✋🏼#سلام_به_۱۴معصوم_عليهالسّلام
🌞 صـبـحِ خوبمـان را بـا
ســلام به ⑭ معصـوم شـروع کنیم.
بسماللهالرّحمنالرّحیم
🌸 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ
🕋 یـٰاﺭَﺳُـﻮﻝَ ٱللّٰـهِ
🍃اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﺍَﻣِـیـﺮَٱلْـﻤُـﺆْﻣِـﻨِـیـﻦَ
🌹 اَݪــسَّـلٰامُ عَـلَـیْــکــِــ
🌹 یـٰافـٰاطِـمَـةَ ٱݪــزَّهْـرٰاءُ
🌼 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﺣَـﺴَـﻦَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـمُـجْـتَـبـیٰ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاحُـسَـیْـﻦَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ﺳَـﯿِّـﺪَ ٱݪــﺸُّـهَـدٰاﺀِ
🌻 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻋَـﻠِـیَّ بْـنَ ٱلْـﺤُـﺴَـیْـﻦِ ﺯَیْـﻦَ ٱلْـعـٰاﺑِـﺪِیـنَ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻣُـﺤَـﻤَّـﺪَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـبـٰاﻗِـﺮُ
💐 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاجَـعْـفَـرِِ بْـنَ ﻣُـﺤَـﻤَّـﺪِِ ٱݪــصّـٰاﺩﻕُ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻣُـﻮﺳـَۍ بْـنَ جَـعْـفَـرِِ ٱلْـکـٰاﻇِـﻢُ
🌺 اَݪـسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻋَـﻠِـیَّ بْـنَ ﻣُـﻮﺳـَۍٱݪــﺮِّضَـاْ ٱلْـمُـرْتَـضـیٰ
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻣُـﺤَـﻤَّـﺪَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـجَـوٰاﺩُ
🌷 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﻋَـﻠِـیَّ بْـنَ ﻣُـﺤَـﻤَّـﺪِِ ٱلْـهـٰاﺩِی
🍃 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ یـٰاﺣَـﺴَـﻦَ بْـنَ عَـلِـیٍّ ٱلْـعَـسْـکَـرِی
🌴 اَݪــسّـَلٰامُ عَـلَـیْـکَ
┊یـٰاﺑَـﻘِـیَّـﺔَ ٱللّٰـهِ
┊یـٰاصـٰاﺣِـﺐَٱݪــﺰَّمـٰاﻥِ
💛ﻭَ ﺭَحْـمَـةُ ٱللّٰـهِ ﻭَ ﺑَـﺮَکـٰاﺗُـهُۥ ❀
💠اَللّٰـهُـمَّ
ٱغْـفِــرْ لِـیَ ٱݪــذُّنُـوبَ ٱݪّــَتِـی تَـحْـبِـسُ ٱݪــدُّعـٰا
https://eitaa.com/samn910
گفت از بین سردران و فرماندهان شهید، غلامعلی رشید را نمیشناختم. چرا تصویرش را بالاتر از دیگران میگذارند؟
گفتم حسن باقری را که میشناسی؟ همان که به نابغه جنگ و مغز متفکر طراحی عملیاتهای نظامی مشهور است. حالا گمان کن او شهید نمیشد و چهلوچند سال دیگر دانش و تجربه و مهارت میاندوخت؛ میشد غلامعلی رشید در ۱۴۰۴!
رشید، خود مرجع اطلاعات و تحلیل جنگ بود. سخن او به ارجاع به هیچ منبع و ماخذی نیاز نداشت اما هر ادعایی به تایید و تصدیق او معتبر میشد. شنیدهام که در بیبیسی گفتهاند اگر جنگ ۱۲ روزه هیچ دستاوردی برای اسرائیل نداشت جز کشتن سردار رشید، همین کافی است خود را پیروز بداند.
اما آنها نمیدانند که رشید ۴۰ سال، در مراکز علمی و امنیتی چه نخبگانی را پرورش داده...
https://eitaa.com/samn910
.
