eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
14.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠ما جان میدهیم ولی باج نمی‌دهیم.. 🎥واکنش مردم به لباس سبز سپاه
20.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥اسرائیلی‌ها با زبان فارسی با مردم ایران تماس گرفتند! 🔹شبکه ۱۲ رژیم از تماس هایی پرده برداشت که عوامل اسرائیل برای بررسی وضعیت کلی شهرها با مراکز اقامتی در مناطق مختلف ایران تماس می گرفتند؛ این افراد دارای لهجه اسرائیلی هستند./مهرنیوز پ.ن: حالا متوجه شدید که چرا باید می‌گفتید ؟/ناخواسته به دشمن اطلاعات دادید...
102.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 اعتراف ترامپ به شکست اسرائیل 🔹اسرائیل ضربه خیلی سختی خورد. خصوصاً در روزهای آخر، اسرائیل واقعاً ضربه سختی خورد. وای پسر، اون موشک‌های بالستیک خیلی از ساختمان‌ها رو نابود کردند.
🔴| سفیر ایران در روسیه: کودک حادثه دیده ایرانی نیست 🔸کاظم جلالی:‌ پس از دریافت تصاویر منتشر شده، در نخستین فرصت بررسی‌های لازم از مراجع قانونی کشور روسیه صورت گرفت و مشخص شد که کودک آسیب دیده در این رخداد، تبعه کشور افغانستان است و با پروازی از این کشور به مسکو سفر کرده است. 🔸سفیر ایران در روسیه در پاسخ به پرسشی درباره مطالب شبکه‌‌های اجتماعی مبنی بر اینکه فرد مهاجم یهودی تبعه بلاروس بوده و این حمله با انگیزه  نژادپرستانه انجام شده است، گفت:‌ ما اطلاعاتی در این باره در اختیار نداریم؛ ولی به هرصورت، اقدام فرد مهاجم، غیرانسانی است و باید از ناحیه دولت افغانستان، روسیه و همه آزادگان در دنیا باید پیگیری شود، چرا که حرکت انجام شده، یک جنایت است. 
صبح نزدیک
🔴#تکمیلی| سفیر ایران در روسیه: کودک حادثه دیده ایرانی نیست 🔸کاظم جلالی:‌ پس از دریافت تصاویر منتشر
✍ این خانواده افغانستانی بوده اند، ولی چون با زبان فارسی حرف میزدن، ضارب به هوای ایرانی بودن این بلارو سر اون بچه بی گناه میاره..
🔴مؤسسه «وایزمن»: ایران، چند دهه پژوهش ما را نابود کرد! 🔹 این مؤسسه با تولیدکنندگان اصلی تسلیحات نظامی و تسلیحات هسته‌ای فوق‌سری در اسرائیل همکاری می‌کرد و دانشمندان آن نقش‌های کلیدی در پروژه‌هایی با کاربردهای نظامی ایفا می‌کردند که در حملات موشکی اخیر نابود شد. https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۲۹ و ۳۰ _و برعکس به استقبال آن میروند و این برای ما یک زنگ خطر است چون اگر این احساس پابرجا بماند نه ما بلکه هیچ قدرتی را یارای مقابله با آن نیست... 👈دومین موضوعی که باعث قدرت شیعیان شده، امید به آینده و منجی آخرالزمان است البته این اعتقاد در تمام ادیان و مذاهب جاریست و هرکس به نوعی به ظهور منجی ایمان دارد، منتها ما میدانیم که منجی اصلی دنیا که دشمنی برای قوم برگزیده هست کسی نیست جز همان شخصی که شیعیان ان را "مهدی" میخوانند، شیعه با این امید پیش میروند و روزگار میگذرانند و همین اعتقاد به شیعیان قدرتی مضاعف میدهد، پس ما باید این اعتقاد را سست کنیم و برای سست و نابود کردن آن چه چیزی بهتر از آن است که این اعتقاد را از راه اصلی اش منحرف کنیم و به جایی کشانیم که خودمان میخواهیم، فعلا جمع ما روی مورد دوم که اعتقاد به ظهور منجی دنیاست کار میکنیم. همبوشی همانطور که غرق سخنان استادش بود با خود فکر میکرد که با چه انسانهای باهوشی طرف است و قرار است با کمک اینان و راه اندازند. استاد نگاهی به جمع پیش رویش کرد و گفت: _اینک کتابهایی تحت اختیارتان قرار میدهم، کتابهایی که حول ظهور مهدی است، شما موظفید که این کتاب ها را با دقت بخوانید و از شما میخواهم برای جلسهٔ بعد احادیثی را پیدا کنید که برای ما راه گشاست و روزنه ایست که میتوان به وسیله آن، انحراف مد نظرمان را