eitaa logo
صبح نزدیک
98 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽 🌸 امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) مهربان‌تر از پدر https://eitaa.com/samn910
💠 درباره بانو بی بی شریفه خاتون 👈 دو نکته را توجه کنیم 1⃣ اثبات اینکه ایشان دختر امام حسن مجتبی علیه السلام باشند ، سخت است و در منابع قدیمی برای امام چنین دختری نام برده نشده. 👈 برخی احتمال می دهند از نوادگان یا فرزندان با چند واسطه امام حسن مجتبی علیه السلام باشند و اگر این صحیح باشد پس قاعدتا آن داستان که در مسیر اسرا از کوفه به شام به شهادت رسیدند نمی تواند درست باشد . این هم که مردم عراق میگویند ایشان فرزند مستقیم امام حسن هست که نشد دلیل ‼️ الان در شهر آران و بیدگل هم امام زاده ای هست به اسم فاطمه بنت عسکری !!!! در حالیکه امام عسکری طبق نقل معتبر فقط یک فرزند داشتند که آن هم امام عصر هست! بعد ایشان آران و بیدگل چه میکرد !!! وقتی کلا محاصره و تحت نظر بود و اجازه خروج از سامرا نداشت!!! ❌ در بحث علمی سند مهم هست، نه حرف مردم ‼️ 2⃣ این ختم هایی که برای ایشان پخش شده در کانالها ❌ اصلا صحت ندارد ❌ ✅ اما سوال مهم و جمع بندی ⁉️ آیا ایشان حاجت می دهند ⁉️ 👈 طبیعی هست که نوادگان پاک معصومان بتوانند پیش ائمه واسطه شوند ، چه فرزند مستقیم آنها باشند مثل خانم سلام الله علیها ، چه فرزند با واسطه معصوم باشند. 👈 پس می شود به این شریفه خاتون توسل کرد تا پیش امام حسن مجتبی واسطه شوند. 👈 شیوه توسل خاصی هم ذکر نشده، شما می توانید صلوات یا زیارت عاشورا یا مقداری قرآن یا نذر مالی یا معنوی برای ایشان در نظر بگیرید و هدیه کنید و سپس از ایشان حاجت بخواهید. ❌ از سمت خودمان اعمال اختراع نکنیم ❌ ✍ احسان عبادی https://eitaa.com/samn910
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امام خامنه ای پول لایق این نیست که هدف زندگی باشه.. https://eitaa.com/samn910
📢 رهبر انقلاب: دستگاه‌های نظامی و دیپلماسی کار خود را با قوت ادامه دهند اما با رعایت جهت‌گیریها. اعتراض به دستگاه‌های نظامی و دیپلماسی باید با لحن قابل قبول و بعد از اطلاع‌یابی باشد/ مسئولین با قوت تمام، با روحیه‌ی کامل ان‌شاء‌اللّه به کارهای خودشان ادامه بدهند. 🔹️حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، صبح امروز در دیدار مسئولان قوه قضائیه: ✏️ دستگاه‌های مسئول که امروز بحمداللّه مشغول کار هستند، چه دستگاه‌های مسئول در عرصه‌ی نظامی، چه دستگاه‌های مسئولان در عرصه‌ی دیپلماسی؛ هر دو لازم است، هر دو لازم است، به شکل درست با جهت‌گیری درست، هر دو لازم است. اینها بایستی با قوت کار خودشان را انجام بدهند منتها جهت‌گیریها را توجه کنند. به خصوص در عرصه‌ی دیپلماسی جهت‌گیری خیلی مهم است. جهت‌گیریها کاملاً‌ مراعات بشود، دقّت بشود، کار بشود و انجام بگیرد ان‌شاء‌اللّه. ✏️ممکن است کسی در یک قضیه‌ی مربوط به نظامی یا دیپلماسی یا غیره به یک مسئولی اعتراض داشته باشد، ما نمی‌گوییم اعتراض را نگویند. چرا، منتها اولاً‌ لحنی که برای بیان اعتراض و بیان انتقاد انتخاب میشود لحن قابل قبولی باشد، ثانیاً بعد از تحقیق باشد. بعد از اطلاع‌یابی باشد. گاهی اوقات یک چیزهایی را، بعضی انسان، من می‌بینم در روزنامه‌ها بعضی جاهای دیگر، می‌بینم بعضی یک حرف‌هایی می‌زنند، اعتراض‌هایی میکنند، ناشی از بی‌اطلاعی است، نمیدانند چه کار انجام گرفته یا چه کار باید انجام میگرفته و نشده، مثلاً انجام بگیرد. ناشی از بی‌اطلاعی است. اطلاع درست به دست بیاورند و با لحن مناسب نظراتشان را ابراز کنند. آن مسئولین هم با قوت تمام، با روحیه‌ی کامل ان‌شاء‌اللّه به کارهای خودشان ادامه بدهند. ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ 💻 Farsi.Khamenei.ir
📣 رهبر انقلاب، صبح امروز در دیدار رئیس و مسئولان قوه قضائیه: 👈 ولَيَنْصُرَنَّ اللَّهُ مَنْ‏ يَنْصُرُه 👈 همه بدانند خدای متعال نصرت را برای ملّت ایران تضمین کرده است. ۱۴۰۴/۰۴/۲۵ 💻 Farsi.Khamenei.ir
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اولین کسی که برای امام حسین (ع) مجلس عزاداری گرفت
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۸۹ و ۹۰ احمد همبوشی برای چندمین بار ایمیلش را چک کرد، اما نه...هنوز خبری نشده بود، پس نگاهش را از صفحه مانیتور گرفت و خیره به گوشی تلفن شد و در یک لحظه تصمیمش را گرفت و علی رغم تمام سفارشات مایکل مبنی بر اینکه تا حد امکان تماس تلفنی نداشته باشند، گوشی را برداشت و شماره مایکل را گرفت. بعد از شنیدن چند بوق، صدای مایکل در گوشی پیچید: _الو! بفرمایید.. همبوشی با لحنی ترسان گفت: _سلام آقای مایکل احمدالحسن هستم، براتون پیام گذاشتم اما مثل اینکه ایمیلتان را چک نکردید و چون اضطراری بود مجبور شدم تماس بگیرم. مایکل اوفی کرد و گفت: _سر ما شلوغ هست و مسائل خاورمیانه ما را بخودش مشغول کرده، بگو ببینم چیشده؟! همبوشی آب دهنش را قورت داد و گفت: _همانطور که میدانید، حیدرمشتت توی ایران به تله پلیس افتاده و مدتی هست که توی زندان‌های ایران سرگردان هست.. مایکل به میان حرف همبوشی پرید و گفت: _اینو که خبر دارم، مرتیکهٔ بی عرضه از پس یک حرّافی ساده هم برنیومد، اشتباه از تو بود، تو این رفیقت را بیشتر میشناختی، ما بهت تذکر دادیم که ایرانی ها آدمهای هستند و به این راحتی ما را نمیخورند و تاکید هم کردیم کسی را که برای تبلیغ میفرستی باید خیلی زیرک باشد که از پس ایرانی جماعت بربیاد، اما شما با این موضوع سهل انگارانه برخورد کردید و کسی را فرستادید که عرضه چنین کاری را نداشت. همبوشی گوشی را به گوشش چسپاند و گفت: _اولا بیشتر از همه به حیدرمشتت اعتماد داشتم، دوما مشتت را به عنوان یمانی ظهور معرفی کردیم، پس برای تبلیغ رفتن یمانی برای تبلیغ، بهترین گزینه هست. مایکل با لحنی بی‌حوصله گفت: _حالا که گند کارش دراومده، از ما چی میخواهی؟! همبوشی کمی سکوت کرد و بعد گفت: _راستش، حیدر مشتت از داخل زندان چند بار پیغام و پسغام داده که برای آزادی اش کاری کنیم و آخرین بار پیغام تهدید فرستاده که اگر برای رهایی‌اش کاری نکنیم، پتهٔ همه مان را روی آب میریزه و رسوامون میکنه.. مایکل با عصبانیت فریاد زد: _غلط کرده مرتیکه احمق! چرا فکر میکنی ما کاری نکردیم؟! مدام توسط عواملمون توی ایران درحال بررسی شرایط موجود هستیم تا به نوعی از زندان بکشانیمش بیرون، البته خبرهایی هم داریم که زیپ دهنش را باز کرده و اعتراف کرده که گول خورده، این مرتیکه بیشعور برای ما یه است، اگر داریم تلاش میکنیم که بیرون بیاریمش فقط و فقط برای اینه که بیش از این خرابکاری نکنه وگرنه وجودش برای ما اصلا ارزش نداره و بعد لحنش را محکمتر کرد و گفت: _همبوشی! تو هم حواست را جمع کن اگر زمانی مثل حیدر مشتت عمل کنی، شک نکن که تو هم از دور خارج میکنیم، این همه روی این کار سرمایه گذاری نکردیم که با اشتباه امثال شما همه چی برباد بره... احمد همبوشی با استیصالی در صدایش گفت: _چشم...چشم..من قول میدم به اون هدف اصلیمون برسیم فقط هر چی زودتر حیدر را از زندان ایران خلاص کنید و بعد از زدن این حرف، صدای تلق گوشی آمد و بعد هم بوق ممتدی که نشانه پایان تماس بود در گوشش پیچید. همبوشی داخل مکتب پشت مانیتور نشسته بود و خیره به مطالب روبه رویش پلک نمیزد، او می بایست تمام نظرات را بخواند و مهم ترین نظرات مخالف را به کارگروه موساد ارجاع دهد تا با همکاری هم بهترین جواب را بدهد در همین حین صدای شترق بستن در مکتب به گوش رسید، همبوشی با سرعت از جا بلند شد و میخواست بداند چه کسی در را بسته.. هنوز قدمی بر نداشته بود که هیکل حیدر مشتت در چارچوب در ظاهر شد، حیدر در حالیکه دستانش را از بدنش فاصله داده بود و به نوعی حالت تهاجمی به خود گرفته بود، خرناسی کشید و گفت: _به به! احمدالحسن، ببخشید امام احمدالحسن، نواده امام دوازدهم و امام سیزدهم شیعیان نگون‌بخت! بگو ببینم اوضاع بر وفق مراد هست؟! کم کسری ندارین یا حضرت؟! و جلوتر آمد و همانطور که با نگاه تیزش سراپای همبوشی را نگاه میکرد گفت: _انگار وضعت بد نیست، صورتت از همیشه بازتر و هیکلت فربه تر از قبل شده و بعد صدایش را بالاتر برد و ادامه داد: _چرا نباشد؟! چرا خوب نباشی؟! مگر مثل من دربه در شش ماه را در زندان کشوری غریب به سر بردی که از ریخت و قیافه بیافتی؟! مگر مثل من فلک زده یک ماه است مانند یک سگ ولگرد آبادی به آبادی رفته ای تا خودت را به وطنت برسانی که حالت ناخوش باشد؟! همبوشی از زیر چشم نگاهی به حیدر مشتت کرد و گفت: _آرام باش حیدر! آرام باش برادر! آرامش خودت را حفظ کن، تو نمیدانی در این شش ماهه.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💖رمان سامری_در_فیسبوک💖 قسمت ۹۱ و ۹۲ _...تو نمیدانی در این شش ماهه چقدر خودم را به آب و آتش زدم تا تو را آزاد کنند، حالا وقت زیادی هم که نبودی همه اش شش ماه... حیدر مشتت با شنیدن این حرف مانند آتشفشانی فوران کرد و گفت: _توی تن پرور مکار شش روزش هم نمیتوانی تحمل کنی حالا شش ماه به نظرت کم است؟؟ همبوشی دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: _خیلی خوب! اصلا سخت گذشته، بد گذشته، الان که تمام شده، آزاد شدی و اینجایی، بگو چه میخواهی؟! حیدر مشتت سرش را تکان داد و گفت: _خوب اومدی سر اصل مطلب، من حقم را از این دم و دستگاه میخواهم؟! همبوشی یک تای ابرویش را بالا داد و‌ گفت: _حقت؟! تا جایی به یاد دارم هر چه قول و قرار کردیم را تمام و کمال پرداخت کردم، پس منظور از حقت، چیست؟! حیدر نفسش را محکم بیرون داد و گفت: _توی این مدتی که اطراف و شهرهای مختلف برات تبلیغ کردم متوجه موضوعی شدم، اینکه شیعیان دو نوعند، بعضیهاشون معقولانه فکر میکنند، میشنوند، میبینند و بعد ما را با دلیل و مدرک تکذیب میکنند و دسته دوم احساساتی عمل میکنند و چون ما از نام امام دوازدهمشون استفاده میکنیم، بدون تعقل یا با یک تحقیق سرسری میان سمت ما، ولی با دل و جان و مالشون به میدان میان و سخاوتمندانه از اموالشون در راه توهم نائب ظهور که تو هستی، میگذرند و میدانم چه پول هایی که به سمت مکتب جاری شده!..من میخواهم خودم شخصا به این کمکهای مردمی نظارت کنم، تو که از اربابات هم بودجه میگیری، اون بودجه مال تو، کمکهای مردمی هم از آن من، بالاخره یمانی ظهور هم باید پولی داشته باشه تا امام سیزدهم را به مردم بشناساند. همبوشی که مشتت پا روی رگ اصلی وجودش گذاشته بود، با چشمانی که انگار آتش از آن می‌بارید به حیدر مشتت خیره شد و گفت: _برو...از همون راهی که اومدی برگرد، برو تا خونت را نریختم، اگر از زندان ایران جان سالم به در بردی از خشم من جان سالم به در نخواهی برد، الانم به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم، به حرمت برادری این چندساله، کارت نمیشم اما اگر یکبار دیگه سر راه من سبز بشوی و باز این حرفها را بزنی اونوقت مطمئن باش مرگت حتمی هست. حیدر مشتت که انتظار نداشت همبوشی به این راحتی تهدیدش کند، نیشخندی زد و گفت: _تو حرمت نان و نمک هم سرت میشه؟! یه عمر نان و نمک اسلام و خدا را خوردی و الان تیشه به ریشه و میزنی! یک عمر به هم کیشان خودت گفتی برادر و الان داری کلاه برادرت را برمیداری و اونو منحرف میکنی، گرچه در مسلمان بودن تو باید شک کرد... همبوشی با مشت حیدر مشتت را به سمت در هل داد و گفت: _گفتم برو! آره من نامسلمان، من اصلا بی دین، نابرادر، برو تا این نابرادر خونت را نریخته... حیدر خودش را از در بیرون انداخت و گفت: _من میرم، اما قول میدم به زودی زود پشیمونت کنم، کاری میکنم مثل سگگگ پشیمون بشی.... و با زدن این حرف از مکتب بیرون آمد. احمد همبوشی در رختخوابش غلتی زد که با باز شدن در اتاق چشمانش را نیمه باز کرد، شبحی از همسرش میدید و با بی حوصلگی گفت: _چیشده؟! مگه نگفتم بزارین یک لحظه کپه مرگم را بزارم.. خانمش با لحنی ترسان گفت: _الان نزدیک اذان ظهره، نماز صبحت هم نخوندی و باز قضا شد همبوشی از جا بلند شد و همانطور که متکا را به سمت همسرش پرت می کرد و با یادآوری دیروز و سردرد و بی‌خوابی که بعد از صحبت با حیدر مشتت عارضش شده بود ،گفت: _به تو چه که نمازم را نخوندم، میخوام الانم بخوابم، کم براتون بالا پایین میزنم، یه چند ساعت خواب حقم نیست؟ خانمش در را باز کرد و گفت: _بخواب، اما یه نفر از صبح چند بار زنگ زده و انگار کار مهمی داره، الانم پشت خط هست و میگه کار فوری داره، گفت که بهت بگم از خارج کشور تماس میگیره... همبوشی با شنیدن این حرف مثل فنر از جا بلند شد و گفت: _ضعیفهٔ نفهم، اینو از اول نمیتونی بگی؟! و با زدن این حرف هراسان به سمت هال و گوشی تلفن رفت. آب دهنش را قورت داد و گلویی صاف کرد، گوشی را به گوشش چسپاند و‌گفت: _الو بفرمایید.. از آن طرف خط صدای عصبانی مایکل بلند شد و گفت: _الو زهر مار، الو مرگ، مرتیکه احمق چرا جواب نمیدی؟! مثلا تو نائب امام هستی، سردسته مکتب احمدالحسن که باید لحظه به لحظه هوشیار باشی و همه چی را رصد بکنی، حالا تازه از خواب بلند میشی... همبوشی همانطور که به لکنت افتاده بود گفت: _چی...چی....شده قربان؟! مایکل فریاد زد: _برو فضای مجازی را ببین تا بفهمی چه خاکی به سرت شده! و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد.همبوشی بدون اینکه حرفی بزند گوشی را گذاشت.... نویسنده؛ طاهره‌سادات حسینی 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💠 👈نتیجه احترام به نوکر حضرت امام حسین علیه السلام 🔸در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره " اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را می شناختند .... و چون کسی را نداشت و بی کس بود بهش میگفتند اصغر آواره ! 😳 انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود میرفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید . 🟡 تا اینجا داستان رو داشته باشید ! 👈 در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت ..... حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج ملا علی همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم .... وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه میبردند ! 🤔🙄 کنجکاو شد و به سمت آنها رفت ..... پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید ؟❓ یکی ازکارگران گفت این اصغر آواره است ! تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست .....😭 مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید ؟! 😳 حاجی گفت :مردم! این فرد را میشناسید ؟ همه گفتند نه ! مگه کیه این ؟ 😳 حاجی گفت: این همون اصغر آواره است .... مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش ؟!❓😳 و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی..... گفت : سالها قبل، از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت سوار اتوبوس که شدم دیدم ....وای اصغر آواره با وسیله موسیقی اش وارد شد....🎼🎸🎻 ترسیدم و گفتم یا امام حسین علیه السلام 😱❗️ اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود , اگر هم اعتراض کنم مردم که توی اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیزارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید ....چه کنم ! ❓😱😭 خلاصه ، سرم را به پایین انداختم ..... اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد .....❗️ زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری ؟ چرا نمیزنی ؟ 😳 گفت : من در زندگیم همه غلطی کردم ! اما جلوی اولاد حضرت زهرا سلام الله علیها موسیقی ننواختم ....❌ خلاصه، حرمت نگه داشت و رفت ....🚶♂ 🙏 اونروز تو دلم گفتم اربابم حسین علیه السلام برات جبران کنه 🙏 🔹حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشیع جنازه اصغر آواره !! و خدا خواسته فوت حاج آقا نجفی، بهانه ای بشود برای این امر !! خلاصه با عزت و احترام، مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند 👈از این حکایت معلوم است اگر برای نوکر امام حسین علیه السلام هم کاری انجام بدهیم خدا یک شهر را برایمان می آورد و کارمان را سامان میدهد ان شاالله🙏😢 تا چه رسد به اینکه برای خود علیه السلام کاری انجام دهیم !! 💕💕💕🖤 https://eitaa.com/samn910
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 قبایل سوریه وارد شهر سویدا شدند. سیلی از عشایر سوریه در حال حرکت به سمت سویداء و درگیری با دروزی‌ها هستند. درگیری سوریه تبدیل به درگیری قومی _ مذهبی شده ... مردم به جان هم افتادند و همدیگر رو می‌کشند. اسرائیل از دروزی‌ها حمایت می‌کنه و عشایر و سنی‌ها هم از سوی ترکیه و قطر و سعودی! 👈این وسط از هر طرف که کشته می‌شود مردم سوریه هستند. https://eitaa.com/samn910
🔅امیرالمؤمنین علیه‌السلام: 💠 ارضَ مِنَ الرِّزقِ بِما قُسِمَ لَكَ تَعِش غَنِيّا؛ ❇️ به روزى‌اى كه قسمتت گشته راضى باش تا توانگرانه زندگى كنى. 📚 غررالحكم، حدیث ۲۳۳۲ | https://eitaa.com/samn910 🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