کاربر عرب نوشت: چون علی بن ابیطالب (علیهالسلام) را ندیدم، اما دربارهاش آنقدر شنیدم که برای عاشق شدن و دوستداشتنش کافی بود.
و اکنون تو را دیدم، صدایت را شنیدم، با تو سخن گفتم.
وقتی که دهر بر ما سخت گرفت، تو ای خامنهای، ای پناه جانم، چهرهات برایم آرامبخش شد…
صورتت، صدایت، مهربانیات، همهچیزت آرامبخش روح من است…
ای کسی که از چهرهات نور ایمان میبارد، من از کودکی با نگاهت آشنا بودم و آن نور، هنوز هم باقی است.
باور من این است: ایمان، همان نوریست که در چشمان تو می درخشد.
https://eitaa.com/samn910
🚨🚨 امان نامه؛
🇮🇷 اگر بند بند استخوانهایمان را جدا کنند ، اگر سرمان را بالای دار بَرند ، هرگز امان نامه کفر و شرک را امضاء نخواهیم کرد....
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
9.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 «بوم بوم تلآویو» ۵۷۷میلیون بازدید از این آهنگ در کمتر از ۲۴ ساعت!
🔹آهنگ شاهکار «بوم بوم تلآویو» در کمتر از ۲۴ ساعت بیش از ۵۷۷ میلیون بازدید در یوتیوب ثبت کرد!
https://eitaa.com/samn910
❌ کانال هایی که در این شرایط خاص کشور ، مردم را به جمع آوری آذوقه در خانه تشویق می کنند یادشان باشد هم تشویش اذهان عمومی کرده اند و هم مردم را به هجوم به فروشگاه های مواد غذایی سوق داده اند ، این طور کانال ها قطعا دارند در زمین دشمن بازی می کنند ، حتی اگر جاهل باشند .❌
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴برسد به دست مزدوران داخلی این روزها که فقط👈 تا فردا مهلت تسليم شدن و بخشش دارند
🔺دقایقی قبل از اعدامِ قاتلِ شهیدعلیمحمدی دانشمند هستهای
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۱۳ و ۱۴
از چندین راه پله مارپیچ بالا رفتند..
حالا او میدانست در جایی زیر زمین زندان شده و در حال رفتن، سلولهایی را میدید که مشخص بود افرادی هم آنجا در انتظار آزادی اند، احمد فقط صدای نفس کشیدن آنها را میشنید و در تاریکی قیر گونه زندان، چیزی قابل دیدن نبود...
بالاخره بعد از آخرین پیچ پله ها، اشعه هایی که از پنجره بالای در زندان به داخل میتابید، نوید هوای آزاد را میداد. احمد به دنبال آن مرد که حالا در روشنایی خورشید او را به خوبی میدید، جلو میرفت و به محض اینکه پایش را از در اصلی زندان بیرون گذاشت..
برخورد اولین اشعه خورشید با چشمانش حس ناخوشایندی در وجودش ریخت اما گرمای خورشید به جانش نشست. از حیاطی که پر از سنگریزه بود، گذشتند و داخل ساختمانی شدند که راهرویی دراز با اتاق هایی در دو طرفش بود.
مرد پیش رو که لباس خاکی رنگ نگهبانی به تن داشت با قدی کوتاه و هیکلی گوشالود، جلوی یکی از درها ایستاد، تقه ای به در زد و سپس در باز شد. مرد، کمی خودش را عقب کشید و با یک فشار احمد را به داخل اتاق هل داد.
احمد تلو تلو خوران جلو رفت، در پشت سرش بسته شد، پیش رویش مردی با چشم های درشت و ابروهای پر و کشیده و صورتی سبزه که موهای جوگندمی اش نشان از میانسال بودن او میداد، به احمد چشم دوخته بود.
با ورود احمد،مرد از جا بلند شد و تازه احمد متوجه قد بلند و هیکل رشید او شد، هیکلی ترسناک که میتوانست باعث هراس هرکسی شود، احمد با دیدن او لرزی در بدنش افتاد و نگاه نافذ و خشمگین مرد این ترس را بیشتر و بیشتر میکرد.
مرد، چرخی دور احمد زد و سپس صندلی فلزی که کلاهی آهنی متصل به چندین سیم رنگی روی دسته اش بود را به احمد نشان داد و گفت:
_روی اون صندلی بنشین
صدای مرد،ترسناک تر از هیکلش بود و عجیب اینکه لهجه عربی اش اصلا به اهالی عراق نمیخورد.
احمد به سختی آب دهانش را قورت داد و بدون اینکه جرأت کند حرفی بزند روی صندلی نشست.
مرد به طرف او آمد و کلاه آهنی را روی سر احمد گذاشت و حالا احمد می فهمید قرار است چه بلایی سرش بیاید،انگار آن کتک ها پیش زمینه ای برای این شکنجه های مهلک بود.
مرد دوشاخه ای را که به کلاه وصل بود به دست گرفت و به طرف پریز برق رفت و قبل از اینکه دوشاخه را به برق متصل کند، صدای لرزان احمد که مثل نالهٔ ضعیف گربه ای ترسان بود از گلویش خارج شد:
_تو را به خدا، تو را به پیر و به پیغمبر قسم میدم، بگین من چه گناهی کردم؟! اصلا چه غلطی کردم، بگین تا دیگه نکنم، لازم نیست اینهمه شکنجه بدین...
مرد روی پاشنه پایش چرخید به طرف احمد برگشت و همانطور که با دو شاخه روی شانه او میزد گفت:
🔥_گناه تو این هست #مسلمانی... #شیعه ای...فهمیدی؟!
احمد که چشمانش به دهان گشاد و گوشت آلود مرد خیره مانده بود با هیجانی در صدایش گفت:
_خ....خوب اینو زودتر میگفتین... م..من غلط کردم مسلمانم، من مسیحی ام، یهودی ام، بی دینم... اصلا...اصلا به هر دین و مذهبی که شما بخوایین هستم..
مرد بدون زدن حرفی دوباره به طرف پریز برق رفت و می خواست دو شاخه را داخل پریز بزند که صدای لرزان احمد همبوشی بلند تر شد:
_چه طوری بگم باورتون بشه؟! من اصلا نه به اسلام اعتقادی دارم و نه مذهب شیعه را میپسندم، اگر جایی هم حرفی از مسلمانی من شنیدید برای این بوده اولا من هم مثل بقیه آدم ها به دین آبا و اجدادم بودم و دوما میخواستم از این طریق نان بخورم همین...
مرد بازجو راه رفته را برگشت با سیم و دوشاخه دستش روی شانه احمد زد و گفت:
_به چه تضمینی باور کنم حرفات درسته؟!
احمد که نور امیدی در وجودش تابیده بود لبخندی زد و گفت:
_هر کار شما بگین میکنم، هر چی بخوایید انجام میدم، اصلا میخوایید همین الان دست از اسلام بکشم و به هر دینی که شما میخوایین دربیام؟!
مرد نیشخندی زد،سیم را روی دسته صندلی گذاشت و به طرف میزش رفت، روی صندلی چرمی سیاهرنگ پشت میز نشست و همانطور که خیره به چشم های احمد بود گفت:
_نه ما از تو نمی خواهیم که دست از دینت بکشی، اما میخواهیم به اشخاصی که از لحاظ اعتقاد و رتبه از تو بالاترن #خدمت کنی، بدون اینکه روی حرفشان حرف بزنی..
احمد خیره به دهان مرد بازجو بود و مرد اندکی تعلل کرد و ادامه داد:
_ما تو را انتخاب کردیم که به قوم برگزیدهٔ روی زمین خدمت کنی و این سعادتی ست که نصیب هر کسی نمیشود و تو برگزیده شدی تا خواسته های ملت برگزیده را برآورده کنی، البته اگر عملکردت خوب باشد سود مادی بسیار خوبی نصیبت خواهد شد.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۱۵ و ۱۶
مرد از جا بلند شد و همانطور که دور صندلی احمد همبوشی میچرخید گفت:
_ما مثل کوه پشت تو را خواهیم داشت و هر نوع امکاناتی که فکرش را بکنی برایت فراهم میکنیم اما شرط دارد و شرطش اطاعت بی چون و چرا از صاحب کارت هست فهمیدی؟!
