نماز جمعه امروز ۳۰خرداد یکنماز جمعه مهمتاریخی و لبیک به امام زمان عج است
رو دوستان حتما حتما حتما هر طور شده شرکت کنید. این یه نماز جمعه معمولی نیست حتما تو راهپیمایی باشید نایب امام زمان رو تهدید به حمله کردن. در واقع دارید به حمایت از نایب امام زمان میرید. باید تصور کنید امام زمان تهدید به حمله شده اون موقع چکار میکردیم مینشستیم پای تلویزیون و براش دعا میکردیم؟
خیر
این جمعه ثابت میشه که شیعه واقعی امام زمان کیه؟
به زبان نیست. به عمل کار برآید.
اگر این جمعه کسی تو خونه نشست بدونه که وقتی امام زمان هم بیاد مسلما براش قدمی بر نمیداره.
آزادگان جهان ترامپ رو تهدید کردن که اگر بلایی سر رهبر ایران بیاد تمام موازنه ها بهم میخوره. پس من بچه شیعه وظیفه ام چیه؟
جا نمانید جا نمانید جانمانید🙏
جمعه نصر و راهپیمایی نصر سنگ محک و عیاری هست تا بدونیم کدوم طرف هستیم!
لطفا به دوستان و خویشاوندانتون هم بازنشر کنید. تشویقشون کنید به حضور.
بهشون توضیح بدید اهمیت این روز رو.
غفلت نکنید.
خدا صاحب و پشتیبان این ملت و این رهبر هست اما این چیزی از وظیفه ما کم نمیکنه. امام زمان داره بچه شیعه ها رو رصد میکنه. قراره سربازها انتخاب بشن.
تا الان هم هر چی فتح و پیروزی و امنیت داشتیم از صدقه سر امام عصر بوده. حالا وظیفه ماست برای این آقا سربازی کنیم. موشکهای اصلی ما همین شعارهای کوبنده هست همین محکومیت هاست. مبادا خواب خوش جمعه مانع بشه که خدای نکرده از این وظیفه بزرگ کوتاهی کنیم که در اون صورت دیگه نباید خودمون رو بچه شیعه بدونیم!!!
#بازنشر
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
موشکهای فوق سنگین ما اینا هستند...
دانشگاه تهران
هدایت شده از مرکز نیکوکاری و امور خیریه
شهر جدید امیرکبیر
🔴اطلاعیه مهم از سوی پایگاه بسیج
#امنیت_اتفاقی_نیست
🔶همزمان با سراسر کشور آغاز عملیات تامین امنیت شهر جدید امیرکبیر توسط نیروهای بسیج مردمی در راستای همکاری با پاسگاه شهر و کادر گشت حفاظت فیزیکی حراست شرکت عمران.
🔹به اطلاع همشهریان عزیز شهر جدید امیرکبیر میرساند با توجه جنایات رژیم غاصب اسرائیل توسط برخی نیروهای خائن خود فروخته در بخش های مختلف میهن عزیزمان ایران، طرح گشت ها و بازرسی های نیروهای بسیج مردمی در شهرمان با هدف کمک به دستگاه های امنیتی آغاز شده است که به همین جهت از کلیه شهروندان عزیز تقاضامندیم با این نیروها که از همشهریان خودمان میباشند همکاری لازم را داشته باشند.
❌ ضمنا کلیه برادران محترم شهر که مایل هستند به این طرح بپیوندند و به شهروندان در قالب نیروهای تامین امنیت بسیج مردمی خدمات ارائه دهند میتوانند با آقای ابراهیم آبادی فرمانده محترم پایگاه بسیج شهید گمنام شهر امیرکبیر به شماره ذیل تماس حاصل فرمایند.👇
📞#09914022780
•┈┈┈┈••••✾••✾•••┈┈┈┈•
#مسجد_حضرت_ابوالفضل_علیه_السلام
#شهر_جدید_امیرکبیر
کانال ایتا :
Eitaa.com/amirkabir_masjed
ارتباط با ما :
@Admin_masjed_amirkabir
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَكثِرواالدُّعاءَبِتَعجِیلالفَرَجِفَاِنَّذلِكَفَرَجُكُم.
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۹ و ۱۰
احمد نمیدانست چقدر زمان گذشته اما از حرکت ماشین که گهگاهی در بین حالت نیمه بیهوشی حس میکرد، برمیآمد که مقصدشان شهری غیر از نجف است و صدای مداوم گاز ماشین و حرکت یکنواخت اون نشان میداد که در جاده ای خارج شهر پیش به سوی مقصدی نامعلوم در حرکت هستند..
احمد چند بار میخواست حرفی بزند و بگوید که او را اشتباهی گرفته اند، اما هر بار نیرویی نامرئی جلویش را میگرفت، انگار خودش هم دوست داشت بداند او را به جای کدام نگون بخت گرفته اند، چون مطمئن بود که وقتی بفهمند اشتباهی در کار بوده،او را رها میکنند...
خودش را به بیهوشی میزد و در عوض گوشهایش را تیز کرده بود تا حرفهای مهاجمان را خوب بشنود، اما دریغ از یک حرف کوتاه، فقط گهگاهی بوی دود سیگاری که به مشامش میرسید به او میفهماند که در این ماشین تنها نیست و هیچ حرف و سخنی رد و بدل نمیشد.!!
بالاخره بعد از ساعتها رانندگی ماشین وارد راهی شد که مشخص بود به کوره دهی ختم میشود، چون هر چند لحظه یک بار با افتادن در دست اندازی تازه، ماشین تلوتلو خوران به پیش میرفت...
و نیمساعتی از این وضع گذشت که ماشین متوقف شد. صدای قیژ دری آهنی بلند شد و پشت سرش، در ماشین باز شد و باز همان دو مهاجم دو طرف احمد را گرفتند و او را کشان کشان به جلو بردند.
از بوی خاکی که به مشام میرسید مشخص بود که داخل ساختمانی خاکی و شاید قدیمی باشند. کمی جلوتر دری دیگر باز شد و احمد را به شدت به داخل پرتاب کردند.
هیکل استخوانی و کشیده احمد به دیوار سنگی اتاق برخورد کرد و ناخواسته صدای آخی از گلویش بلند شد. یکی از مهاجمین آهسته گفت:
🔥_مرتیکه به هوش اومده، خودش را به موش مردگی زده..
احمد دست به طرف چشمبند برد که ناگهان یکی از مردها با شوتی محکم که به دهان او کوبید و با فریاد گفت:
_دست طرف چشمبندت ببری خونت پای خودته...
احمد طعم شور خون را در دهانش حس کرد و همانطور که سعی میکرد خون دهانش را به بیرون بریزد بریده بریده گفت:
_اشتباه گرفتید، من کاری نکردم که مستحق این رفتار باشم، در ضمن نه پولدارم و نه پدر و مادر آنچنانی دارم که بخواین من را به گروگان بردارین!
با زدن این حرف، یکی از مردها بلند قهقهای زد و مرد دیگر به سمت احمد یورش آورد و با چماقی که همبوشی نمی دانست از کجا پیدایش شد به جان او افتاد و حالا نزن کی بزن..
مرد مهاجم آنچنان احمد بیچاره را زیر باران مشت و لگد گرفته بود که انگار خون پدرش را از احمد همبوشی میخواهد. احمد که رمقی برایش نمانده بود با صدایی لرزان گفت:
_به پیر به پیغمبر اشتباه گرفتین، من یه دانشجوی ساده ام که تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شدم، نه پولدارم و نه سیاستمدار، نه آنقدر نابغه ام که بخوایین منو بدزدین و نه دستم به جایی بنده که بتونم کاری کنم، من احمد اسماعیل همبوشی هستم مادرم...
