eitaa logo
صبح نزدیک
97 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
3هزار ویدیو
78 فایل
صبح نزدیک است، نزدیک است، نزدیک است شستشو کن چشم را با شبنمی دیگر صبح نزدیک است محکم‌تر قدم بردار می‌رسیم ای همسفر، تنها کمی دیگر... 🌍 اللّٰھـُم ؏جِّل لِوَلیڪَ الفَرَجْـ 🌤 ادمین پاسخگو @ms8591 لینک دعوت
مشاهده در ایتا
دانلود
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ثواب بی نظیر کار کردن زن در خانه هیچ وقت فکر نمی کردم خانم ها با خانه داری اینقدررر ثواب میبرن!🤔 خوش به حالشون... https://eitaa.com/samn910
26.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من یک دختر سه ساله دارم که غرق دنیای کودکی خودش است. به همه می خندد. با همه حرف می زند. همه چیز را لمس می کند. برای خودش شعر می خواند. بازی می کند و تقریباً تمام ساعت زندگی من صرف دخترم می شود. حتی کارم را بخاطر همراه بودن با او کنار گذاشتم. یک شب که خرید رفتیم موقع اذان شد و مسجد رفتیم. نصف مسجد صندلی بود و خانم ها روی صندلی نشسته بودند. وارد مسجد که شدیم دخترم سه تا بچه دیگر را دید و ... # حجت الاسلام ماندگاری https://eitaa.com/samn910
21.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بچه ها را مسجد ببریم یا نبریم ⁉️ می خواهید دعاتون مستجاب بشه بچه ها آمین بگن ⁉️ https://eitaa.com/samn910
🌼بِسْمِ اللَّـهِ الرَّحْمَـٰنِ الرَّحِيمِ🌼 ✍ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله: بى چشمداشت، صدقه بدهيد؛ زيرا چشمداشت، اجر را از بين مى برد 📚تنبيه الخواطر جلد2 صفحه120 امروز شنبه ۸ شهریور ماه ۶ ربیع الاول ۱۴۴۷ ۳۰ اگوست ۲۰۲۵
💢تلنگری از زندگی یک شهید در جنگ ۱۲ روزه ♦️اوایل جنگ بود، یه ماشین نظامی سپاه و زدند. برای جابجاییش جرثقیل لازم بود، ولی سپاه جرثقیل دم‌دست نداشت. فوری زنگ زدن به یک راننده جرثقیل خصوصی. طرفم نه ظاهر انقلابی داشت نه اون موقع دل و دماغی برای این کار. اومد، نگاه کرد، گفت: من برای جابجایی این ۳۰ میلیون می‌گیرم. بچه‌ها کلی باهاش حرف زدن، گفتن کمتر بگیر، ما بودجه نداریم. آخر سر راضی شد با ۲۰ میلیون کارو انجام بده. ♦️وسط کار تشنش شد، گفت: آب بیارین. یه لیوان آب آوردن، یه قلپ خورد، با بی‌میلی بقیه‌شو گذاشت کنار. پرسید: آب خنک‌تر ندارین؟ شما خودتون از این آب می‌خورین؟ بچه‌ها گفتن: آره، همینو هممون می‌خوریم. گفت: یعنی شما واقعاً با همین امکانات و همین آب می‌جنگین؟ گفتن: آره. مشغول کار شد. ♦️کار که تموم شد، بچه‌ها خواستن پولشو بدن. گفت: نه، من از شما پول نمی‌گیرم، و رفت. فرداش خودش برگشت پیش همونا. بچه‌ها گفتن: چی شد؟ دیروز به زور اومدی، الان چرا خودت اومدی؟ ♦️گفت: دیشب رفتم خونه، ماجرا رو برای مادرم تعریف کردم. وقتی شنید شما تو چه شرایطی می‌جنگین، گفت: از این به بعد هر وقت بچه‌های سپاه کاری داشتن، باید براشون انجام بدی، پولم نگیری، وگرنه شیرمو حلالت نمی‌کنم. گفت: حالا شما هر کاری داشتین، من در خدمتم. ♦️چند روز گذشت. یه لانچر رو پهپاد زد. دوباره جرثقیل لازم شد. زنگ زدن به همون راننده. فوری خودش رسوند. وسط کار دوباره پهپاد حمله کرد و اون به شهادت رسید. صلواتی هدیه کنیم به روح شهید محمد دالوند🕊 اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
