eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🍀 از کسانی که از من متنفرند، ممنونم آنها مرا قویتر میکنند💪 🌸 از کسانی که مرا دوست دارند،ممنونم آنان قلب مرا بزرگتر میکنند. 🍀 از کسانی که مرا ترک میکنند؛ممنونم آنها به من میاموزند که هیچ چیز تا ابد ماندنی نیست. 🌸 از کسانی که با من میمانند؛ ممنونم آنان به من معنای واقعی" دوست" را نشان میدهند.... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/samn910
5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴🎥این فیلم در ابتدای جنگ ۱۲ روزه منتشر شد ولی در آن شلوغی ها درست دیده نشد! 🔹این فیلم رو ببینید تا دلتون آرام بگیره، وعده حتمی خداوند برای یاری مردم ایران است 🪴🪴 https://eitaa.com/samn910
922.8K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 ما به وعده‌های دولت امریکا اطمینان نداریم... امروز همه جهان از جمله خود آمریکایی‌ها اذعان دارند که پروژه مقابله با ملت ایران به طور کامل شکست خورده است. جمهوری اسلامی ایران گفتگویی را مفید می‌داند که نتیجه آن لغو تحریم‌های ظالمانه باشد. ما به وعده‌های دولت امریکا اطمینان نداریم. 🎙 شهید ابراهیم رئیسی @t_manzome_f_r ▫️مجموعۀ تبیین منظومۀ فکری رهبری
🔻فعالیت فرقه‌ ضاله گروهک انصار المهدی به رهبری احمد الحسن یمانی در ایام عزاداری اباعبدالله در عراق علیرغم وجود دستورات قضایی صریح از سوی دستگاه قضای عراق 🔹این گروه‌ها - همانطور که در ایران دیدیم- چیزی همانند بمب ساعتی هستند که در زمان‌های خاص همانند شرایط بحرانی کشور، نقش کلیدی در توسعه‌ی بحران بازی می‌کنند و به محض فروکش کردن بحران، به حالت سابق خود باز می‌گردند. ❓آیا نیروهای امنیتی و سازمان حشد شعبی عراق همچنان با تفکر ضاله احمدالحسن در عراق، مماشات خواهند کرد؟! در این اربعین مراقب فرقه یمانی دروغین (احمدالحسن بصری) با شعار و پرچم البیعة لله باشید. @antihalghe @mehrabandishe
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۸۱ و ۸۲ _کتابهایی تحت اختیارت قرار میدهم که ماهرترین اساتید را گیج کند، شاید نتوانی آنها را با خودت همراه کنی اما مطمئنا نمیتوانند مخالفت هم کنند چون تا بخواهند کتب و ادله ما را کالبد شکافی کنند، ما مریدان از عوام برای خود یافته‌ایم. عیسی نفسش را محکم بیرون داد و گفت: _خیلی خوشبین هستید اما ما فقط روی مردم ساده لوح و البته محب اهلبیت و دوستدار امام زمان هست و ما باید به امام دوازدهمشان را قلقلک دهیم آنها خودشان به سمت ما خواهند آمد.. احمد همبوشی از جا بلند شد و به طرف کمدی که در انتهای هال که به آشپزخانه میخورد رفت، کلیدی از جیبش بیرون آورد در کمد را باز کرد و پاکتی نسبتا بزرگ را از داخل کمد بیرون آورد، پاکت را روی میز گذاشت به آن اشاره کرد و گفت: _فعلا این دلارها را بردارید، بعد از برگشتن دوبرابر این مبلغ را به شما خواهم داد، در ضمن خرج و مخارج سفر هم با ماست که در اختیار حیدرمشتت میگذارم... بعد از چندین روز سفر، حیدر مشتت به همراه عیسی مزرعاوی یا عیسی مزرعه، به استان خوزستان و شهر شادگان رسیدند. عیسی مزرعه، به دنبال آدرس یکی از دوستانش، حیدر مشتت را به خانه ای در مرکز شهر شادگان برد، خانه ای که انگار برای اقامت آنها فراهم شده بود و به جز همان لحظه ورود، حیدر مشتت دیگر صاحبخانه را ندید. جلوی در خانه رسیدند، آنطور که از شواهد برمی‌آمد، خانه‌ای کوچک و نقلی بود، عیسی زنگ در را زد و بعد از لحظاتی، مردی با چهره ای آفتاب سوخته و ریش و سبیل پر و جو گندمی در را باز کرد و با دیدن میهمانان لبخندی روی لب نشاند و گفت: _سلام بر برادران عزیزم، خانه‌ام را منور کردید.. و بعد نگاهی پر از محبت به حیدر کرد و گوشه شال سبز دور گردن او را با احترام به دست گرفت و بر آن بوسه زد و همانطور که بغضی گلوگیرش شده بود گفت: _به قربان امام زمان، غریب دوران بشوم که بالاخره قرار است از پرده غیبت به در آید و بر من منت نهاده اند و یمانی ظهورش، بازوی پرتوان لشکرش را به میهمانی کلبه حقیرانه من فرستادند و بعد رو به عیسی مزرعه کرد و‌گفت: _خدا خیرتان دهد که همچین مهمان عزیزی را به خانه این حقیر آوردید، از همان روز که امر فرمودید خانه را مهیا کردم و خانواده ام را فرستادم نزد اقوامم، اینجا تا هر وقت که اراده کنید در خدمت شماست، بفرمایید بفرمایید که جسارت کردم و سراپا نگهتون داشتم. عیسی و حیدر مانند انسانهایی روحانی و معنوی لبخندی زدند و با لحنی آرام تشکر کردند و وارد خانه شدند. در ورودی خانه همان در هال محسوب میشد، هالی که با دو قالی لاکی رنگ فرش شده بود و دور تا دور آن پتوهای کناره ای و پشتی های طاووسی قرار داشت . هر سه مرد وارد خانه شدند و صاحبخانه که نامش آقا جواد بود آنها را بالای هال نشاند و به طرف آشپزخانه رفت تا وسایل پذیرایی را فراهم کند که عیسی به حرف درامد و بلند گفت: _راضی نبودیم که خانواده‌ات را به خاطر ما به جایی دیگه بفرستی... آقا جواد از داخل آشپزخانه گفت: _این چه حرفی هست ما جونمون را در راه امام زمان میدیم، خانه و کاشانه که قابلی نداره عیسی نیشخندی زد و سرش را نزدیک گوش حیدر مشتت اورد و گفت: _کیف می کنی چه جوری اینو پختم، الان فکر میکنه تو از پیش خود خود امام زمان میای... حیدر مشتت هیسی کرد و گفت: _ما قراره با چندین جامعه همچین کاری کنیم و در همین حین آقا جواد با سینی چای در دست آمد و چای را تعارف کرد و دو زانو کنار آنها نشست و متواضعانه گفت: _فقط اگر اجازه بدین فردا تعدادی از اقوام به همراه همسر و فرزندانم بیایند و از نزدیک شما را ببینند و از بیاناتتون فیض ببرن و بعد در حالیکه اشک گوشه چشمش را میگرفت گفت: _میخواهم به امام زمان پیغام دهیم که آقا دوری ازشما سخت است به خدا ما در نبود شما یتیمانی بیش نیستیم.. و با زدن این حرف هق هقش به هوا بلند شد و با اجازه ای گفت و به سمت آشپزخانه رفت. حیدر مشتت همانطور که رد رفتن او را نگاه میکرد گفت: _کاش همهٔ شادگان و اصلا کل ایران به ساده انگاری آقا جواد باشند و این شد شروعی بر تبلیغ جریان احمدالحسن یا همان یمانی دروغین در ایران.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۸۳ و ۸۴ حیدرمشتت همانطور که وسط هال دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود گفت: _عیسی! روزها از آمدنمان به شادگان گذشته، علی رغم سنگ اندازی های برخی مخالفان، تعداد مردمی که جذب مکتب احمدالحسن شدند، بد نیست، به نظرم تبلیغ در این شهر کافی هست. عیسی مزرعه که درحالتی بین خواب و بیداری بود، چشمانش را گشود و با تعجبی در کلامش گفت: _یعنی تبلیغ در ایران کافی ست و اسباب سفر مهیا کنیم؟! به عراق برمیگردیم یا باز قصد کشوری... حیدر مشتت به پهلو چرخید و رویش را به عیسی کرد و همانطور که حرف او را قطع میکرد گفت: _چی میگی برای خودت؟! ما هنوز کارها داریم توی ایران، شادگان یه بخش بسیار کوچک از کشور بزرگ ایران هست و ظرفیت اینو نداره که پیام مکتب ما را به کل ایران برساند، من برای تجزیه و تحلیل رفتار ایرانی ها ابتدا ادعامون را توی شادگان ارائه کردم تا ببینم اقبال عمومی در جامعه ایران به نفع ما هست یانه؟! اما در کل ما باید در شهری ادعامون را مطرح کنیم که مبلغین حرفامون را به بقیه جاها انتشار بدن. عیسی با حالت سوالی نگاه کرد و گفت: _مثلا تهران؟! حیدر مشتت خنده بلندی کرد و گفت: _نه! باید جایی باشه که مردمش مذهبی باشن، یک جایی مثل قم، چون اغلب مبلغین دین که سالانه به اقصی نقاط ایران سفر میکنند، تجمعشان داخل قم هست، پس ما باید تبلیغاتمان را در این شهر به اوج برسانیم ، تو فکر کن بین هزاران نفر طلبه ای که داخل قم هستند، فقط بیست، سی نفر را بتونیم قانع کنیم که مکتب احمد الحسن برحق هست و این طلبه ها هر کدام داخل شهرهایی که برای تبلیغ میرن، این ادعای ما را مطرح کنند، چقدر از شهرهای ایران از وجود مکتب و اعتقادات ما با خبر میشن! عیسی مزرعه که با شنیدن این حرف ذوق زده شده بود مثل فنر از جا برخاست و سرجایش نشست و گفت: _چقدر تو باهوشی حیدر! و کمی سکوت کرد و بعد از چند لحظه گفت: _فکر اینم کردین که اجتماع مراجع و علمای بزرگ ایران، قم هست و اکثر اونا قم حضور دارن و کلاس بحث و تدریس و فقه و اصول دارن، ما خیلی بتوانیم هنر کنیم چند طلبه را همراه خودمون کنیم، بی شک علمای بزرگ و اساتید حوزه، ما را نمیخورند چون عمری درس دین خواندن و درست و غلط را از هم تشخیص میدن، برای مقابله با این علما چکار میکنید، اصلا شاید برای ما خطرناک هم باشه که در شهر قم پرده از ادعایمان برداریم. حیدر مشتت پوزخندی زد و گفت: _برای اینم فکری کردم، من بی گدار به آب نمیزنم، حیدر مشتت، یمانی ظهور هست و یمانی ظهور باید زیرک‌تر از این حرفا باشه تا یمانی بشه. عیسی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت: _مثلا میخوای چه کنی؟! حیدر دستش را ستون سرش کرد و رو به عیسی گفت: _به محض ورود به قم، به کلاس درس چند تا از برجسته ترین مراجع و اساتید وارد میشیم، ادعامون را میگم و پیغام احمدالحسن که همان پیغام امام زمان هست را داخل همون کلاس، بین شاگردان به گوش استاد میرسانیم و اگر سندی خواستند چند جلد از کتاب های احمد همبوشی و مهم ترین آن، کتاب وصیت مقدس را بهشون ارائه میکنیم، یک عالم دین در مقابل کتابی مدون و نوشته شده، به سرعت نمیتونه موضع گیری کنه، حداقل جلوی شاگردهاش باید وانمود کنه که کتاب را میخونه و دلایل و سند صحیح اونو قبول یا رد میکنه و تا این عالم بخواد کتاب را نقد و بررسی کنه ما کلی از طلبه های ساده اندیش را به خودمون جذب کردیم و فلنگ را میبندیم و از ایران میریم بیرون... عیسی مزرعه قهقه ای زد و با دست به شانه حیدر زد و گفت: _عجب اعجوبه مکاری هستی تو! پس من فردا کلید این خونه را تحویل میدم و با هم راهی قم میشیم... حیدر مشتت به همراه عیسی المرزعاوی که بین ایرانیان خودش را سید صالح معرفی کرده بود وارد قم شدند. حیدر مشتت همانطور که چمدان سنگین دستش را روی زمین میکشید نفسش را محکم بیرون داد و با اشاره به چند نفر از طلبه ها که جلوی دکّه ای ایستاده بودند گفت: _ببین هر جا را نگاه می کنیم، تقریبا از هر ده نفر سه نفرشان طلبه هستند، ما از اولش هم می بایست به همینجا بیایم. عیسی مزرعه سری تکان داد و گفت: _درست است، بگذار از آن تلفن عمومی کنار دکه، تماسی با حسن راضی الکعبی بگیریم، او مدتهاست ساکن این شهر هست و بر امور اینجا بیشتر آگاه هست.. و با زدن این حرف به سمت کابین زرد رنگ تلفن رفت. حیدر مشتت، با دقت اطراف را زیر نظر گرفته بود و زیر زبانی با خودش حرف میزد که عیسی مزرعه جلو آمد و گفت: _باید تاکسی بگیریم به این نشانی انگار نزدیک حرم هست، حرکت کن.. و با زدن این حرف...... 🌸🌸🌸🌸🌸🌸
50.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴اینجا ایران اسلامی، سرزمین زنان شجاع و مردان دلیر مردان میدان ... زنان با ایمان رجز خوانی حماسی همسر شهید در کنار 4 فرزندش و در برابر پیکر مطهر همسرش
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠 حاج آقا رفیعی حرف دل ما رو زد... ✅ بارها گفتیم در هر موضوعی سراغ باید رفت. 👈 همانطور که در پزشکی، هر عضو بدن تخصص خودش را دارد و نمیشود تخصص همه شاخه ها را گرفت، عرصه دین و علم هم همینطور هست ، ✅ خدا رحمت کند امام خمینی عزیز را،در جمع روحانیون فرمود « نگویید ما کارشناس اسلام هستیم، اسلام گسترده است، بگویید کارشناس مثلا هستیم ، نه کل مباحث اسلام!» 👈 ایکاش این تذکر بجای استاد رفیعی ، آویزه گوش همه باشد. یک استادی ممکن است مباحث معرفت شناسی اش خوب باشد، اما دلیل نمی شود استاد تاریخ یا مهدویت یا علوم حدیث هم باشد !!!
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا