eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔅امیرالمؤمنین علیه‌السلام: ✍️ مَن يَطلُبِ الهِدايَةَ مِن غَيرِ أهلِهايَضِلَّ؛ 💠 هركس هدايت را از كسى كه اهل آن نيست بخواهد، گمراه شود. 📚 غررالحكم، ۸۵۰۱ | https://eitaa.com/samn910 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
هدایت شده از محسن عباسی ولدی
24.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📛دشمن از شهید سلیمانی بیشتر از سردار سلیمانی میترسه... 💡 🎙برشی از جلسات محرم سال ۱۴۰۲ به بیان حجت الاسلام 🏴 علیه السلام 🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم. @abbasivaladi
رادیو روشنافرقه شناسی_04.mp3
زمان: حجم: 2M
🔸قسمت ۴ | روان‌شناسی فرقه‌ها چرا برخی افراد جذب فرقه‌ها می‌شوند؟ نقش نیازهای عاطفی، هویتی و روانی. ⏳زمان: 3 دقیقه و 14 ثانیه ✍️تهیه، تنظیم و نگارش: دوستان خود را با ما آشنا کنید: 🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریان‌های انحرافی: 🆔@roshana_media https://eitaa.com/samn910
رادیو روشنافرقه شناسی05.mp3
زمان: حجم: 2M
🔸قسمت ۵ | ویژگی‌های رهبری فرقه‌ای از کاریزما تا کنترل ذهن؛ بررسی رفتار رهبران فرقه‌ها. ⏳زمان: 3 دقیقه و 14 ثانیه ✍️تهیه، تنظیم و نگارش: دوستان خود را با ما آشنا کنید: 🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریان‌های انحرافی: 🆔@roshana_media https://eitaa.com/samn910
رادیو روشنافرقه شناسی06.mp3
زمان: حجم: 2.4M
🔸قسمت ۶ | زبان خاص فرقه‌ها چگونه واژه‌سازی و تغییر معانی به ابزار کنترل تبدیل می‌شود؟ ⏳زمان: 3 دقیقه و 56 ثانیه ✍️تهیه، تنظیم و نگارش: دوستان خود را با ما آشنا کنید: 🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریان‌های انحرافی: 🆔@roshana_media https://eitaa.com/samn910
🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۶۱ و ۶۲ که دیشب دوباره باز حجت خدا را در خواب دیدم، او با توبیخی در نگاهش به من رو کرد و گفت: مگر نگفتم مردم را به من بخوان؟! چرا توجهی به سخنم نکردی فرزندم؟!...وقتی که امام مرا فرزند خود خطاب کرد انگار تشتی اب سرد بر سرم ریختند، فکر کردم گوش هایم بد شنیده است، رو به امام کردم و گفتم: چه فرمودید؟! فرزند؟!... امام لبخندی زیبا بر چهره اش نشاند و گفت: آری تو فرزند منی...یعنی من جد تو هستم و تو پسری از نسل من ، از نسل حجت بن الحسن هستی... در این هنگام استاد با صدایی بغض دار فریاد زد و گفت: _در مهدی زهرا همین بس که نامردی چون تو که بویی از عقل و دین و خدا نبرده، ادعای فرزندی او را میکند... و بعد در چشمان او خیره شد و گفت: _ببینم احمداسماعیل گاطع آیا به آن کسی که ادعا میکنی از نسل اویی نگفتی چرا برای تعلیم و تربیت فرزندش وقت نگذاشته و همت نگمارده و فرزند او که ادعای نیابتش میکند، حتی از خواندن صحیح آیات قرآن درمانده و یک آیه را هم نمیتواند درست تلاوت کند و راستی برای این ذهن کندت که هیچ درس و علمی در آن فرو نمیرود از جدت دارویی دوایی طلب نکردی؟! با این حرف استاد، تمام طلبه ها به خنده افتادند... که ناگهان احمد بصری با عصبانیت صدایش را بالا برد و گفت: _شما به چه جرأتی، نائب و نوادهٔ حجت خدا را به تمسخر گرفته اید؟! استاد نگاهی از سر تاسف به او کرد و‌ گفت: _احمد همبوشی تا جایی که میدانم در منطقه شما و در قبیلهٔ همبوش حتی یک نفر سادات وجود ندارد که جدش به پیامبر برسد، تو منظورت کدام امام و حجت خداست؟! و باز صدای خنده طلاب بلند شد و در این هنگام دو طلبه که همراه احمد همبوشی وارد مجلس شده بودند، جلوتر آمدند، یکیشان رو به احمد همبوشی گفت: _ببینم فکر کنم دیشب خواب اسماعیل گاطع را در خواب دیدی و به جای مژدهٔ نیابت، خبر اخراجت را داده است و همین باعث شده مشاعرت را از دست بدهی و بعد لحنش را آرام تر کرد و گفت: _ادعای پوچت را جای بدی ابراز کردی!احمد همبوشی، اینجا همه درس علم خوانده اند و از کم و کیف غیبت و ظهور و روایات آن، کاملا آگاهند و میدانند ادعای تو یک ادعای پوچ و توخالی برای خودنمایی است.. و از طرفی همه تو را خوب میشناسند، تو و حیدرالمشتت، گاو پیشانی سفید هستید، شبهه هایی که هر روز در کلامتان هویداست ، خود به تنهایی نشان میدهد که شما حیله گری بیش نیستید.. و بعد به طرف میز پیش رو رفت کتابهایش را روی میز گذاشت و با اشاره به رفیقش گفت: _دست این دو مکّار را بگیر تا به بیرون هدایتشان کنیم،چرا که اینها دیگر طلبه حوزه نیستند، اینها اخراجی‌های حوزه هستند.. با زدن این حرف صدای بقیه طلبه ها بلند شد: _بیرونشان کنید...بیرونشان کنید احمد همبوشی میخواست مقاومت کند که چند طلبه آن دو را احاطه کردند و دو طرف بازویشان را گرفتند، از مجلس بیرون آمدند و به همین اکتفا نکردند و آنها را از در حوزه بیرون انداختند. مردم اطراف حوزه و مغازه دارن و مشتری هایشان، با تعجب به این صحنه نگاه می کردند، همبوشی که فردی سوءاستفاده‌گر بود تا متوجه اطرافیان شد که به او چشم دوخته اند، دستانش را به آسمان بلند کرد و گفت: _خدایا تو خود شاهد باش که من مأموریتم را انجام دادم، تو گواهی که من تلاشم را کردم و آنها را به امام زمانمان، منجی پنهان در پردهٔ غیبت خواندم و آنها به جای یاری ام مرا خوار کردند و این است رسم روزگار که اکثر مردم در مقابل سخن حق جبهه میگیرند. احمد همبوشی حرف میزد و حرف میزد و حلقه ای از مردم که دورش تشکیل شده بود تنگ تر و تنگ تر میشد. در همین هنگام پیرمردی از آن میان صدایش را بلند کرد و گفت: _آهای جوان! چرا اینقدر آه و ناله میکنی؟! تو کیستی و چرا با تو اینگونه رفتار کردند؟!‌حرفت چه بود که اینگونه شکوائیه به درگاه خدا میبری؟! احمد نگاهش را دور تا دور جمع چرخاند و گفت: _حرف من، حرف حق، حرف خدا و پیغمبر و رسول است، حرف یاری امام مظلوممان که سالهاست از دید همه پنهان است و بعد اندکی سکوت کرد. حیدر المشتت که حواسش به درب حوزه بود، در گوشش گفت: _مدیر حوزه و جمعی از اساتید به اینجا می آیند، اوضاع قمر در عقرب است، برای امروز کافی ست باید فرار کنیم. احمد بصری همانطور که به در حوزه نگاهی می انداخت گفت: _ای مردم حق‌جو‌ و حق‌طلب اگر میخواهید بدانید مأموریت من که همان خواستهٔ منجی غایب از نظر است، چیست، به دنبالم به حرم مولا علی بیاید که آنجا بهترین مکان برای ابلاغ حکمی‌ست که به من داده اند و با زدن این حرف.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۶۳ و ۶۴ و با زدن این حرف به سمت حرم که فاصله چندانی با انجا نداشت حرکت کرد، جمعیت هم پشت سرش روان شدند و هرکس سخنی میگفت... یکی میگفت این مرد قاصد امام است.. و دیگری او را قدیس مظلوم میخواند.. و یکی هم اشک شوق میریخت! چرا که فکر میکرد آخرین حجت خدا برایشان پیغام داده است... احمد بصری درحالیکه حیدرالمشتت در کنارش بود وارد حرم مولا علی علیه‌السلام شد روبه روی دری که به سمت ضریح باز میشد ایستاد، رویش را به جمع اطرافش کرد و فریاد برآورد: _بسم الله الرحمن الرحیم..به نام خدایی که این جهان را خلق کرد و در پی اش حضرت آدم را آفرید و به او اولاد زیادی عنایت کرد..و در هر زمان برای هدایت بنی بشر، پیامبری از جنس خودشان برای آنان قرار داد... من هستم، مأمور شدم به امری خطیر... و بعد صدایش را بلندتر کرد و ادامه داد: _آهای کسانی که صدای مرا میشنوید، گوش کنید که کلام خدا از دهان من خارج میشود و این کلام را برسانید به آنان که سعادت حضور در این مکان و این جمع را نداشتند. در این هنگام جوانی که قد بلندی داشت و چفیه و عقال هم روی سرش بود، خنده بلندی کرد و گفت: _آنچنان حرف میزنی که شنونده، بلا تشبیه فکر میکند روز عید غدیر است و تو هم رسولی هستی که مأمور به معرفی ولیّ زمانت میباشی. با این حرف، صدای خنده از کل جمعیت بلند شد و پیرمردی که از جلوی حوزه با آنها آمده بود با خشم به آن جوان نگاه کرد و گفت: _صبر کن ببینم چه میگوید و سپس رو به احمد بصری گفت: _ادامه بده احمدالحسن... احمد همبوشی نگاهش را بین جمعیت چرخاند و گفت: _مرا به تمسخر بگیرید، خدا میداند که این مأموریت دست کمی از غدیر ندارد و باز بلند تر ادامه داد: _چند شب پیش مولای غریبمان، آن خورشید پنهان در پس ابرغیبت را در خواب دیدم، او به من امر کرد که مردم را به سویش دعوت کنم، خداوند مرا ببخشاید، در آن زمان فکر کردم خوابی ست بیهوده، تا اینکه شب گذشته دوباره همان مرد نورانی را که کسی جز مهدی صاحب الزمان نبود در خواب دیدم و دوباره این مأموریت را بر عهده من نهاد و اما این بار پرده از حقیقتی شیرین برداشت.. در این هنگام همان جوان که جلوی خنده اش را نمی توانست بگیرد به میان حرف احمد همبوشی پرید و گفت: _حکمن آن مرد نورانی فرمود: هذا ولیّ بعدی، همانا تو وصی و جانشین بعد از منی!! و دوباره صدای خنده از جمع بلند شد. احمد همبوشی دستش را بالا آورد و گفت: _سکوت کنید، زمانی که راوی کلام مولایم هستم مرا به تمسخر نگیرید، امام به من فرمودند: فرزندم، این کار را به سرانجام برسان آری او مرا فرزند خودش خواند و من حقیر سومین نسل از نسل منجی دنیا هستم و سپس رو به حیدر المشتت کرد و با لحنی آرام که سعی می کرد خالی از محبت نباشد، به حیدرالمشتت اشاره کرد و گفت: _ایشان که در کنار من است «سید یمانی» عصر ظهور است، آهای مردم ، مژده باد بر شما که تا ظهور منجی فقط چشم بهم‌زدنی مانده است. حیدر المشتت که خودش هم از شنیدن این عنوان ذوق زده شده بود، دست بر سینه نهاد و با احترام رو به احمد همبوشی گفت: _سلام من و سلام مولای غریبمان بر تو باد... در این هنگام باز همان جوان به سخن درآمد و گفت: _خوب مقام و مناصب را بین خودتان تقسیم کردید، یک گوشه چشمی هم به ما کنید و مرا نیز به عنوان سید حسنی یا سید خراسانی به این جمع معرفی کنید که حلقه یاران امام تکمیل شود.... و بعد لحنش را محکمتر کرد و رو به احمد همبوشی فریاد زد: _آهای مردک، تو با بیان یک خواب این مردم را به تمسخر گرفته ای؟! اگر خوابت راست باشد، مگر نمیدانی که یکی از راههای شیطان برای بر همین و اوهام است، حالا من هم بیایم با روایت یک خواب که جز خودم کسی آن را ندیده و شاهد مدعایم نیست، ادعا کنم فرزند بی واسطه امام زمانم؟!!! برو مردک برو خودت را مسخره کن، امام زمان بدون این خیمه شب بازی های چون تویی مظلوم و غریب هست پس بر غربت مولایمان نیافزا.. در این هنگام احمد همبوشی با خشم رو به آن جوان کرد و گفت: _نام تو و مادرت چیست؟! جوان با تعجب نگاهی به او کرد و گفت: _نام من و مادرم را برای چه میخواهی؟ همبوشی نیشخندی زد و گفت: _من به معجزات متعددی مجهز هستم، میخواهم عاقبتت را پیش‌بینی کنم جوان خنده ای کرد و گفت: _گل بود به سبزه نیز آراسته شد، به تمام مناقبتان رمالی هم اضافه شد؟! انگار سخن همبوشی برای مردم اطرافش جالب بود، مردی که کنار آن جوان بود گفت: _اسم این جوان علی و اسم مادرش هم صدیقه هست حالا بگو بدانیم چه در چنته داری؟ نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(4).mp3
زمان: حجم: 1.1M
📖سورة المبارکه یس 🎙 استاد:معتزآقايي 🕰time/ 9:26 هدیه به روح شهدایی که در جنگ تحمیلی رژیم صهیونیستی به ایران به شهادت رسیدند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا