eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
زنده باد ایران
🔴کارشناس صداوسیما: تمام ذخایر اورانیوم غنی‌شده از مراکز هسته‌ای منتقل شده و در صورت حمله تشعشعات نخواهد داشت.
حالا ما تمام کننده جنگ خواهیم بود
🔴اطلاعیۀ شماره ۱۶ روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی موج بیستم عملیات وعده صادق ۳، با شلیک ۴۰ فروند موشک سوخت جامد و مایع آغاز شد. در این عملیات، برای نخستین بار از موشک بالستیک چند کلاهکه‌یِ خیبرشکن از نسل سوم موشک های هوافضای سپاه پاسداران، با بهره گیری از تاکتیک های جدید و غافل گیر کننده جهت اصابت دقیق تر، مخرب تر و موثرتر استفاده شد. فرودگاه بن گورین، مرکز تحقیقاتِ بیولوژیک رژیم و مراکز جایگزین کنترل و فرماندهی، در این موج، مورد اصابت موشک های هدایت شونده، با قابلیت مانور سرجنگی در زمان فرود، هدایت تا لحظه برخورد و دارای کلاهک های شدید الانفجار و ویران کننده یِ متفاوت، قرار گرفت. این بارهم آژیرها بعد از اصابت های دقیق به صدا در آمد و دشمن را از تعادل خارج ساخت. اعلام می کنیم هنوز بخش های اصلی ظرفیت نیروهای مسلح جمهوری اسلامیِ ایران در این دفاع مقدس عملیاتی نشده اند. https://eitaa.com/samn910
حاج قاسم عزیزمون یه صحبتی داشتن: در آینده شما وارد جنگی خواهید شد که تمام شهدا آرزوی حضور در آن را دارند در آن زمان شما پشت رهبری رو خالی نکنید ❤️ https://eitaa.com/samn910
😈تخویف شیطانی 📛یکی از خیانت‌ها در وضعیت فعلی، ترساندن مردم به بهانه تسلط متافیزیکی یهودیان از طریق جن و سحر بر دیگران است. این ادعا سالهاست توسط جریان‌های خاص در بین مردم ترویج می‌شود. 👌بخشی از این سخن قابل انکار نیست و تعلیم سحر در مکاتب عرفانی یهود بخصوص کابالا رواج دارد. 📛اما این ادعا که بسیاری از توفیقات صهیونیستها از طریق مسائل ماورائی اتفاق می افتد نادرست است. 👌براساس مبانی دینی ما، قدرت شیطانی در مقابل مؤمنان و جامعه ایمانی بسیار ضعیف است و هیچ اثری ندارد. دشمن خبیث و زبون زمانی که در برابر قدرت برتر جبهه حق در صحنه مبارزه مستأصل می‌گردد به این نوع قدرت نمایی فریب کارانه متافیزیکی متوسل می‌شود. با این وجود توکل بر خدا، توسل بر معصومین علیهم السلام و اراده‌های محکم به هم پیوسته مؤمنین هر گونه کید شیطانی را خنثی کرده و کیدشان را به خودشان برمی گرداند. ✍رسول حسن زاده https://eitaa.com/samn910
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 خدا فرعون را یکبار دیگر غرق خواهد کرد... https://eitaa.com/samn910
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتشار اولین ویدئو از فرمانده کل سپاه در اتاق عملیات جنگ سردار سرلشکر محمد پاکپور: 🔹عملیات هوافضای سپاه قطع نمی‌شود و آسايش را از صهیونیست‌ها گرفته است. 🔹هرچه می‌گذرد، انسجام مردم بیشتر می‌شود و این یک عنایت الهی است. 🔹شهدای ما با خون‌شان درخت انقلاب را آبیاری کردند. 🔹نیروهای داوطلب مردمی بسیج خواهند شد. 📌بانشر پیام رسانه باشید و جهاد تببین کنید.
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری در فیسبوک💖 قسمت ۱۷ و ۱۸ صبح زود بود که در اقامتگاه او را زدند و همچون همیشه با احترام وعده صبحانه او را آوردند ، فقط اینبار دسر همراه صبحانه فرق داشت. یک جلد کتاب که نامی روی آن نوشته نشده بود، سرباز صبحانه را روی میز مشرف به پنجره ای که رو به فضای سبز باز میشد گذاشت و گفت: _امر شده که کتابی را برایتان فرستادند جزء به جزء بخوانید، اصلا فکر کنید که قرار است امتحانی از شما به عمل آورند و منبع امتحانت این کتاب است. سرباز که مثل بقیه با زبان عربی البته بدون لهجه عراقی صحبت میکرد، بیرون رفت.. و احمد به سمت میز مورد نظر رفت و قبل از اینکه قهوه صبحگاهی اش را بخورد دست برد و کتاب را برداشت، به طور اتفاقی لای کتاب را باز کرد، کتاب به خط عربی بود احمد مشغول خواندن شد و هر چی بیشتر ورق میزد و از هر صفحه خطی را می خواند، بیشتر بر تعجبش افزوده میشد... نزدیک یک هفته از زمانی که کتاب بدون اسم به دست احمد همبوشی رسیده بود میگذشت، یک هفته ای که او کلا گیج و منگ شده بود و حس کنجکاوی اش بیش از قبل تحریک شده بود که در چنگ چه کسانی گرفتار شده، درست است به او خوش می گذشت اما از اینکه نمی دانست با چه کسی طرف هست ناراحت بود، اما از اولین برخوردهایش که با بازجو داشت میتوانست حدس بزند که سر این رشته به کجا میرسد، اما فقط در حد حدس بود. همبوشی تمام وقتش را صرف خواندن کتاب پیش رویش میکرد، کتابی که اسمی بر ان نوشته نشده بود اما بعضی احادیث شیعه را نوشته بود و بعد از توضیح حدیث با استناد به آیات قران سعی کرده بود... 👈حدیث را به سمتی ببرد که مد نظر نویسنده بود... درست است که احمد هیچ وقت درس حوزه و دین نخوانده بود اما آنقدر میفهمید که این کتاب میتواند مشکوک باشد و کاسه ای زیر نیم کاسه است.... هر روز محافظ احمد همبوشی به او تذکر میداد که کتاب را خوب به خاطر بسپارد و گویی قرار بود اولین امتحان احمد همبوشی از این نوشته ها باشد تا با مشاهده نتیجه این سنجش ببینند مورد قبول صاحب کارش قرار می گیرد یا نه؟ پس او هم سعی میکرد کلمه به کلمه کتاب را حفظ کند، گرچه بعضی جاها به واقع معنای مطلب را درک نمیکرد اما سعی میکرد آن را به خاطر بسپارد. صبح زود بود و طبق معمول در اتاق باز شد و همبوشی در کمال تعجب متوجه شد محافظ اقامتگاهش تغییر کرده! مردی بلند قد و استخوانی که سعی میکرد با نگاهش از زیر عینک، احمد همبوشی را آنالیز کند.. مرد وارد شد، سینی غذا را روی میز گذاشت و برخلاف قبل که بیرون میرفت، روی مبل کرم رنگ روبه روی احمد نشست و گفت: _سریع صبحانه ات را بخور که باید جایی برویم. احمد که در این مدت یاد گرفته بود که غیر از کلمه «چشم» چیزی بر زبان نیاورد چشمی گفت و سریعتر از همیشه مشغول خوردن صبحانه که خیلی هم مفصل بود شد، انگار طرف همبوشی کاملا اخلاق او را میدانست و پی برده بود که احمد همبوشی به شکمش خیلی اهمیت میدهد. صبحانه صرف شد و او از جا بلند شد، به سمت کمد لباس رفت، او بارها کمد را زیر و رو کرده بود و لباس های رنگارنگی را که میزبانش دقیقا به اندازه قد و قامت او تهیه کرده بود، امتحان نموده بود و حالا برای اولین بار بود که میخواست بعد از مدتها پایش را از اقامتگاهش بیرون بگذارد، یکی از شیک ترین لباس ها را انتخاب و به تن کرد. احمد همبوشی قد بلند خودش را با پیراهن آبی رنگ و شلوار لی سورمه ای داخل آینه دید و بعد به سمت محافظی که از او چشم بر نمی داشت رفت و گفت: _من آماده ام برویم. نزدیک در ورودی شدند و قبل از اینکه پا به بیرون بگذارد، مرد که شانه به شانه احمد راه میرفت،دست در جیبش کرد و با دست دیگر در را فشاری داد و گفت: _صبر کن، باید چشم بند بزنی و با زدن این حرف چشم بند سیاهرنگی را که از جیب لباسش بیرون اورده بود به چشم های احمد زد. انگار هنوز وقت آن نرسیده بود که احمد بفهمد طرف مقابلش چه کسانی هستند. هر دو از اقامتگاه بیرون آمدند و مرد محافظ، همبوشی را به سمت ماشین راهنمایی کرد و بعد ازسوار شدن او در را بست. ماشین حرکت کرد، از صداهای اطراف بر می آمد که در شهر هستند، بعد از تقریبا یک ربع از حرکت، ماشین متوقف شد و به او امر شد تا پیاده شود. محافظ در حالیکه دست او را گرفته بود، از چندین پله بالا رفتند و بعد صدای باز شدن دری آمد و آنها وارد ساختمان شدند، کمی به جلو رفتند از طنین صدای قدم های آنها که در فضا می پیچید برمی‌آمد که آنها وارد جایی سالن مانند شدند. کمی جلوتر، مرد محافظ چشم بند را از چشم های احمد همبوشی باز کرد... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی https://eitaa.com/samn910 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