3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#فوری
💥سرلشکر رحیم صفوی: الان آتش بس نیستیم، در مرحله جنگیم! هر آن ممکن است جنگ مجددی بین ایران و اسرائیل رخ بدهد؛
باید استراتژی هجوم اتخاذ کنیم؛ بهترین پدافند حمله است.
https://eitaa.com/samn910
42M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷🇵🇸
💢 مستند «وطن فروش و وطن قاپ»
◼️◾️▪️
🔹برداشتی آزاد از جلسه دادگاه محاکمه افرادی که متهم به وطن فروشی هستند!
#مرگ_بر_اسرائیل
#ثامن_مرکزی
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از مکتب شهید سلیمانی اراک
⁉️ چرا مطالبه گران #استیضاح این مطلب مهم رسانه رهبری را #سانسور کرده و منتشر نمی کنند ⁉️
👌مطالبه ای که کشور را به سمت بی ثباتی ببرد،بازی در زمین دشمن است 👆👆👆
👆👆👆 هشدار صریح به افرادی که قصد دارند خطاهای رئیس جمهور را با #خطای_بزرگتر استیضاح بپوشانند ‼️
❌ هرچند قطعا اکثریت مجلس همصدا با این جماعت نیست و رهبری در این شرایط جنگی اصلا اصلا اجازه چنین کاری نمیدهند، 👈 اما همین جو درست کردنهای بیخود و وقت نیروهای انقلابی را گرفتن و دعوا درست کردن، خودش یک ضرر بزرگ هست.
👆👆 ایکاش بفهمند این جماعت که استیضاح چه تبعات سنگینی برای کشور دارد.
❌ دست بردارید از این بازیهای کودکانه که نفعش فقط به جیب اسرائیل خبیث می رود
👆👆 از مطالبه گران استیضاح بخواهید این مطلب رسانه رهبری را نشر دهند و سانسور نکنند ‼️‼️
بالا بردن حوصله (۱) 🔆
گفتیم که حوصله داشتن یکی از لازمههای تربیت بچه است. حالا سوال پیش میاد که چیکار کنیم تا حوصله تربیت بچهها و ازاد گذاشتنشون رو داشته باشیم⁉️
اولین کاری که میتونیم برای بالا بردن حوصلهمون انجام بدیم، انجام دستورهاییه که تو معارف دینیمون درباره خوشاخلاقی و مبارزه با عصبانیت اومده.👌
این کارها تو بالا رفتن حوصله تاثیر خیلی خوبی داره☺️🌱
#ازادی_در_تربیت (۲۲)
📌 #چطوری_تربیت_کنم (۷۰)
(شنبه تا چهارشنبه، حدود ۲۰:۲۰)
📚 برگرفته از کتاب #من_دیگر_ما
✍ #محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
بالا بردن حوصله (۲) 🔆
بعضی از چیزها به قدری واضح هستن که بهشون توجه نمیشه! یکی از اون موارد «لزوم بچگی کردن بچهها»ست. 🤨
ما حواسمون نیست که بچهها، بچهان و با بزرگترها فرق دارن؛ به خاطر همین وقتی بچگی میکنن، زود حوصلهمون سر میره و خسته میشیم.😫
اگر قبول کنیم که بچه، بچه است و نیاز به آزادی داره، دیگه حوصلهمون سر نمیره؛ و از اون طرف وقتی بچهمون جست و خیز نداشته باشه نگرانش بشیم که چرا نیاز آزادیش رو پاسخ نمیده؟ 😟
#ازادی_در_تربیت (۲۳)
📌 #چطوری_تربیت_کنم (۷۱)
(شنبه تا چهارشنبه، حدود ۲۰:۲۰)
📚 برگرفته از کتاب #من_دیگر_ما
✍ #محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔺مدعیان دروغین معنویت‼️
پریسا آشتیانی، بلاگر دین ستیزی که با لباس دین به جنگ با خدا آمده است.
پروژه دین ستیزی و به انحراف کشیدن جامعه توسط بلاگرها در فضای مجازی رها شده جریان دارد و هر روز شاهد ظهور مدعیان دروغینی هستیم که ادعای هدایت معنوی جامعه را دارند.
متولیان فرهنگی و کارشناسان دینی چه موضعگیری در برابر این شیاطین مجازی دارند؟
چه کسی مسول برخورد و ممانعت از فعالیت این کاسبان معنوی است؟
با تشکر از آقای محمدعلی از تلاش و همت ایشان در نقد این افراد!
#مدعیان_دروغین
#پریسا_آشتیانی
https://eitaa.com/samn910
🔰شرح کوتاه #حکمتهای_نهج_البلاغه 20
📜 حکمت 20
👈امام علی (ع) میفرماید اگر انسانهای با شخصیت و جوانمرد دچار اشتباهی شدند، باید از خطاشان بگذریم و سرزنششان نکنیم؛ چون هیچکس از اشتباه مصون نیست و این افراد به خاطر خوبیهای گذشتهشان شایسته بخششاند. بزرگ کردن لغزش چنین کسانی بیانصافی است، چون خدا هم حامی آنهاست و نمیگذارد آبرویشان برود. در واقع، اگر خودمان هم اهل اخلاق و خوبی باشیم، خدا هنگام خطا دستمان را میگیرد و حفظمان میکند. به قول قدیمیها، حتی بهترین اسب یا شمشیر هم ممکن است گاهی بلغزد یا کار نکند.
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از ایران همدل
📣 گلریزان ۲۰ میلیارد تومانی زائران اربعین برای تهیه غذای مردم مظلوم غزه
👈 عاشقان کربلا و راهیان راهپیمایی اربعین! کودکان گرسنه غزه را دریابید: سهم شما ۲۰۰ هزار تومان
📲 از لینک زیر در گلریزان مشارکت کنید
https://ble.ir/irane_hamdel/-3324126945798594879/1754064993653
به همین سادگی پدرم به اولین خواستگارم جواب مثبت داد و ته تغاری اش را به خانه بخت فرستاد.
چند روز بعد، مراسم شیرینی خوران در خانه ما برگزار شد. مردها توی یک اتاق نشسته بودند و زن ها توی اتاقی دیگر. من توی انباری گوشه حیاط قایم شده بودم و زارزار گریه می کردم. خدیجه، همه جا را دنبالم گشته بود تا عاقبت پیدایم کرد. وقتی مرا با آن حال زار دید، شروع کرد به نصیحت کردن و گفت: «دختر! این کارها چه معنی دارد؟! مگر بچه شده ای؟! تو دیگر چهارده سالت است. همه دخترهای هم سن و سال تو آرزو دارند پسری مثل صمد به خواستگاری شان بیاید و ازدواج کنند. مگر صمد چه عیبی دارد؟
قسمت 2⃣1⃣
خانواده خوب ندارد که دارد. پدر و مادر خوب ندارد که دارد. امسال ازدواج نکنی، سال دیگر باید شوهر کنی. هر دختری دیر یا زود باید برود خانه بخت. چه کسی بهتر از صمد. تو فکر می کنی توی این روستای به این کوچکی شوهری بهتر از صمد گیرت میآید؟! نکند منتظری شاهزاده ای از آن طرف دنیا بیاید و دستت را بگیرد و ببردت توی قصر رویاها. دختر دیوانه نشو. لگد به بختت نزن. صمد پسر خوبی است تو را هم دیده و خواسته. از خر شیطان بیا پایین. کاری نکن پشیمان بشوند، بلند شوند و بروند. آن وقت می گویند حتماً دختره عیبی داشته و تا عمر داری باید بمانی کنج خانه.»
با حرف های زن برادرم کمی آرام شدم. خدیجه دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط. از چاه برایم آب کشید. آب را توی تشتی ریخت و انگار که من بچه ای باشم، دست و صورتم را شست و مرا با خودش به اتاق برد. از خجالت داشتم می مردم. دست و پایم یخ کرده بود و قلبم به تاپ تاپ افتاده بود. خواهرم تا مرا دید، بلند شد و شال قرمزی روی سرم انداخت. همه دست زدند و به ترکی برایم شعر و ترانه خواندند. اما من هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که داشتم عروس می شدم. توی دلم خداخدا می کردم، هر چه زودتر مهمان ها بروند و پدرم را ببینم. مطمئن بودم همین که پدرم دستی روی سرم بکشد، غصه ها و دلواپسی هایم تمام می شود.
قسمت :3⃣1⃣
چند روز از آن ماجرا گذشت. صبح یک روز بهاری بود. توی حیاط ایستاده بودم. حیاطمان خیلی بزرگ بود. دورتادورش اتاق بود. دو تا در داشت؛ یک درش به کوچه باز می شد و آن یکی درش به باغی که ما به آن می گفتیم باغچه.
باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا. باغچه سرسبز و قشنگ شده بود. درخت ها جوانه زده بودند و برگ های کوچکشان زیر آفتاب دلچسب بهاری می درخشید. بعد از پشت سر گذاشتن زمستانی سرد، حالا دیدن این طبیعت سرسبز و هوای مطبوع و دلنشین، لذت بخش بود. یک دفعه صدایی شنیدم. انگار کسی از پشت درخت ها صدایم می کرد. اول ترسیدم و جا خوردم، کمی که گوش تیز کردم، صدا واضح تر شد و بعد هم یک نفر از دیوار کوتاهی که پشت درخت ها بود پرید توی باغچه. تا خواستم حرکتی بکنم، سایه ای از روی دیوار دوید و آمد روبه رویم ایستاد. باورم نمی شد. صمد بود. با شادی سلام داد. دستپاچه شدم. چادرم را روی سرم جابه جا کردم. سرم را پایین انداختم و بدون اینکه حرفی بزنم یا حتی جواب سلامش را بدهم، دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم و دویدم توی حیاط و پله ها را دو تا یکی کردم و رفتم توی اتاق و در را از تو قفل کردم.
صمد کمی منتظر ایستاده بود. وقتی دیده بود خبری از من نیست، با اوقات تلخی یک راست رفته بود سراغ زن برادرم و از من شکایت کرده بود و گفته بود: " انگار قدم اصلاً مرا دوست ندارد. "
🍃قسمت :4⃣1⃣
" من با هزار مکافات از پایگاه مرخصی گرفته ام، فقط به این خاطر که بیایم قدم را ببینم و دو سه کلمه با او حرف بزنم. چند ساعت پشت باغچه خانه شان کشیک دادم تا او را تنهایی پیدا کردم. بی انصاف او حتی جواب سلامم را هم نداد. تا مرا دید، فرار کرد و رفت."
نزدیک ظهر دیدم خدیجه آمد خانه ما و گفت: «قدم! عصر بیا کمکم. مهمان دارم، دست تنهام.»
عصر رفتم خانه شان. داشت شام می پخت. رفتم کمکش. غافل از اینکه خدیجه برایم نقشه کشیده بود. همین که اذان مغرب را دادند و هوا تاریک شد، دیدم در باز شد و صمد آمد. از دست خدیجه کفری شدم. گفتم: «اگر مامان و حاج آقا بفهمند، هر دویمان را می کشند.»
خدیجه خندید و گفت: «اگر تو دهانت سفت باشد، هیچ کس نمی فهمد. داداشت هم امشب خانه نیست. رفته سر زمین، آبیاری.»
بعد از اینکه کمی خیالم راحت شد، زیر چشمی نگاهش کردم. چرا این شکلی بود؟! کچل بود. خدیجه تعارفش کرد و آمد توی اتاقی که من بودم. سلام داد. باز هم نتوانستم جوابش را بدهم. بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتم آن یکی اتاق. خدیجه صدایم کرد. جواب ندادم. کمی بعد با صمد آمدند توی اتاقی که من بودم. خدیجه با اشاره چشم و ابرو بهم فهماند کار درستی نمی کنم. بعد هم از اتاق بیرون رفت. من ماندم و صمد.
قسمت :5⃣1⃣
کمی این پا و آن پا کردم
کردم و بلند شدم تا از زیر نگاه های سنگینش فرار کنم، ایستاد وسط چهارچوبِ در، دست هایش را باز کرد و جلوی راهم را گرفت. با لبخندی گفت: «کجا؟! چرا از من فرار می کنی؟! بنشین باهات کار دارم.»
سرم را پایین انداختم و نشستم. او هم نشست؛ البته با فاصله خیلی زیاد از من. بعد هم یک ریز شروع کرد به حرف زدن. گفت دوست دارم زنم این طور باشد. آن طور نباشد. گفت: «فعلاً سربازم و خدمتم که تمام شود، می خواهم بروم تهران دنبال یک کار درست و حسابی.» نگرانی را که توی صورتم دید، گفت: «شاید هم بمانم همین جا توی قایش.»
از شغلش گفت که سیمان کار است و توی تهران بهتر می تواند کار کند.
همان طور سرم را پایین انداخته بودم. چیزی نمی گفتم. صمد هم یک ریز حرف می زد. آخرش عصبانی شد و گفت: «تو هم چیزی بگو. حرفی بزن تا دلم خوش شود.»
چیزی برای گفتن نداشتم. چادرم را سفت از زیر گلو گرفته بودم و زل زده بودم به اتاق روبه رو. وقتی دید تلاشش برای به حرف درآوردنم بی فایده است، خودش شروع کرد به سؤال کردن. پرسید: «دوست داری کجا زندگی کنی؟!»
جواب ندادم. دست بردار نبود. پرسید: «دوست داری پیش مادرم زندگی کنی؟!»
بالاخره به حرف آمدم؛ اما فقط یک کلمه: «نه!» بعد هم سکوت.
ادامه دارد...✒️
🌹🕊 🕊🌹
🌹🍃🌹🍃
🍃🌹🍃
🌹🍃
🍃
قسمت :6⃣1⃣
#فصل_سوم
وقتی دید به این راحتی نمی تواند من را به حرف درآورد، او هم دیگر حرفی نزد. از فرصت استفاده کردم و به بهانه کمک به خدیجه رفتم و سفره را انداختم. غذا را هم من کشیدم. خدیجه اصرار می کرد: «تو برو پیش صمد بنشین با هم حرف بزنید تا من کارها را انجام بدهم»، اما من زیر بار نرفتم، ایستادم و کارهای آشپزخانه را انجام دادم. صمد تنها مانده بود. سر سفره هم پیش خدیجه نشستم.
بعد از شام، ظرف ها را جمع کردم و به بهانه چای آوردن و تمیز کردن آشپزخانه، از دستش فرار کردم.
صمد به خدیجه گفته بود: «فکر کنم قدم از من خوشش نمی آید. اگر اوضاع این طوری پیش برود، ما نمی توانیم با هم زندگی کنیم.»
خدیجه دلداری اش داده بود و گفته بود: «ناراحت نباش. این مسائل طبیعی ست. کمی که بگذرد، به تو علاقه مند می شود. باید صبر داشته باشی و تحمل کنی.»
صمد بعد از اینکه چایش را خورد، رفت. به خدیجه گفتم: «از او خوشم نمی آید. کچل است.» خدیجه خندید و گفت: «فقط مشکلت همین است. دیوانه؟! مثل اینکه سرباز است. چند ماه دیگر که سربازی اش تمام شود، کاکلش درمی آید.»
بعد پرسید: «مشکل دوم؟!»
ادامه دارد...✒️
🌹🕊 🕊🌹
قسمت :7⃣1⃣
#فصل_سوم
گفتم: «خیلی حرف می زند.»
خدیجه باز خندید و گفت: «این هم چاره دارد. صبر کن تو که از لاکت درآیی و رودربایستی را کنار بگذاری، بیچاره اش می کنی؛ دیگر اجازه حرف زدن ندارد.»
از حرف خدیجه خنده ام گرفت و این خنده سر حرف و شوخی را باز کرد و تا دیروقت بیدار ماندیم و گفتیم و خندیدیم.
چند روز بعد، مادر صمد خبر داد می خواهد به خانه ما بیاید.
عصر بود که آمد؛ خودش تنها، با یک بقچه لباس. مادرم تشکر کرد. بقچه را گرفت و گذاشت وسط اتاق و به من اشاره کرد بروم و بقچه را باز کنم. با اکراه رفتم نشستم وسط اتاق و گره بقچه را باز کردم. چندتایی بلوز و دامن و پارچه لباسی بود، که از هیچ کدامشان خوشم نیامد. بدون اینکه تشکر کنم، همان طور که بقچه را باز کرده بودم، لباس ها را تا کردم و توی بقچه گذاشتم و آن را گره زدم.
مادر صمد فهمید؛ اما به روی خودش نیاورد. مادرم هی لب گزید و ابرو بالا انداخت و اشاره کرد تشکر کنم، بخندم و بگویم که قشنگ است و خوشم آمده، اما من چیزی نگفتم. بُق کردم و گوشه اتاق نشستم.
مادر صمد رفته بود و همه چیز را برای او تعریف کرده بود. چند روز بعد، صمد آمد.
ادامه دارد...✒️
🌹🕊 🕊🌹
قسمت :9⃣1⃣
#فصل_سوم
رفتم و گوشه ای نشستم و آن را باز کردم. چند تا بلوز و دامن و روسری برایم خریده بود. از سلیقه اش خوشم آمد. نمی دانم چطور شد که یک دفعه دلم گرفت. لباس ها را جمع کردم و ریختم توی ساک و زیپش را بستم و دویدم توی حیاط. صمد نبود، رفته بود.
فردایش نیامد. پس فردا و روزهای بعد هم نیامد. کم کم داشتم نگرانش می شدم. به هیچ کس نمی توانستم راز دلم را بگویم. خجالت می کشیدم از مادرم بپرسم خبری از صمد دارد یا نه. یک روز که سرِ چشمه رفته بودم، از زن ها شنیدم پایگاه آماده باش است و به هیچ سربازی مرخصی نمی دهند. پدرم در خانه از تظاهرات ضد شاه حرف می زد و اینکه در اغلب شهرها حکومت نظامی شده و مردم شعارهای ضد حکومت و ضد شاه سر می دهند؛ اما روستای ما امن و امان بود و مردم به زندگی آرام خود مشغول بودند.
یک ماه از آخرین باری که صمد را دیده بودم، می گذشت. آن روز خدیجه و برادرم خانه ما بودند، نشسته بودیم روی ایوان. مثل تمام خانه های روستایی، درِ حیاط ما هم جز شب ها، همیشه باز بود. شنیدم یک نفر از پشت در صدا می زند: «یاالله... یاالله...» صمد بود. برای اولین بار از شنیدن صدایش حال دیگری بهم دست داد. ق
بالا بردن حوصله (۳) 🔆
توجه به نتیجه یکی از عوامل انگیزه بخشه که میتونه حوصله ما رو به شدت افزایش بده.🌿
ما باید بارها آثار آزادی و خطرهای محدود کردن بچهها رو بخونیم، باور کنیم و جدی بگیریم تا آستانه تحملمون بالا بره.✨
اگر پدر و مادر بدونن که با آزاد گذاشتن بچهشون چه خدمتی در حق بچه و با محدود کردنش چه جفایی به اون میکنن، قطعا حوصله و انگیزهٔ کافی برای آزاد گذاشتن بچه پیدا میکنن.👌
#ازادی_در_تربیت (۲۴)
📌 #چطوری_تربیت_کنم (۷۲)
(شنبه تا چهارشنبه، حدود ۲۰:۲۰)
📚 برگرفته از کتاب #من_دیگر_ما
✍ #محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi