eitaa logo
صبح نزدیک
97 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@zekrroozane ذڪرروزانہ۔(3).mp3
زمان: حجم: 7.6M
🕌 زیارت عاشورا 🎙 با نوای اباذر حلواجی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
⛔️ با عصبانیت و غصه خوردن مشکلی حل نمیشه. ☘ انسان‌های موفق، تمام مشکلاتشون رو با ملایمت و فکر حل می‌کنند. ═✧🌸✧═
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی دنیا سکوت کرد، تنها یک نفر ایستاد... واکنش یک مرد، به 🗯 برشی از سخنرانی به مناسبت https://eitaa.com/samn910
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⁨ هر خرابی خوب خواهد شد به جز ذات خراب.. https://eitaa.com/samn910
🌹راز خوشبختی در چند کلمه ساده خلاصه میشه : چیزایی که بهت آسیب زدن رو فراموش کن 🙃 ولی هیچوقت درسی رو که بهت ياد دادن از خاطر نبر ...🌱 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 https://eitaa.com/samn910
4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌حتی بخاطرت حاضر نیستند زیر بارون وایسن.. 🔶تمام دوست و فامیل،تهش همینن.. 🔷بچسبین به خدا و ائمه که همیشه کنارتون هستن https://eitaa.com/samn910
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انحطاط و سقوط وقتی ندانی روح تو به چه چیزی نیاز داره و زندگی عاقلانه نداشته باشی ، تن به هر چیزی میدی دو رکعت نماز نمی خوانند ، می‌خواهند با صدای بوقلمون روح آسیب دیده رو پاکسازی کنن !!! آدم نمیدونه بخنده یا گریه کنه😂😢 تنها راه اهل بیت علیهم السلام هستند. https://eitaa.com/samn910
رمان جذاب و عاشقانه دختر شینا ❤️‍🔥❤️‍🔥
زیرلبی جوابش را دادم. احوالم را پرسید. سرسنگین جوابش را دادم. گفت: «قهری؟!» جواب ندادم. دستم را فشار داد و گفت: «حق داری.» ✫⇠قسمت :5⃣7⃣ گفتم: «یک هفته است بچه ات به دنیا آمده. حالا هم نمی آمدی. مگر نگفتم نرو. گفتی خودم را می رسانم. ناسلامتی اولین بچه مان است. نباید پیشم می ماندی؟!» چیزی نگفت. بلند شد و رفت طرف ساکش. زیپ آن را باز کرد و گفت: «هر چه بگویی قبول. اما ببین برایت چه آورده ام. نمی دانی با چه سختی پیدایش کردم. ببین همین است.» پتوی کاموایی را گرفت توی هوا و جلوی چشم هایم تکان تکانش داد. صورتی نبود؛ آبی بود، با ریشه های سفید. همان بود که می خواستم. چهارگوش بود و روی یکی از گوشه هایش گلدوزی شده بود، با کاموای سرمه ای و آبی و سفید. پتو را گرفتم و گذاشتم کنار گهواره. با شوق و ذوق گفت: «نمی دانی با چه سختی این پتو را خریدیم. با دو تا از دوست هایم رفتیم. آن ها را نشاندم ترک موتور و راه گرفتیم توی خیابان ها. یکی این طرف خیابان را نگاه می کرد و آن یکی آن طرف را. آخر سر هم خودم پیدایش کردم. پشت ویترین یک مغازه آویزان شده بود.» آهسته گفتم: «دستت درد نکند.» دستم را دوباره گرفت و فشار داد و گفت: «دست تو درد نکند. می دانم خیلی درد کشیدی. کاش بودم. من را ببخش. قدم! من گناهکارم می دانم. اگر مرا نبخشی، چه کار کنم!» بعد خم شد و دستم را بوسید و آن را گذاشت روی چشمش. دستم خیس شد. ✫⇠قسمت :6⃣7⃣ گفت: «دخترم را بده ببینم.» گفتم: «من حالم خوب نیست. خودت بردار.» گفت: «نه.. اگر زحمتی نیست، خودت بگذارش بغلم. بچه را از تو بگیرم، یک لذت دیگری دارد.» هنوز شکم و کمرم درد می کرد، با این حال به سختی خم شدم و بچه را از توی گهواره برداشتم و گذاشتم توی بغلش. بچه را بوسید و گفت: «خدایا صد هزار مرتبه شکر. چه بچه خوشگل و نازی.» همان شب صمد مهمانی گرفت و پدرم اسم اولین بچه مان را گذاشت، خدیجه. بعد از مهمانی، که آب ها از آسیاب افتاد، پرسیدم: «چند روز می مانی؟!» گفت: «تا دلت بخواهد، ده پانزده روز.» گفتم: «پس کارت چی؟!» گفت: «ساختمان را تحویل دادیم. تمام شد. دو سه هفته دیگر می روم دنبال کار جدید.» اسمش این بود که آمده بود پیش ما. نبود، یا همدان بود یا رزن، یا دمق. من سرم به بچه داری و خانه داری گرم بود. یک شب سفره را انداخته بودم، داشتم بشقاب ها را توی سفره می چیدم. صمد هم مثل همیشه رادیویش را روشن کرده بود و چسبانده بود به گوشش. ✫⇠قسمت :7⃣7⃣ قابلمه غذا را آوردم. گفتم: «آن را ولش کن بیا شام بخوریم، خیلی گرسنه ام.» نیامد. نشستم و نگاهش کردم. دیدم یک دفعه رادیو را گذاشت زمین و بلند شد. بشکنی توی هوا زد و دور اتاق چرخید. بعد رفت سراغ خدیجه او را از توی گهواره برداشت. بغلش کرد و بوسید. و روی یک دست بلندش کرد. به هول از جا بلند شدم و بچه را گرفتم و گفتم: «صمد چه خبر شده. بچه را چه کار داری. این بچه هنوز یک ماهش هم نشده. چلّه گی دارد. دیوانه اش می کنی!» می خندید و می چرخید و می گفت: «خدایا شکرت. خدایا شکرت!» خدیجه را توی گهواره گذاشتم. آمد و شانه هایم را گرفت و تکانم داد. بعد سرم را بوسید و گفت: «قدم! امام دارد می آید. امام دارد می آید. الهی قربان تو و بچه ات بروم که این قدر خوش قدمید.» بعد کتش را از روی جالباسی برداشت. ماتم برده بود. گفتم: «کجا؟!» گفت: «می روم بچه ها را خبر کنم. امام دارد می آید!» این ها را با خنده می گفت و روی پایش بند نبود. خدیجه از سر و صدای صمد خواب زده شده بود. گفتم: «پس شام چی؟! من گرسنه ام.» برگشت و تیز نگاهم کرد و گفت: «امام دارد می آید. آن وقت تو گرسنه ای. به جان خودم من اشتهایم کور شد. سیر سیرم.» ✫⇠قسمت :8⃣7⃣ مات و مبهوت نگاهش کردم. گفتم: «من شام نمی خورم تا بیایی.» خیلی گذشت. نیامد. دیدم دلم بدجوری قار و قور می کند. غذایم را کشیدم و خوردم. سفره را تا کردم که خدیجه بیدار شد. بچه گرسنه اش بود. شیرش را دادم. جایش را عوض کردم وخواباندمش توی گهواره. نشستم و چشم دوختم به سیاهی شب که از پشت پنجره پیدا بود. همانطوری خوابم برد. خیلی از شب گذشته بود که با صدای در از خواب پریدم. صمد بود. آهسته گفت: « چرا اینجا خوابیدی؟!» رختخوابم را انداخت و دستم را گرفت و سر جایم خواباندم. خواب از سرم پریده بود. گفتم: «شام خوردی؟!» نشست کنار سفره و گفت: «الان می خورم.» خدیجه از خواب بیدار شده بود. لحاف را کنار زدم. خواستم بلند شوم. گفت: «تو بگیر بخواب، خسته ای.» نیم خیز شد و همان طور که داشت شام می خورد، گهواره را تکان داد. خدیجه آرام آرام خوابش برد. بلند شد و چراغ را خاموش کرد. گفتم: « پس شامت؟!» گفت: « خوردم.» صبح زود که برای نماز بلند شدم، دیدم دارد ساکش را می بندد. بغض گلویم را گرفت. گفتم: «کجا؟!» ✫⇠قسمت :9⃣7⃣ گفت: «با بچه های مسجد قرار گذاشتیم بعد از اذان راه بیفتیم. گفتم که، امام دارد می آید.» یک دفعه اشک هایم سرازیر شد.....
بسم الله الرحمن الرحیم پیام تشکر فرمانده ناحیه مقاومت بسیج اراک يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا مَنْ يَرْتَدَّ مِنْكُمْ عَنْ دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَلَا يَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ ۚ ذَٰلِكَ فَضْلُ اللَّهِ يُؤْتِيهِ مَنْ يَشَاءُ ۚ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ (مائده، آیه ۵۴) با سلام و احترام، بسیجیان مخلص و بزرگوار شهرستان اراک شما مصداق بارز آیه شریفه فوق هستید. این رزمایش نمایشی از اقتدار، آمادگی و خدمت‌رسانی در جهت آرامش مردم و ناامیدی دشمنان صورت گرفت. از حضور هوشمندانه و پرشور بسیجیان در رزمایش، نشانه آمادگی کامل در برابر هر تهدید بود و این کاملا حس شد بدین‌ وسیله از تلاش‌های خالصانه، حضور ارزشمند و نقش‌ آفرین مؤثر شما در رزمایش سراسری ""شهدای اقتدار"" و""خوداتکایی پایگاه‌های مقاومت بسیج"" در محورهای «جهاد تبیین»، «فعال‌سازی محله‌های اسلامی»، «اصلاح الگوی مصرف انرژی» و «تقویت وحدت و انسجام» مراتب تقدیر و تشکر خود را صمیمانه ابراز می‌دارم. از درگاه خداوند متعال، سلامتی، موفقیت و سربلندی روزافزون شما را مسئلت دارم. سرهنگ دوم پاسدار صابر حیدری فرمانده ناحیه مقاومت بسیج شهرستان اراک 🇮🇷 کانال خبرگزاری بسیج اراک 👇👇👇 🆔@basijnewsir_arak : ایتا 🆔https://rubika.ir/basijnewsir_arak :روبیکا