پیاده کنیم، البته این را هم بگویم محققین ما راه مدنظر را ارائه کرده اند و لیکن من میخواهم بدانم دانشجوهای کلاسم تا چه حد نبوغ دارند. استاد با زدن این حرف از کلاس بیرون رفت و بعد از لحظاتی چند مرد با لباس نظامی با تعدادی کتاب روی دستشان داخل شدند و شروع به پخش کتاب ها کردند. همبوشی نگاهی به کتاب دستش کرد و نگاهی هم به دختری که موهای طلایی داشت و در کنارش بود انداخت، او خیلی دوست داشت به نحوی خودش را به دختر نزدیک کند و با او آشنا شود پس خودش را به طرف دختر کشانید و گفت: _شما تا به حال این کتاب را خوانده اید. دختر به طرف همبوشی برگشت و همانطور که لبخند میزد با نازی در صدایش گفت: _مشابه این را خوانده ام اما این کتاب را نه... همبوشی لبخند گل گشادی زد و گفت: _کاش برای من هم کمی توضیح دهید.. دختر خنده ریزی کرد و گفت: _چی را باید توضیح بدهم؟! وقتی خواندمش باشه... همبوشی که از لهجه دختر متوجه شده بود عراقی نیست و زبان عربی هم به سختی میفهمد و حرف میزند چشمکی زد و گفت: _پس من هم در عوض آن عربی فصیح را به شما یاد خواهم داد مدت زیادی از شروع اموزش همبوشی در مؤسسه اسرائیلی میگذشت، همبوشی که در خلق مکر و حیله دست شیطان را از پشت بسته بود، در این کلاس بیش از دیگران، میدرخشید و نظر استاد و تمام کسانی که آنها را زیر نظر داشتند را به خود جلب کرده بود، احمد همبوشی با سیمین، همان دختر موطلایی که الان میدانست اهل ایران است ارتباط نزدیک و مخفیانه برقرار کرده بود، سیمین از فرقهٔ بهایی های ایران بود و اینک در اسرائیل تحت آموزشهای زیادی قرار گرفته بود تا در وقت موعود به ایران برگردد و مأموریتش را عملی کند، همبوشی در یادگیری زبان عربی به سیمین کمک میکرد و سیمین هم اعتقادات بهائیت را برای همبوشی بیان میکرد، اعتقاداتی که قرار بود با کمی تغییر اسم مبنای مأموریت احمد همبوشی قرار بگیرد، انگار سیمین آمده بود تا همان یک ذره از اعتقادات و حیا و عفتی را که در همبوشی مانده بود به باد دهد، او طوری روی همبوشی تاثیر گذاشته بود که به راحتی آب خوردن با زنهای رنگ و وارنگی که میدید و به آنها کشش پیدا میکرد، ارتباط برقرار میکرد و خود را مُحق میدانست هر عملی هر چند از نظر دین و مردم ناپسند باشد انجام دهد، گویی زندگی در اسرائیل بی غیرتی و بی عفتی را به او هدیه کرده بود. کلاس هفتهٔ آینده مؤسسه، که انگار جزء آخرین جلسات تئوری آنها محسوب میشد، قرار بود در سالن بزرگی با حضور اساتید مختلف صهیونیستی و دانش آموختگانی که در این حوزه آموزش دیده بودند برگزار شود، کلاسی که قرار بود احمد همبوشی و سیمین در آن هنرنمایی کنند و به نوعی معلوماتشان را به نمایش گذارند اما امروز ملاقاتی دیگر قبل از برگزاری آن کنفرانس بین احمد همبوشی با مایکل انجام میشد. احمد همبوشی راس ساعت مشخص شده، داخل مؤسسه حاضر بود و به طرف اتاقی رفت که مایکل انتظارش را میکشید. در اتاق را زد و بعد از شنیدین صدای بفرمای مایکل داخل شد. مایکل با لبخند از جا بلند شد و بطرف همبوشی رفت و بعد از تعارفات معمول.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۳۱ و ۳۲ و بعد از تعارفات معمول هر دو روی مبل چرمی قهوه ای رنگی روبه روی هم نشستند، روی میز شیشه ای کوچکی که در وسط قرار داشت، ظرفی میوه و پارچی از شربت نارنجی رنگ وجود داشت. مایکل که برخوردش بسیار دوستانه بود، ساق دستش را روی دستهٔ مبل قرار داد و همانطور که تیپ همبوشی را در کت و شلوار خاکستری رنگ با پیراهن سفید نگاه میکرد، گفت: _چه خبر آقای همبوشی؟ همه می گویند که اسم کمال عبد الناصر بدجور دهان به دهان میچرخد! آفرین، من خیلی خوشحال شدم از این موضوع، البته همین انتظار هم از تو داشتیم چون طبق تحقیقات ما و پیشینه تان، شما مرد این کار و ماموریت سخت بودید. همبوشی گلویی صاف کرد و گفت: _شما لطف دارید من تمام تلاشم را می کنم تا به بهترین وجه این کار را انجام دهم، اما دلیل این ملاقات چه چیزی میتواند باشد؟! با توجه به اینکه کلاسهای آموزشی تقریبا به اتمام رسیده ،یعنی وقت مأموریت من فرا رسیده؟! مایکل قهقهٔ کوتاهی زد و گفت: _همبوشی! هنوز هم که عجول هستی.. صبر کن، دلیل این ملاقات را خواهی فهمید، اما هنوز راه درازی تا شروع مأموریتت مانده، هنوز آموزشهای عملی دیگری باید ببینی تا وقتی که آغاز به کار کردی، همه جانبه معلومات داشته باشی و بفهمی در موقعیت‌های مختلف چه کار کنی، این جلسه، یک جلسهٔ توجیهی برای شما هست تا کنفرانسی را که قرار است اجرا کنی به بهترین نحو انجام شود.. همبوشی نفسش را آرام بیرون داد و گفت: _که اینطور...بفرمایید، بی صبرانه منتظرم که بدانم چه میخواهید بگویید.. مایکل دو تا لیوان روی میز را پر از شربت کرد و همانطور که به همبوشی تعارف میکرد گفت: _ببینید امروز میخواهم بخشی از برنامه کارمان را برایت توضیح دهم، ما نباید بدون نقشه پیش برویم، برنامه ها را قدم به قدم و با حوصله جلو میرویم تا به موفقیت برسیم... باید به شما بگویم در ابتدای راه که طلوع مکتب توست، شما به عنوان فرستاده ای از جانب امام دوازدهم شیعیان پا به میدان میگذاری و ادعا میکنی که برای ظهور منجی دنیا، باید از شیعیان بیعت ستانده شود، در این مرحله با توجه به احادیثی که درباره ظهور آمده است میتونیم برای شما کنیم، مثلا در خیلی از منابع شیعی از ظهور سه مرد در هنگام ظهور نام برده یکی سید یمانی، یکی سید خراسانی و یکی هم سفیانی سفیانی که از نظر شیعیان مغضوب و مطرود است میماند سید خراسانی و سید یمانی، سید خراسانی به دلیل اینکه فارس هست رد میشود، پس گزینه سید یمانی میماند که آنهم با تبلیغات گسترده به شما تعلق میگیرد. در این لحظه همبوشی که با دقت به حرفهای مایکل گوش میداد، گفت: _سید یمانی که مشخص هست از سادات میباشد و جد او به پیامبر میرسد در صورتی که ما در کل قبیله مان یک نفر سادات هم نداریم... مایکل سری تکان داد و‌گفت: _شما درست توجه نکردید، گفتم که شخصیت سازی میکنیم، شما در ابتدا به عنوان قاصد امام مهدی قد علم میکنید و بعد که حلقه مریدانتان تشکیل شد ادعا میکنید که فرزند با واسطهٔ امام هستید، بعد از ان به راحتی میتوانید عنوان کنید که سید یمانی که در روایات امده است، شما هستید و ما هم چنان میکنیم که وقایع روز آنچنان پیش رود که با ادعاهای شما جور باشد و پس از این ادعا کار اصلی شما شروع میشود، از کتابهایی که با دقت و تحت نظر پژوهشگران نوشته شده با نام شما پرده برداری میشود، کتاب هایی که برای مانند معجزه میباشند و البته علما میتوانند جعلی بودن بعضی روایات آن را تشخیص دهند که برای آن هم راهکار داریم.! همبوشی لیوان شربت را برداشت و همانطور که به دهانش نزدیک میکرد گفت: _یعنی ادعاهای من همین جا پایان می یابد؟! مایکل ابروهایش را بالا داد و‌گفت: _نه! این اول راه است، شما با توسل به کتاب «وصیت مقدس» و حدیث جعلی دوازده مهدی باید ادعای امامت کنید، امام سیزدهم، جانشین مهدی موعود، البته باید بگویم برنامه ای که ما چیده ایم اینگونه هست و باتوجه به رخدادهای روز جامعه قابل تغییر و جابه جایی هست، شما باید در تمام مسیر با ما هماهنگ باشید و کارشناسان ما بهترین برنامه را در زمان های خاص به شما ارائه می کنند. احمد همبوشی لیوان شربت را یک نفس سر کشید و گفت: _خیلی هم خوب و زیرکانه... مایکل سری تکان داد و با خود فکر میکرد عجب انتخاب درستی داشته اند، کسی را انتخاب کرده اند که قدرت درک و شعورش کمتر از هر موجودیست و مانند بُز حرف گوش کن و سر به راه است.. 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا