🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۸۹ و ۹۰
احمد همبوشی برای چندمین بار ایمیلش را چک کرد، اما نه...هنوز خبری نشده بود، پس نگاهش را از صفحه مانیتور گرفت و خیره به گوشی تلفن شد
و در یک لحظه تصمیمش را گرفت و علی رغم تمام سفارشات مایکل مبنی بر اینکه تا حد امکان تماس تلفنی نداشته باشند، گوشی را برداشت و شماره مایکل را گرفت.
بعد از شنیدن چند بوق، صدای مایکل در گوشی پیچید:
_الو! بفرمایید..
همبوشی با لحنی ترسان گفت:
_سلام آقای مایکل احمدالحسن هستم، براتون پیام گذاشتم اما مثل اینکه ایمیلتان را چک نکردید و چون اضطراری بود مجبور شدم تماس بگیرم.
مایکل اوفی کرد و گفت:
_سر ما شلوغ هست و مسائل خاورمیانه ما را بخودش مشغول کرده، بگو ببینم چیشده؟!
همبوشی آب دهنش را قورت داد و گفت:
_همانطور که میدانید، حیدرمشتت توی ایران به تله پلیس افتاده و مدتی هست که توی زندانهای ایران سرگردان هست..
مایکل به میان حرف همبوشی پرید و گفت:
_اینو که خبر دارم، مرتیکهٔ بی عرضه از پس یک حرّافی ساده هم برنیومد، اشتباه از تو بود، تو این رفیقت را بیشتر میشناختی، ما بهت تذکر دادیم که ایرانی ها آدمهای #باهوشی هستند و به این راحتی #فریب ما را نمیخورند و تاکید هم کردیم کسی را که برای تبلیغ میفرستی باید خیلی زیرک باشد که از پس ایرانی جماعت بربیاد، اما شما با این موضوع سهل انگارانه برخورد کردید و کسی را فرستادید که عرضه چنین کاری را نداشت.
همبوشی گوشی را به گوشش چسپاند و گفت:
_اولا بیشتر از همه به حیدرمشتت اعتماد داشتم، دوما مشتت را به عنوان یمانی ظهور معرفی کردیم، پس برای تبلیغ رفتن یمانی برای تبلیغ، بهترین گزینه هست.
مایکل با لحنی بیحوصله گفت:
_حالا که گند کارش دراومده، از ما چی میخواهی؟!
همبوشی کمی سکوت کرد و بعد گفت:
_راستش، حیدر مشتت از داخل زندان چند بار پیغام و پسغام داده که برای آزادی اش کاری کنیم و آخرین بار پیغام تهدید فرستاده که اگر برای رهاییاش کاری نکنیم، پتهٔ همه مان را روی آب میریزه و رسوامون میکنه..
مایکل با عصبانیت فریاد زد:
_غلط کرده مرتیکه احمق! چرا فکر میکنی ما کاری نکردیم؟! مدام توسط عواملمون توی ایران درحال بررسی شرایط موجود هستیم تا به نوعی از زندان بکشانیمش بیرون، البته خبرهایی هم داریم که زیپ دهنش را باز کرده و اعتراف کرده که گول خورده، این مرتیکه بیشعور برای ما یه #مهره_سوخته است، اگر داریم تلاش میکنیم که بیرون بیاریمش فقط و فقط برای اینه که بیش از این خرابکاری نکنه وگرنه وجودش برای ما اصلا ارزش نداره
و بعد لحنش را محکمتر کرد و گفت:
_همبوشی! تو هم حواست را جمع کن اگر زمانی مثل حیدر مشتت عمل کنی، شک نکن که تو هم از دور خارج میکنیم، این همه روی این کار سرمایه گذاری نکردیم که با اشتباه امثال شما همه چی برباد بره...
احمد همبوشی با استیصالی در صدایش گفت:
_چشم...چشم..من قول میدم به اون هدف اصلیمون برسیم فقط هر چی زودتر حیدر را از زندان ایران خلاص کنید
و بعد از زدن این حرف، صدای تلق گوشی آمد و بعد هم بوق ممتدی که نشانه پایان تماس بود در گوشش پیچید.
همبوشی داخل مکتب پشت مانیتور نشسته بود و خیره به مطالب روبه رویش پلک نمیزد، او می بایست تمام نظرات را بخواند
و مهم ترین نظرات مخالف را به کارگروه موساد ارجاع دهد تا با همکاری هم بهترین جواب را بدهد
در همین حین صدای شترق بستن در مکتب به گوش رسید، همبوشی با سرعت از جا بلند شد و میخواست بداند چه کسی در را بسته..