و یکی از مردها به میان حرف او پرید و گفت:
🔥_احمد همبوشی، فرزند اسماعیل، پدرت یک کشاورز ساده و مادرت ثمینه ماهی فروش هست، یکی از برادرات سرهنگ حزب بعث و یکی دیگه هم محقق هست خودتم تازه از رشته شهرسازی دانشگاه نجف فارغ التحصیل شدی، حالا فهمیدی ما اشتباه نگرفتیم، پس خفه خون بگیر و بزار ما یک عقده ای باز کنیم، گفتن از هر کی توی عمرمون کینه داشتیم، از هرکی بدی دیدیم سر تو خالی کنیم حالا لطفا حرف نزن، فقط کتک بخور..!
در این هنگام مرد دیگه که لهجهٔ عربی غلیظ تری داشت گفت:
🔥_ساکت باش، مگه قرار نشد فقط بزنیم و حرفی باهاش نزنیم، تو که همه چی را ریختی روی دایره..
مرد خنده بلندی کرد و گفت:
🔥_فک میکنی این بینوا توی ذهنش میمونه ما چی گفتیم؟
احمد که کلا گیج شده بود گفت:
_آااخه...آخه به چه گناهی، به منم بگین!
که ناگهان باران مشت و لگد باریدن گرفت...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَكثِرواالدُّعاءَبِتَعجِیلالفَرَجِفَاِنَّذلِكَفَرَجُكُم.
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۱۱ و ۱۲
دو مرد بیتوجه به سوالات پیدرپی احمد، او را میزدند، با هر ضربه هزاران فکر به ذهن او می آمد:
"نکند اینها را صاحبان غذا خوری هایی اجیر کرده اند که او همیشه غذا میخورد و بدون حساب کردن پول غذا در فرصتی مناسب فرار میکرد؟!"
برای همین شروع به عذرخواهی کرد:
_من غلط کردم غذای مفت و مجانی خوردم، شما دست از سرم بردارین قول میدم به خدا قسم میخورم که بیام و پول تمامشون را بدم..
مردها عکسالعملی نشان ندادند فقط ضربههایشان سنگین تر شد و ناگهان فکری به ذهن احمد خطور کرد....
"نکند اینها از همان روستاهای اطراف نجف و بصره هستند که احمد پول خمس و زکاتشان را با زبان چرب و نرم میستاند یا اینکه اطرافیان اون متوفیانی هستند که به بهانه خواندن نماز و روزه استیجاری آنها را سرکیسه می کرد و پول را میگرفت و دیگر هیچ..."
پس بریده بریده گفت:
_پول هایی را که بابت واجبات شرعی گرفتم همه را برمیگردانم...
در این هنگام هر دو مرد با هم زدند زیر خنده یکی از آنها همانطور که نفس نفس میزد گفت:
_عجب مارمولکی بودی تو و ما نمیدونستیم...
و چماق را برد بالای سرش و بر شانه او فرود اورد و ادامه داد:
_پس بخور که این کتک ها حقت است...
و مرد دیگر ادامه حرف مرد اولی را گرفت و گفت:
_جد و آبادت را میاریم جلو چشمات، زود باش اعتراف کن دیگه چه هنرنمایی هایی کردی؟...
و احمد که ذهنش هنگ کرده بود در عالمی بین هوشیاری و بی هوشی به تمام گناه های کرده و نکرده اش اعتراف کرد، اما انگار این دو مرد نکیر و منکری بودند که عذابشان پایانی نداشت، آنقدر زدند که احمد از حال رفت و جسم استخوانی اش بیهوش روی زمین افتاد.
نمیدانست خواب است یا بیدار؟! آرام پلک های دردناک چشمانش را باز کرد، دیگر خبری از چشم بند نبود، خواست به پهلو بچرخد که دردی جانکاه در جانش پیچید و ترجیح داد بدون تکان دادن اعضای بدنش، اطراف را نگاه کند.
اتاقی بسیار کوچک در حدی که فقط میتوانست کمی دراز بکشد، با دیوارهای سیاه و سنگی. هیچ وسیله ای داخل اتاق به چشم نمیخورد،
اتاق تاریک بود و از نمی که به لباسهایش نشسته بود برمیامد که جایی در زیر زمین قرار دارد. هوای اتاق که بیشتر شبیه قبر بود، نفس او را میگرفت.
احمد خاطرات چند ساعت قبل را مرور کرد....
