eitaa logo
صبح نزدیک
97 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍️از کریمان کم‌طلب‌کردن که کفرِ نعمت است 📢 به مناسبت دهه سوم ماه صفر و ایام شهادت حضرت امام حسن علیه‌السلام ▪️می‌نویسم «یاحسن» حُسن ختامش با خودت بر لبم ذکر تو را دارم، دوامش با خودت ▪️لحظه‌های عمر خود را می‌سپارم دست تو از سلام زندگی تا والسّلامش با خودت ▪️از ادب دور است نزدت دستِ خالی آمدن زخم‌هایی کهنه دارم، التیامش با خودت ▪️باز هم بال خیالم تا بقیعَت پر کشید من کبوتر می‌شوم یک روز، بامش با خودت ▪️سر به دامان تو خواهم داشت یا زانوی غم؟ اینکه باشد لحظۀ مرگم کدامش! با خودت ▪️از کریمان کم‌طلب‌کردن که کفرِ نعمت است حاجتم را هم که می‌دانی، تمامش با خودت 👈خانم محدثه آشتیانی؛ ۱۴۰۳/۱۲/۲۵ |مشاهده و دریافت ✍️«امین»؛ شعر و ادب فارسی به روایت حضرت آیت‌‌الله خامنه‌ای 💻 Farsi.Khamenei.ir
امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: صلوات بر پیامبر(صلی الله علیه وآله)، گناهان را بسان ریختن آب بر آتش از بین می‌برد. 📚ثواب الاعمال صفحه ۱۸۷ 💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐💐🌷 ⚡️آیت الله بهجت (ره) : دعــایی ڪه خیلی مختصر باشد و ڪــــار مفصــــل را بـڪنــــد، اســت. 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌹 🎍 صـــلوات ثامن هــدیه به پــیشگاه: 🔹 پیامبر اعظم ، امام حسن مجتبی و امــام رضــــــــــا (عـلیهم الســلام) و به نیت : 🔸 فــرج آقـــا امــام زمـــان(عج) 🔸 ســلامتی مقــام معــظم رهـــبری 🔹 پیروزی جبهه مقاومت 🌹شادی روح شهدا و اموات درگذشتگان ⏰پــایان خــتم: تا غروب روز جمعه ☑️ لـــطفا تعداد صــلوات مدنـــظر را در به شناسه زیر اعـــلام بفــرمایید. @sajd01 ✅جـــهت افـــزایش مشــارکت، لطــفا پــیام را در گـــروه هــای خــود به اشـــتراک بـــگذارید. https://eitaa.com/samn910
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 سکانس دردناک سریال امام حسن مجتبی ع 🖤 آن زن نگذاشت این نازنین نوه پیامبر خدا در کنار رسول الله دفن شود و به تابوت مبارک او تیراندازی کردند😢 ⁉️ ایکاش یکی از آن زن سوال میکرد چطور پدرت بدون هیچ افتخار خاصی باید در کنار رسول الله دفن شود اما این نوه عزیز پیامبر در غربت بقیع آرام بگیرد⁉️⁉️ 👌 اگر نبود مدیریت امام حسین ع در این صحنه، دعوا و درگیری ایجاد میشد که الحمدلله نشد. واقعا مظلومیت امام حسن مجتبی عجیب است، از نظر جایگاه، ایشان قطعا از امام حسین علیه السلام بالاتر است، 👈 چون طبق مبانی کلامی شیعه، محال است انسان پایین تر به امامت برسد، ولی می بینیم که جز تولد و شهادت این امام عزیز، نام خاصی از ایشان برده نمی شود😢😢😢 🖤 انشالله به زودی به مدینه بروید تا غربتش را بیشتر از پیش درک کنید... السلام علیک یا مجتبی https://eitaa.com/samn910
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 آیا واقعا یوگا برای جسم و روح مفید است؟ ❓نظر پیشکسوتان یوگا چیست؟ حجت الاسلام عرب در منابع اصلی خود یوگا فوائدی که برای یوگا بر شمردند اصلا وجود ندارد و افرادی که درگیر یوگا شدند در سخنان‌شان به این آسیب‌ها اشاره می‌کنند. 🔴 https://eitaa.com/samn910
MP3 Recorderعیادت از خاتمی.mp3
زمان: حجم: 11.2M
🔰 توضیح درباره عیادت از 💠 توضیح درباره حرفهای آقای رجبی دوانی در تلویزیون 🎤 عبادی https://eitaa.com/samn910
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
[ 🌺 ] عصرتون بخیر و نیکی 🌱🌱🌱
هدایت شده از وحید یامین پور
اغلب آنها که از جنگ ۱۲ روزه، شکست را روایت می‌کنند از دو حال خارج نیستند: یا خود را در پیروزی سهیم نمی‌دانند و پیروزی را پیروزی "دیگران" و نه خود، می‌دانند و "دیگران" را نیز رقیب می‌دانند. یا می‌خواهند ملت پیروز را به جایی قبل از جنگ بکشانند و ثابت کنند که شکست حاصل یک انتخاب غلط و کنار گذاشتن انتخابی درست بوده و این انتخاب درستِ کنار گذاشته شده، "آنها" بوده‌اند. امضا کنندگان ‌ی تسلیم، چه‌بسا مصداق هر دو گروه فوق‌اند. آنها باید تسلیم را تئوریزه کنند، پس به روایت شکست در هر جنگی نیازمندند. به همین مناسبت، به تحقیر خودی، بزرگنمایی دشمن و تهدید به از پیش‌بازنده بودن در هر رویدادی در آینده نیازمندند. ➕️ @Yaminpour
و همانطور که لگن را زیر شیر سماور گذاشته بودیم و منتظر بودیم تا پر شود، گفت: «قدم! بیا برادرشوهرت را ببین. خیلی ناز است.» لگن که تا نیمه پر شد، آن را برداشتیم و بردیم جلوی دست قابله گذاشتیم. مادرشوهرم هنوز از درد به خود می پیچید. زن ها بلندبلند حرف می زدند. قابله یک دفعه با تشر گفت: «چه خبره؟! ساکت. بالای سر زائو که این قدر حرف نمی زنند، بگذارید به کارم برسم. یکی از بچه ها به دنیا نمی آید. دوقلو هستند.» دوباره نفس ها حبس شد و اتاق را سکوت برداشت. قابله کمی تلاش کرد و به من که کنارش ایستاده بودم گفت: «بدو... بدو... ماشین خبر کن باید ببریمش شهر. از دست من کاری برنمی آید.» دویدم توی حیاط. پدرشوهرم روی پله ها نشسته و رنگ و رویش پریده بود. با تعجب نگاهم کرد. بریده بریده گفتم: «بچه ها دوقلو هستند. یکی شان به دنیا نمی آید. آن یکی آمد. باید ببریمش شهر. ماشین! ماشین خبر کنید.» ✫⇠قسمت :5⃣4⃣ پدرشوهرم بلند شد و با هر دو دست روی سرش زد و گفت: «یا امام حسین.» و دوید توی کوچه. کمی بعد ماشین برادرم جلوی در بود. چند نفری کمک کردیم، مادرشوهرم را بغل کردیم و با کلی مکافات او را گذاشتیم توی ماشین. مادرشوهرم از درد تقریباً از حال رفته بود. برادرم گفت: «می بریمش رزن.» عده ای از زن ها هم با مادرشوهرم رفتند. من ماندم و خواهرشوهرم، کبری، و نوزادی که از همان لحظه اولی که به دنیا آمده بود، داشت گریه می کرد. من و کبری دستپاچه شده بودیم. نمی دانستیم باید با این بچه چه کار کنیم. کبری بچه را که لباس تنش کرده و توی پتویی پیچیده بودند به من داد و گفت: «تو بچه را بگیر تا من آب قند درست کنم.» می ترسیدم بچه را بغل کنم. گفتم: «نه بغل تو باشد، من آب، قند درست می کنم.» منتظر جواب خواهرشوهرم نشدم. رفتم طرف سماور، لیوانی را برداشتم و زیر شیر سماور گرفتم. چند حبه قند هم تویش انداختم و با قاشق آن را هم زدم. صدای گریه نوزاد یک لحظه قطع نمی شد. سماور قل قل می کرد و بخارش به هوا می رفت. به فکرم رسید بهتر است سماور به این بزرگی را دیگر خاموش کنیم؛ اما فرصت این کار نبود. واجب تر بچه بود که داشت هلاک می شد. ✫⇠قسمت :6⃣4⃣ لیوان آب را به کبری دادم. او سعی کرد با قاشق آب را توی دهان نوزاد بریزد. اما نوزاد نمی توانست آن را بخورد. دهانش را باز می کرد تا سینه مادر را بگیرد و مک بزند، اما قاشق فلزی به لب هایش می خورد و او را آزار می داد. به همین خاطر با حرص بیشتری گریه می کرد. حال من و کبری بهتر از نوزاد نبود. به همین خاطر وقتی دیدیم نمی توانیم کاری برای نوزاد انجام بدهیم، هر دو با هم زدیم زیر گریه. مادرشوهرم همان شب، در بیمارستان رزن توانست آن یکی فرزندش را به دنیا بیاورد. قل دوم دختر بود. فردا صبح او را به خانه آوردند. هنوز توی رختخوابش درست و حسابی نخوابیده بود که نوزاد پسر را گذاشتیم توی بغلش تا شیر بخورد، بچه با اشتها و حرص و ولع شیر می خورد و قورت قورت می کرد. ما از روی خوشحالی اشک می ریختیم. با تولد دوقلوها زندگی همه ما رنگ و روی تازه ای گرفت. من از این وضعیت خیلی خوشحال بودم. صمد مشغول گذراندن سربازی اش بود و یک هفته در میان به خانه می آمد. به همین خاطر بیشتر وقت ها احساس تنهایی و دلتنگی می کردم. با آمدن دوقلوها، رفت و آمدها به خانه ما بیشتر شد و کارهایم آن قدر زیاد شد که دیگر وقت فکر کردن به صمد را نداشتم. از مهمان ها پذیرایی می کردم، مشغول رُفت و روب بودم، ظرف می شستم، حیاط جارو می کردم، و یا در حال آشپزی بودم. ✫⇠قسمت :7⃣4⃣ شب ها خسته و بی حال قبل از اینکه بتوانم به چیزی فکر کنم، به خواب عمیقی فرو می رفتم. بعد از چند هفته صمد به خانه آمد. با دیدن من تعجب کرد. می گفت: «قدم! به جان خودم خیلی لاغر شده ای، نکند مریضی.» می خندیدم و می گفتم: «زحمت خواهر و برادر جدیدت است.» اما این را برای شوخی می گفتم. حاضر بودم از این بیشتر کار کنم؛ اما شوهرم پیشم باشد. گاهی که صمد برای کاری بیرون می رفت، مثل مرغ پرکنده از این طرف به آن طرف می رفتم تا برگردد. چشمم به در بود. می گفتم: «نمی شود این دو روز را خانه بمانی و جایی نروی.» می گفت کار دارم. باید به کارهایم برسم. دلم برایش تنگ می شد. می پرسید: «قدم! بگو چرا می خواهی پیشت بمانم.» دوست داشت از زبانم بشنود که دوستش دارم و دلم برایش تنگ می شود. سرم را پایین می انداختم و طفره می رفتم. سعی می کرد بیشتر پیشم بماند. نمی توانست توی کارها کمکم کند. می گفت: «عیب است. خوبیت ندارد پیش پدر و مادرم به زنم کمک کنم. قول می دهم خانه خودمان که رفتیم، همه کاری برایت انجام دهم.» ادامه دارد...