احمد همبوشی که اصلا باورش نمیشد انتهای این شکنجه های وحشتناک به این موضوع شیرین ختم شود، لبخندش پررنگ تر شد و گفت:
_چرا که نه؟! من دنبال کار بودم،حالا اگر قرار باشه همچی کار نان و آب داری به دست بیاورم، مطمئنا تمام توانم را برای انجام کاری که از من میخواهید، میگذارم.
مرد باز جو روبه روی احمد ایستاد، چانه کبود او را در دست گرفت و سرش را بالاتر آورد و گفت:
_حتی اگر کاری که از تو میخواهیم بر خلاف اعتقاداتت باشد؟!
احمد با اطمینانی در صدایش گفت:
_اصلا توی این دوره اعتقادات دیناری هم نمی ارزد، اعتقاد من آنجاست که آینده مالی و رفاه زندگی ام تامین باشد و بس...
مرد بازجو که سالها کارش این بود، کاملا میفهمید که این حرفهای جوانک پیش رویش نه از ترس شکنجه و زندان است، بلکه از عمق دل و خواستهٔ وجودش است، پس سری تکان داد
و به سمت میزش رفت و همانطور که ایستاده بود گوشی تلفن کرم رنگ روی میز را برداشت و شماره ای را گرفت و با لحنی قاطع گفت:
_برای انتقال زندانی به اتاق شماره۶ بیایید..
و در کمتر از دقیقه ای، تقه ای به در اتاق خورد، همان سرباز قبلی جلو آمد،احمد را از روی صندلی بلند کرد و او را به بیرون هدایت کرد.
وارد راهرو شدند و کمی جلوتر، جلوی اتاقی ایستادند، سرباز در اتاق را زد و سپس در باز شد و احمد وارد اتاقی شد که به اتاق های بیمارستان شباهت داشت.
تختی با ملحفه سفید رنگ که انواع وسایل پزشکی در کنارش به چشم میخورد و کمی آنطرف تر از تخت،دری کوچک که بی شک به توالت باز میشد،قرار داشت.
مردی که روپوش پزشکان را به تن داشت جلو آمد، احمد را به طرف تخت راهنمایی کرد. احمد روی تخت نشست، مرد کنارش ابتدا فشار و ضربان قلب او را گرفت و بعد همانطور که به در کوچک اشاره میکرد گفت:
_اگر نیاز به توالت دارید بفرمایید آنجا که باید زودتر کارهای درمان و آزمایشات شما را انجام بدهم.
احمد که حالا میدانست نقشه هایی برایش دارند، اما نمیدانست به راستی در چنگ چه کسانی هست و در کجا حضور دارد ولی مطمئنا او به جاهای خوبی خواهد رسید، سری تکان داد
و با اینکه ضعف شدیدی در خود حس میکرد از جا بلند شد و به طرف توالت حرکت کرد.
چند هفته بود که احمد همبوشی تحت درمان قرار داشت اما متوجه شده بود همزمان با درمان زخم های کتکی که خورده بود، آزمایش های متفرقه هم از او به عمل می آورند و گهگاهی، دارویی دردناک به او تزریق میکردند....
و هر بار که او از روند درمان این تزریقات عجیب سوال میکرد یا جوابی نمیگرفت یا به نوعی به او می فهماندند...
"که زیپ دهانت را بکش زیرا هر کاری که می کنند به نفع تو و سلامتی توست.."
انگار زندگی آن روی دیگرش را به او نشان داده بود.....
اقامتگاهی تحت اختیارش قرار داده بودند که در عمرش ندیده بود،
هر نوع امکاناتی که درخواست میکرد برایش فراهم مینمودند،
وعده های غذایی اش منظم و رنگین بود، میوه و چای و قهوه و میان وعده هم، آنچنان بود که او را متعجب کرده بود.
کم کم احمد احساس میکرد شخص شخیصی هست که همگان باید به افکار و اعتقاداتش احترام بگذارند و مرید او شوند،
این احساسات تازه در وجودش جوانه زده بود، به طوریکه زمانی سربازی که حکم محافظ و پذیرایی از او را داشت نزد او می آمد، احمد به او امر و نهی میکرد تا اینکه یک روز سر موضوعی بی اهمیت با او بحثش شد به ساعت نکشیده بود که دو سرباز جدید به خوابگاه او هجوم آوردند و او را به مکانی منتقل کردند که باز نوید شکنجه را به او میداد، گویی روز از نو و روزی از نو....
احمد باز هم به غلط کردن افتاد و در پایان به او فهماندند...
' اینجا او هست که خدمتکار است و حق امر و نهی ندارد حتی در موارد جزئی زندگی، او میبایست گوش بفرمان کار فرمایش باشد...'
درست است هنوز نمیدانست کار فرمای او کیست، اصلا هموطن است یا خیر؟! اما هر چه بود احمد همبوشی باید مطیع اوامر او و افرادش می بود.
یک هفته ای از کتک خوردن دوبارهٔ احمد همبوشی میگذشت، حالا او یاد گرفته بود که زندگی اش را با نظریات اطرافیانش تنظیم کند،
نه اعتراضی م کرد و نه نظریه ای ارائه میداد، فقط سعی میکرد تا به طریقی متوجه شود که در چنگ چه گروهی افتاده..
صبح زود بود که در اقامتگاه او را زدند....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🔰 منظور از #صلح_تحمیلی چه بود ⁉️
1️⃣ کاملا بدیهی هست که برای تحلیل یک عبارت ، باید جملات قبل و بعد آن را خواند و نمیشود صرفا با آن عبارت ، مطلبی را تحلیل کرد.
حرفی که حضرت آقا زدند را اگر کامل بخوانید کاملا مشخص است که پیرو عبارت #جنگ_تحمیلی بوده و اصلا عبارت مربوط به کاری از سوی دشمنان مخصوصا آمریکا هست . اگر ادامه عبارت را هم خوب بخوانید متوجه می شوید که آقا خواسته روشنگری ها برای مردم و افکار عمومی #جهان صورت بگیرد تا دشمن حقیقت را برعکس جلوه ندهد.
2️⃣ کجای این عبارات برداشت می شود که #صلح_تحمیلی را دولت قرار است به رهبری و کشور تحمیل کند ⁉️ صریحا می گوید ملت ایران در مقابل تحمیل هیچ کس تسلیم نمی شود ، یعنی شما می گویی آقا اینجا ملت و دولت را مقابل هم قرار داده ⁉️⁉️ اصلا منطقی است ⁉️
3️⃣ بنده از همه عزیزان و مخاطبان خواهش می کنم گوش به حرف کانال ها و افرادی که بارها در قضایایی مثل چرایی تاخیر وعده صادق 2 ، شهادت سید حسن نصرالله ، شکست سوریه ، چرایی عدم دخالت سپاه در سوریه و.... تحلیل هایشان غلط از آب در آمد نکنند.
همان هایی که تا چند وقت قبل مشغول زدن سردار شهید باقری و حاجی زاده بودند ، الان همین هایی هستند که چنین تحلیل هایی وسط جنگ ارائه می دهند و #دولت و #رئیس_جمهور و #عراقچی را می زنند. خوب ببینید ، همان افراد هستند!!!!
پس عاقل می گوید اینگونه تحلیل های آبکی این افراد را نپذیریم.
❌ افرادی که وسط جنگ در حال زدن و تخریب مسئولین هستند باید فکری به حال تعادل و فهم سیاسی خود بکنند ❌
ali faniدعا توسل.mp3
زمان:
حجم:
10.6M
دعای توسل
📣 توصیه حضرت آیتالله خامنهای به قرائت قرآن و دعا برای پیروزی جبهه مقاومت