eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
تهران‌تایمز: اسرائیل در حال توطئه برای انجام انفجاری در خاک آمریکا و مقصر جلوه دادن ایران بود/ ایران توطئه را کشف و به آمریکا اطلاع داد 🔹 روزنامه تهران تایمز در گزارشی مدعی شده، اسرائیل در حال توطئه برای انجام انفجاری در خاک آمریکا و متعاقبا مقصر جلوه دادن ایران بوده است، تا یک جنگ تمام عیار بین آمریکا و ایران رخ دهد. https://eitaa.com/samn910
42.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴دوربین مخفی؛ حاضری چند دقیقه جای ما وایسی؟ غیرت ایرانی یعنی همین https://eitaa.com/samn910
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⬛️مشکی به تن کنید که احرام نوکریست https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۳۳ و ۳۴ احمد همبوشی جلوی سالنی که قرار بود کنفرانس برگزار شود در حال قدم زدن بود، بار دیگر به ساعت مچی اش نگاه کرد، بیست دقیقه تا شروع مراسم بود و هنوز سیمین نیامده بود. همبوشی کیف مشکی دستش را به دست دیگرش داد و دوباره به سمت پله ها که به طبقه بالا می خورد نگاهی انداخت و زیر لب گفت: کجایی دختر؟! نکنه مریض شده باشه؟! و بعد سرش را به دو طرف تکان داد و گفت: نه...نه...دیشب که تا نصف شب کنار من بود، حالش خوب بود، برنامه هامون را که مرور کردیم حالش بهتر هم شد. همبوشی که از آمدن سیمین ناامید شده بود به سمت در سالن حرکت کرد که از پشت سر صدای سیمین را شنید: _سلام...صبر کن منم بیام رفیق! همبوشی لبخند روی لب نشاند و به پشت سر برگشت و همانطور که دستش را به طرف سیمین دراز می کرد گفت: _کجایی دختر؟! خیلی نگرانت شده بودم و بعد سرتاپای سیمین را نگاهی انداخت و گفت: _اوه اوه چه کردی؟! نگفتی اگر اینجور آرایش کنی و اینقدر زیبا لباس بپوشی یکدفعه میدزدنت؟ سیمین که از این تعریف همبوشی سر ذوق آمده بود گفت: _تو هم که حسابی به خودت رسیدی، کت و شلواز ذغالی، پیرهن سفید و کراوت توپی سیاه و سفید...عاااالی شدی عااالی... و با زدن این حرف به طرف سالن کنفراس رفتند... ابتدای مراسم استاد ورتیمر روی سِن رفت و دربارهٔ کلیت کلاسهایی که برگزار شده بود توضیحات کاملی داد و در انتهای سخنانش گفت: _امروز میخواهم نتایج کارم را به صورت عملی نشان شما دهم و اینک از دو دانش پژوه که مدتهاست زیرنظر ما در این کلاسها شرکت کرده اند میخواهم اینجا بیایند و گوشه ای از آنچه که فراگرفته‌اند را به نمایش بگذارند، البته نکته ای را متذکر شوم و آن اینکه این دو نفر برای فعالیت در دو گروه و فرقهٔ متفاوت برگزیده شده اند، دو گروهی که از دید عوام جامعه هیچ ربط و سنخیتی با هم ندارند اما هر دو در یک جا و تحت یک شرایط آموزش دیده‌اند.. و با زدن این حرف نام کمال عبدالناصر و سیمین را اعلام کرد و خود از روی صحنه پایین رفت. سیمین به همراه همبوشی درحالیکه جمع پیش رو آنها را تشویق می کردند بالای جایگاه رفتند و پس از تشکر از جمع شروع به هنرنمایی کردند. همبوشی پشت یک میکروفن و سیمین هم پشت میکروفن دیگری قرار گرفت و همبوشی چنین شروع کرد: _ما در زمان حساسی از تاریخ قرار داریم، زمانی سرنوشت ساز که باید با تلاش به سمت نظمی نوین در جهان پیش برویم، نظمی که محققان و نخبه های این زمان برنامه‌ریزی کرده‌اند و ما هم در راستای این هدف پیش به سوی آینده ای که از آنِ ماست قدم برمیداریم... برای تحقق این هدف باید کسانی از جامعه حذف شوند و اگر حذف آنها ممکن نشد، باید آنها را از راهی که میروند به بیراهه کشاند و و را به سمتی منحرف کرد که آنها را به خود مشغول دارد تا نتوانند به مسائل پیرامونشان بیاندیشند و ما در کمال آرامش به اهدافمان برسیم... یکی از جمعیت هایی که مانع پیشرفت ما هستند، جمعیت شیعیان این عصر و زمان هست، پس ما تمام تمرکزمان را برای و آنان بکار میبریم، طبق تحقیقات پژوهشگران ما، یکی از بازوهای قوی شیعیان که باعث پیروزی آنهاست اعتقاد به است و ما باید این اعتقاد را کمرنگ و به چالش کشیم... طبق آموزشهایی که به ما داده‌اند و طبق احادیثی که در کتابهای مختلف خوانده‌ایم، امام زمان شیعیان در پردهٔ غیبت به سر میبرند و گاهی فرستاده ای به سمت امت میفرستند ما از این احادیث استفاده کرده و خودمان را چنان جلوه میدهیم که سفیر و فرستادهٔ امام زمانیم.... سخن همبوشی به اینجا که رسید، کمی سکوت کرد و سیمین به سخن در آمد و گفت: _من هم حرفهای ایشان را تایید میکنم و نظرم نظر جناب عبدالناصر هست با این تفاوت، ایشان ادعا میکنند امام زمان سفیر خاص دارد و آن سفیر فردی خاص است که نامش را خواهند گفت، من هم یاد گرفتم که همین حرف را تایید کنم، آری امام زمان سفیر خاصی دارد که نامش علی محمد باب است. همبوشی لبخندی زد و گفت: _من در این آموزشها یاد گرفتم که به خورد ملت بدهم امامت فقط به دوازده امام ختم نمیشود، دوازده مهدی دیگر خواهد آمد که اولینش همان کسی ست که ما معرفی میکنیم. سیمین ادامه حرف همبوشی را گرفت و گفت: _طبق همین آموزشها من هم یاد گرفته‌ام که ادعا کنم: "نبوت به پیامبری محمد بن عبدالله ختم نمی شود و «بها الله» پیامبر بعد از محمد بن عبدالله است." همبوشی لبخندی زد و ادامه داد: _در روایات آمده که.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۳۵ و ۳۶ همبوشی لبخندی زد و ادامه داد: _در روایات آمده که مهدی آخرالزمان با امری جدید می‌آید و آن امر چیزی نیست جز معرفی امامان بعد از خودش که اولینش را ما مشخص میکنیم... و باز سیمین ادامه حرفش را گرفت و گفت: _ما هم ادعا می کنیم که آن امر جدید چیزی نیست جزء معرفی فرقهٔ ... در این هنگام که جمعیت سر ذوق آمده بودند شروع به تشویق کردند. احمد همبوشی که لبخندی گل گشاد روی صورتش نشسته بود، دستش را به عنوان سکوت بالا برد تا ادامه دهد.. عبدالناصر همانطور که از شادی در پوست خود نمی گنجید، دستانش را بالا برد و ادامه داد: _من یاد گرفته ام که یک اعتقاد را از ریشه باید سست کرد، بنابراین به محض شروع فعالیتم ابتدا اذان را تغییر خواهم داد و شهادت به حجت بودن عامل خودمان را در آن خواهم گنجانید و به این قناعت نمیکنم و سبک وضو گرفتن و طریقهٔ نماز خواندن را هم تغییر خواهم داد.... در این هنگام سیمین سری تکان داد و گفت: _این کاری‌ست که ما سالها پیش انجام دادیم و عبارتی را که شهادت میداد به حجت بودن علی محمد باب در اذان آوردیم، ما نه تنها سبک وضو گرفتن و نماز خواندن را تغییر دادیم، حتی قبلهٔ مریدان هم عوض کردیم و در جمع ما اگر کسی نماز بخواند، قبله اش کعبه نیست. احمد همانطور که حرف سیمین را تایید میکرد گفت: _امتیاز شما این است که فرقهٔ موردنظرتان، زودتر از مکتبی که قرار است ما راه اندازی کنیم، ایجاد شده، اما من میخواهم از حدیث ثقلین که در بین علما مشهور است استفاده کنم همانطور که شما آمدن باب و بهاء الله را از آن اثبات میکنید ما هم ظهور سفیرمان را با بیان این حدیث اثبات خواهیم کرد و همانطور که در بهائیت معتقدین که خلیفه بر روی زمین میماند ما هم اعتقادی به وجود خواهیم اورد که در آن مریدانمان ایمان بیاورند که امامت هم پابرجاست، منتها با آمدن دوازده مهدی که اولینش را ما تعیین میکنیم. سیمین لبخندی زد و گفت: _ما به همهٔ هم مسلکانمان ابراز میداریم که قرآن کتابی از نسل قدیم است و تاریخش گذشته، کتاب بیان که باب برای ما آورده برای ما کافی ست احمد سری تکان داد و گفت: _و ما هم در بوق و کرنا خواهیم کرد که قران کتابی ست تحریف شده و قرآنی جدید با قرائتی جدیدتر به مریدان ساده لوحمان ارائه میکنیم. احمد گلویی صاف کرد و گفت: _و تیر خلاص را بر پیکرهٔ جامعه و علما خواهیم زد با این ادعا که در دوران غیبت امام زمان فقط و فقط سفیر ماست که با امام ارتباط دارد زیرا او در کلاس درس منجی درس خوانده و علمای شیعه را مردمانی ضاله مینامیم که ریختن خونشان از اوجب واجبات است. سیمین لبخندی زد و ادامه داد: _سالهاست که مبلغین ما هم به همگان میگویند که حقیقت نزد ماست و علما شیعه افرادی گمراهند که شما را به گمراهی میکشند و تنها کسی که مستقیما با امام ارتباط داشته علی محمد باب است. احمد سری به نشانهٔ تایید تکان داد و گفت: _هر گروه و مکتب و فرقه ای در جهان علامتی مخصوص به خود دارد و علامت و نشانه ما هم همچون نشانهٔ فرقهٔ بهائیت، ستاره ای شش پر هست که از پرچم قوم برگزیده به عاریت گرفته شده، چرا که ما و بهائیت همه‌مان وامدار این کشور هستیم که نه مکتب ما پا میگرفت و نه راه نجاتی برای بهائیان دنیا بود. جمعیت با شنیدن این حرف شروع به تشویق احمد و سیمین کردند. مایکل که از گوشهٔ سالن ناظر این کنفرانس بود زیر لب گفت: "کاش شیعیان به احمقی شما بودند، آنگاه کار برای ما بسیار آسان میشد." با صدای کف و سوت حضار، احمد و سیمین از جایگاه پایین آمدند و در آخر مراسم، یکی دیگر از اساتید اسلام‌شناسی، سخنرانی کرد و مراسم تمام شد.... احمد و سیمین صبر کردند تا اکثر شرکت کننده‌ها از سالن خارج شدند و بعد بی آنکه بدانند دو‌ چشم مرموز و کنجکاو آنها را میبیند دست به دست هم دادند... و سیمین با نازی زنانه گفت: _وای عزیزم تو واقعا معرکه بودی و احمد میخواست حرفی بزند که ناگهان با صدایی آشنا از پشت سر به خود امدند. سیمین کمی از احمد فاصله گرفت و مایکل با قدمهای آرام به انها نزدیک شد، هر دو همراه با تکان دادن سر، سلام کردند. مایکل با دو انگشت دست راستش بر کف دست چپش کوبید و گفت: _آفرین! بیش از انچه که از شما انتظار داشتم خوب اجرا کردید.. و بعد با اشاره به ردیف صندلی های پشت سرشان به آنها فهماند که بنشینند. هر سه روی صندلی نشستند و مایکل وسط آنها قرار گرفت و بعد یک نگاه به چهره سیمین که در زیر آرایش پنهان بود انداخت و نگاهی هم به صورت..... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(3).mp3
زمان: حجم: 7.6M
🕌 زیارت عاشورا 🎙 با نوای اباذر حلواجی 🚩
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 فرا رسیدن محرم، ماه عزای اهل بیت علیهم‌السلام تسلیت باد. https://eitaa.com/samn910
23.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺یک شور زیبا ببینید و تذکر بجا و مهم حاج مهدی رسولی پیرامون اتحاد و اتفاق فوق‌العاده ملت ایران / شب اول محرم ۱۴۰۴ https://eitaa.com/samn910