🔺۱۰ جملهی معروف کسانی که مروج و مبلغ معنویت بدون دین هستند : 👇
۱) همدیگر رو قضاوت نکنیم .
۲) دل باید پاک باشه .
۳) ظاهر مهم نیست .
۴) من با همین تیپ، حرم و زیارت و هیئت میرم و کلی هم گریه کردم .
۵) حجاب شخصیه به کسی ربطی نداره .
۶) درسته عرق خور هست ، ولی گریه کن امام حسینه .
۷) صیغه و عقد برای عرب هاست ، ما آریایی هستیم . ( وی همچنان خود را شهروند ایرانی اسلامی میپندارند و از قوانینی همچون دیه و مهریه و ارث و امنیت و جزیه ندادن سود میبرد 😅)
۸) کلا زندگی ما به کسی ربطی نداره به هیچکس ...
۹) به جای نذری و زیارت برید به یتیم و فقیرا کمک کنید .
۱۰) من تقلید نمیکنم خودم عقل دارم .
#معنویت_بدون_دین
#منطق_بلاگرها
#دین_عوامانه
https://eitaa.com/samn910
یکی از دوستان میگفت؛
آخرین بار #کربلا دیدمش، موكب شستشوی لباسهای زائران #اربعین بود.
در رفتار و گفتار ذرهای مشخص نبود تنها پسر مقام دوم نظامی ایرانه!
اذیتش کردم آخه تو رو چه به لباس شستن.
میگفت امام زمان به اینجا نظر خاص داره.
راست میگفت...
#شهید_امین_عباس_رشید
https://eitaa.com/samn910
🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷🇮🇷
📩#ویراست
معنویت بلاگری چیه؟ دنبال «حالِ خوب»، بدون «تکلیف» و «مسئولیت».
معنویتی که در آن شما رئیس هستید و «دین» کارمند شماست؛ و شما دیگر از دین دستور نمیگیرید.
این نه دین است، نه معنویت؛ فقط یک بازی مسخره است.
https://eitaa.com/samn910
13.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁉️رفتار ما مذهبی ها چه تصویری از دین به جامعه ارائه میکند؟
🎞 فیلم کامل جلسه رو از اینجا ببینید.
🏷 #محسن_عباسی_ولدی
🏴 #امام_حسین علیه السلام
🚩 با رمز یا حسین پیروز شدیم.
https://eitaa.com/samn910
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🦋آقا رسولالله صلواتاللهعلیهوآله در خواب گفت: ما با شما شوخی نکردیم...
#استاد_فیاض_بخش
https://eitaa.com/samn910
❓❓پرسش:
آیا اختلاف بین دو نفر، ایجاد محبت، بخت بستن و... به خاطر سحر است؟
🔰🔰پاسخ پرسش:
⭕️اصل سحر و جادو حقیقت دارد، ولی موارد سحر، بسیار اندک است و اینگونه نیست که ساحر بتواند هر کاری دلش خواست انجام دهد؛
👌🏻بنابراین بسیاری از اوقات که مردم فکر میکنند سحر شدهاند به اوهام و خیال پردازی مبتلا شده و اصلا سحری در کار نیست.
👌🏻اختلاف های خانوادگی و... حتما نیازمند راهکار و مشورت گرفتن از مشاور است و از این طریق، به راحتی حل می شود و نباید علل غیبی و ماورایی مثل سحر و طلسم و... برای آن جستجو کرد.
👌🏻قابل توجه این که امرزه رایج و شایع شده که برخی با ادعای ابطال سحر و طلسم و یا ادعای بخت گشایی و... فقط به دنبال کسب درآمد هستند؛ لذا رفتن به دنبال چنین افرادی علاوه بر خسارت مالی، باعث زیاد شدن گرفتاری می شود زیرا برخی از این افراد با اجنه شرور در ارتباط هستند و همین باعث ایجاد گرفتاری و مشکلات بیشتری در زندگی انسان می شود.
⬅️بنابراین هرچه از این افراد و این ادعاها بیشتر فاصله بگیریم و با تقویت ایمان و بندگی، خود را در حمایت کامل خداوند قرار دهیم، زندگی سالم تر و آرامتری خواهیم داشت.
⭕️فراموش نشود که مشکلات زندگی علت های طبیعی خود را دارد و نباید ریشه همه مشکلات را در سحر و طلسم جُست، بلکه باید در پی رفع علل طبیعی آن بود. به بیان دیگر؛ مشکلات روزمره زندگی همیشه ناشی از عوامل ناشناخته و سحر و جادو نیست، بلکه مشکلات علل و عوامل مختلفی دارد؛
⬅️گاه ناشی از اشتباهات گذشته است،
⬅️گاه مثل بالا رفتن سن ازدواج ناشی از شرایط اجتماعی و فرهنگی است،
⬅️ و گاه مثل مشکلات اقتصادی ریشه در مسائل اقتصادی کلان کشور و حتی جهان دارد و فقط در مواردی بسیار محدود ممکن است رنجها و مشکلات زندگی ناشی از سحر و طلسم و دخالت نیروهای ناشناخته مثل جن و مانند آن باشد.
⭕️ در حالی که معمولا افراد دعانویس همه مشکلات را ناشی از طلسم و جادو و امثال آن معرفی میکنند و تلاش میکنند مشتریان خود را به هر قیمتی حفظ کنند. و همین عامل باعث میشود که توصیههای این افراد مشکل بسیاری از افراد را حل نکند، یا فقط به صورت موقت آن را متوقف کند و بعد از مدتی مشکل دوباره باز گردد. چون اساسا به امور غریبه و طلسم و جادو ارتباطی نداشته است.
#پرسش_و_پاسخ
#طلسم
#سحر
📲مرکز ملی پاسخگویی به سؤالات دینی
🤲🏻اللهم عجل لولیک الفرج
https://eitaa.com/samn910
مراسم عروسی یکی پس از دیگری شروع شد؛ مراسم رخت بران، اصلاح عروس و جهازبران.
پدرم جهیزیه ام را آماده کرده بود. بنده خدا سنگ تمام گذاشته بود. سرویس شش نفره چینی خریده بود، دو دست رختخواب، فرش، چراغ خوراک پزی، چرخ خیاطی و وسایل آشپزخانه.
یک روز فامیل جمع شدند و با شادی جهیزیه ام را بار وانت کردند و به خانه پدرشوهرم بردند. جهیزیه ام را داخل یک اتاق چیدند. آن اتاق شد اتاق من و صمد.
شبی که قرار بود فردایش جشن عروسی برگزار شود، صمد از پایگاه برگشت و تا نیمه های شب چند بار به بهانه های مختلف به خانه ما آمد.
فردای آن روز برادرم، ایمان، سراغم آمد. به تازگی وانت قرمز رنگی خریده بود. من را سوار ماشینش کرد. زن برادرم، خدیجه، کنارم نشست. سرم را پایین انداخته بودم، اما از زیر چادر و تور قرمزی که روی صورتم انداخته بودند، می توانستم بیرون را ببینم.
✫⇠قسمت :8⃣3⃣
بچه های روستا با داد و هوار و شادی به طرف ماشین می دویدند عده ای هم پشت ماشین سوار شده بودند. از صدای پاهای بچه ها و بالا و پایین پریدنشان، ماشین تکان تکان می خورد. انگار تمام بچه های روستا ریخته بودند آن پشت. برادرم دلش برای ماشین تازه اش می سوخت. می گفت: «الان کف ماشین پایین می آید.» خانه صمد چند کوچه با ما فاصله داشت.
شیرین جان که متوجه نشده بود من کی سوار ماشین شده ام، سراسیمه دنبالم آمد. همان طور که قربان صدقه ام می رفت، از ماشین پیاده ام کرد و خودش با سلام و صلوات از زیر قرآن ردم کرد. از پدرم خبری نبود. هر چند توی روستا رسم نیست پدر عروس در مراسم عروسی دخترش شرکت کند، اما دلم می خواست در آن لحظاتِ آخر پدرم را ببینم. به کمک زن برادرم، خدیجه، سوار ماشین شدم. در حالی که من و شیرین جان یک ریز گریه می کردیم و نمی خواستیم از هم جدا شویم. خدیجه هم وقتی گریه های من و مادرم را دید، شروع کرد به گریه کردن. بالاخره ماشین راه افتاد و من شیرین جان از هم جدا شدیم. تا خانه صمد من گریه می کردم و خدیجه گریه می کرد.
وقتی رسیدیم، فامیل های داماد که منتظرمان بودند، به طرف ماشین آمدند. در را باز کردند و دستم را گرفتند تا پیاده شوم. بوی دود اسپند کوچه را پر کرده بود.
✫⇠قسمت 9⃣3⃣
مردم صلوات می فرستادند. یکی از مردهای فامیل، که صدای خوبی داشت، تصنیف های قشنگی درباره حضرت محمد(ص) می خواند و همه صلوات می فرستادند.
صمد رفته بود روی پشت بام و به همراه ساقدوش هایش انار و قند و نبات توی کوچه پرت می کرد. هر لحظه منتظر بودم نبات یا اناری روی سرم بیفتد، اما صمد دلش نیامده بود به طرفم چیزی پرتاب کند. مراسم عروسی با ناهار دادن به مهمان ها ادامه پیدا کرد. عصر مهمان ها به خانه هایشان برگشتند. نزدیکان ماندند و مشغول تهیه شام شدند.
دو روز اول، من و صمد از خجالت از اتاق بیرون نیامدیم. مادر صمد صبحانه و ناهار و شام را توی سینی می گذاشت. صمد را صدا می زد و می گفت: «غذا پشت در است.»
ما کشیک می دادیم، وقتی مطمئن می شدیم کسی آن طرف ها نیست، سینی را برمی داشتیم و غذا را می خوردیم.
رسم بود شب دوم، خانواده داماد به دیدن خانواده عروس می رفتند. از عصر آن روز آرام و قرار نداشتم. لباس هایم را پوشیده بودم و گوشه اتاق آماده نشسته بودم. می خواستم همه بدانند چقدر دلم برای پدر و مادرم تنگ شده و این قدر طولش ندهند. بالاخره شام را خوردیم و آماده رفتن شدیم.
داشتم بال درمی آوردم. دلم می خواست تندتر از همه بدوم تا زودتر برسم.
✫⇠قسمت 0⃣4⃣
به همین خاطر هی جلو می افتادم. صمد دنبالم می آمد و چادرم را می کشید.
وقتی به خانه پدرم رسیدیم، سر پایم بند نبودم. پدرم را که دیدم، خودم را توی بغلش انداختم و مثل همیشه شروع کردم به بوسیدنش. اول چشم راست، بعد چشم چپ، گونه راست و چپش، نوک بینی اش، حتی گوش هایش را هم بوسیدم. شیرین جان گوشه ای ایستاده بود و اشک می ریخت و زیر لب می گفت: «الهی خدا امیدت را ناامید نکند، دختر قشنگم.»
خانواده صمد با تعجب نگاهم می کردند. آخر توی قایش هیچ دختری روی این را نداشت این طور جلوی همه پدرش را ببوسد. چند ساعت که در خانه پدرم بودم، احساس دیگری داشتم. حس می کردم تازه به دنیا آمده ام. کمی پیشِ پدرم می نشستم. دست هایش را می گرفتم و آن ها را یا روی چشمم می گذاشتم، یا می بوسیدم. گاهی می رفتم و کنار شیرین جان می نشستم. او را بغل می کردم و قربان صدقه اش می رفتم.
عاقبت وقت رفتن فرا رسید. دل کندن از پدر و مادرم خیلی سخت بود. تا جلوی در، ده بار رفتم و برگشتم.