لطف آنچه تو اندیشی
حکم آنچه تو فرمایی
#فرمانده_جان❤️🔥🇮🇷
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
کوتاه پیرامون امروز
[۱]. اول صبح خبری که ظاهرش آتشبس بود، منتشر شد. فضای عمومی جامعه را تحت تأثیر قرار داد. موضعگیریهای مختلفی انجام شد.
[۲]. با بیانیهٔ دبیرخانه شعام، روشن شد که اصلا آتشبسی درکار نبوده. اسرائیل یکطرفه اعلام کرده که فعلا حمله نمیکند.
[۳]. از صبح تا الآن آتشبس اعلامی از طرف اسرائیل، چند مرتبه توسط خودش نقض شد. این یعنی باز هم دروغ، باز هم تله.
[۴]. تجربه نشان داده، رژیم صهیونی و آمریکا بههیچوجه قابل اعتماد نیستند. یعنی اگر میگویند نمیزنیم، بدانید دارند آماده میشوند که محکمتر بزنند.
[۵]. مذاکرات غیرمستقیم برای کنار رفتن سایهٔ جنگ بود، اما جنگ در میانهٔ مذاکرات شروع شد. از این عبرت بگیریم.
[۶]. از کارهای خوبی که از روزهای اول جنگ انجام شد، تعیین سخنگوی جوان از طرف ستاد کل و سپاه بود. اطلاعاتی که سخنگوها میدادند، مورد توجه عموم مردم قرار میگرفت. در حقیقت، "مدیریتِ روایت" به دست نیروهای خودی بود.
[۷]. مسائل مهم کشور، از جمله مسائل مرتبط با جنگ را نباید با توییتِ مبهم شبانه اعلام کرد.
[۸]. اعتماد مردم به مسئولین و اتحاد و انسجام یک اصل مهم، و الآن در میانهٔ جنگ مهمتر است. لکن دستگاههای مختلف، خصوصا دستگاه دیپلماسی باید بیشتر مراقب باشد که خودش اختلافافکنی نکند.
https://eitaa.com/samn910
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 کارشناس بیبیسی:
🔹 شعار نه غزه نه لبنان منحوس بود. حالا دارید میبینید اگر غزه و لبنان تضعیف شوند چه اتفاقی برای ایران پیش میاد
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۲۵ و ۲۶
احمد همبوشی سری تکان داد و گفت:
_من سعی میکنم خیلی زود این کار را انجام دهم، آیا پس از انجام این کار مأموریتم آغاز میشود؟! اگر چنین است از کجا و چطور باید...
مایکل به میان حرف همبوشی دوید و همانطور که قهقه میزد گفت:
_چقدر تو عجولی! آرامتر...کار بزرگی باید انجام دهیم این کار بزرگ مستلزم تدابیر و آموزش های زیادی ست، فردا اقامتگاه تو را تغییر خواهیم داد و آپارتمانی در مرکز شهر در اختیارت قرار خواهیم داد، دیگر خبری از محافظ نخواهد بود، از اوایل هفتهٔ آینده آموزش های تو شروع میشود، مکان آموزش به تو اطلاع داده میشود و تو موظفی هر روز در این کلاس ها شرکت کنی و با دقت فراوان آموزشهایت را پیگیری کنی. ماهانه مبلغ قابل توجهی پول به تو داده خواهد شد و تا زمانی که در اسرائیل هستی مایحتاج روزانه ات بر عهده ماست، البته این را هم بگویم با شروع مأموریتت حقوق تو چندین برابر خواهد شد و امکانات پیشرفته ای تحت اختیارت قرار میدهیم و هر چه در انجام ماموریتت موفقتر باشی، حقوق و مزایای بیشتری کسب میکنی..
مایکل خودش را به جلو خم کرد و همانطور که خیره در چشمان #حریص همبوشی بود گفت:
_این مأموریت میتواند گنجی بزرگ برای تو و تمام فرزندانت تا چندین قرن باشد، گنجی که قوم برگزیده در اختیارت قرار میدهد، هم از لحاظ شهرت به شهرتی جهانی میرسی و هم از لحاظ مالی ساپورت خواهی شد.
مایکل اندکی سکوت کرد تا نفسی تازه کند، همبوشی که سوالات ریز و درشت زیادی در ذهنش نشسته بود از فرصت استفاده کرد و گفت:
_یعنی قرار است از فردا من مستقل شوم درسته؟!
مایکل با حرکت سرش حرف او را تایید کرد.. همبوشی نفسش را آرام بیرون داد و گفت:
_پس چرا از اول راه این استقلال را به من ندادید؟
مایکل لبخندی زد و گفت:
_شرط عقل است که گرچه تو را از لحاظ روحی و رفتاری میشناسیم اما باز هم در بدو ورود به تو اعتماد نکنیم، ما باید از تو مطمئن میشدیم که شدیم.
