eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۵۹ و ۶۰ احمد همبوشی همانطور که حیدرالمشتت را به دنبال خود میکشید به طرف سالنی رفت که قرار بود جلسه در آن برگزار شود. چند نفر از طلبه ها با دیدن حرکات عصبی و تند همبوشی، کنجکاو شدند و به دنبالش روان شدند و همه با هم وارد سالن شدند.. داخل سالن گویا مجلس تازه شروع شده بود و در صدر مجلس یکی از اساتید مجرب حوزه در حال تلاوت آیه ای از آیات قرآن بود. احمد همبوشی خود را به جایی که استاد بود، رسانید و گستاخانه سخن او که همان بود را قطع کرد و رو به جمع گفت: _آهای کسانی که در این دنیای پر از آشوب و گمراهی رو به خواندن دروس سخت و طاقت فرسای حوزه آوردید و با شهریهٔ ناچیز طلبگی زندگی پر مشقّتی را میگذرانید، تا کی میخواهید دلتان را خوش کنید به خواندن آیات ظاهری قرآن، خواندی سطحی و بی نتیجه؟! تا کی خود را به ظواهر سرگرم میکنید و از عمق مطلب و از موضوع اصلی غافل هستید، آیا شما نمیدانید که چه کسی در این دنیای دون از همه مضطرتر است؟! آیا خبر ندارید که چه دردها کشیده و میکشد و ما غافل از آنیم... طلاب همگی با شنیدن این سخنان عجیب که از زبان احمدهمبوشی که کمابیش با او اعتقاداتش آشنایی داشتند، سراپاگوش شده بودند و خیره به همبوشی پلک هم نمیزدند. احمد همبوشی با لحنی تأثر انگیز ادامه داد: _تا چند روز پیش من هم مثل شما در خواب غفلت و بی‌خبری بودم، تمام هم و غمم درس خواندنی سطحی و تلاش برای امرار معاش خود و خانواده ام بود؛ یک شب که خسته و نالان بودم روبه درگاه خدا آوردم، سجاده پهن کردم و به نماز ایستادم، در آن نماز عشق آنقدر گریه کردم که به محض دادن سلام، همانجا خواب رفتم...خواب که نه...خوابی که از صد بیداری ، واقعی تر بود، خود را در جایی سرسبز دیدم، آب و هوایی لطیف و در اطراف درختانی سرسبز که بلبلان بر شاخسار آن چه چه می زدند، به ناگه دیدم انگار شاخسار درختان شروع به تکان خوردن کرد و همهٔ شاخ و برگهای درختان چون شاخ و برگ بید مجنون سر فرود آوردند،پرندگان از شاخه ها به زیر آمدند و روی زمین به حالتی خاضعانه نشستند و در این هنگام نوری از دور پدیدار شد، جلوتر که آمد متوجه شدم آن نور، مردی زیبا با ابروهای کمان و چشمان درشت سیاه رنگ با خالی زیبا برگونه اش که چون ستاره میدرخشید پیش چشمم قرار گرفت، آن مرد دستش را به سمت من دراز کرد و با صدایی که انگار ندای جبرئیل بود گفت: " ای احمدالحسن چرا مردم را به ما نمیخوانی؟!" من هاج و واج او را نگاه میکردم که بار دیگر آن مرد بزرگوار سوالش را تکرار کرد، من با لکنت گفتم: "شما که هستید و من چرا باید مردم را به شما بخوانم؟!" آن مرد لبخندی زد و گفت: "تو حجت خدا را نمیشناسی؟! من حجت خدا بر تو و بر تمام مردم عالم هستم و تو را مأمور می کنم که مردم را به سوی من بخوانی..." در این هنگام بغضی گلویم را چنگ زد و گفتم: "یعنی من لیاقت آن را دارم که نائب امام زمانم باشم؟!" امام زمان سری تکان داد و‌گفت: "تو از همه به ما نزدیکتری و خود نمیدانی.." من از شنیدن این کلام در بهتی عجیب فرو رفتم که ناگهان با صدای فرزندم از خواب پریدم... آن روز بسیار فکر کردم اما باورم نمیشد که چنین سعادتی نصیبم شده باشد، پس به این خواب اعتنایی نکردم تا اینکه.... استاد که با تعجب به احمدالحسن نگاه می کرد گفت: _تا اینکه چه؟! دوباره چه و سر هم کردی تا وقت جلسه و این طلبه ها را بگیری؟! در این لحظه حیدرالمشتت که منتظر زمان بود تاخودش را نشان دهد گفت: _چرا نمیگذارید حرفش را بزند؟! چرا فکر میکنید تمام حرفهای شما حق و حرف دیگران و این طلبه های بیچاره ناحق است؟ استاد سری به نشانه تاسف تکان داد و گفت: _ما هیچوقت نگفتیم حرف ما حق است، اما را از زبان به طلبه‌ها آموزش میدهیم و اما تو و رفیقت پیشینه ای درخشان در بهم زدن مجالس و رواج شبهه های واهی و بعضا تمسخر آمیز دارید، با این حال به رفیقت اجازه میدهم حرفش را تمام کند تا ببینیم اینبار چه حیله ای در سر دارید.!! که انگار عالمی ست که از دنیای بالا امده است، نگاهی به استاد و سپس نگاهی به طلاب کرد و ادامه داد: _با اینکه میدانم باورش برای شما سخت است اما میگویم، میگویم تا مأموریتی را که حجت خدا بر گردنم نهاده انجام داده باشم.. و سپس لحنش را آرامتر کرد و ادامه داد: _من بی توجه به آن رؤیای صادقه بودم که دیشب دوباره باز حجت خدا را در خواب دیدم..... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سلام ارباب خوبم ✋ صبح آمده و راهیِ بین الحرمینم دلتنـــگ دیــار آن نور دو عینــــم بر بال و پر ســلام از فاصلهٔ دور مـن زائر کــوی زیبـــای حسینـــم صَباحاً اَتَنَفَسُ.. بِحُبِ الحُسَین💚 🍃رو به شش گوشه‌ترین قبله‌ی عالم هر صبح بردن نام حسیـــن بن علی میچسبد: چِــقَدَر نـام تــو زیبـاست اَبــاعَبـــــدالله... هرکسی داد سَلامی به تو و اَشکَش ریخت ،،، او نَظـَرکَــرده‌ی زَهــراست... اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَيْنِ وَعَلى عَلِيِّ بْنِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَوْلادِ الْحُسَيْنِ وَعَلى اَصْحابِ الْحُسَيْنِ وعَلی العباس الحسُیْن... ارباب بي‌کفن ســــــــلام... | 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
سلام امام زمانم✋🌸 شنیده‌ام از ما دلتنگ ترے براے آمدنت.. شنیده‌ام دل نگرانِ مایے.. شنیده‌ام گریہ مے‌کنے براے ما.. کے تمام مے‌شود.. غروب‌هایے ک "دلِ" ما "گیرِ" دلتنگےات است آقا؟؟ تسبیحی بافته‌ام، نه از سنگـــــــ.... نه از چوبــــــــ.... نه از مرواریــــــــد... من بلور اشکـــــــهایم را به نخ کشیده‌ام.. تا برای ظهورتـــــــان دعا کنم. به اميد ظهورش صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ. وَعَجِّلْ فَرَجَهُمْ وَالْعَنْ أعْداءَهُم أجْمَعِینَ. 🌷أللَّھُـمَ ؏َـجِّـلْ لِوَلیِڪْ ألْـفَـرَج🌷 | 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
🔅امیرالمؤمنین علیه‌السلام: ✍️ مَن يَطلُبِ الهِدايَةَ مِن غَيرِ أهلِهايَضِلَّ؛ 💠 هركس هدايت را از كسى كه اهل آن نيست بخواهد، گمراه شود. 📚 غررالحكم، ۸۵۰۱ | https://eitaa.com/samn910 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
هدایت شده از محسن عباسی ولدی
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛دشمن از شهید سلیمانی بیشتر از سردار سلیمانی میترسه... 💡 🎙برشی از جلسات محرم سال ۱۴۰۲ به بیان حجت الاسلام 🏴 علیه السلام 🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم. @abbasivaladi
رادیو روشنافرقه شناسی_04.mp3
زمان: حجم: 2M
🔸قسمت ۴ | روان‌شناسی فرقه‌ها چرا برخی افراد جذب فرقه‌ها می‌شوند؟ نقش نیازهای عاطفی، هویتی و روانی. ⏳زمان: 3 دقیقه و 14 ثانیه ✍️تهیه، تنظیم و نگارش: دوستان خود را با ما آشنا کنید: 🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریان‌های انحرافی: 🆔@roshana_media https://eitaa.com/samn910
رادیو روشنافرقه شناسی05.mp3
زمان: حجم: 2M
🔸قسمت ۵ | ویژگی‌های رهبری فرقه‌ای از کاریزما تا کنترل ذهن؛ بررسی رفتار رهبران فرقه‌ها. ⏳زمان: 3 دقیقه و 14 ثانیه ✍️تهیه، تنظیم و نگارش: دوستان خود را با ما آشنا کنید: 🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریان‌های انحرافی: 🆔@roshana_media https://eitaa.com/samn910
رادیو روشنافرقه شناسی06.mp3
زمان: حجم: 2.4M
🔸قسمت ۶ | زبان خاص فرقه‌ها چگونه واژه‌سازی و تغییر معانی به ابزار کنترل تبدیل می‌شود؟ ⏳زمان: 3 دقیقه و 56 ثانیه ✍️تهیه، تنظیم و نگارش: دوستان خود را با ما آشنا کنید: 🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریان‌های انحرافی: 🆔@roshana_media https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۶۱ و ۶۲ که دیشب دوباره باز حجت خدا را در خواب دیدم، او با توبیخی در نگاهش به من رو کرد و گفت: مگر نگفتم مردم را به من بخوان؟! چرا توجهی به سخنم نکردی فرزندم؟!...وقتی که امام مرا فرزند خود خطاب کرد انگار تشتی اب سرد بر سرم ریختند، فکر کردم گوش هایم بد شنیده است، رو به امام کردم و گفتم: چه فرمودید؟! فرزند؟!... امام لبخندی زیبا بر چهره اش نشاند و گفت: آری تو فرزند منی...یعنی من جد تو هستم و تو پسری از نسل من ، از نسل حجت بن الحسن هستی... در این هنگام استاد با صدایی بغض دار فریاد زد و گفت: _در مهدی زهرا همین بس که نامردی چون تو که بویی از عقل و دین و خدا نبرده، ادعای فرزندی او را میکند... و بعد در چشمان او خیره شد و گفت: _ببینم احمداسماعیل گاطع آیا به آن کسی که ادعا میکنی از نسل اویی نگفتی چرا برای تعلیم و تربیت فرزندش وقت نگذاشته و همت نگمارده و فرزند او که ادعای نیابتش میکند، حتی از خواندن صحیح آیات قرآن درمانده و یک آیه را هم نمیتواند درست تلاوت کند و راستی برای این ذهن کندت که هیچ درس و علمی در آن فرو نمیرود از جدت دارویی دوایی طلب نکردی؟! با این حرف استاد، تمام طلبه ها به خنده افتادند... که ناگهان احمد بصری با عصبانیت صدایش را بالا برد و گفت: _شما به چه جرأتی، نائب و نوادهٔ حجت خدا را به تمسخر گرفته اید؟! استاد نگاهی از سر تاسف به او کرد و‌ گفت: _احمد همبوشی تا جایی که میدانم در منطقه شما و در قبیلهٔ همبوش حتی یک نفر سادات وجود ندارد که جدش به پیامبر برسد، تو منظورت کدام امام و حجت خداست؟! و باز صدای خنده طلاب بلند شد و در این هنگام دو طلبه که همراه احمد همبوشی وارد مجلس شده بودند، جلوتر آمدند، یکیشان رو به احمد همبوشی گفت: _ببینم فکر کنم دیشب خواب اسماعیل گاطع را در خواب دیدی و به جای مژدهٔ نیابت، خبر اخراجت را داده است و همین باعث شده مشاعرت را از دست بدهی و بعد لحنش را آرام تر کرد و گفت: _ادعای پوچت را جای بدی ابراز کردی!احمد همبوشی، اینجا همه درس علم خوانده اند و از کم و کیف غیبت و ظهور و روایات آن، کاملا آگاهند و میدانند ادعای تو یک ادعای پوچ و توخالی برای خودنمایی است.. و از طرفی همه تو را خوب میشناسند، تو و حیدرالمشتت، گاو پیشانی سفید هستید، شبهه هایی که هر روز در کلامتان هویداست ، خود به تنهایی نشان میدهد که شما حیله گری بیش نیستید.. و بعد به طرف میز پیش رو رفت کتابهایش را روی میز گذاشت و با اشاره به رفیقش گفت: _دست این دو مکّار را بگیر تا به بیرون هدایتشان کنیم،چرا که اینها دیگر طلبه حوزه نیستند، اینها اخراجی‌های حوزه هستند.. با زدن این حرف صدای بقیه طلبه ها بلند شد: _بیرونشان کنید...بیرونشان کنید احمد همبوشی میخواست مقاومت کند که چند طلبه آن دو را احاطه کردند و دو طرف بازویشان را گرفتند، از مجلس بیرون آمدند و به همین اکتفا نکردند و آنها را از در حوزه بیرون انداختند. مردم اطراف حوزه و مغازه دارن و مشتری هایشان، با تعجب به این صحنه نگاه می کردند، همبوشی که فردی سوءاستفاده‌گر بود تا متوجه اطرافیان شد که به او چشم دوخته اند، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: _خدایا تو خود شاهد باش که من مأموریتم را انجام دادم، تو گواهی که من تلاشم را کردم و آنها را به امام زمانمان، منجی پنهان در پردهٔ غیبت خواندم و آنها به جای یاری ام مرا خوار کردند و این است رسم روزگار که اکثر مردم در مقابل سخن حق جبهه میگیرند. احمد همبوشی حرف میزد و حرف میزد و حلقه ای از مردم که دورش تشکیل شده بود تنگ تر و تنگ تر میشد. در همین هنگام پیرمردی از آن میان صدایش را بلند کرد و گفت: _آهای جوان! چرا اینقدر آه و ناله میکنی؟! تو کیستی و چرا با تو اینگونه رفتار کردند؟!‌حرفت چه بود که اینگونه شکوائیه به درگاه خدا میبری؟! احمد نگاهش را دور تا دور جمع چرخاند و گفت: _حرف من، حرف حق، حرف خدا و پیغمبر و رسول است، حرف یاری امام مظلوممان که سالهاست از دید همه پنهان است و بعد اندکی سکوت کرد. حیدر المشتت که حواسش به درب حوزه بود، در گوشش گفت: _مدیر حوزه و جمعی از اساتید به اینجا می آیند، اوضاع قمر در عقرب است، برای امروز کافی ست باید فرار کنیم. احمد بصری همانطور که به در حوزه نگاهی می انداخت گفت: _ای مردم حق‌جو‌ و حق‌طلب اگر میخواهید بدانید مأموریت من که همان خواستهٔ منجی غایب از نظر است، چیست، به دنبالم به حرم مولا علی بیاید که آنجا بهترین مکان برای ابلاغ حکمی‌ست که به من داده اند و با زدن این حرف.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