🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
اَكثِرواالدُّعاءَبِتَعجِیلالفَرَجِفَاِنَّذلِكَفَرَجُكُم.
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۱۱ و ۱۲
دو مرد بیتوجه به سوالات پیدرپی احمد، او را میزدند، با هر ضربه هزاران فکر به ذهن او می آمد:
"نکند اینها را صاحبان غذا خوری هایی اجیر کرده اند که او همیشه غذا میخورد و بدون حساب کردن پول غذا در فرصتی مناسب فرار میکرد؟!"
برای همین شروع به عذرخواهی کرد:
_من غلط کردم غذای مفت و مجانی خوردم، شما دست از سرم بردارین قول میدم به خدا قسم میخورم که بیام و پول تمامشون را بدم..
مردها عکسالعملی نشان ندادند فقط ضربههایشان سنگین تر شد و ناگهان فکری به ذهن احمد خطور کرد....
"نکند اینها از همان روستاهای اطراف نجف و بصره هستند که احمد پول خمس و زکاتشان را با زبان چرب و نرم میستاند یا اینکه اطرافیان اون متوفیانی هستند که به بهانه خواندن نماز و روزه استیجاری آنها را سرکیسه می کرد و پول را میگرفت و دیگر هیچ..."
پس بریده بریده گفت:
_پول هایی را که بابت واجبات شرعی گرفتم همه را برمیگردانم...
در این هنگام هر دو مرد با هم زدند زیر خنده یکی از آنها همانطور که نفس نفس میزد گفت:
_عجب مارمولکی بودی تو و ما نمیدونستیم...
و چماق را برد بالای سرش و بر شانه او فرود اورد و ادامه داد:
_پس بخور که این کتک ها حقت است...
و مرد دیگر ادامه حرف مرد اولی را گرفت و گفت:
_جد و آبادت را میاریم جلو چشمات، زود باش اعتراف کن دیگه چه هنرنمایی هایی کردی؟...
و احمد که ذهنش هنگ کرده بود در عالمی بین هوشیاری و بی هوشی به تمام گناه های کرده و نکرده اش اعتراف کرد، اما انگار این دو مرد نکیر و منکری بودند که عذابشان پایانی نداشت، آنقدر زدند که احمد از حال رفت و جسم استخوانی اش بیهوش روی زمین افتاد.
نمیدانست خواب است یا بیدار؟! آرام پلک های دردناک چشمانش را باز کرد، دیگر خبری از چشم بند نبود، خواست به پهلو بچرخد که دردی جانکاه در جانش پیچید و ترجیح داد بدون تکان دادن اعضای بدنش، اطراف را نگاه کند.
اتاقی بسیار کوچک در حدی که فقط میتوانست کمی دراز بکشد، با دیوارهای سیاه و سنگی. هیچ وسیله ای داخل اتاق به چشم نمیخورد،
اتاق تاریک بود و از نمی که به لباسهایش نشسته بود برمیامد که جایی در زیر زمین قرار دارد. هوای اتاق که بیشتر شبیه قبر بود، نفس او را میگرفت.
احمد خاطرات چند ساعت قبل را مرور کرد....
آخر به چه جرمی او را گرفته بودند؟!
نکند به خاطر حرفهایی که راجع به حزب بعث زده بود؟!
و نمیدانست دقیقا به خاطر کدام نطقهایش بوده؟!
آخر احمد برای خود عزیزی، هم در دفاع از حزب بعث سخن ها گفته بود و گاهی هم که در جمع مذهبی ها حضور داشت در مخالفت با حزب بعث نطق کرده بود، کارهای احمد آنقدر مزورانه وحیله گرانه بود که الان خودش هم مانده بود دقیقا به خاطر چه چیزی او را گرفته بودند؟!
اما احمد خوب می فهمید از ان شکنجه ها و این مکان زندانی برمیآمد، هرکس او را دستگیر کرده پشتش به جایی محکم بند است...
احمد با احتیاط دست راستش را حرکت داد و میخواست دستش را ستون بدنش کند و نیم خیز شود و خود را به طرف دیوار بکشد و اندکی بنشیند و به دیوار تکیه کند، دستش انگار چوبی خشک بود، احمد زیر لب گفت:
"یعنی من کجا هستم و چه مدت هست در بیهوشی به سر میبرم؟!..."
احمد با حرکاتی کند و دردی که در بدنش پیچیده بود خودش را به سمت دیوار سنگی و نمور پشت سرش کشاند و به صورت نیم خیز به دیوار تکیه داد.
چشمانش را باز کرد و خیره به تاریکی پیش رویش شد تا چشمانش به تاریکی عادت کند و بعد مشغول دید زدن اطرافش شد، اما در اتاقی که کمی از قبر وسیع تر بود چیزی برای دیدن و آنالیز پیدا نکرد...
