موسـیٰ کاظم عليه السّـلام ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا ولـىَّٖ ٱللّٰـهِ وَٱبْـنَ وَلـيّٖـِه‍ــٖ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا حُـجّـَةَ ٱللّٰـهِ وَٱبْـنَ حُـجّـَتِـه‍ــٖ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا صَـفـىَّٖ ٱللّٰـهِ وَٱبْـنَ صَـفـيّٖـِه‍ــٖ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا اَمـيٖـنَ ٱللّٰـهِ وَٱبْـنَ اَمـيٖـنِـه‍ــٖ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا نُـورَ ٱللّٰـهِ فـىٖ ظُـلُـمـٰاتِ ٱلْـاَرْضِ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا اِمـٰامَ ٱلْـهُـدىٰ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا عَـلَـمَ ٱݪـدّيٖـنِ وَٱݪـتّـُقـىٰ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا خـٰازِنَ عِـلْـمِ ٱݪـنّـَبـيّٖـيٖـنَ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا خـٰازِنَ عِـلْـمِ ٱلْـمُـرْسَـلـيٖـنَ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا نـٰائِـبَ ٱلْـاَوْصـیٖـٰاءِ ٱݪـسّـٰابِـقـيٖـنَ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا مَـعْـدِنَ ٱلْـوَحْـىِ ٱلْـمُـبـيٖـنِ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا صـٰاحِـبَ ٱلْـعِـلْـمِ ٱلْـيَـقـيٖـنِ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌یـٰا عَـيْـبَـةَ عِـلْـمِ ٱلْـمُـرْسَـلـيٖـنَ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌اَيّـُهـَٱ ٱلْـاِمـٰامُ ٱݪـصّـٰالِـحُ مُـرْسَـلُ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌اَيّـُهـَٱ ٱلْـاِمـٰامُ ٱݪـزّٰاهِـدُ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌اَيّـُهـَٱ ٱلْـاِمـٰامُ ٱلْـعـٰابِـدُ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌اَيّـُهـَٱ ٱلْـاِمـٰامُ ٱݪـسّـَيّـِدُ ٱݪـرَّشـيٖـدُ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌اَيّـُهـَٱ ٱلْـمَـقْـتُـولُ ٱݪـشّـَهـيٖـدُ 🌴 اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌يـَٱبْـنَ رَسُـولِ ٱللّٰـهِ وَٱبْـنَ وَصـيّٖـِه‍ــٖ ⛓️ اَݪـسَّـلٰامُ عَـلَـيْـکَ ◌ یـٰا مَـوْلٰاىَ مُـوسـَۍ بْـنَ جَـعْـفَـرِِ وَ رَحْـمَـةُ ٱللّٰـهِ وَ بَـرَکٰـاتُـهُۥ ✨اَشْـهَـدُ اَنّـَکَ ◌قَـدْ بَـلّـَغْـتَ عَـنِ ٱللّٰـهِ مـٰا حَـمَّـلَـکَ وَ حَـفِـظْـتَ مـَٱ ٱسْـتَـوْدَعَـکَ ◌ وَ حَـلّـَلْـتَ حَـلٰالَ ٱللّٰـهِوَ حَـرَّمْـتَ حَـرٰامَ ٱللّٰـهِ ◌ وَ اَقَـمْـتَ اَحْـکـٰامَ ٱللّٰـهِ وَ تَـلَـوْتَ كِـتـٰابَ ٱللّٰـهِ ◌وَ صَـبَــرْتَ عَـلـَۍ ٱلْـاَذىٰ فـىٖ جَـنْـبِ ٱللّٰـهِ ◌وَ جـٰاهَـدْتَ فـِۍٱللّٰـهِ حَـقَّ ◌ جِـهـٰادِه‍ــٖ حَـتّـیٰ اَتـیـٰکَ ٱلْـيَـقـيٖـنُ.
8.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺هیچ اتفاقی نمی‌افته! 🔹پاسخ شهید عباسی به این سؤال که اگر بخواهند زیرساخت‌های ما را نابود کنند تکلیف چیست؟!
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 نیروگاه حیفا که 40% برق رژیم‌صهیونیستی رو تأمین میکنه 😃
593.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 تصاویری از اصابت موشک ایرانی به سرزمین‌های اشغالی
🔴رسانه‌های اسراییلی: موشک‌های فراصوتی که ایران در این نوبت شلیک کرد، جدید بودند.
عدد ابجد امام علی(ع) چه بلایی سرشون آورد😍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا