🔴اطلاعیۀ شماره ۱۶ روابط عمومی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
موج بیستم عملیات وعده صادق ۳، با شلیک ۴۰ فروند موشک سوخت جامد و مایع آغاز شد.
در این عملیات، برای نخستین بار از موشک بالستیک چند کلاهکهیِ خیبرشکن از نسل سوم موشک های هوافضای سپاه پاسداران، با بهره گیری از تاکتیک های جدید و غافل گیر کننده جهت اصابت دقیق تر، مخرب تر و موثرتر استفاده شد.
فرودگاه بن گورین، مرکز تحقیقاتِ بیولوژیک رژیم و مراکز جایگزین کنترل و فرماندهی، در این موج، مورد اصابت موشک های هدایت شونده، با قابلیت مانور سرجنگی در زمان فرود، هدایت تا لحظه برخورد و دارای کلاهک های شدید الانفجار و ویران کننده یِ متفاوت، قرار گرفت.
این بارهم آژیرها بعد از اصابت های دقیق به صدا در آمد و دشمن را از تعادل خارج ساخت. اعلام می کنیم هنوز بخش های اصلی ظرفیت نیروهای مسلح جمهوری اسلامیِ ایران در این دفاع مقدس عملیاتی نشده اند.
https://eitaa.com/samn910
حاج قاسم عزیزمون یه صحبتی داشتن:
در آینده شما وارد جنگی خواهید شد که تمام شهدا آرزوی حضور در آن را دارند
در آن زمان شما پشت رهبری رو خالی نکنید ❤️
#وعده_الهی
#نابودی_اسرائیل
https://eitaa.com/samn910
😈تخویف شیطانی
📛یکی از خیانتها در وضعیت فعلی، ترساندن مردم به بهانه تسلط متافیزیکی یهودیان از طریق جن و سحر بر دیگران است. این ادعا سالهاست توسط جریانهای خاص در بین مردم ترویج میشود.
👌بخشی از این سخن قابل انکار نیست و تعلیم سحر در مکاتب عرفانی یهود بخصوص کابالا رواج دارد.
📛اما این ادعا که بسیاری از توفیقات صهیونیستها از طریق مسائل ماورائی اتفاق می افتد نادرست است.
👌براساس مبانی دینی ما، قدرت شیطانی در مقابل مؤمنان و جامعه ایمانی بسیار ضعیف است و هیچ اثری ندارد.
دشمن خبیث و زبون زمانی که در برابر قدرت برتر جبهه حق در صحنه مبارزه مستأصل میگردد به این نوع قدرت نمایی فریب کارانه متافیزیکی متوسل میشود.
با این وجود توکل بر خدا، توسل بر معصومین علیهم السلام و ارادههای محکم به هم پیوسته مؤمنین هر گونه کید شیطانی را خنثی کرده و کیدشان را به خودشان برمی گرداند.
✍رسول حسن زاده
#طلسم
#جادو
https://eitaa.com/samn910
3.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷 خدا فرعون را
یکبار دیگر غرق خواهد کرد...
https://eitaa.com/samn910
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی | #وعده_صادق۳
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی | #انتقام_ملی | #وعده_صادق۳
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انتشار اولین ویدئو از فرمانده کل سپاه در اتاق عملیات جنگ
سردار سرلشکر محمد پاکپور:
🔹عملیات هوافضای سپاه قطع نمیشود و آسايش را از صهیونیستها گرفته است.
🔹هرچه میگذرد، انسجام مردم بیشتر میشود و این یک عنایت الهی است.
🔹شهدای ما با خونشان درخت انقلاب را آبیاری کردند.
🔹نیروهای داوطلب مردمی بسیج خواهند شد.
📌بانشر پیام رسانه باشید و جهاد تببین کنید.
#وعده_صادق
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری در فیسبوک💖
قسمت ۱۷ و ۱۸
صبح زود بود که در اقامتگاه او را زدند و همچون همیشه با احترام وعده صبحانه او را آوردند ، فقط اینبار دسر همراه صبحانه فرق داشت.
یک جلد کتاب که نامی روی آن نوشته نشده بود، سرباز صبحانه را روی میز مشرف به پنجره ای که رو به فضای سبز باز میشد گذاشت و گفت:
_امر شده که کتابی را برایتان فرستادند جزء به جزء بخوانید، اصلا فکر کنید که قرار است امتحانی از شما به عمل آورند و منبع امتحانت این کتاب است.
سرباز که مثل بقیه با زبان عربی البته بدون لهجه عراقی صحبت میکرد، بیرون رفت..
و احمد به سمت میز مورد نظر رفت و قبل از اینکه قهوه صبحگاهی اش را بخورد دست برد و کتاب را برداشت، به طور اتفاقی لای کتاب را باز کرد، کتاب به خط عربی بود
احمد مشغول خواندن شد و هر چی بیشتر ورق میزد و از هر صفحه خطی را می خواند، بیشتر بر تعجبش افزوده میشد...
نزدیک یک هفته از زمانی که کتاب بدون اسم به دست احمد همبوشی رسیده بود میگذشت، یک هفته ای که او کلا گیج و منگ شده بود و حس کنجکاوی اش بیش از قبل تحریک شده بود که در چنگ چه کسانی گرفتار شده،
درست است به او خوش می گذشت اما از اینکه نمی دانست با چه کسی طرف هست ناراحت بود، اما از اولین برخوردهایش که با بازجو داشت میتوانست حدس بزند که سر این رشته به کجا میرسد، اما فقط در حد حدس بود.
همبوشی تمام وقتش را صرف خواندن کتاب پیش رویش میکرد،
کتابی که اسمی بر ان نوشته نشده بود اما بعضی احادیث شیعه را نوشته بود و بعد از توضیح حدیث با استناد به آیات قران سعی کرده بود...
👈حدیث را به سمتی ببرد که مد نظر نویسنده بود...
درست است که احمد هیچ وقت درس حوزه و دین نخوانده بود اما آنقدر میفهمید که این کتاب میتواند مشکوک باشد و کاسه ای زیر نیم کاسه است....
هر روز محافظ احمد همبوشی به او تذکر میداد که کتاب را خوب به خاطر بسپارد و گویی قرار بود اولین امتحان احمد همبوشی از این نوشته ها باشد تا با مشاهده نتیجه این سنجش ببینند مورد قبول صاحب کارش قرار می گیرد یا نه؟ پس او هم سعی میکرد کلمه به کلمه کتاب را حفظ کند، گرچه بعضی جاها به واقع معنای مطلب را درک نمیکرد اما سعی میکرد آن را به خاطر بسپارد.
صبح زود بود و طبق معمول در اتاق باز شد و همبوشی در کمال تعجب متوجه شد محافظ اقامتگاهش تغییر کرده!
مردی بلند قد و استخوانی که سعی میکرد با نگاهش از زیر عینک، احمد همبوشی را آنالیز کند..
مرد وارد شد، سینی غذا را روی میز گذاشت و برخلاف قبل که بیرون میرفت، روی مبل کرم رنگ روبه روی احمد نشست و گفت:
_سریع صبحانه ات را بخور که باید جایی برویم.
احمد که در این مدت یاد گرفته بود که غیر از کلمه «چشم» چیزی بر زبان نیاورد چشمی گفت و سریعتر از همیشه مشغول خوردن صبحانه که خیلی هم مفصل بود شد، انگار طرف همبوشی کاملا اخلاق او را میدانست و پی برده بود که احمد همبوشی به شکمش خیلی اهمیت میدهد.
صبحانه صرف شد و او از جا بلند شد، به سمت کمد لباس رفت، او بارها کمد را زیر و رو کرده بود و لباس های رنگارنگی را که میزبانش دقیقا به اندازه قد و قامت او تهیه کرده بود، امتحان نموده بود
و حالا برای اولین بار بود که میخواست بعد از مدتها پایش را از اقامتگاهش بیرون بگذارد، یکی از شیک ترین لباس ها را انتخاب و به تن کرد.
احمد همبوشی قد بلند خودش را با پیراهن آبی رنگ و شلوار لی سورمه ای داخل آینه دید و بعد به سمت محافظی که از او چشم بر نمی داشت رفت و گفت:
_من آماده ام برویم.
نزدیک در ورودی شدند و قبل از اینکه پا به بیرون بگذارد، مرد که شانه به شانه احمد راه میرفت،دست در جیبش کرد و با دست دیگر در را فشاری داد و گفت:
_صبر کن، باید چشم بند بزنی
و با زدن این حرف چشم بند سیاهرنگی را که از جیب لباسش بیرون اورده بود به چشم های احمد زد.
انگار هنوز وقت آن نرسیده بود که احمد بفهمد طرف مقابلش چه کسانی هستند.
هر دو از اقامتگاه بیرون آمدند و مرد محافظ، همبوشی را به سمت ماشین راهنمایی کرد و بعد ازسوار شدن او در را بست.
ماشین حرکت کرد، از صداهای اطراف بر می آمد که در شهر هستند، بعد از تقریبا یک ربع از حرکت، ماشین متوقف شد و به او امر شد تا پیاده شود.
محافظ در حالیکه دست او را گرفته بود، از چندین پله بالا رفتند و بعد صدای باز شدن دری آمد و آنها وارد ساختمان شدند، کمی به جلو رفتند از طنین صدای قدم های آنها که در فضا می پیچید برمیآمد که آنها وارد جایی سالن مانند شدند. کمی جلوتر، مرد محافظ چشم بند را از چشم های احمد همبوشی باز کرد...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۱۹ و ۲۰
میز چوبی پیش رویش که چهار صندلی در اطرافش بود را نشان داد و گفت:
_اینجا بنشین و منتظر باش
و با زدن این حرف به سمتی رفت... احمد دستی به چشم هایش کشید و در کمال تعجب خودش را در مکانی یافت که به نظر میرسید کتابخانه باشد..
قفسه هایی زیاد در اطرافش به چشم میخورد که مملو از کتاب بود، اما از ظاهر کتاب ها برمیآمد که کتب قدیمی در اینجا نگهداری میشوند و چیزی که برایش عجیب می آمد این بود که نام هر کتاب با زبان عبری بالای آن کتاب چسپانیده شده بود.
احمد هنوز مشغول دید زدن بود که صدای قدمهایی که از پشت سرش میآمد در فضا پیچید. مردی با کت و شلوار مشکی و پیراهن سفید و کرواتی با خطهای موازی سیاه و سفید صندلی روبه روی او را عقب کشید
همبوشی که نگاه خیره اش را به او دوخته بود با سرعت از جا بلند شد و همانطور که دست روی سینه میگذاشت، با احترام سلام کرد.
مرد پیش رو که قدی متوسط و هیکلی گوشتالود داشت به طوریکه برآمدگی شکمش بیرون زده بود با سر جواب سلام او را داد و روی صندلی نشست.
مرد لحظه ای به همبوشی که خیره به او پلک نمیزد، نگاهی انداخت و گلویش را صاف کرد و گفت:
_من مایکل هستم، یک محقق که خاورمیانه را مثل کف دست میشناسم، تقریبا بر اعتقاد ملتها اشراف کامل دارم و خصوصیات رفتاری آنها را میدانم، سالهای زیادی را صرف تحقیق و پژوهش کرده ام، امیدوارم مدتی که اینجا بودی به شما خوش گذشته باشد و بتوانیم همکاری دوستانه ای با هم داشته باشیم.
مایکل برگه ای را که به دستش بود روی میز گذاشت و گفت:
_قبل از اینکه موضوع اصلی را شروع کنیم، اگر سوالی دارید، میتوانید بپرسید.
احمد که انگار هول شده بود گفت: _س..سوال ...آره سوال دارم. برای اولین سوالم خوبه بپرسم،با اینکه شما عربی صحبت میکنید، اما مشخص هست که از اهالی عراق نیستید، میخواهم بدانم، من الان کجا هستم و با چه کسی از چه ملیتی صحبت میکنم و قرار است برای کی کار کنم؟! و اصلا چه کاری باید انجام دهم و سود و منفعت من از انجام این کار چیست؟! و از همه مهمتر چرا مرا انتخاب کردید؟!
مایکل نفس بلندی کشید و گفت:
_شما الان در خاک اسرائیل هستید و من هم یکی از شهروندان اسرائیل هستم، انگار توجه نکردید که گفتم محقق هستم زبان عربی و فارسی را مانند زبان مادری میدانم... همانطور که در بدو ورود به تو گفتیم، تو باید برای ما کار کنی، هر کاری که ما بخواهیم و به طریقی که ما بگوییم باید پیش بروی، هر گونه امکاناتی تحت اختیارت قرار میدهیم، از لحاظ مالی تو را تامین میکنیم و تمام خواسته های مالی، جسمی و حتی جنسی و روانی تو را تامین میکنیم و تو باید فقط به وظیفه ای که بر عهده ات میگذارند به بهترین نحو عمل کنی و مطمئن باش ما هیچوقت به تو پشت نمیکنیم و هوایت را خواهیم داشت به شرط آنکه تو انگونه باشی که ما می خواهیم و درباره سوالت که چرا تو را انتخاب کردیم، آنهم دلایلی دارد که کم کم برایت خواهیم گفت، حالا نظرت را بگو؟!
احمد ابروهایش را بالا داد و همانطور که سرش را تکان میداد گفت:
_به نظر می رسد معاملهٔ پر منفعتی هست، امیدوارم که کاری از من میخواهید سخت نباشد و از عهدهٔ انجامش بربیایم.
مایکل لبخندی زد وگفت:
_کمی سخت هست منتها ما به تو #آموزش میدهیم و تو هم باید تلاشت را بکنی، ما میخواهیم از تو مردی نامدار بسازیم، مردی که میتواند مانند یک رهبر، ملت ها را به خوش جذب کند و البته #اعتقاد مریدانش را به سمتی ببرد که ما میخواهیم.
احمد با شنیدن این حرفها که برایش بسیار رؤیایی می آمد ذوق زده شده بود اما سعی میکرد حرکاتش عادی باشد تا مایکل متوجه هیجان درونی اش نشود.
مایکل نفسی گرفت و گفت:
_برای شروع کار میخواهم از کتابی که برایت فرستاده بودیم شروع کنم، آیا این کتاب را به طور عمقی مطالعه کردید؟
احمد همبوشی سری تکان داد و گفت:
_بله، میتوانم بگویم که تمام مباحث کتاب را حفظ کرده ام گرچه فهم بعضی موارد نوشته های کتاب برایم سخت بود.
مایکل سرش را تکان داد و گفت:
_آفرین خوب است
و با اشاره به کتاب های پشت سرش گفت:
_آن کتابی که برایت فرستادیم حاصل جستجو در انبوه کتاب های پشت سر من است، مدتها تعداد زیادی از محققان ما کتاب های قدیمی و نسخه های خطی را که میبینی و هر کدام را از یکی از کشورهای مسلمان وارد اسرائیل کردیم را بررسی کرده اند و در مجموعِ نظراتشان، کتابی را که نزد توست گردآوری شده، این کتاب برای تو، مثل قرآن است برای پیامبرتان، یعنی قرار است تو رهبری باشی که به این کتاب استناد میکنی، حالا بگو ببینم.....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
سیدمصطفیموسویالبحرینیدعاء_اهل_الثغور_سيد_مصطفى_الموسوي.mp3
زمان:
حجم:
35.6M
دعای امام سجاد علیه السلام برای مرزداران
حتما بخوانید و برای رزمندگان اسلام دعا کنید