پس ناخن های کشیده و استخوانی اش را بالا آورد، نمی دانست چشمانش مشکل پیدا کرده یا واقعا زیر انگشتانش اینچنین خون مرده شده..
احمد خودش را به سمت میله های آهنین کنار دیوار کشاند و همانطور که میله ها را با دو دست محکم چسپیده بود، فریاد زد:
_من تشنه ام گرسنه ام، هیچ کس اینجا نیست؟! اصلا مرا برای چه به اینجا آوردید؟! شما مگه مسلمان نیستید، اصلا به هر دینی هستید، من آدمم، انسانم...
در همین حین صدای قدمهای محکمی که انگار به او نزدیک میشد در فضا پیچید و قبل از آنکه جمله احمد همبوشی کامل شود، کلیدی در قفل در میله ای پیچید و در باز شد.
زندانبان سر شانهٔ لباس او را گرفت و همانطور که او را به دنبال خودش می کشید گفت:
_پاشو خودت را تکون بده، دنبال من بیا..
احمد دست زندانبان را گرفت و از جا بلند شد و همانطور با کمری خمیده طوری قدم برمیداشت که از مرد جلویش که نمی دانست کیست عقب نیافتد، به دنبال او راه افتاد....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔴 انتشار حداکثری
مهلت شورایعالی امنیت ملی به کسانی که در حال همکاری با موساد هستند👇👇
👈به تمام فریبخوردگان رژیم صهیونیستی که آگاهانه یا ناآگاهانه و با هر انگیزهای و با تصور یک همکاریِ سادهٔ ابتدایی و بدون قصد خیانت و همکاری با دشمن در شرایط جنگی جذب رژیم صهیونیستی یا عوامل آنها شده و با شروع جنگ توسط رژیم غافلگیر شده و بر سر دو راهی قرار گرفتهاند؛ حداکثر تا پایان روز یکشنبه یک تیرماه ۱۴۰۴ مهلت داده میشود خود را به ستاد خبری وزارت اطلاعات، سازمان اطلاعات سپاه یا یکی از پاسگاهها و کلانتریهای پلیس و یا پایگاههای بسیج معرفی نمایند تا با تسلیم ریزپرندهها، تجهیزات و تسلیحات خود مشمول عفو اسلامی قرار گرفته و به آغوش ملت بازگردند.
https://eitaa.com/samn910
5.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 مرگ بر اسرائیل جدید
نسل جوان چگونه مرگ بر اسراییل می گوید
https://eitaa.com/samn910
🔴اطلاعیهٔ سپاه در مورد موج هفدهم حملات ترکیبی به رژیم صهیونستی
بسم الله الرحمن الرحیم
قَٰقَاتِلُوهُمْ يُعَذِّبْهُمُ اللَّهُ بِأَيْدِيكُمْ وَ يُخْزِهِمْ و يَنْصُرْكُمْ عَلَيْهِمْ
و يَشْفِ صُدُورَ قَوْمٍ مُؤْمِنِينَ
ملت شریف ایران
♦️موج هفدهم عملیات وعده صادق ۳ در سرتاسر سرزمین های اشغالی و علیه طیفی از اهداف، شامل؛ مراکز نظامی، صنایع دفاعی، مراکز فرماندهی و کنترل، شرکت های پشتیبانی کننده از عملیات نظامی رژیم و پایگاه های هوایی نواتیم و هاتزریم انجام شد.
♦️این مراکز از ابتدای طوفان الاقصی محور شرارت علیه مردم مظلوم غزه، لبنان، یمن و همچنین جنگ تحمیلی علیه جمهوری اسلامی ایران بوده است.
♦️آتش گسترده و اصابت دقیق در شهرهای تلاویو، حیفا و بئرالسبع نشان می دهد توان تهاجمی موشک های بالستیک تا مجازات کامل باند تبهکار رژیم روند افزایشی دارد.
♦️همدلی و ایستادگی مردم ایران درحماسه خشم و نصرِ امروز ، همچنین پیام های دلگرم کننده هموطنان خارج از کشور ، حمایت ملت های آزاده ، گروه های مقاومت و مراجع عظام تقلید عزم و اراده ی سربازان جان برکف ایران اسلامی را در این دفاع مقدس دو چندان نموده است.
📣 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت
❤️ رهبر انقلاب اسلامی در پاسخ به سوالی، قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل را برای پیروزی جبهه مقاومت توصیه کردند.
هدایت شده از KHAMENEI.IR
📢 این ملت شجاع و متین و وقتشناس...
📸 قابهایی از حضور با شکوه مردم در نماز جمعه همزمان با تهاجم رژیم صهیونی به ایران؛ ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
💻 Farsi.Khamenei.ir