آخر به چه جرمی او را گرفته بودند؟!
نکند به خاطر حرفهایی که راجع به حزب بعث زده بود؟!
و نمیدانست دقیقا به خاطر کدام نطقهایش بوده؟!
آخر احمد برای خود عزیزی، هم در دفاع از حزب بعث سخن ها گفته بود و گاهی هم که در جمع مذهبی ها حضور داشت در مخالفت با حزب بعث نطق کرده بود، کارهای احمد آنقدر مزورانه وحیله گرانه بود که الان خودش هم مانده بود دقیقا به خاطر چه چیزی او را گرفته بودند؟!
اما احمد خوب می فهمید از ان شکنجه ها و این مکان زندانی برمیآمد، هرکس او را دستگیر کرده پشتش به جایی محکم بند است...
احمد با احتیاط دست راستش را حرکت داد و میخواست دستش را ستون بدنش کند و نیم خیز شود و خود را به طرف دیوار بکشد و اندکی بنشیند و به دیوار تکیه کند، دستش انگار چوبی خشک بود، احمد زیر لب گفت:
"یعنی من کجا هستم و چه مدت هست در بیهوشی به سر میبرم؟!..."
احمد با حرکاتی کند و دردی که در بدنش پیچیده بود خودش را به سمت دیوار سنگی و نمور پشت سرش کشاند و به صورت نیم خیز به دیوار تکیه داد.
چشمانش را باز کرد و خیره به تاریکی پیش رویش شد تا چشمانش به تاریکی عادت کند و بعد مشغول دید زدن اطرافش شد، اما در اتاقی که کمی از قبر وسیع تر بود چیزی برای دیدن و آنالیز پیدا نکرد...
پس ناخن های کشیده و استخوانی اش را بالا آورد، نمی دانست چشمانش مشکل پیدا کرده یا واقعا زیر انگشتانش اینچنین خون مرده شده..
احمد خودش را به سمت میله های آهنین کنار دیوار کشاند و همانطور که میله ها را با دو دست محکم چسپیده بود، فریاد زد:
_من تشنه ام گرسنه ام، هیچ کس اینجا نیست؟! اصلا مرا برای چه به اینجا آوردید؟! شما مگه مسلمان نیستید، اصلا به هر دینی هستید، من آدمم، انسانم...
در همین حین صدای قدمهای محکمی که انگار به او نزدیک میشد در فضا پیچید و قبل از آنکه جمله احمد همبوشی کامل شود، کلیدی در قفل در میله ای پیچید و در باز شد.
زندانبان سر شانهٔ لباس او را گرفت و همانطور که او را به دنبال خودش می کشید گفت:
_پاشو خودت را تکون بده، دنبال من بیا..
احمد دست زندانبان را گرفت و از جا بلند شد و همانطور با کمری خمیده طوری قدم برمیداشت که از مرد جلویش که نمی دانست کیست عقب نیافتد، به دنبال او راه افتاد....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔴 انتشار حداکثری
مهلت شورایعالی امنیت ملی به کسانی که در حال همکاری با موساد هستند👇👇
👈به تمام فریبخوردگان رژیم صهیونیستی که آگاهانه یا ناآگاهانه و با هر انگیزهای و با تصور یک همکاریِ سادهٔ ابتدایی و بدون قصد خیانت و همکاری با دشمن در شرایط جنگی جذب رژیم صهیونیستی یا عوامل آنها شده و با شروع جنگ توسط رژیم غافلگیر شده و بر سر دو راهی قرار گرفتهاند؛ حداکثر تا پایان روز یکشنبه یک تیرماه ۱۴۰۴ مهلت داده میشود خود را به ستاد خبری وزارت اطلاعات، سازمان اطلاعات سپاه یا یکی از پاسگاهها و کلانتریهای پلیس و یا پایگاههای بسیج معرفی نمایند تا با تسلیم ریزپرندهها، تجهیزات و تسلیحات خود مشمول عفو اسلامی قرار گرفته و به آغوش ملت بازگردند.
https://eitaa.com/samn910