هنوز قدمی بر نداشته بود که هیکل حیدر مشتت در چارچوب در ظاهر شد، حیدر در حالیکه دستانش را از بدنش فاصله داده بود
و به نوعی حالت تهاجمی به خود گرفته بود، خرناسی کشید و گفت:
_به به! احمدالحسن، ببخشید امام احمدالحسن، نواده امام دوازدهم و امام سیزدهم شیعیان نگونبخت! بگو ببینم اوضاع بر وفق مراد هست؟! کم کسری ندارین یا حضرت؟!
و جلوتر آمد و همانطور که با نگاه تیزش سراپای همبوشی را نگاه میکرد گفت:
_انگار وضعت بد نیست، صورتت از همیشه بازتر و هیکلت فربه تر از قبل شده
و بعد صدایش را بالاتر برد و ادامه داد:
_چرا نباشد؟! چرا خوب نباشی؟! مگر مثل من دربه در شش ماه را در زندان کشوری غریب به سر بردی که از ریخت و قیافه بیافتی؟! مگر مثل من فلک زده یک ماه است مانند یک سگ ولگرد آبادی به آبادی رفته ای تا خودت را به وطنت برسانی که حالت ناخوش باشد؟!
همبوشی از زیر چشم نگاهی به حیدر مشتت کرد و گفت:
_آرام باش حیدر! آرام باش برادر! آرامش خودت را حفظ کن، تو نمیدانی در این شش ماهه....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۹۱ و ۹۲
_...تو نمیدانی در این شش ماهه چقدر خودم را به آب و آتش زدم تا تو را آزاد کنند، حالا وقت زیادی هم که نبودی همه اش شش ماه...
حیدر مشتت با شنیدن این حرف مانند آتشفشانی فوران کرد و گفت:
_توی تن پرور مکار شش روزش هم نمیتوانی تحمل کنی حالا شش ماه به نظرت کم است؟؟
همبوشی دستانش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت:
_خیلی خوب! اصلا سخت گذشته، بد گذشته، الان که تمام شده، آزاد شدی و اینجایی، بگو چه میخواهی؟!
حیدر مشتت سرش را تکان داد و گفت: _خوب اومدی سر اصل مطلب، من حقم را از این دم و دستگاه میخواهم؟!
همبوشی یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
_حقت؟! تا جایی به یاد دارم هر چه قول و قرار کردیم را تمام و کمال پرداخت کردم، پس منظور از حقت، چیست؟!
حیدر نفسش را محکم بیرون داد و گفت:
_توی این مدتی که اطراف و شهرهای مختلف برات تبلیغ کردم متوجه موضوعی شدم، اینکه شیعیان دو نوعند، بعضیهاشون معقولانه فکر میکنند، میشنوند، میبینند و بعد ما را با دلیل و مدرک تکذیب میکنند و دسته دوم احساساتی عمل میکنند و چون ما از نام امام دوازدهمشون استفاده میکنیم، بدون تعقل یا با یک تحقیق سرسری میان سمت ما، ولی با دل و جان و مالشون به میدان میان و سخاوتمندانه از اموالشون در راه توهم نائب ظهور که تو هستی، میگذرند و میدانم چه پول هایی که به سمت مکتب جاری شده!..من میخواهم خودم شخصا به این کمکهای مردمی نظارت کنم، تو که از اربابات هم بودجه میگیری، اون بودجه مال تو، کمکهای مردمی هم از آن من، بالاخره یمانی ظهور هم باید پولی داشته باشه تا امام سیزدهم را به مردم بشناساند.
همبوشی که مشتت پا روی رگ اصلی وجودش گذاشته بود، با چشمانی که انگار آتش از آن میبارید به حیدر مشتت خیره شد و گفت:
_برو...از همون راهی که اومدی برگرد، برو تا خونت را نریختم، اگر از زندان ایران جان سالم به در بردی از خشم من جان سالم به در نخواهی برد، الانم به حرمت نان و نمکی که با هم خوردیم، به حرمت برادری این چندساله، کارت نمیشم اما اگر یکبار دیگه سر راه من سبز بشوی و باز این حرفها را بزنی اونوقت مطمئن باش مرگت حتمی هست.
حیدر مشتت که انتظار نداشت همبوشی به این راحتی تهدیدش کند، نیشخندی زد و گفت:
_تو حرمت نان و نمک هم سرت میشه؟! یه عمر نان و نمک اسلام و خدا را خوردی و الان تیشه به ریشه #دینخدا و #اسلام میزنی! یک عمر به هم کیشان خودت گفتی برادر و الان داری کلاه برادرت را برمیداری و اونو منحرف میکنی، گرچه در مسلمان بودن تو باید شک کرد...
همبوشی با مشت حیدر مشتت را به سمت در هل داد و گفت:
_گفتم برو! آره من نامسلمان، من اصلا بی دین، نابرادر، برو تا این نابرادر خونت را نریخته...
حیدر خودش را از در بیرون انداخت و گفت:
_من میرم، اما قول میدم به زودی زود پشیمونت کنم، کاری میکنم مثل سگگگ پشیمون بشی....
و با زدن این حرف از مکتب بیرون آمد.
احمد همبوشی در رختخوابش غلتی زد که با باز شدن در اتاق چشمانش را نیمه باز کرد، شبحی از همسرش میدید و با بی حوصلگی گفت:
_چیشده؟! مگه نگفتم بزارین یک لحظه کپه مرگم را بزارم..
خانمش با لحنی ترسان گفت:
_الان نزدیک اذان ظهره، نماز صبحت هم نخوندی و باز قضا شد
همبوشی از جا بلند شد و همانطور که متکا را به سمت همسرش پرت می کرد و با یادآوری دیروز و سردرد و بیخوابی که بعد از صحبت با حیدر مشتت عارضش شده بود ،گفت:
_به تو چه که نمازم را نخوندم، میخوام الانم بخوابم، کم براتون بالا پایین میزنم، یه چند ساعت خواب حقم نیست؟
خانمش در را باز کرد و گفت:
_بخواب، اما یه نفر از صبح چند بار زنگ زده و انگار کار مهمی داره، الانم پشت خط هست و میگه کار فوری داره، گفت که بهت بگم از خارج کشور تماس میگیره...
همبوشی با شنیدن این حرف مثل فنر از جا بلند شد و گفت:
_ضعیفهٔ نفهم، اینو از اول نمیتونی بگی؟!
و با زدن این حرف هراسان به سمت هال و گوشی تلفن رفت. آب دهنش را قورت داد و گلویی صاف کرد، گوشی را به گوشش چسپاند وگفت:
_الو بفرمایید..
از آن طرف خط صدای عصبانی مایکل بلند شد و گفت:
_الو زهر مار، الو مرگ، مرتیکه احمق چرا جواب نمیدی؟! مثلا تو نائب امام هستی، سردسته مکتب احمدالحسن که باید لحظه به لحظه هوشیار باشی و همه چی را رصد بکنی، حالا تازه از خواب بلند میشی...
همبوشی همانطور که به لکنت افتاده بود گفت:
_چی...چی....شده قربان؟!
مایکل فریاد زد:
_برو فضای مجازی را ببین تا بفهمی چه خاکی به سرت شده!
و با زدن این حرف گوشی را قطع کرد.همبوشی بدون اینکه حرفی بزند گوشی را گذاشت....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💠#داستان
👈نتیجه احترام به نوکر حضرت امام حسین علیه السلام
🔸در قدیم یک فردی بود در همدان به نام " اصغر آواره "
اصغر آقا کارش مطربی بود و در عروسیها و مجالس بزرگان شهر مجلس گرم کنی میکرد و اینقدر کارش درست بود که همه شهر او را می شناختند ....
و چون کسی را نداشت و بی کس بود بهش میگفتند اصغر آواره ! 😳
انقلاب که شد وضع کارش کساد شد و دیگه کارش این شده بود میرفت در اتوبوس برای مردم میزد و میخوند و شبها میرفت در بهزیستی میخوابید .
🟡 تا اینجا داستان رو داشته باشید !
👈 در آن زمان یک فرد متدین و مومن در همدان به نام آیت الله نجفی از دنیا میره و وصیت کرده بوده اگر من فوت کردم از حاج آقا حسینی پناه که فردی وارسته و گریه کن و خادم حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام و از شاگردان خوب مرحوم حاج علی همدانی است بخواهید قبول زحمت کنند نماز میت من را بخوانند
خلاصه از دنیا رفت و چند هزار نفر اومدند برای تشیع جنازه اون در قبرستان باغ بهشت همدان و مردم رفتند دنبال حاج آقا حسینی پناه که حالا دیگه پیرمرد شده بود و آوردنش برای خواندن نماز میت .....
حاج آقا حسینی پناه وقتی رسید گفت تا شما کارها رو آماده کنید من برم سر قبر استادم حاج ملا علی همدانی فاتحه ای بخوانم و برگردم .... وقتی به سر مزار استادش رسید در حین خواندن فاتحه چشمش به تابوتی خورد که چهار کارگر شهرداری زیر آن را گرفته و به سمت غسالخانه میبردند !
🤔🙄 کنجکاو شد و به سمت آنها رفت .....
پرسید این جنازه کیه که اینقدر غریبانه در حال تدفین آن هستید ؟❓
یکی ازکارگران گفت این اصغر آواره است !
تا اسم او را شنید فریادی از سر تاسف زد و گریست .....😭
مردم تا این صحنه را دیدند به طرف آنها آمدند و جویای اخبار و حال حاجی شدند و پرسیدند چه شد که شما برای این فرد اینطور ناله کردید ؟! 😳
حاجی گفت :مردم! این فرد را میشناسید ؟ همه گفتند نه ! مگه کیه این ؟ 😳
حاجی گفت: این همون اصغر آواره است ....
مردم گفتند: اون که آدم خوبی نبود شما از کجا میشناسیدش ؟!❓😳
و حاجی شروع کرد به بیان یک خاطره قدیمی.....
گفت : سالها قبل، از همدان عازم شهر قم بودم و آن زمانها تنها یک اتوبوس فقط به آن شهر میرفت
سوار اتوبوس که شدم دیدم ....وای اصغر آواره با وسیله موسیقی اش وارد شد....🎼🎸🎻
ترسیدم و گفتم یا امام حسین علیه السلام 😱❗️
اگه این مرد بخواهد در این اتوبوس بنوازد و من ساکت باشم حرمت لباسم از بین میرود , اگر هم اعتراض کنم مردم که توی اتوبوس نشستند شاید بدشان بیاد که چرا من نمیزارم شاد باشند و اگر هم پیاده شوم به کارم در قم نخواهم رسید ....چه کنم ! ❓😱😭
خلاصه ، سرم را به پایین انداختم .....
اصغر آواره سوار شد و آماده نواختن بود که ناگاه چشمش به من افتاد .....❗️
زود تیمپو رو گذاشت تو گونی و خواست پیاده بشه که مردم بهش اعتراض کردند که داری کجا میری ؟ چرا نمیزنی ؟ 😳
گفت : من در زندگیم همه غلطی کردم !
اما جلوی اولاد حضرت زهرا سلام الله علیها موسیقی ننواختم ....❌
خلاصه، حرمت نگه داشت و رفت ....🚶♂
🙏 اونروز تو دلم گفتم اربابم حسین علیه السلام برات جبران کنه 🙏
🔹حالا هم به نظرم همه ما جمع شدیم برای تشیع جنازه اصغر آواره !! و خدا خواسته فوت حاج آقا نجفی، بهانه ای بشود برای این امر !!
خلاصه با عزت و احترام، مراسم شروع شد و خود حاجی آستین بالا زد و غسل و کفنش را انجام و برایش به همراه آن جمعیت نماز خواند
👈از این حکایت معلوم است اگر برای نوکر امام حسین علیه السلام هم کاری انجام بدهیم خدا یک شهر را برایمان می آورد و کارمان را سامان میدهد ان شاالله🙏😢 تا چه رسد به اینکه برای خود #امام_حسین علیه السلام کاری انجام دهیم !!
💕💕💕🖤
#امام_حسین
https://eitaa.com/samn910
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 قبایل سوریه وارد شهر سویدا شدند.
سیلی از عشایر سوریه در حال حرکت به سمت سویداء و درگیری با دروزیها هستند.
درگیری سوریه تبدیل به درگیری قومی _ مذهبی شده ... مردم به جان هم افتادند و همدیگر رو میکشند. اسرائیل از دروزیها حمایت میکنه و عشایر و سنیها هم از سوی ترکیه و قطر و سعودی!
👈این وسط از هر طرف که کشته میشود مردم سوریه هستند.
https://eitaa.com/samn910
🔅امیرالمؤمنین #امام_علی علیهالسلام:
💠 ارضَ مِنَ الرِّزقِ بِما قُسِمَ لَكَ تَعِش غَنِيّا؛
❇️ به روزىاى كه قسمتت گشته راضى باش تا توانگرانه زندگى كنى.
