💫آیه نوید بخش :
🔰هرگز (یهودیان) به شما آسیب سخت نتوانند رسانید مگر آنکه شما را اندکی بیازارند، و اگر به کارزار شما آیند از جنگ خواهند گریخت و از آن پس هیچ وقت منصور نخواهند بود
(سوره آل عمران ، آیه ۱۱۱):
«لَن يَضُرُّوكُمْ إِلَّا أَذًى ۖ وَإِنْ يُقَاتِلُوكُمْ يُوَلُّوكُمُ الْأَدْبَارَ ثُمَّ لَا يُنْصَرُونَ»
https://eitaa.com/samn910
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید بخشی
مقام معظم رهبری «دام عزه»
انتشار دهید.
https://eitaa.com/samn910
🔺 فوری فوری
هوا فضای سپاه اعلام کرد:
بانوان گرامی تنها دغدغتون این باشه
که تو جشن نابودی اسرائیل چی
بپوشید؛ بقیهش با ما😎😂
ان شالله با یاری حق 🇮🇷 🇮🇷 🇮🇷
22.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📳 همه باید مسلح شویم
🔺ما توی جنگ هستیم باید مسلح شویم اسلحهی ما دعا و نماز است 👌
🔷 ۵ راهکار برای رسیدن به پیروزی
🎙حجت الاسلام محمودی
#مرگ_بر_اسرائیل #وعده_صادق #انتقام_ملی
https://eitaa.com/samn910
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠💠کلیپ بسیار زیبای ساختهشده توسط مسلمانان هندی😁😜
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 به دقت به بیانات یک ماه اخیر رهبر انقلاب دقت کنید...
#انتشار_حداکثری
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَكثِرواالدُّعاءَبِتَعجِیلالفَرَجِفَاِنَّذلِكَفَرَجُكُم.
💖رمان سامری در فیسبوک💖
قسمت ۵ و ۶
دوباره کلاس درس شروع شد، دوباره حساب و هندسه و نقشه کشی و پرگار و گونیا و... همبوشی با بیحوصلگی خودکار دستش را روی میز پرت کرد و خودکار با صدای بلندی به میز و بعد هم روی زمین افتاد بطوریکه توجه همه را به خود جلب کرد..
استاد جاسم الخلیل عینکش را کمی جابه جا کرد و صدا زد:
_احمد همبوشی، با کی دعوا داری؟! اینهمه غیبت کردی، خیلی لطف کردم بیرون ننداختمت، حالا این ادها چیه در میاری؟!
احمد دستش را زیر چانه اش زد و گفت:
_خسته ام استاد، از این زندگی، از این درسهای سخت، از اینهمه حساب و نقشهکشی بیهوده، آخرش چی؟! این ترم آخرمه، دلم خوشه دانشجوی شهرسازی هستم، کدوم شهر را میدن به من بسازم؟! چه کسی منو حمایت میکنه تا از استعدادم استفاده کنم؟! اصلا من و امثال من برای کی مهم هستیم؟!
استاد نگاه تندی به او کرد و گفت:
_از سابقهات خبر دارم، خیلی شهرها هست که افراد نخبهای مثل تو بسازن، همونطور که مثل چند وقت پیش تو بوق کرنا کردی که میخوای یه کمک فوق العاده به صدام کنی یا اون وقتی را به یادت بیار که عواید بعضی مسلمین را جمع میکردی تا دنیای بدبختا را زیر و رو کنی....!!
حرف استاد نصف و نیمه بود که کلاس مانند بمبی منفجر شد و صدای خنده دانشجوها از هر طرف بلند شد، چون استاد با یادآوری سوابق درخشان 🔥احمد همبوشی🔥 که مدام با نقشه های قبلی قصد خالی کردن جیب یک مشت دانشجوی ساده دل را داشت، باعث خنده همه شد..
دانشجوهای این دانشگاه، خاطرات زیادی از نبوغ احمد همبوشی داشتند و انگار تیغ تیز احمد یک بار هم شده جیب هر کدام از اونا را زده بود. همبوشی با چشمان از حدقه بیرون زده اطرافش را نگاه کرد و رو به استاد گفت:
_هعی روزگار، ما در چه حالیم و شما در چه حالی، واقعا کاری جز مسخره کردن من ندارین؟!
استاد کتاب دستش را باز کرد و گفت:
_اتفاقا خیلی کار داریم، منتها وجود تو نمیذاره به کارمون برسیم، زودتر کلاس را ترک کن تا ما هم به درسمون برسیم
احمد با عصبانیت گفت:
_ترک کنم کجا برم؟! من دانشجوی...
استاد به میان حرف او پرید و گفت:
_برو همونجایی که این چند وقته بودی برررو...
احمد قیافه حق به جانب گرفت و همانطور که سرش را پایین انداخته بود آهسته گفت:
_چهل روز هست معتکف مسجد کوفه شده ام و فارغ از دنیای شما به عبادت...
و انگار با زدن این حرف خندهدارترین جوک سال را گفته باشد، دیگر صدای او در خندهٔ دانشجوها گم شد! استاد جاسم الخلیل، مشغول تعریف حرکات احمد همبوشی بود... هرچه که او بیشتر میگفت، اساتید دانشگاه صدای قهقهشان بیشتر و بیشتر میشد.
اما در آن بین مردی با دقت به حرفهای جاسم الخلیل گوش میکرد، مردی که نگاهش مانند شکارچی های کار کشته بود، او خیره به نقطه ای نامعلوم بر روی نقشهٔ روی دیوار بود و زیر لب گفت:
🔥_خودش است !!
و با زدن این حرف از جا بلند شد و با شتاب دانشگاه را ترک کرد....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَكثِرواالدُّعاءَبِتَعجِیلالفَرَجِفَاِنَّذلِكَفَرَجُكُم.
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۷ و ۸
عامر با پشت دست به شانه احمد کوبید و گفت:
_اینم جشن فارغ التحصیلی ما...خوش گذشت؟! نمیدونی با چه مکافاتی بچه ها را راضی کردم که تو هم دعوت کنند..حالا برنامه ات چیه؟! میخوای برگردی روستاتون؟! شغل مادرت را که ماهی فروشی هست ادامه بدی یا سر زمین کشاورزی کمک بابات کنی؟!
احمد دست عامر را پایین انداخت و گفت:
_مسخره بازی بسه، چندین سال درس نخوندم و عمر خودم را تلف نکردم که برگردم سر خونه اول خودم توی کوره ده های بصره.!! من باید...
عامر خنده بلندی کرد و گفت:
_توباید؟! باید اتم را بشکافی!...باید دنیا را زیر و رو کنی، باید یک دنیا باشد و یک احمد....
و بعد قهقه اش بلند شد و همانطور که در تاریکی به چشم های سیاه و کشیده دوسش خیره شده بود گفت:
_دست بردار احمد، نه اینجا اون خونه دانشجویی هست که به حساب خودمون برای جشن فارغ التحصیلی دور هم جمع شدیم و تو هم میدون گرفتی و آرزوهات را به عنوان برنامه هات عنوان کردی و نه من مثل اون همدورهایهات، ساده و بدبختم که تو رو نشناسم و برات کف و هورا بزنم، من که خوب جنس خراب تورو میشناسم، پس برای من قیافه نگیر همبوشی...تو هر کار هم کنی آخرش یا باید بری سرزمین مثل گاو کارکنی یا مثل خرس بری ماهی بگیری..
احمد که خونش از این همه توهین به جوش آمده بود دستش را مشت کرد و محکم به سینه عامر زد، عامر ناخواسته به پشت عقب عقب رفت و به دیوار گلی کوچه برخورد کرد.
احمد هم با سرعت از او دور شد و در کوچههای تاریک گم شد. نمیدانست به کجا میرود اما پیش میرفت..
باید فکر اساسی میکرد، کاش میشد به خانه برادرش برود، برادری که سرهنگ حزب بعث بود و میتوانست خیلی کارها برایش بکند.. اما نه... احمد میخواست فکری کند که منت هیچکس را نکشد.. باید کاری میکرد که همه را انگشت به دهان نگه میداشت!
همه جا تاریک بود،صدای خش خشی از جلو می آمد، احمد به خیال اینکه ماری جلویش در تب و تاب است، با احتیاط خم شد و خیره به نقطه ای در روی زمین بود که ناگهان چماقی در پشت سرش بالا رفت و همانطور که تاریکی را میشکافت بر فرق سر او فرود آمد.
احمد که غافلگیر شده بود، همانطور که دستش را به دیوار کنارش میگرفت تا مانع سقوطش شود زیر لب گفت:
_ای عامر نامررررد...آخه چرا باید اینجور منو بزنی....
و دوباره ضربه ای دیگر بر بدنش فرود آمد و اینبار ضربه بین شانه های او را نشانه گرفته بود. دردی شدید در قفسه سینه اش پیچید و احمد بر زمین سرنگون شد، چشمانش سیاهی رفت و پلک هایش روی هم آمد..
او چیزی نمیدید اما متوجه بود که دو نفر دو طرف او را گرفته اند و او را کشان کشان به جایی می برند. احمد رمق حرف زدن نداشت اما در ذهنش داشت حلاجی میکرد....
این کار عامر نمیتوانست باشد....
پس کار کیست؟! بعد از طی مسافتی که او را روی زمین کشیدند، صدای باز شدن درب ماشین بلند شد، همان دو نفر بدون اینکه حرفی رد و بدل کنند، احمد را عقب ماشین سواری انداختند و در را به سرعت بستند
و خودشان جلو سوار شدند و ماشین حرکت کرد. احمد در حالی بین خواب و بیداری بود که صدای آهسته یکی از مهاجمین به گوشش خورد:
🔥_برو با چشمبند چشماش را ببند.
مرد دوم اوفی کرد و گفت:
🔥_این بدبخت بیهوشه، چرا چشماش را ببندم؟!
و مرد اول با تحکم حرفش را تکرار کرد و ماشین ایستاد.! چشمهای احمد با چشم بند سیاه رنگی بسته شد و احمد سعی میکرد که به هوش باشد، صدای این دو مرد آشنا نبود و از طرز حرف زدنشان معلوم بود که با هدفی خاص به او حمله شده....
اما چه هدفی؟ اصلا او شخص شخیصی نبود که بخواهند بدزدنش نه خود ثروتی داشت و نه پدرش آنقدر متمول بود که او را بدزدند، پس حتما اشتباهی شده و این مهاجمین احمد را با کس دیگه ای اشتباه گرفتند... با این فکر،علی رغم دردی که در سر و جان احمد پیچیده بود لبخندی روی لبش نشست، آهسته زیر لب گفت:
_به کاهدان زده اید نادان ها...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