همبوشی ابروهایش را بالا داد و گفت:
_که اینطور! سوال بعدیم این است، مگر قرار است آموزشهای من همراه کسان دیگری باشد که میگویید در کلاس شرکت کنم و اگر هست آنها چه کسانی هستند؟
مایکل با دستش روی دست همبوشی زد و گفت:
_آری بخشی از آموزشهایت در جمع خواهد بود، زیاد هم کنجکاوی نکن، خودت کم کم خواهی فهمید
و با زدن این حرف از جا بلند شد و گفت:
_برای امروز کافی ست، برو به اقامتگاهت و وسائل شخصی ات جمع کن تا به آپارتمان جدیدت بروی.
احمد همبوشی از پیش مایکل بیرون آمد اما اینبار بدون چشم بند، با محافظش راهی اقامتگاهش شد، لباسها و کتابهایی را که تحت اختیارش قرار داده بودند در چمدانی که به او دادند، گذاشت و راهی آپارتمانی شد که طبق گفتهٔ مایکل در مرکز شهر قرار داشت.
همبوشی در پوست خود نمیگنجید، احساسی به او میگفت که بالاخره به آرزویش خواهد رسید هم مال و منال فراوان خواهد داشت و هم در عراق که هیچ در کل دنیا مشهور خواهد شد.
حالا با استقلالی که به دست آورده بود، میتوانست به گشت و گذار در شهر بپردازد، مردم اسرائیل و حتی فلسطین را ببیند و از این فرصت که ممکن بود در عمرش دیگر هیچ وقت پیش نیاید استفاده کند.
قبل از هر کاری، به توصیهٔ دوستان تازهاش نامه ای برای خانواده اش نوشت تا احیانا برای پیدا کردن او کنکاشی نکنند و در آن نامه تاکید کرد که برای کار به مکانی رفته و فعلا نمیخواهد جا و مکانش را بگوید و نامه ای بدون آدرس که در کمتر از یک هفته به دست خانواده اش رسید.
اولین روز کلاس درس همبوشی بود، به دنبال آدرسی که به او داده بودند از آپارتمانش که فضای دلنشین با انواع امکانات داشت، خارج شد
و کمی جلوتر نام مؤسسه ای را که دنبالش بود پیدا کرد وارد ساختمان شد، سالن بزرگی که دور تا دورش اتاقهای زیادی به چشم میخورد، مستقیم به طرف مردی رفت که سمت راست در ورودی پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و غرق در برگه های پیش رویش بود،
جلوی میز ایستاد و همانطور که به او ابلاغ شده بود تا با نام مستعار در این کلاس ها شرکت کند عمل کرد و گفت:
_روزتان بخیر، برای شرکت در کلاس اسلام شناسی اومدم باید به کجا برم؟
مرد سرش را بالا گرفت و خیره در چشمان احمد همبوشی که برایش تازه وارد بود شد و با همان زبان عربی گفت:
_اسمتون چیه؟!
همبوشی دستش را روی میز گذاشت و نامی را که به او دیکته شده بود گفت:
_"کمال عبدالناصر" هستم.
مرد نگاهی به لیست جلویش کرد و همانطور که نام کمال عبدالناصر را پیدا میکرد، سری تکان داد و بعد به دری کمی آنطرف تر اشاره کرد و گفت:
_اتاق ۱۵ مراجعه کنید.
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۲۷ و ۲۸
احمد همبوشی تشکری کرد و به سمت اتاق مورد نظر رفت، تقه ای به در زد و در را باز کرد و وارد اتاق شد.
با ورود احمد همبوشی تمام سرها به طرف او چرخید، انگار همبوشی دیر رسیده بود، مردی که بی شک حکم استاد را داشت روبه روی در پشت میز نشسته بود، سر تاسش را از روی کتاب بلند کرد و رو به او گفت:
_شما؟!
همبوشی که کمی هول شده بود گفت:
_م..من کمال عبدالناصر هستم.
مرد کتابش را روی میز گذاشت، سرتا پای او را از نظر گذراند و بعد اشاره کرد که روی یکی از صندلی های خالی کلاس بنشیند
و در این لحظه، همبوشی تازه متوجه دانشجوهای دیگر شد، نزدیک به بیست نفر بودند که اکثرا مرد بودند اما دو سه تا خانم هم در بینشان بود، خانمهایی اسلام شناس که حجاب نداشتند.
همبوشی صندلی را در آخر کلاس کنار یکی از خانمها بود، انتخاب کرد و بطرفش رفت، به محض نشستن، استاد از جا بلند شد
و همانطور که به همه نگاه میانداخت گفت:
_میخواهیم گفته هایمان را مرور کنیم، ما در اینجا جمع شده ایم که دین اسلام را آنطور که در روایات مسلمانان آمده تجزیه و تحلیل نماییم و از تحلیلهایی که میکنیم در جهت رسیدن به مقصود استفاده کنیم، هر کدام از شما از طرف گروه یا فرقه ای خاص در اینجا جمع شده اید برخلاف اینکه ادعاهای هر فرقه با دیگری فرق میکند اما آموزشهایتان یکسان است، چرا که اهدافتان یکیست.
همبوشی با شنیدن این حرف چهره کسانی را که مثل او در این کلاس شرکت کرده بودند نگاهی انداخت و با خود فکر میکرد که یعنی هر کدام از اینها مثل او قرار است مکتبی مستقل راه بیاندازند؟!
در همین افکار بود که با صدای استاد به خودش آمد.
_ما به کمک ابرقدرتهای دنیا درصدد ایجاد نظمی نوین در جهان هستیم، نظمی که باعث می شود تمام دنیا تحت نظر ما به حیاتشان ادامه دهند، هرکس لایق خوشبختی باشد زندگیی ایده آل پیدا میکند و آنکس که نباشد از این دنیا محو خواهد شد و نکته بعدی اینکه هدف اصلی از ایجاد این کلاس، راهکارهایی برای رسیدن به این نظم نوین که مهمترینش آموزش برای ایجاد شکاف در بین مسلمانانی ست که نام #شیعه بر خود گذارده اند، این افراد از خطرناکترین دشمنان ما قلمداد میشوند و با اعمال و اعتقاداتشان باعث میشوند تا این هدف بزرگ، این نقشهٔ عظیم این نظم نوین به وقوع نپیوندد و یا اختلالی در آن بوجود آید پس ما خیلی بیصدا قبل از آنکه آنها بخواهند در مقابل ما قد علم کنند، آنها را با ترفندی به خودشان مشغول میکنیم تا خودمان در کمال آرامش طی مسیر نماییم... فراموش نکنید که شما از بازوهای توانمند ما هستید و با کمک شماست که ما این راه را طی خواهیم کرد و البته شما هم بهره ها خواهید برد. حالا قبل از ورود به درس اگر کسی سوالی دارد بپرسد.
کلاس ساکت بود..
انگار مغز متفکری نبود که سوال کند، پس استاد با قدم های کوتاه عرض کلاس را پیمود و دوباره به جای قبلی اش برگشت بطرف میز رفت، میله ای نازک و آهنین که شبیه به آنتن رادیو بود را برداشت
و به طرف نقشه ای روی دیوار رفت و با ابزار دستش نقشه را کلی نشان داد و گفت:
_ما باید انچنان خوب کار کنیم که تمام دنیا را تحت تاثیر قرار دهیم و اما در ابتدای راه عمده تلاش ما روی این منطقه هست.
همبوشی به نقطه ای که استاد اشاره کرد چشم دوخت و آن منطقه جایی نبود جز خاورمیانه، استاد به طرف جمع برگشت و ادامه داد:
_چون اجتماع شیعیان در این مکان قرار داد و اگر قرار باشد مذهب شیعه گسترش یابد و به بقیه دنیا صادر شود، از همین مکان خواهد بود، پس عمدهٔ فعالیت ما در اینجا خواهد بود.
اکثر دانشجوها با تکان دادن سر حرف استاد را تایید کردند، استاد دستهایش را پشت سرش قفل کرد و ادامه داد:
_پس ما باید اعتقادات ملت موردنظرمان را کالبد شکافی کنیم، البته شماها اکثرا جوری انتخاب شده اید که به اعتقادات این طیف آگاهید، اما ما اینک در اینجا جمع شده ایم تا با دیدی دیگر به قضیه نگاه کنیم، طبق تحقیقات محققان ما، قویترین ایمان و اعتقاد به دین و مذهبشان در بین شیعیان هست و آنها چنان عمل میکنند که دیگر مذاهب را تحت تاثیر قرار میدهند، پس ما برای اینکه #قدرت آنها را کم کنیم باید اعتقاداتشان را ضعیف کنیم و یا آنها را به #انحراف کشانیم، طبق نظریات پژوهشگران ما مذهب شیعه را در طول سالها و اعصار دو چیز حفظ کرده... 👈یکی از آنها علاقهٔ شیعیان به امام سومشان که باعث حس #آزادیخواهی و #شهادتطلبی در بین آنها شده و این حس آنچنان قوی هست که از هر فرد عادی آنها پهلوانی ساخته که از مرگ در جبههی جنگ نمیترسند و برعکس....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(3).mp3
زمان:
حجم:
1.2M
دعای چهاردهم صحیفه سجادیه ( دعا برای مظلوم )
🍃🌾🍃🌾🍃🌾🍃
🔷👈 رجوعبه متندعاصحیفهسجادیه
🍃🌾🍃🌾🍃🌾🍃
#دعای_چهاردهم
1.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴حضور سردار قاآنی، فرمانده نیروی قدس سپاه در اجتماع مردم در میدان انقلاب تهران
https://eitaa.com/samn910