📚 غررالحكم، حدیث ۲۳۳۲
#حدیث_روز
#ایستاده_ایم | #مرگ_بر_اسرائیل
#ایران_قوی
#مرگ_بر_آمریکا
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
✍🏻 #ویراست | کار میثم یک کنش فعال در راستای انسجام ملی،#جهاد_تبیین و تعریفی دقیق از نسبت هیئت و نظام بود.
میثم سینهاش را در برابر تهمتها سپر کرده است.
دعا میکنم که خدا او را در همین مسیر ثابت قدم نگه دارد.
کاش هیئتهای دیگر الگو بگیرند!
این #ویراست رو در ویراستی مشاهده کنید.
🏷 #محسن_عباسی_ولدی
🏴 #امام_حسین علیه السلام
🚩 با رمز یا حسین (علیه السلام) پیروز شدیم.
@abbasivaladi
رادیو روشنافرقه شناسی15.mp3
زمان:
حجم:
2.6M
📌#فرقه_شناسی
🔸قسمت 15 | دین برای فروش! وقتی ایمان، تبدیل به بیزینس میشه
⏳زمان: 4دقیقه و 23 ثانیه
#فرقه_شناسی
#رادیو_روشنا
✍️تهیه، تنظیم و نگارش:
#سیدفخرالدین_موسوی
دوستان خود را با ما آشنا کنید:
🚩روشنا؛ بررسی تخصصی جریانهای انحرافی:
🆔@roshana_media
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۹۳ و ۹۴
همبوشی بدون اینکه حرفی بزند گوشی را گذاشت و به سمت اتاقش حرکت کرد، مانیتور کامپیوتر را روشن کرد و در را بست
و پشت سیستم قرار گرفت و به محض بالا آمدن صفحه آهی کشید و گفت:
"اوه اوه، خدا لعنتت کنه، اینجا چه خبره!!..."
تمام صفحات پر شده بود از بیانیه های حیدر مشتت...!!!
انگار مشتت به سیم آخر زده بود و ناقوس #رسوایی احمد همبوشی را به صدا درآورده بود، در اولین بیانیه خودش را یمانی ظهور معرفی کرده بود و احمد همبوشی را کذاب و دروغگو و حیلهگر خوانده بود و به او نام «دجال بصره» داده بود..
و پشت سرش پرده از واقعیت موجود برداشته بود، حیدر مشتت به تفصیل به معرفی احمد همبوشی، شهر و روستا و قبیله اش پرداخته بود
و با تایید خیلی از هم طایفههای احمد الحسن، ثابت کرده بود که احمدالحسن، احمد اسماعیل گاطع از قبیله همبوش بصره هست
و در این قبیله حتی یک نفر هم وجود ندارد که جدش به رسول الله برسد یعنی قبیله همبوشی قبیله ای بود که رگ و ریشه سادات بودن نداشت
و از بیان این موضوع نتیجه گرفته بود که احمد همبوشی نه تنها نوادهٔ حضرت مهدی نیست بلکه اصلا قرابتی هم با سادات و اولاد پیامبر ندارد..!!
احمد همبوشی هر چه که بیشتر بیانیههای حیدر مشتت را میخواند، بیشتر داغ میکرد و در آخر حیدر مشتت یک پیام خصوصی به او داده بود و وعده کرده بود که به زودی با بلندگو گردانی مثل قبل، به تمام شهرهای عراق میرود و او را رسوای خاص و عام میکند..
چند روز از رسوایی که مشتت برای همبوشی به بار آورده بود میگذشت، احمد همبوشی چندین پیام برای حیدرمشتت ارسال کرد که حیدر هیچکدام از پیامها را باز نکرده بود..
چند بار شماره تلفنی را که از او داشت گرفت اما باز هم پاسخگو نبود. همبوشی مانند مرغ سر کنده بیهدف طول و عرض مکتب را میپیمود
و نمیدانست چه کند، این چند روزه خورد و خوراک درستی نداشت و تا تکلیف این قضیه معلوم نمیشد، آرام نمیگرفت....
پس به طرف مانیتور رفت و برای چندمین بار به مایکل پیام داد:
_من چکار باید بکنم؟! حیدر مشتت را گیر نمیآورم؟!
در همین حین چراغ اکانت حیدر روشن شد و پیامی به این مضمون برایش آمد: _حالا دیدی با من دربیافتی دودمانت را چطور به باد میدم!
همبوشی با خواندن پیام دندانی بهم سایید و همانطور که مشت گره کرده اش را روی زانو می زد گفت:
_مرتیکه حروم لقمه، حالا با من که هیچ با موساد درمیافتی؟!
اما به توصیهٔ مایکل میبایست بر خشم خود غلبه کند و با سیاست حیدر مشتت را به سمت خود بکشاند
و الان موقع شاخ و شانه کشیدن نبود، باید به هر طریق ممکن حیدر را به مکتب می کشاند و صدایش را خفه میکرد پس با سیاست دستانش روی کیبرد به حرکت درآمد و چنین نوشت:
_سلام برادر! واقعا از تو توقع نداشتم، شاید من میخواستم تو را امتحان کنم و ببینم تا چه اندازه من و مکتب برایت اهمیت داریم! و تو چه خوب از این امتحان بیرون آمدی، الان راست و حقیقت برایت میگم که هر چه گفتم فقط فقط برای امتحان تو بود وگرنه احمدالحسن کسی نیست که دوست و برادر خودش را به خاطر پول و مادیات از خود براند... فردا هر کجا که هستی خودت را به مکتب برسان تا در همه موارد به توافق برسیم ما باید با کمک هم کارهای بزرگی انجام دهیم، کارهایی که من به تنهایی از پس آن برنمیآیم...
احمد همبوشی متن را نوشت و دکمه ارسال را زد و در همین حین پیامی از مایکل آمد... مایکل نوشته بود:
_تنها کاری تونستیم بکنیم مسدود کردن حسابهای مجازی حیدر مشتت بود اما جلوی انتشار خزعبلاتی که گفته و داره دست به دست میشه را نمیتونیم بگیریم، فقط تا هنوز کار بیخ پیدا نکرده حیدرمشتت را پیدا کن و بکشان سمت خودت...
همبوشی میخواست جواب مایکل را بدهد که پیامی از حیدر مشتت آمد:
_باشه فردا میام مکتب اما وای به حالت اگر قصد گول زدنم را داشته باشی یا بخوای دوباره همه چیز را به نفع خودت تمام کنی
همبوشی با خواندن این پیام، لبخندی زد و زیر لب گفت:
_بی صبرانه منتظرتم..
و بعد پیامی برای مایکل فرستاد:
_فردا قرار است حیدر با پای خودش به مکتب بیاید.
مایکل نوشت:
_خیلی خوب، پس طبق قرارمان عمل کن...
همبوشی لبخندی مرموزانه زد و سرش را به پشتی صندلی تکیه داد، دستانش را از هم باز کرد و به سقف خیره شد...
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
💖رمان سامری_در_فیسبوک💖
قسمت ۹۵ و ۹۶
همبوشی مثل همیشه داخل مکتبی که راه انداخته بود پشت مانیتور نشسته بود و حالا در قالب نائب و جانشین امام زمان از طریق فضاهای مجازی که عمدتا همه از اسرائیل کنترل میشد، پیام و رسالت خود را به اقصی نقاط زمین میرساند.
متاسفانه بیانیههایی که حیدر مشتت داده بود وقفه در کارش انداخته بود و عدهای به او مشکوک شده بودند و گویا تا از فرزند امام زمان معجزه نمیدادند دست بردار نبودند.
همبوشی باید ترفند میزد که میتوانست باران سوالات پر از شبهه و شک کسانی که کمی به سمت او گشته بودند را جواب دهد، پس باید درست فکر میکرد و بادقت جواب میداد.
همبوشی سوال یکی از مخاطبین را خواند و زیر لب زمزمه کرد:
_خدا لعنتت کند حیدر مشتت که این آتش را به جان من انداختی..
و در همین حین صدای تقه ای که به در خورد به گوش رسید و پشت سرش صدای حیدر مشتت بلند شد.
حیدر داخل شد و همبوشی از پشت میز بلند شد و همانطور که دستهایش را از هم باز کرده بود گفت:
_به به! سلام بر تنها یار و مددکار احمدالحسن، درود بر یمانی ظهور، خوش آمدی حیدر جان...
حیدر مشتت که این مهربانی کذایی مشکوکش کرده بود چشم هایش را ریز کرد و گفت:
_ببینم چه نقشه ای توی کله ات هست که داری اینجور وانمود میکنی که اصلا از دست من ناراحت نیستی و طوری برخورد میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده...
همبوشی صندلی روبه روی میز را به او تعارف کرد و خودش روی صندلی پشت میز نشست و قهقه ای زد و گفت:
_مگر اتفاقی افتاده که من از تو دلگیر باشم؟! یه برادر سوتفاهم براش پیش اومده و الانم رفع سوتفاهم میشه.
حیدر نفس بلندی کشیدی و گفت:
_یعنی باور کنم اونهمه بیانیهای که من دادم را نخوندی و اصلا هم مؤثر نبوده و طرفدارات ریزش نکردن که اینطور بیخیال حرف میزنی؟!
همبوشی از بغل مانیتور خودش را جلو کشید و سرش را نزدیک آورد و گفت:
_مثل اینکه یادت رفته این فضاهای مجازی از کجا نشأت میگیره و کنترل میشه و سلطان شبکه های اینترنتی و رسانه کل دنیا کی هست؟!
و بعد صدایش را بالاتر برد و گفت:
_اون کسی که این فضا را تحت اختیار من گذاشت که برای اهدافش تلاش کنم، همون هم میتونی یه حمله کوچک را در نطفه خفه کنه و بیانیه ها را پاک کنه بطوریکه انگار اصلا از اول هم وجود نداشتن...
حیدر دستش را مشت کرد و گفت:
_این اول کاره اگر بخوای با من کنار نیای یک گروه را اجیر کردم که توی تمام شهرهای عراق بلندگو گردانی کنند و پتهات را بریزن روی آب و کار به جایی برسه که بیان دستگیرت کنند و تو هم به زندان بندازن...
همبوشی از جا بلند شد و همانطور که به سمت آشپزخانه میرفت گفت:
_ببین رفیق، نیومدی اینجا بجنگی، اومدی توافق کنیم حالا بزار یه قهوه بیارم بخوریم بعد میریم سر اصل مطلب که نه تو ناراضی باشی و نه من...
مشتت سری تکان داد و همبوشی بعد از لحظاتی با سینی که دو فنجان قهوه داخلش دیده میشد برگشت،
سینی را روی میز گذاشت و پشت سر حیدر مشتت ایستاد و با دو دستش شانه های او را در دست گرفت و با لحنی مهربان گفت:
_ما همکار همیم و از آن گذشته با هم برادریم، برادر با بردار که نمیجنگه
و با زدن این حرف، سرنگی را که در دست داشت داخل گردن حیدر فرو کرد و مایع داخلش را به مشتت بینوا تزریق کرد، رعشه ای بر جان حیدر مشتت افتاد و بعد از چند دقیقه روی زمین سرنگون شد.
همبوشی با شتاب بیرون رفت و بعد از لحظاتی با دو مرد برگشت و رو به آنها گفت:
_اینو با احتیاط بکشونین ببرین داخل ماشینش بزارین، نباید کسی شما را ببیند
ماشین را ببرین توی جاده خارج شهر، یه جایی وسط جاده رهاش کنید، حواستون باشه حیدر را بزارین پشت رول اینجوری هرکس ببینه فکر میکنه در حین رانندگی طوریش شده و پزشکی قانونی هم سکته قلبی را عامل مرگ اعلام میکنه...
خبر مرگ خاموش حیدر مشتت مانند توپ در بین مریدهای او و احمد همبوشی صدا کرد، علت مرگ او را سکته قلبی عنوان کردند و این شد بهانه ای برای خودنمایی احمدبصری...
خیلی از مریدهای احمد بصری که با بیانیه های حیدر مشتت ریزش کرده بودند و مشتت را به عنوان مراد خود برگزیده بودند با پیامهای مختلف به احمد همبوشی بیزاری و برائت خودشون را اعلام میکردند...
همبوشی همانطور که خیره به پیامها و صفحه مانیتور بود ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد، فکری که میتوانست تمام معادلات را به نفع او تمام کند، پس لبخند موزیانهای زد و دستانش روی کیبور به کار افتاد و بیانیه مهمی را شروع به تایپ کرد،
در این بیانیه بعد از حمد و سپاس خدا
خود را به صورت.....
نویسنده؛ طاهرهسادات حسینی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(4).mp3
زمان:
حجم:
16.1M
🌹دعای عهد با صدای اباذر الحلواجی
┄┅┅🍃🍃┅┅┄