eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
20.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کریمی: رهبر انقلاب به من فرمودند «برنامه‌هایتان را می‌بینم؛ نوحهٔ ای ایران‌ایران خیلی عالی بود». حضرت آقا هنگام خروج به من گفتند «خیلی عالی بود؛ اما یادت باشد یک ایران ای سرای امید هم به من بدهکاری». https://eitaa.com/samn910
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
▪️از امروز در کاروان حسینی معنا می یابد و محور متعلق به حضرت علیه السلام و حضرت است. 📌زنان زینبی می توانند تاریخ را تغییر دهند و روح عدالت را بیدار کنند. 👈این عالم اهل سنت با ذره ای از صلابت زینبی در یک زن ایرانی چنین به وجد آمده https://eitaa.com/khaketeshneh https://eitaa.com/samn910
بمیرم برای غربتِ بعد از واقعه عاشورا... نوشته‌اند: بعد از هجوم و آتش‌زدن خیمه‌ها، امام‌سجاد(علیه‌السلام) به زینب‌کبری(سلام‌الله‌علیها) فرمود: "عَلَیکُنَّ بِالفرار" فرار کنید..🖤
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ ؛ | توصیه رهبر انقلاب به قرائت سوره فتح، دعای ۱۴ صحیفه سجادیه و دعای توسل برای پیروزی جبهه مقاومت | 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌ جعلیات ساز ❌ ❌ رواج خرافات و جعلیات به نام دین در نرم افزار ایتا ‼️ 👌مراقب شیادها در هر لباسی باشید 🎤 احسان عبادی .https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری در فیسبوک💖 قسمت ۵۳ و ۵۴ مرد با حالت سوالی به او نگاه کرد و با صدای بلند گفت: _شما که باشید؟! حیدر صاف ایستاد و گفت: _من حیدرالمشتت هستم مرد با دست دیگرش دست حیدر را گرفت و گفت: _شما هم بازداشتید و اجازه نداد دیگر حرفی رد و بدل شود و هر دو را سوار اتومبیل کرد و در بین بهت و‌ حیرت مردمی که دورشان را گرفته بودند، با سرعت از آنجا دور شدند... ماشین از شهر نجف خارج شد و در جاده به سرعت به پیش میرفت،به غیر از راننده، دو مرد دیگر در اتومبیل حضور داشتند، احمد الحسن که خاطره خوشی از این اتفاقات نداشت سعی کرد ساکت باشد، اما حیدرالمشتت زبان به اعتراض گشود و گفت: _ما را کجا میبرید؟ اصلا چه گناهی مرتکب شدیم که با این وضع ما را گروگان گرفته اید هااا؟! مرد چهار شانه ای که جلو نشسته بود، به عقب برگشت و با لحنی محکم گفت: _ما شما را گروگان نگرفته ایم، دستگیر کرده ایم و قرار است زندان باشید، جای بدی نمی بریمتان ناراحت نباشید و با زدن این حرف رویش را برگردانید. احمد همبوشی از لحن و‌گفتار آن مرد متوجه شد که خطر آنچنانی آنها را تهدید نمیکند، اما باز هم هراسی در دلش افتاده بود و میترسید نکند کسی سر از کارش در آورده باشد، به ذهنش رسید که از آن معجزه، آن موکل استفاده کند و خود را خلاص نماید، اما بی گدار نمیتوانست به آب بزند.. باید مطمئن میشد که قضیه از کجا آب می خورد، پس با تردیدی در صدایش گفت: _به امر چه کسانی ما را دستگیر کرده اید؟! باز همان مرد سرش را به عقب برگردانید و گفت: _شما فکر کنید به مهمانی میروید، امیدوارم ستاره شش پر همراه داشته باشید... با این اشاره احمد همبوشی نفس راحتی کشید و به پشتی صندلی اش تکیه داد، حالا میفهمید هر کجا که آنها را ببرند در امان هستند و این هم جزئی از یا بهتر بگوییم اوست. ماشین به پیش میرفت و مسافرانش از پشت شیشه های دودی به بیابانی بی انتها چشم دوخته بودند و بالاخره بعد از گذشت یک ساعت و اندی، ماشین جلوی زندان ابو غریب که در نزدیکی بغداد بود، توقف کرد. زندان ابو غریب، زندانی معروف و مخوف که همه میدانستند زندانی های مهم را به اینجا می آورند و در این زندان با انواع و اقسام شکنجه های جانگداز از آنها پذیرایی میکنند. به تدبیر اربابان احمد همبوشی او باید در عمرش، سابقهٔ حضور در این زندان را داشته باشد تا بشود... با توسل به این سابقه برای او تبلیغ کرد، از او قهرمان ساخت و مردم ساده لوح را فریب داد و مریدانی احمق را به دور او جمع کرد. وارد زندان شدند، برخلاف دیگر زندانیان که به محض ورود آنها را عریان میکردند و با تونل کابل های برق و باران ضربات آن، از زندانیان پذیرایی و استقبال میکردند. احمد همبوشی و حیدر المشتت را با احترام به اتاقی در آن سوی محوطه زندان راهنمایی کردند... انگار قبل از ورود به جمع زندانیان می بایست چیزهایی به آنان گوشزد شود. وارد اتاقی سه در چهار که با موکتی خاکی رنگ فرش شده بود و وسط اتاق میز چوبی وجود داشت که دور تا دور آن، مبل های چرمی قهوه ای رنگ گذاشته بودند. به احمد و حیدر اشاره کردند که بنشینند و منتظر شخص خاصی باشند. حیدر با نگاه های مملو از سؤال به احمد چشم دوخته بود و احمد شانه ای بالا انداخت و اشاره به در کرد که باید منتظر باشند. بعد از گذشت دقایقی، مردی سیه چرده با هیکلی رشید و شانه هایی پهن که درجه و نشان های زیادی به خود آویزان کرده بود وارد اتاق شد. حیدر و احمد ناخوداگاه از جا برخواستند و سلام کردند. مرد با نخوتی در حرکاتش با تکان دادن سر، جواب سلام انها را داد و مستقیم به سمت میزی رفت که صندلی بلند و چرخداری پشت آن بود. روی صندلی نشست و به آن دو امر کرد تا بنشینند، به محض نشستن، بدون آنکه فرصت سخن گفتن به این دو موجود مکار بدهد گفت: _فکر میکنم تا به الان فهمیده باشید که چرا اینجا حضور دارید و به دهان انها چشم دوخت. احمد با تردیدی در کلامش گفت: _ف...ف..‌فکر میکنم مربوط به مأموریتی باشد که موساد... مرد به میان حرف او دوید و گفت: _درست است، همین است، پس حالا که میدانید برای چه اینجا هستید، باید بفهمید چگونه رفتار کنید تا توجه همه را به خود جلب کنید.... 👈اولا ما شما را در بندی نگه میداریم که زندانیان آنجا قرار است به زودی آزاد شوند، پس هر کدام از این زندانیان منبع خبری مهمی برای مردم بیرون تلقی میشوند و البته مُبلّغ خوبی برای شما خواهند بود...پس شما باید مانند یک عالم پرهیزگار که جز خدا از کسی حساب نمیبرد عمل کنید..از ظلم و ستم.... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