👌 تأکید #آیتالله_حقشناس بر #مراقبه به جای #ذکر
حضرت استاد آیت الله جاودان مدظله العالی:
🔹 هیچگاه دستور ذکر نمیدادند. بنده در خاطر ندارم که توصیه ذکر کرده باشند. آن چیزی که میفرمودند، و صد بار و هزار بار ما از ایشان شنیده بودیم مراقبه بود.
⚠️ مراقب چشمت باش.
⚠️ مراقب گوشت باش.
⚠️ مراقب زبانت باش که آن را چگونه به کار میبری...
#عرفان_اسلامی
#توصیه_علما
#مراقبه
#ذکر
✳️ هر دم از این باغ بری می رسد...
🔰 باز هم متنی در فضای مجازی پخش شده است به عنوان اعمال روز چهارشنبه آخر ماه صفر!!!!
نویسندگان این پیام ، همان اعمال جعلی روز یکشنبه آخر ماه صفر را آورده اند و لطف کرده اند در کنارش چند نماز جدید هم اختراع کرده و اضافه کرده اند!!!!!!
👈 لطف بیشتر هم کرده اند و زیرش منبعی نوشته اند به نام مرقاه الجنان !
✅ در پاسخ باید بگوییم این کتاب ، قدمت خاصی ندارد و اخیرا چاپ شده و متنی هم که آورده هیچ سند قدیمی و حدیثی و روایی ندارد ، پس قطعا قابل اعتنا نیست
چرا عادت کرده ایم مطلب جعلی را بدون سند پخش کنیم؟ چرا؟
🌀 در ضمن پیشاپیش هم عرض کنیم که اینکه عده ای این مطلب که پیامبر قسم یاد کرده اند که هرکس در آخرین جمعه ماه صفر ، حدیث کسا بخواند و... هم جعلی هست و هیچ سندی ندارد و دروغ بزرگی هست که به پیامبر (ص) نسبت داده شده
پیشاپیش گفتیم که نگویند نگفتید 😊
🔰 منظور ما این حدیثی که به پیامبر نسبت دادند بود ، که جعلی هست، نه حدیث کسا ( بد برداشت نشود )
✳️ قرآن خواندن خوب است، حدیث کسا خواندن خوب است، اما اینکه بیاییم چیزی را به دروغ به دین و پیامبر (ص) و ... نسبت دهیم، قطعا کار بد و ناپسندی است
💠💠 ایکاش یک بار برای همشه بعضی ها یاد بگیرند قبل انتشار هر عمل و دستورالعملی که به نام دین است ، قبلش یک تحقیق ساده بکنند !!! 👌
✍️ احسان عبادی
https://eitaa.com/samn910
0⃣3⃣ تا 3⃣3⃣
بگو ببینم دیگری را دوست داری؟!»
ـ وای... نه... نه به خدا. این چه حرفیه. من کسی را دوست ندارم.
خنده اش گرفت. گفت: «ببین قدم جان! من تو را خیلی دوست دارم. اما تو هم باید من را دوست داشته باشی. عشق و علاقه باید دوطرفه باشد. من نمی خواهم از روی اجبار زن من بشوی.
اگر دوستم نداری، بگو. باور کن بدون اینکه مشکلی پیش بیاید، همه چیز را تمام می کنم.»
همان طور سر پا ایستاده و تکیه ام را به رختخواب ها داده بودم. صمد روبه رویم بود. توی تاریکی محو می دیدمش. آهسته گفتم: «من هیچ کسی را دوست ندارم. فقطِ فقط از شما خجالت می کشم.»
نفسی کشید و گفت: «دوستم داری یا نه؟!»
جواب ندادم. گفت: «می دانم دختر نجیبی هستی. من این نجابت و حیایت را دوست دارم. اما اشکالی ندارد اگر با هم حرف بزنیم. اگر قسمت شود، می خواهیم یک عمر با هم زندگی کنیم. دوستم داری یا نه؟!»
جواب ندادم. گفت: «جان حاج آقایت جوابم را بده. دوستم داری؟!»
آهسته جواب دادم: «بله.»
انگار منتظر همین یک کلمه بود. شروع کرد به اظهار علاقه کردن. گفت: «به همین زودی سربازی ام تمام می شود. می خواهم کار کنم، زمین بخرم و خانه ای بسازم. قدم! به تو احتیاج دارم. تو باید تکیه گاهم باشی.» بعد هم از اعتقاداتش گفت و گفت از اینکه زن مؤمن و باحجابی مثل من گیرش افتاده خوشحال است.
قشنگ حرف می زد و حرف هایش برایم تازگی داشت.
همان شب فکر کردم هیچ مردی در این روستا مثل صمد نیست. هیچ کس را سراغ نداشتم به زنش گفته باشد تکیه گاهم باش. من گوش می دادم و گاهی هم چیزی می گفتم. ساعت ها برایم حرف زد؛ از خیلی چیزها، از خاطرات گذشته، از فرارهای من و دلتنگی های خودش، از اینکه به چه امید و آرزویی برای دیدن من می آمده و همیشه با کم توجهی من روبه رو می شده، اما یک دفعه انگار چیزی یادش افتاده باشد، گفت: «مثل اینکه آمده بودی رختخواب ببری!»
راست می گفت. خندیدم و پتویی برداشتم و رفتم توی آن یکی اتاق، دیدم خدیجه بدون لحاف و تشک خوابش برده. زن برادرهای دیگرم هم توی حیاط بودند. کشیک می دادند مبادا برادرهایم سر برسند.
ساعت چهار صبح بود. صمد آمد توی حیاط و از زن برادرهایم تشکر کرد و گفت: «دست همه تان درد نکند. حالا خیالم راحت شد. با خیال آسوده می روم دنبال کارهای عقد و عروسی.»
وقتی خداحافظی کرد، تا جلوی در با او رفتم. این اولین باری بود بدرقه اش می کردم.
در روستا، پاییز که از راه می رسد، عروسی ها هم رونق می گیرند. مردم بعد از برداشت محصولاتشان آستین بالا می زنند و دنبال کار خیر جوان ها می روند.
دوازدهم آذرماه 1356 بود. صبح زود آماده شدیم برای جاری کردن خطبه عقد به دمق برویم. آن وقت دمق مرکز بخش بود. صمد و پدرش به خانه ما آمدند. چادر سرکردم و به همراه پدرم به راه افتادم. مادرم تا جلوی در بدرقه ام کرد. مرا بوسید و بیخ گوشم برایم دعا خواند. من ترک موتور پدرم نشستم و صمد هم ترک موتور پدرش. دمق یک محضرخانه بیشتر نداشت. صاحب محضرخانه پیرمرد خوش رویی بود. شناسنامه من و صمد را گرفت. کمی سربه سر صمد گذاشت و گفت: «برو خدا را شکر کن شناسنامه عروس خانم عکس دار نیست و من نمی توانم برای تو عقدش کنم. از این موقعیت خوب بهره ببر و خودت را توی هچل نینداز.»
ما به این شوخی خندیدیم؛ اما وقتی متوجه شدیم محضردار به هیچ عنوان با شناسنامه بدون عکس خطبه عقد را جاری نمی کند، اول ناراحت شدیم و بعد دست از پا درازتر سوار موتورها شدیم و برگشتیم قایش. همه تعجب کرده بودند چطور به این زودی برگشته ایم. برایشان توضیح دادیم. موتورها را گذاشتیم خانه. سوار مینی بوس شدیم و رفتیم همدان.
عصر بود که رسیدیم. پدر صمد گفت: «بهتر است اول برویم عکس بگیریم.»
همدان، میدانِ بزرگ و قشنگی داشت که بسیار زیبا و دیدنی بود. توی این میدان، پر از باغچه و سبزه و گل بود. وسط میدان حوض بزرگ و پرآبی قرار داشت. وسط این حوض هم روی پایه ای سنگی، مجسمه شاه، سوار بر اسب، ایستاده بود. عکاس دوره گردی توی میدان عکس می گرفت. پدر صمد گفت: «بهتر است همین جا عکس بگیریم.» بعد رفت و با عکاس صحبت کرد. عکاس به من اشاره کرد تا روی پیت هفده کیلویی روغنی، که کنار شمشادها بود، بنشینم. عکاس رفت پشت دوربین پایه دارش ایستاد. پارچه سیاهی را که به دوربین وصل بود، روی سرش انداخت و دستش را توی هوا نگه داشت و گفت: « اینجا را نگاه کن.» من نشستم و صاف و بی حرکت به دست عکاس خیره شدم. کمی بعد، عکاس از زیر پارچه سیاه بیرون آمد و گفت: «نیم ساعت دیگر عکس حاضر می شود.»
دورمیدان گشتیم تا عکس ها آماده شد. پدر صمد عکس ها را گرفت و به من داد. خیلی زشت و بد افتاده بودم. به پدرم نگاه کردم و گفتم: «حاج آقا! یعنی من این شکلی ام؟!»
پدرم اخم کرد و گفت: «آقا چرا این طوری عکس گرفتی. دختر من که این شکلی نیست.»
عکاس چیزی نگفت. او داشت پولش را می شمرد؛ اما پدر صمد گفت: «خیلی هم قشنگ و خوب است عروس من، هیچ عیبی ندارد.»
عکس ها را توی کیفم گذاشتم و راه افتادیم طرف خانه دوست پدر صمد. شب را آنجا خوابیدیم.
✫⇠قسمت :4⃣3⃣
#فصل_پنجم
صبح زود پدرم رفت و شناسنامه ام را عکس دار کرد و آمد دنبال ما تا برویم محضر. عاقد شناسنامه هایمان را گرفت و مبلغ مهریه را از پدرم پرسید و بعد گفت: «خانم قدم خیر محمدی کنعان! وکیلم شما را با یک جلد کلام الله مجید و مبلغ ده هزار تومان پول به عقد آقای...» بقیه جمله عاقد را نشنیدم. دلم شور می زد. به پدرم نگاه کردم. لبخندی روی لب هایش نشسته بود. سرش را چند بار به علامت تأیید تکان داد.گفتم: «با اجازه پدرم، بله.»
محضردار دفتر بزرگی را جلوی من و صمد گذاشت تا امضا کنیم. من که مدرسه نرفته بودم و سواد نداشتم، به جای امضا جاهایی را که محضردار نشانم می داد، انگشت می زدم. اما صمد امضا می کرد.
از محضر که بیرون آمدیم، حال دیگری داشتم. حس می کردم چیزی و کسی دارد من را از پدرم جدا می کند. به همین خاطر تمام مدت بغض کرده بودم و کنار پدرم ایستاده بودم و یک لحظه از او جدا نمی شدم.
ظهر بود و موقع ناهار. به قهوه خانه ای رفتیم و پدر صمد سفارش دیزی داد. من و پدرم کنار هم نشستیم. صمد طوری که کسی متوجه نشود، اشاره کرد بروم پیش او بنشینم. خودم را به آن راه زدم که یعنی نفهمیدم. صمد روی پایش بند نبود. مدام از این طرف به آن طرف می رفت و می آمد کنار میز می ایستاد و می گفت: «چیزی کم و کسر ندارید.»
✫⇠قسمت 5⃣3⃣
عاقبت پدرش از دستش عصبانی شد و گفت: «چرا. بیا بنشین. تو را کم داریم.»
دیزی ها را که آوردند، مانده بودم چطور پیش صمد و پدرش غذا بخورم. از طرفی هم، خیلی گرسنه بودم. چاره ای نداشتم. وقتی همه مشغول غذا خوردن شدند، چادرم را روی صورتم کشیدم و بدون اینکه سرم را بالا بگیرم، غذا را تا آخر خوردم. آبگوشت خوشمزه ای بود. بعد از ناهار سوار مینی بوس شدیم تا به روستا برگردیم. صمد به من اشاره کرد بروم کنارش بنشینم. آهسته به پدرم گفتم: «حاج آقا من می خواهم پیش شما بنشینم.»
رفتم کنار پنجره نشستم. پدرم هم کنارم نشست. می دانستم صمد از دستم ناراحت شده، به همین خاطر تا به روستا برسیم، یک بار هم برنگشتم به او، که هم ردیف ما نشسته بود، نگاه کنم.
به قایش که رسیدیم، همه منتظرمان بودند. خواهرها، زن برادرها و فامیل به خانه ما آمده بودند. تا من را دیدند، به طرفم دویدند. تبریک می گفتند و دیده بوسی می کردند. صمد و پدرش تا جلوی در خانه با ما آمدند. از آنجا خداحافظی کردند و رفتند.
با رفتن صمد، تازه فهمیدم در این یک روزی که با هم بودیم چقدر به او دل بسته ام. دوست داشتم بود و کنارم می ماند. تا شب چشمم به در بود. منتظر بودم تا هر لحظه در باز شود و او به خانه ما بیاید، اما نیامد.
✫⇠قسمت6⃣3⃣
فردا صبح موقع خوردن صبحانه، حس بدی داشتم. از پدرم خجالت می کشیدم. منی که از بچگی روی پای او یا کنار او نشسته و صبحانه خورده بودم، حالا حس می کردم فاصله ای عمیق بین من و او ایجاد شده. پدرم توی فکر بود، سرش را پایین انداخته و بدون اینکه چیزی بگوید، مشغول خوردن صبحانه اش بود.
کمی بعد پدرم از خانه بیرون رفت. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای مادرم را شنیدم. از توی حیاط صدایم می کرد: «قدم! بیا آقا صمد آمده.»
نفهمیدم چطور پله ها را دو تا یکی کردم و با دمپایی لنگه به لنگه خودم را به حیاط رساندم. صمد لباس سربازی پوشیده بود. ساکش هم دستش بود. برای اولین بار زودتر از او سلام دادم. خنده اش گرفت.
گفت: «خوبی؟!»
خوب نبودم. دلم به همین زودی برایش تنگ شده بود. گفت: «من دارم می روم پایگاه. مرخصی هایم تمام شده. فکر کنم تا عروسی دیگر همدیگر را نبینیم. مواظب خودت باش.»
گریه ام گرفته بود. وقتی که رفت، تازه متوجه دانه های اشکی شدم که بی اختیار سُر می خورد روی گونه هایم. صورتم خیس شده بود. بغض ته گلویم را چنگ می زد. دلم نمی خواست کسی من را با آن حال و روز ببیند.
✫⇠قسمت7⃣3⃣
دویدم توی باغچه. زیر همان درختی که اولین بار بعد از نامزدی دیده بودمش، نشستم و گریه کردم.
جایگاه زن در جامعه 🥰
اگر مسئله استعدادهای فردی هر کس (زن و مرد) تو جامعه جا بیوفته، اونوقت دیگه بانوان خواهان حضور مردانه تو جامعه نمیشن و وقتی که مسئولیتهای خونه رو بر عهده گرفتن، احساس شکست و عقب موندگی نمیکنن؛ بلکه خودشون رو تو مسیر رشد و کمال میبینن👌
ارزش همچین زنی، از هزاران مردی که از وظایف خودشون کوتاهی میکنن، بیشتره.
اصلا کار خونه، به قدری ارزشمنده، که خداوند ذرهای از اون رو فراموش نکرده و برای کوچکترین کار، بزرگترین پاداش رو قرار داده😌
💠 آقا امیرالمومنین علی (علیه السلام) فرمودند:«جهاد زن نیکو شوهرداری کردن است.» نهجالبلاغه، حکمت ۱۳۶.
📌 #چطوری_همسرداری_کنم؟(۲۸)
(شنبه، دوشنبه و چهارشنبه، حدود ۱۵:۰۰)
📚 برگرفته از کتاب #تا_ساحل_آرامش
✍ #محسن_عباسی_ولدی
https://eitaa.com/samn910
بالا بردن حوصله (۵) 🔆
محبت کردن به کودک از برترین عبادت هاست و قطعا یکی از اصلیترین راههای ابراز محبت به بچههای زیر هفت سال، آزاد گذاشتن اونهاست.🧡
کسایی که نگاه معنوی به زندگی دارن، تحمل آزادی بچه رو یک فرصت خوب برای عبادت کردن میدونن. به خاطر همین وقتی بچهشون رو آزاد میذارن، نه تنها خسته نمیشن، بلکه احساس خوبی هم دارن.😍
💠امام صادق (علیهالسلام) فرمودند: موسی بن عمران به خداوند عرضه داشت: پروردگارا! کدام عمل نزد تو برتر است؟ خداوند فرمود: دوست داشتن کودکان، زیرا سرشت آنان بر توحید من است.🌱
#ازادی_در_تربیت (۲۶)
📌 #چطوری_تربیت_کنم (۷۴)
(شنبه تا چهارشنبه، حدود ۲۰:۲۰)
📚 برگرفته از کتاب #من_دیگر_ما
✍ #محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi
https://eitaa.com/samn910
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من کاملا حیرانم از رفتار مردم: فهمیدم به کسانی که ۱۴۰۱ اعتراض داشتند هم باید طور دیگری نگاه کرد!
بهروز افخمی، فیلمساز: همین بچههایی که فکر میکردیم که ضدانقلاب شدند یعنی کسایی که مثلاً در تظاهرات ۱۴۰۱ شرکت کرده بودند، من فکر کردم که اصلاً به همان هم باید یک طور دیگری نگاه کرد. گفته بودم همان موقع هم که اگر یکی مثل قاسم سلیمانی میآمد وسط اینها، وسط این تظاهرات، جمعشان میکرد و برایشان سخنرانی میکرد، میتوانست هواپیمای دربست بگیرد و بروند سوریه.
https://eitaa.com/samn910
صبح نزدیک
من کاملا حیرانم از رفتار مردم: فهمیدم به کسانی که ۱۴۰۱ اعتراض داشتند هم باید طور دیگری نگاه کرد!
جنگ برای ما ایرانی ها تفریحه 😆
50.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞ببینید:
💠 داستان مسافران فیروزه ای
😔خدا نکنه آدم لنگ پول باشه...
🪴اندیشکده مهدویت و انقلاب اسلامی مسجد مقدس جمکران
https://eitaa.com/samn910
فراموش نکنید چهارشنبه آخر ماه صفر سوره های الانشراح والتين والنصر والتوحيد هر کدام (٧) مرتبه بخوانید
ان شاالله تا سال آینده محتاج کسی نمیشویدو رزق و روزیتان زیاد میشود حاضرین به غايبین خبر بدهند
خدا بیامرزه امواتتون رو.
🔵سلام علیکم
🔷️ برای اینکه ما اعمالی را بتوانیم به عنوان بخشی از دین حساب کنیم باید حتما در کتب معتبر وجود داشته باشند و اسناد روایی آن بررسی شود.
🔹 در سالهای اخیر دشمنان اسلام برای سست کردن عقاید مردم اقدام به انتشار مطالب ضعیف یا بدون سند میکنند تا باور مردم به خواص سورههای قرآن مجید و ادعیه را از بین ببرند.
🔹 در فضای مجازی منبع دستورالعمل ارسال شده كتاب مرقاة الجنان است. این کتاب نوشتهی سید حسن لواسانی (۱۳۰۸- ۱۴۰۰ق) است و از منابع قدیمی و معتبر حديثی و دعايی شيعه محسوب نمیشود.
در مفاتیح الجنان هم چیزی دربارهی چهارشنبه آخر صفر یافت نشد.
🔹 قرائت سوره های قرآن کریم حتما داری آثار و برکات و ثواب هایی است و لازم نیست حتما در چهارشنبه آخر صفر خوانده شوند.
🔹 توجه داشته باشیم در فضای مجازی هر دستورالعملی که ذیل آن چند منبع ذکر شده باشد به معنای صحت آن نیست.
https://eitaa.com/samn910
✋🏼#سلام_به_۱۴معصوم_عليهالسّلام
🌞 صـبـحِ خوبمـان را بـا
ســلام به ⑭ معصـوم شـروع کنیم.
بسماللهالرّحمنالرّحیم
🌸 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ
🕋 یـٰاﺭَﺳُـﻮﻝَ ٱللّٰـهِ
🍃اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﺍَﻣِـیـﺮَٱلْـﻤُـﺆْﻣِـﻨِـیـﻦَ
🌹 اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْــکــِــ
🌹 یـٰافـٰاطِـمَـةَ ٱݪــزَّهْـرٰاءُ
🌼 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﺣَـﺴَـﻦَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـمُـجْـتَـبـیٰ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاحُـسَـیْـﻦَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ﺳَـﯿِّـﺪَ ٱݪــﺸُّـهَـدٰاﺀِ
🌻 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻋَـﻠِـیَّ بْـنَ ٱلْـﺤُـﺴَـیْـﻦِ ﺯَیْـﻦَ ٱلْـعـٰاﺑِـﺪِیـنَ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻣُـﺤَـﻤَّـﺪَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـبـٰاﻗِـﺮُ
💐 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاجَـعْـفَـرِِ بْـنَ ﻣُـﺤَـﻤَّـﺪِِ ٱݪــصّـٰاﺩﻕُ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻣُـﻮﺳـَۍ بْـنَ جَـعْـفَـرِِ ٱلْـکـٰاﻇِـﻢُ
🌺 اَݪـسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻋَـﻠِـیَّ بْـنَ ﻣُـﻮﺳـَۍٱݪــﺮِّضَـاْ ٱلْـمُـرْتَـضـیٰ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻣُـﺤَـﻤَّـﺪَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـجَـوٰاﺩُ
🌷 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻋَـﻠِـیَّ بْـنَ ﻣُـﺤَـﻤَّـﺪِِ ٱلْـهـٰاﺩِی
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﺣَـﺴَـﻦَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـعَـسْـکَـرِی
🌴 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ
┊یـٰاﺑَـﻘِـیَّـﺔَ ٱللّٰـهِ
┊یـٰاصـٰاﺣِـﺐَٱݪــﺰَّمـٰاﻥِ
💛ﻭَ ﺭَحْـمَـةُ ٱللّٰـهِ ﻭَ ﺑَـﺮَکـٰاﺗُـهُۥ ❀
💠اَللّٰـهُـمَّ
ٱغْـفِــرْ لِـیَ ٱݪــذُّنُـوبَ ٱݪّــَتِـی تَـحْـبِـسُ ٱݪــدُّعـٰا
https://eitaa.com/samn910