eitaa logo
صبح نزدیک
97 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 دعای هر روز ماه صفر ✅در مفاتیح الجنان آمده است که اگر کسی خواهد که محفوظ ماند از بلاهای نازله در این ماه در هر روز ده مرتبه این دعا را بخواند 🔹يا شَدِيدَ الْقُوىٰ وَ يَا شَدِيدَ الْمِحالِ، يَا عَزِيزُ يَا عَزِيزُ يَا عَزِيزُ، ذَلَّتْ بِعَظَمَتِكَ جَمِيعُ خَلْقِكَ فَاكْفِنِى شَرَّ خَلْقِكَ، يَا مُحْسِنُ يَا مُجْمِلُ يَا مُنْعِمُ يَا مُفْضِلُ، يَا لَاإِلٰهَ إِلّا أَنْتَ سُبْحانَكَ إِنِّى كُنْتُ مِنَ الظَّالِمِينَ فَاسْتَجَبْنا لَهُ وَنَجَّيْناهُ مِنَ الْغَمِّ وَكَذٰلِكَ نُنْجِى الْمُؤْمِنِينَ، وَصَلَّى اللّٰهُ عَلىٰ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّيِّبِينَ الطَّاهِرِينَ.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💥سرلشکر رحیم صفوی: الان آتش بس نیستیم، در مرحله جنگیم! هر آن ممکن است جنگ مجددی بین ایران و اسرائیل رخ بدهد؛ باید استراتژی هجوم اتخاذ کنیم؛ بهترین پدافند حمله است. https://eitaa.com/samn910
42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸 💢 مستند «وطن فروش و وطن قاپ» ◼️◾️▪️ 🔹برداشتی آزاد از جلسه دادگاه محاکمه افرادی که متهم به وطن فروشی هستند! https://eitaa.com/samn910
⁉️ چرا مطالبه گران این مطلب مهم رسانه رهبری را کرده و منتشر نمی کنند ⁉️ 👌مطالبه ای که کشور را به سمت بی ثباتی ببرد،بازی در زمین دشمن است 👆👆👆 👆👆👆 هشدار صریح به افرادی که قصد دارند خطاهای رئیس جمهور را با استیضاح بپوشانند ‼️ ❌ هرچند قطعا اکثریت مجلس همصدا با این جماعت نیست و رهبری در این شرایط جنگی اصلا اصلا اجازه چنین کاری نمیدهند، 👈 اما همین جو درست کردنهای بیخود و وقت نیروهای انقلابی را گرفتن و دعوا درست کردن، خودش یک ضرر بزرگ هست. 👆👆 ایکاش بفهمند این جماعت که استیضاح چه تبعات سنگینی برای کشور دارد. ❌ دست بردارید از این بازیهای کودکانه که نفعش فقط به جیب اسرائیل خبیث می رود 👆👆 از مطالبه گران استیضاح بخواهید این مطلب رسانه رهبری را نشر دهند و سانسور نکنند ‼️‼️
بالا بردن حوصله (۱) 🔆 گفتیم که حوصله داشتن یکی از لازمه‌های تربیت بچه‌ است. حالا سوال پیش میاد که چیکار کنیم تا حوصله تربیت بچه‌ها و ازاد گذاشتن‌شون رو داشته باشیم⁉️ اولین کاری که می‌تونیم برای بالا بردن حوصله‌مون انجام بدیم، انجام دستورهاییه که تو معارف دینی‌مون درباره خوش‌اخلاقی و مبارزه با عصبانیت اومده.👌 این کارها تو بالا رفتن حوصله تاثیر خیلی خوبی داره☺️🌱 (۲۲) 📌 (۷۰) (شنبه تا چهارشنبه، حدود ۲۰:۲۰) 📚 برگرفته از کتاب @abbasivaladi
بالا بردن حوصله (۲) 🔆 بعضی از چیزها به قدری واضح هستن که بهشون توجه نمیشه! یکی از اون موارد «لزوم بچگی کردن بچه‌ها»ست. 🤨 ما حواسمون نیست که بچه‌ها، بچه‌ان و با بزرگترها فرق دارن؛ به خاطر همین وقتی بچگی می‌کنن، زود حوصله‌مون سر میره و خسته می‌شیم.😫 اگر قبول کنیم که بچه‌، بچه است و نیاز به آزادی داره، دیگه حوصله‌مون سر نمیره؛ و از اون طرف وقتی بچه‌مون جست و خیز نداشته باشه نگرانش بشیم که چرا نیاز آزادی‌ش رو پاسخ نمیده؟ 😟 (۲۳) 📌 (۷۱) (شنبه تا چهارشنبه، حدود ۲۰:۲۰) 📚 برگرفته از کتاب @abbasivaladi
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺مدعیان دروغین معنویت‼️ پریسا آشتیانی، بلاگر دین ستیزی که با لباس دین به جنگ با خدا آمده است. پروژه دین ستیزی و به انحراف کشیدن جامعه توسط بلاگرها در فضای مجازی رها شده جریان دارد و هر روز شاهد ظهور مدعیان دروغینی هستیم که ادعای هدایت معنوی جامعه را دارند. متولیان فرهنگی و کارشناسان دینی چه موضعگیری در برابر این شیاطین مجازی دارند؟ چه کسی مسول برخورد و ممانعت از فعالیت این کاسبان معنوی است؟ با تشکر از آقای محمدعلی از تلاش و همت ایشان در نقد این افراد! https://eitaa.com/samn910
🔰شرح کوتاه 20 📜 حکمت 20 👈امام علی (ع) می‌فرماید اگر انسان‌های با شخصیت و جوانمرد دچار اشتباهی شدند، باید از خطاشان بگذریم و سرزنششان نکنیم؛ چون هیچ‌کس از اشتباه مصون نیست و این افراد به خاطر خوبی‌های گذشته‌شان شایسته بخشش‌اند. بزرگ‌ کردن لغزش چنین کسانی بی‌انصافی است، چون خدا هم حامی آن‌هاست و نمی‌گذارد آبرویشان برود. در واقع، اگر خودمان هم اهل اخلاق و خوبی باشیم، خدا هنگام خطا دستمان را می‌گیرد و حفظمان می‌کند. به قول قدیمی‌ها، حتی بهترین اسب یا شمشیر هم ممکن است گاهی بلغزد یا کار نکند. ✍️ احسان عبادی https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از ایران همدل
📣 گلریزان ۲۰ میلیارد تومانی زائران اربعین برای تهیه غذای مردم مظلوم غزه 👈 عاشقان کربلا و راهیان راهپیمایی اربعین! کودکان گرسنه غزه را دریابید: سهم شما ۲۰۰ هزار تومان 📲 از لینک زیر در گلریزان مشارکت کنید https://ble.ir/irane_hamdel/-3324126945798594879/1754064993653
به همین سادگی پدرم به اولین خواستگارم جواب مثبت داد و ته تغاری اش را به خانه بخت فرستاد. چند روز بعد، مراسم شیرینی خوران در خانه ما برگزار شد. مردها توی یک اتاق نشسته بودند و زن ها توی اتاقی دیگر. من توی انباری گوشه حیاط قایم شده بودم و زارزار گریه می کردم. خدیجه، همه جا را دنبالم گشته بود تا عاقبت پیدایم کرد. وقتی مرا با آن حال زار دید، شروع کرد به نصیحت کردن و گفت: «دختر! این کارها چه معنی دارد؟! مگر بچه شده ای؟! تو دیگر چهارده سالت است. همه دخترهای هم سن و سال تو آرزو دارند پسری مثل صمد به خواستگاری شان بیاید و ازدواج کنند. مگر صمد چه عیبی دارد؟ قسمت 2⃣1⃣ خانواده خوب ندارد که دارد. پدر و مادر خوب ندارد که دارد. امسال ازدواج نکنی، سال دیگر باید شوهر کنی. هر دختری دیر یا زود باید برود خانه بخت. چه کسی بهتر از صمد. تو فکر می کنی توی این روستای به این کوچکی شوهری بهتر از صمد گیرت میآید؟! نکند منتظری شاهزاده ای از آن طرف دنیا بیاید و دستت را بگیرد و ببردت توی قصر رویاها. دختر دیوانه نشو. لگد به بختت نزن. صمد پسر خوبی است تو را هم دیده و خواسته. از خر شیطان بیا پایین. کاری نکن پشیمان بشوند، بلند شوند و بروند. آن وقت می گویند حتماً دختره عیبی داشته و تا عمر داری باید بمانی کنج خانه.» با حرف های زن برادرم کمی آرام شدم. خدیجه دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط. از چاه برایم آب کشید. آب را توی تشتی ریخت و انگار که من بچه ای باشم، دست و صورتم را شست و مرا با خودش به اتاق برد. از خجالت داشتم می مردم. دست و پایم یخ کرده بود و قلبم به تاپ تاپ افتاده بود. خواهرم تا مرا دید، بلند شد و شال قرمزی روی سرم انداخت. همه دست زدند و به ترکی برایم شعر و ترانه خواندند. اما من هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که داشتم عروس می شدم. توی دلم خداخدا می کردم، هر چه زودتر مهمان ها بروند و پدرم را ببینم. مطمئن بودم همین که پدرم دستی روی سرم بکشد، غصه ها و دلواپسی هایم تمام می شود. ‍ قسمت :3⃣1⃣ چند روز از آن ماجرا گذشت. صبح یک روز بهاری بود. توی حیاط ایستاده بودم. حیاطمان خیلی بزرگ بود. دورتادورش اتاق بود. دو تا در داشت؛ یک درش به کوچه باز می شد و آن یکی درش به باغی که ما به آن می گفتیم باغچه. باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا. باغچه سرسبز و قشنگ شده بود. درخت ها جوانه زده بودند و برگ های کوچکشان زیر آفتاب دلچسب بهاری می درخشید. بعد از پشت سر گذاشتن زمستانی سرد، حالا دیدن این طبیعت سرسبز و هوای مطبوع و دلنشین، لذت بخش بود. یک دفعه صدایی شنیدم. انگار کسی از پشت درخت ها صدایم می کرد. اول ترسیدم و جا خوردم، کمی که گوش تیز کردم، صدا واضح تر شد و بعد هم یک نفر از دیوار کوتاهی که پشت درخت ها بود پرید توی باغچه. تا خواستم حرکتی بکنم، سایه ای از روی دیوار دوید و آمد روبه رویم ایستاد. باورم نمی شد. صمد بود. با شادی سلام داد. دستپاچه شدم. چادرم را روی سرم جابه جا کردم. سرم را پایین انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی جواب سلامش را بدهم، دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم و دویدم توی حیاط و پله ها را دو تا یکی کردم و رفتم توی اتاق و در را از تو قفل کردم. صمد کمی منتظر ایستاده بود. وقتی دیده بود خبری از من نیست، با اوقات تلخی یک راست رفته بود سراغ زن برادرم و از من شکایت کرده بود و گفته بود: " انگار قدم اصلاً مرا دوست ندارد. " 🍃قسمت :4⃣1⃣ " من با هزار مکافات از پایگاه مرخصی گرفته ام، فقط به این خاطر که بیایم قدم را ببینم و دو سه کلمه با او حرف بزنم. چند ساعت پشت باغچه خانه شان کشیک دادم تا او را تنهایی پیدا کردم. بی انصاف او حتی جواب سلامم را هم نداد. تا مرا دید، فرار کرد و رفت." نزدیک ظهر دیدم خدیجه آمد خانه ما و گفت: «قدم! عصر بیا کمکم. مهمان دارم، دست تنهام.» عصر رفتم خانه شان. داشت شام می پخت. رفتم کمکش. غافل از اینکه خدیجه برایم نقشه کشیده بود. همین که اذان مغرب را دادند و هوا تاریک شد، دیدم در باز شد و صمد آمد. از دست خدیجه کفری شدم. گفتم: «اگر مامان و حاج آقا بفهمند، هر دویمان را می کشند.» خدیجه خندید و گفت: «اگر تو دهانت سفت باشد، هیچ کس نمی فهمد. داداشت هم امشب خانه نیست. رفته سر زمین، آبیاری.» بعد از اینکه کمی خیالم راحت شد، زیر چشمی نگاهش کردم. چرا این شکلی بود؟! کچل بود. خدیجه تعارفش کرد و آمد توی اتاقی که من بودم. سلام داد. باز هم نتوانستم جوابش را بدهم. بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتم آن یکی اتاق. خدیجه صدایم کرد. جواب ندادم. کمی بعد با صمد آمدند توی اتاقی که من بودم. خدیجه با اشاره چشم و ابرو بهم فهماند کار درستی نمی کنم. بعد هم از اتاق بیرون رفت. من ماندم و صمد. قسمت :5⃣1⃣ کمی این پا و آن پا کردم