برود و به کارش برسد. مادرشوهرم که اوضاع را این طور دید، ناراحت شد و کمی اوقات تلخی کرد. صمد به طرفداری ام بلند شد و برای مادرش توضیح داد بچه ها از صبح چه بلایی سرمان آوردند. مادرشوهرم دیگر چیزی نگفت. بچه ها را به او دادیم و نفس راحتی کشیدیم.
از فردا صبح، دوباره صمد دنبال پیدا کردن کار رفت. توی قایش کاری پیدا نکرد.
✫⇠قسمت :5⃣5⃣
مجبور شد به رزن برود. وقتی دید نمی تواند در رزن هم کاری پیدا کند، ساکش را بست و رفت تهران.
چند روز بعد برگشت و گفت: «کار خوبی پیدا کرده ام. باید از همین روزها کارم را شروع کنم. آمده ام به تو خبر بدهم. حیف شد نمی توانم عید پیشت بمانم. چاره ای نیست.»
خیلی ناراحت شدم. اعتراض کردم: «من برای عید امسال نقشه کشیده بودم. نمی خواهد بروی.»
صمد از من بیشتر ناراحت بود. گفت: «چاره ای ندارم. تا کی باید پدر و مادرم خرجمان را بدهند. دیگر خجالت می کشم. نمی توانم سر سفره آن ها بنشینم. باید خودم کار کنم. باید نان خودمان را بخوریم.»
صمد رفت و آن عید را، که اولین عید بعد از عروسی مان بود، تنها سر کردم. روزهای سختی بود. هر شب با بغض و گریه سرم را روی بالش می گذاشتم. هر شب هم خواب صمد را می دیدم. وقتی عروس های دیگر را می دیدم که با شوهرهایشان، شانه به شانه از این خانه به آن خانه می رفتند و عیدی می گرفتند، به زور می توانستم جلوی گریه ام را بگیرم.
فروردین تمام شده بود، اردیبهشت آمده بود و هوا بوی شکوفه و گل می داد. انگار خدا از آن بالا هر چه رنگ سبز داشت، ریخته بود روی زمین های قایش.
✫⇠قسمت :6⃣5⃣
یک روز مشغول کارِ خانه بودم که موسی، برادر کوچک صمد، از توی کوچه فریاد زد.
ـ داداش صمد آمد!
نفهمیدم چه کار می کنم. پابرهنه، پله های بلند ایوان را دو تا یکی کردم. پارچه ای از روی بند رخت وسط حیاط برداشتم، روی سرم انداختم و دویدم توی کوچه. صمد آمده بود. می خندید و به طرفم می دوید. دو تا ساک بزرگ هم دستش بود. وسط کوچه به هم رسیدیم. ایستادیم و چشم در چشم هم، به هم خیره شدیم. چشمان صمد آب افتاده بود. من هم گریه ام گرفت. یک دفعه زدیم زیر خنده. گریه و خنده قاتی شده بود.
یادمان رفته بود به هم سلام بدهیم. شانه به شانه هم تا حیاط آمدیم. جلوی اتاقمان که رسیدیم، صمد یکی از ساک ها را داد دستم. گفت: «این را برای تو آوردم. ببرش اتاق خودمان.»
اهل خانه که متوجه آمدن صمد شده بودند، به استقبالش آمدند. همه جمع شدند توی حیاط و بعد از سلام و احوال پرسی و دیده بوسی رفتیم توی اتاق مادرشوهرم. صمد ساک را زمین گذاشت. همه دور هم نشستیم و از اوضاع و احوالش پرسیدیم. سیمان کار شده بود و روی یک ساختمان نیمه کاره مشغول بود.
کمی که گذشت، ساک را باز کرد و سوغاتی هایی که برای پدر، مادر، خواهرها و برادرهایش آورده بود، بین آن ها تقسیم کرد.
✫⇠قسمت :7⃣5⃣
همه چیز آورده بود. از روسری و شال گرفته تا بلوز و شلوار و کفش و چتر. کبری، که ساک من را از پشت پنجره دیده بود، اصرار می کرد و می گفت: «قدم! تو هم برو سوغاتی هایت را بیاور ببینیم.»
خجالت می کشیدم. هراس داشتم نکند صمد چیزی برایم آورده باشد که خوب نباشد برادرهایش ببینند. گفتم: «بعداً.» خواهرشوهرم فهمید و دیگر پی اش را نگرفت.
وقتی به اتاق خودمان رفتیم، صمد اصرار کرد زودتر ساک را باز کنم. واقعاً سنگ تمام گذاشته بود. برایم چند تا روسری و دامن و پیراهن خریده بود. پارچه های چادری، شلواری، حتی قیچی و وسایل خیاطی و صابون و سنجاق سر هم خریده بود. طوری که درِ ساک به سختی بسته می شد. گفتم: «چه خبر است، مگر مکه رفته ای؟!»
گفت: «قابل تو را ندارد. می دانم خانه ما خیلی زحمت می کشی؛ خانه داری برای ده دوازده نفر کار آسانی نیست. این ها که قابل شما را ندارد.»
گفتم: «چرا، خیلی زیاد است.»
خندید و ادامه داد: «روز اولی که به تهران رفتم، با خودم عهد بستم، روزی یک چیز برایت بخرم. این ها هر کدام حکایتی دارد. حالا بگو از کدامشان بیشتر خوشت می آید.»
همه چیزهایی که برایم خریده بود، قشنگ بود.
✫⇠قسمت :8⃣5⃣
نمی توانستم بگویم مثلاً این از آن یکی بهتر است. گفتم: «همه شان قشنگ است. دستت درد نکند.»
اصرار کرد. گفت: «نه... جان قدم بگو. بگو از کدامشان بیشتر خوشت می آید.»
دوباره همه را نگاه کردم. انصافاً پارچه های شلواری توخانه ای که برایم خریده بود، چیز دیگری بود. گفتم: «این ها از همه قشنگ ترند.»
از خوشحالی از جا بلند شد و گفت: «اگر بدانی چه حالی داشتم وقتی این پارچه ها را خریدم! آن روز خیلی دلم برایت تنگ شده بود. این ها را با یک عشق و علاقه دیگری خریدم. آن روز آن قدر دلتنگت بودم که می خواستم کارم را ول کنم و بی خیال همه چیز شوم و بیایم پیشت.»
بعد سرش را پایین انداخت تا چشم های سرخ و آب انداخته اش را نبینم.
از همان شب، مهمانی هایی که به خاطر برگشتن صمد بر پا شده بود، شروع شد. فامیل که خبردار شده بودند صمد برگشته...
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(8).mp3
زمان:
حجم:
1.2M
دعای عهد🌱
استاد فرهمند
┄┅┅🍃🌺🍃┅┅┄
من دعای عهد میخوانم بیا
بر سر این وعده میمانم بیا
با تجلی های پر هیبت بیا
از میان پرده غیبت بیا 💔
📣 مشارکت در گلریزان ۲۰ میلیارد تومانی برای تأمین نان و آب مردم مظلوم غزه به نیت امام رضا علیهالسلام
👈 در ایام شهادت امام رضا علیهالسلام و به نیت ایشان، در گلریزان تهیه فوری نان و آب برای کودکان و زنان مظلوم غزه مشارکت کنیم.
🔴 لینک مشارکت در گلریزان:
📲https://ble.ir/irane_hamdel/-3324126945798594879/1754064993653
🔰رزمایش سراسری پایگاههای بسیج "بخش معصومیه"
✅با نقش آفرین پایگاههای بسیج مساجد و محلات و تحقق قرارگاه محله اسلامی
⏰ زمان:دوشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۴
📌 محورهای رزمایش:
🔻 قرارگاه محله اسلامی
🔻 گروههای جهادی
🔻 گشتهای رضویون و امنیت پایدار
🔻 فضای مجازی و سواد رسانه ای
🔻جهاد تبیین و روشنگری
🔻 تعلیم و تربیت
🔻گروه سرود
#رزمایش #بسیج #اقتدار #خدمت
#بسیج_ازمردم_بامردم_برای_مردم #محله_مردم_سالاراسلامی
#حوزه_حضرت_معصومه_سلام_الله_علیها
#حوزه_شهدای_ابراهیم_آباد
هدایت شده از اطلاع رسانی شهر امیرکبیر_کانال شهید گمنام
امشب در مسجد حضور بهم رسانیم.
🔹پایگاه های بسیج برگزار میکنند
🔶رزمایش جهاد تبیین و روشنگری
🔹دوشنبه سوم شهریور
🔸همزمان با نماز مغرب
🎤با سخنرانی دکتر امید شریفی
همراه با اجرای گروه سرود دختران
━◈❖✿❖◈━━◈❖✿❖◈━
🔺#بزرگترین_کانال_مردمی_امیرکبیر
🔻به ما بپیوندید_کانال شهید گمنام
@shahidegomnam_amirkabir
8.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خانمی بچهشو آورده مسجد.
بچه گریهاش گرفته مجلسِ حاجآقا را ریخته به هم...
👏حاجآقا هم قاطی کرده😳 چه میگه به خانومه😇
بچه جاش تو مسجد نیست 🤔😳
🕌بمناسبت ۳۱ مرداد روز جهانی مسجد
https://eitaa.com/samn910
#رزمایش_سراسری
🔸موضوع : تولید محتوای تبیینی ومحتوای الگوی مصرف
زمان ۳شهریورماه
🔻پایگاه بسیج مجیبه شهرجدیدامیرکبیر
#امید_اراک
#حوزه_حضرت_معصومه_سلام_الله_علیها
#پایگاه_مجیبه
https://eitaa.com/samn910