⬅️ میگه حضرت علی (ع) از عثمان هم دفاع کرد ، ما هم باید دفاع کنیم ؟؟؟ مثلا میخواد حمایت رهبری از دولت رو کم رنگ جلوه بده ! 👌 اولا امام به همه خلفا کمک کرد تا جایی که بود ، نه خانه نشین ! چرا کمک کرد ؟؟؟؟ به دلیل حفظ اسلام و جامعه اسلامی. ✅ حالا چرا من و شما به خاطر حفظ کشور و وحدت و موفقیت در کار دولت که موفقیت همه ماست ، به دولت کمک نکنیم ؟ دولت اگه شکست بخوره که دودش به چشم همه مردم میره ! 👌 ثانیا آیا امام علی (ع) خودشان حکم مسئولیت عثمان را تنفیذ شرعی کردند ؟؟؟ یا همان طور که آقا به پزشکیان گفت پرتلاش ، به عثمان گفتند پرتلاش ؟؟؟ خیر، ابدا نظر حضرت علی (ع) درباره عثمان را در خطبه سوم نهج البلاغه ( شقشقیه) بخوانید . فرمود او مدام در بین خوردن و مستراح رفتن بود !!! ⬅️ پس لطفا این قیاس های مسخره و غلط را کنار بگذارند این جماعت و به حرف رهبری توجه کنند و به دولت کمک کنیم. انتقاد ایرادی ندارد، اما بی عرضه و ناکارامد نشان دادن دولت غلط است . به تعبیر رهبری هر دولتی هم نقاط مثبت دارد ، هم منفی. نه منفی مطلق داریم ، نه مثبت مطلق. @ma_va_o https://eitaa.com/samn910
12.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌عباس موزون، پژوهشگر: پیشگویی تجربه‌گران مرگ صحت ندارد و کارکرد تجارب نزدیک به مرگ این نیست. https://eitaa.com/samn910
🔸شاکر نعمت باش🔸 📌 ⚪️ امیرالمومنین امام علی(علیه السلام): 🔵أَشْكَرُ النَّاسِ أَقْنَعُهُمْ وَ أَكْفَرُهُمْ لِلنِّعَمِ أَجْشَعُهُمْ. 🔴شاکرترین مردم، قانع ترین آن ها و ناسپاس ترین ایشان در برابر نعمت‌ها، حریص ترین آن‌ها است. 💬بحار الأنوار: ج۷۴، ص۴۲۲. https://eitaa.com/samn910
هدایت شده از صبح نزدیک
رمان جذاب و عاشقانه دختر شینا ❤️‍🔥❤️‍🔥
اگر بدانی چقدر کار ریخته توی دادگاه. خدا می داند اگر به خاطر تو و خدیجه نبود، این دو روز هم نمی آمدم.» ✫⇠قسمت :3⃣8⃣ تازه فهمیده بودم دوباره حامله شده ام. حال و حوصله نداشتم. نمی دانستم چطور خبر را به دیگران بدهم. با اوقات تلخی گفتم: «نمی خواهد بروی همدان. من حالم خراب است. یک فکری به حالم بکن. انگار دوباره حامله شده ام.» بدون اینکه خم به ابرو بیاورد، زود دست هایش را گرفت رو به آسمان و گفت: «خدا را شکر. خدا را صدهزار مرتبه شکر. خدایا ببخش این قدم را که این قدر ناشکر است. خدایا! فرزند خوب و صالحی به ما عطا کن.» از دستش کفری شده بودم. گفتم: «چی؟! خدا را شکر، خدا را شکر. تو که نیستی ببینی من چقدر به زحمت می افتم. دست تنها توی این سرما، باید کهنه بشویم. به کارِ خانه برسم. بچه را تر و خشک کنم. همه کارهای خانه ریخته روی سر من. از خستگی از حال می روم.» خندید و گفت: «اولاً هوا دارد رو به گرمی می رود. دوماً همین طور الکی بهشت را به شما مادران نمی دهند. باید زحمت بکشید.» گفتم: «من نمی دانم. باید کاری بکنی. خیلی زود است، من دوباره بچه دار شوم.» گفت: «از این حرف ها نزن. خدا را خوش نمی آید. خدیجه خواهر یا برادر می خواهد. دیر یا زود باید یک بچه دیگر می آوردی. امسال نشد، سال دیگر. این طوری که بهتر است. با هم بزرگ می شوند.» ✫⇠قسمت :4⃣8⃣ یک جوری حرف می زد که آدم آرام می شد. کمی تعریف کرد، از کارش گفت، سربه سر خدیجه گذاشت. بعد هم آن قدر برای بچه دوم شادی کرد که پاک یادم رفت چند دقیقه پیش ناراحت بودم. صمد باز پیش ما نبود. تنها دل خوشی ام این بود که از همدان تا قایش نزدیک تر از همدان تا تهران است. روز به روز سنگین تر می شدم. خدیجه داشت یک ساله می شد. چهار دست و پا راه می رفت و هر چیزی را که می دید برمی داشت و به دهان می گذاشت. خیلی برایم سخت بود با آن شکم و حال و روز دنبالش بروم و مواظبش باشم. از طرفی، از وقتی به خانه خودمان آمده بودیم، از مادرم دور شده بودم. بهانه پدرم را می گرفتم. شانس آورده بودم خانه حوری، خواهرم، نزدیک بود. دو سه خانه بیشتر با ما فاصله نداشت. خیلی به من سر می زد. مخصوصاً اواخر حاملگی ام هر روز قبل از اینکه کارهای روزانه اش را شروع کند، اول می آمد سری به من می زد. حال و احوالی می پرسید. وقتی خیالش از طرف من آسوده می شد، می رفت سر کار و زندگی خودش. بعضی وقت ها هم خودم خدیجه را برمی داشتم می رفتم خانه حاج آقایم. سه چهار روزی می ماندم. اما هر جا که بودم، پنج شنبه صبح برمی گشتم. دستی به سر و روی خانه می کشیدم. صمد عاشق آبگوشت بود. ✫⇠قسمت :5⃣8⃣ با اینکه هیچ کس شب آبگوشت نمی خورد، اما برای صمد آبگوشت بار می گذاشتم. گاهی نیمه شب به خانه می رسید. با این حال در می زد. می گفتم: «تو که کلید داری. چرا در می زنی؟!» می گفت: «این همه راه می آیم، تا تو در را به رویم باز کنی.» می گفتم: «حال و روزم را نمی بینی؟!» آن وقت تازه یادش می افتاد پا به ماهم و باید بیشتر حواسش به من باشد، اما تا هفته دیگر دوباره همه چیز یادش می رفت. هفته های آخر بارداری ام بود. روزهای شنبه که می خواست برود، می پرسید: «قدم جان! خبری نیست؟!» می گفتم: « فعلاً نه.» خیالش راحت می شد. می رفت تا هفته بعد. اما آن هفته، جمعه عصر، لباس پوشید و آماده رفتن شد. بهمن ماه بود و برف سنگینی باریده بود. گفت: «شنبه صبح زود می خواهیم برویم مأموریت. بهتر است طوری بروم که جا نمانم. می ترسم امشب دوباره برف ببارد و جاده ها بسته شود.» موقع رفتن پرسید: «قدم جان! خبری نیست؟!» کمی کمرم درد می کرد و تیر می کشید. با خودم فکر کردم شاید یک درد جزئی باشد. ✫⇠قسمت :6⃣8⃣ به حساب خودم دو هفته دیگر وقت زایمانم بود. گفتم: «نه. برو به سلامت. حالا زود است.» اما صبح که برای نماز بیدار شدم، دیدم بدجوری کمرم درد می کند. کمی بعد شکم درد هم سراغم آمد. به روی خودم نیاوردم. مشغول انجام دادن کارهای روزانه ام شدم؛ اما خوب که نشدم هیچ، دردم بیشتر شد. خدیجه هنوز خواب بود. با همان درد و توی همان برف و سرما رفتم سراغ خواهرم. از سرما می لرزیدم. حوری یکی از بچه هایش را فرستاد دنبال قابله و آن یکی را فرستاد دنبال زن برادرم، خدیجه. بعد زیر بغلم را گرفت و با هم برگشتیم خانه خودمان. آن سال از بس هوا سرد بود، کرسی گذاشته بودیم. حوری مرا خواباند زیر کرسی و خودش مشغول آماده کردن تشت و آب گرم شد. دلم می خواست کسی صمد را خبر کند. به همین زودی دلم برایش تنگ شده بود. دوست داشتم در آن لحظات پیشم بود و به دادم می رسید. تا صدای در می آمد، می گفتم: «حتماً صمد است. صمد آمده.» درد به سراغم آمده بود. چقدر دلم می خواست صمد را صدا بزنم، اما خجالت می کشیدم. تا وقتی که بچه به دنیا آمد، یک لحظه قیافه صمد از جلوی چشم هایم محو نشد. صدای گریه بچه را که شنیدم، گریه ام گرفت. صمد! چی می شد کمی دیرتر می رفتی؟ چی می شد ....
در زندگی آدمی موفق‌تر است که در برابر عصبانیت دیگران صبور باشد و کار بـی‌منطق انجام ندهد! ‌🌷یادی کنیم از این شهید عزیز و دیگر شهدا با ذکر صلوات و فاتحه... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄ https://eitaa.com/samn910
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا